تبليغاتX
به منزل شخصی amo خوش آمدید

به منزل شخصی amo خوش آمدید

داستانسراي عمولي سایتی برای همه چیز(ادبیات ، داستان ، روانشناسی ،متافیزیک و ....)

تقدیم به دوست نازنین روزنامه نگارو نویسنده جانباز آسیدرضا علوی

آسید رضا همیشه خدا خوردم کردی،وقتیکه تو محله سر بازی فوتبال یارکشی میشد و اولین نفر تورو انتخاب میکردن و من میموندم و یه دنیا حسرت ونفرت،خیلی دلم میخواست یک بارهم که شده اول منو انتخاب کنن ،اما همیشه اولین نفر توبودی ومن باید تا آخرین نفر صبر میکردم،یا وقتیکه موقع تعطیلات سرکوچه بساط باقلوا پهن میکردیم بازم همه دور بساط تو جمع میشدن و همون اول صبحی سینی تو خالی میشد و من باید تا آخر شب سر بساط میموندم آخرش باز هم نصف باقلواهام میموندن رو دستم...

بقیه داستان رو اینجا بخونین.

خورده فرمایشات۱):کامنتدونی رو هم بستم که دیگه شماها باشین و نظر هر وبلاگ رو تو خودش بذارین.نه به اینجا که وخ نمیکنم جواب کامنتارو بدم ُنه به اونجا که از بس خلوته مگس میپرونم نترسین یوخورده صب کنین صفحه براتون باز میشه.

+ فرموده شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 14:16  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

شلااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوفییییییییییییییییییییییین؟

خودمهم هنوز نمیدونم اون نیشخند تابناگوش باز و درآوردن زبون چه فلسفه ای داره موقع سلام ملیک؟پس گیرنده لوففا"

عارضم بحضور انورتون که نظر به اینکه یا کارای خونه داریم کمتر شده و یااینکه یوخورده ماهرترشدم و کارامو تند تند انجام میدم و یااینکه تیزتر شدم و چم و خم کار اومده دستم و یاد گرفتم چطوری سمبل کنم که بالاخره در هرحال یه فرصت فراغتی پیش اومد تا بتونم قبل از موعد آپ کنم.(بازم این زبون نمیدونم چرا دراومد؟)ولی چن پست قبلی رو که داشتم نگاه میکردم دیدم دیگه خییییییییییلی اوضاع شخصی شده و خبری از فرمایشات جهان شمول نیست ُبنابراین تصمیم گرفتم وارد یک باب عمومی تر شوم و اندکی جهانیان را به راه راست هدایت کنم باشد که موثر اوفتد و همگی رستگار گردیم انشاءالله.

و آمما آئین دوستیابی عمولی بشرحی که خواهد گذشت هیچگونه نسبت پوزتیو یا نگاتیوی با آئین مرحوم مغفور بجه محل عزیز جناب آقای  دیل کارنگی عزیزتر از جان نداشته و هرگونه تشابهات احتمالی کاملا اتفاقی بوده میباشد.(در مورد این زبان در آمده رجوع شود به سطور اقبل).

شاعر بزرگوار عالیقدری میفرماید:دلا یاران سه قسمند ار بدانی ....زبانیند و جانیند و نانی...به نانی نان بده از در برانش ...محبت کن به یاران زبانی...به جانی جان بده تامیتوانی ...همین است راه و رسم زندگانی.

ولیکن عمولی میفرماید شاعر عالیقدر در آن زمان میزیسته و سخنی در باب آن زمان فرموده است در این زمان یاران عمدتا بر سه قسمند:

۱)آنیکه ترتیب مادر آدم را میدهد.

۲)آنانکه ترتیب خار آدم را میدهد.

۳)آنانکه ترتیب خود آدم را میدهند.

البت در میان این سه دسته گاها رفقای بسیار مهربانتر و ترکیبی هم وجوددارند که بصورت کمپلکس عمل کرده و ترتیب خارمادر و خود آدم را به ضمیمه تمامی فک و فامیلش میدهند که باتوجه به مبتدی بودن سطح بحث از این نوع چهارم فهلا صرفنظر مینمائیم و به تشریح دستجات سه گانه میپردازیم باشد که انشاءالله در مباحث اکمل آتی و پیشرفته درباب نوع چهارم نیز فرمایشات برانیم.

و آممما ای فرزند در باب شناخت نوع اول همینقدر بدان و آگاه باش که این رفیق شفیق کسی نیست جز ابوی گرامی ُمطمئنا بر کسی پوشیده نیست که بی ریاترین و شفیق ترین دوست هرانسانی ابوی گرامی است و حال آنکه تا چشمی برهم زنی تا تنی بیاسائی و یا تا سرکوچه بروی و سطلی ماست خرید کنی این رفیق شفیق ترتیب مادر آدم را چنان میدهد که شاید نه ماه دیگر صدایش به خوشی و میمونی دربیاید انشاءالله و شاید هم صدایش هرگز درنیاید ولی بدان و مطمئن باش که آنچه میگویم به واقع انجام شده و هرچه طرفین انکار کنند تو باور مکن.

دوستان درجه دیم که همانا داماد (شوهر خواهر)هرانسانیست و بر همگان محرز و مجرب است که روابط فیمابین هر داماد با برادرزن گرامی معمولا بر خلاف سایر نسبتها همچون داماد و مادر زن ُُعروس و مادر شوهرُ ُداماد و خواهرزن ُعروس و خواهرشوهر و غیره و ذلک بسیار حسنه میباشد ولی حال تو خود ناگفته بدان که همین رفیق شفیق و لکن درجه دیم یعنی جناب شوهرخار گرامی اگر لختی غفلت نمائی و یا حتی غفلت هم ننمائی چها که با این خواهر جان عزیز ترازجانت نمیکندُ توئی که شاید سالیان دراز همچون همین جواد ما برسر یک متلک ناقابلی که مخاطبش همشیره گرامی بوده جنجالها راه می انداختی و خینها برزمین جاری میساختی ُاکنون یکعدد هم اجاق گازی فردار با مارک معتبر بعنوان کادو داده ای دست همین جناب داماد جان تا روز و شب سر فرصت ترتیب همشیره گرامی را داده و حالش راببرد و دعا بجان شما بگوید باشد که رستگار گردید انشاءالله.

و آممما دوستانیکه ترتیب خود آدم را میدهندُاینجا کمی جای آممما دارد و تاملُ که اگر اندکی درایت کنی تورا چنان رووووووووووشن خواهم ساخت که تا آخر عمر هم خاموش نشوی.تابحال زیاد شنیده ای و اگرهم نشنیده ای همین حالا بشنو که بسیار اتفاق افتاده است که گفته اندُ"دوست فلانی پولشو خورد..."یا "دوست فلانی بهش نارو زد..."یا"دوست فلانی سرش کلاه گذاشت..."یا"دوست فلانی دارو ندارشو با یه سند بالا کشید..."یا"دوست فلانی با دزدای خونشون همدست بوده..." و یا ازاین قبیل فرمایشات عامیانه که شاید روزانه دهها بار بشنوی و یا درستون حوادث روزنامه بخوانی و حالش راببری ُحال اینکه تابحال عمرا نشنیده ای که مثل بگویند"دشمن فلانی پولش را خورد..."چراکه کسی به دشمن پول نمیدهد که اوهم بخورد یا "دشمن فلانی سرش را کلاه گذاشت..."چراکه کسی به دشمن اهتماد نمیکند که سرش هم کلاه برود و ازاین قبیل.البت این نوع دوستان باتوجه به اینکه نه همچون ابوی رفیق شفیق هستند و نه همچون داماد درجه دیم در دسته سیم دسته بندی شده اند و عبارتند از همان رفیقان شفیق صمیمی که معمولا هرانسانی راز دل با او مشترک دارد و یکجا میخورد و میخوابدو حالش را میبرد.

پس نتیجه  اخلاقی ُفلسفی ُاجتماعی و ادبی میگیریم که:بنازم بر خصم و عدو که خنجر از پیش رو میزند.

خورده فرمایشات۱):بازم گیرندین که عمولی چی شده و کی بهت نارو زده و ازاین حفا ُپست حاضر صرفا جنبه آموزشی داشته و دارد و به هیچ عنوان اختصاصی نمیباشد.

خورده فرمایشات ۲):هنوز برسر اسم شاگرد شاگردجان به نتیجه مشخصی نرسیدیم  فراخوان بقوت خود باقیست و تقاضا میشود دست از تنبلی برداشته و اسمای قشنگ پیشنهاد بدین ُخدائیش این انتخاب اسم از خود تولید مثل هم سخت ترهتا الان  شایلین(به معنی مزرعه عشق و پیشنهاد  ننه اهورا )و رها  صاحب مقام اولند.

خورده فرمایشات۳):طبق آخرین مصوبه روابط عمومی سندیکای شوفرشاگردداران عمولی و خانیفاته حقوق و مزایای شاگرد جان و شاگردشاگردجان از قرار هفته ای ۱۰۵۰۰ریال وجه رایج مملکت تعیین شده که از مبلغ مذکور ۷۰۰۰ریال به شاگردجان و نصف این مبلغ یعنی ۳۵۰۰ریال به شاگردشاگردجان تعلق میگیرد.و البته لازم بذکر است که توافق طرفین کاملا حاصل میباشد.

خورده فرمایشات۴):عزیزان دلی که در باب مقوله ای بنام ویار تجاربی و یااحیانا اطلاعاتی دارند بدانند و آگاه باشند که ما نوع جدیدی از این مقوله را کشف نموده و درحال تجربه میباشیم باعنوان "ویار آدرس دار" میدونم که عمرا نه دیدی و نه شنیدی چون باید ما یه چیز عتیقه ای داشته باشیم و این نوع ویار از این قراره که مثلا شاگردجان هوس میکنه که از پرتقالهای میوه فروش سرکوچه ممد اینا بخریم یا آبگوشت چهارباغُ یا آش دوغ عموخلیل و ناگفته پیداس که اگه محل خرید جای دیگه باشه اصلا قبول نیستا!!!و این یعنی روزانه حداقل سه چهار ساعت رانندگی برای رسیدن به دکون عمو خلیل یا سرکوچه ممدایناو...

خورده فرمایشات ۵):ببینم اینجا بوی نفت میده هیشکی نمیاد نظر بده؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خورده فرمایشات ۶):آدم بعضی چیزارو میشنفه اما زیاد روش اثر نمیذاره ولی وختی با چشم خودش دید اونوخ میفهمه که تو چه دور و زمونه ای داره زندگی میکنهُ چن روز پیش چن تا عکس لورفته خونوادگی و یه تصویر لورفته از یه پارتی دختر و پسر دستم رسید که گذاشتمش تو ادامه فرمایشاتُ نمیدونم اینا پدر مادر ندارن؟غیرت ندارن؟حیاندارن؟حالا خودت ببین و قضاوت کنُ من هیچی نمیگم.

 


ادامه فرمايشات
+ فرموده شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 23:32  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

حالااااااا.... بزن اون دس قشنگه رو....ماشششالله .....اون پشتیا دارن صدامو؟؟؟؟؟

یه دختر دارم شا نداره

صورتی داره مانداره

تو خوشگلی تا نداره

به کس کسونش نمیدم

به همه نشونش نمیدم

به کسی میدم که کس باشه

پیرهن تنش اطلس باشه.....

نه به اونم نمیدم.مال خودخود ناکسمه.من اصلا تحملشو ندارم یکی بیاد به دخترم هی بگه قربون دستای خوشگل قشنگت برممممممممم.....دورت بگردممممممممممم.نمیدونم خودشو لوس کنه....بهدشم بوس کنه....خانوما آقایون پسردار دیگه ممبعد یوخورده حواستونو جمع کنینا....هی نیاین خودشیرینی....دختر ما با هیشششششششششششکی تفاهم نداره گفته باشمممممممممم.ایشششششششششش!!!!!بهدشم حالا حالا میخواد درس بخونه ایشالله تسلیق یکشو بگیره.

جدا فکرشو که میکنما میبینم پدر زنم چه دلی داشته شاگرد خودشو داده بمن.منکه هنوز ندیدمش تصورشم نمیتونم بکنم که یه روز بذارم بغل دست یه شوفر دیگه باشه.میخوام خودم دوشاگرده باشم.هرچند از وختی دوشاگرده شدم درای پارکینگم خودم بازو بسته میکنم.آخه شاگردم نباس بخودش فشار بیاره مگ چیه؟چرا خارشوهربازی درمیاری؟بازوبسته میکنم که میکنم شاگرد خودمه خوف!!!ولی خوب یوخورده تکالیف خونه داریم کمتر شده چون دیگه بلطف خدا خیلی از خطرات احتمالی برطرف شده و بسلامتی افتادیم تو پنج ماهگی.

همه این پنج ماه مثل یه چرت آنی بودُهنوز نمیدونم چی به چیه؟راستش من اصلا دلم نمیومد یه موجود معصوم رو بیارمش به این دنیای کثافت پرازلجن همیشه هم گفته بودم که تنها دلیل مخالفتم با بچه همین موضوع بود و هنوز هم که هنوزه احساس میکنم خودخواهی بزرگی کردم که بخاطر دلخوشی خودمون دس به همچین کاری زدم ولی خوب من فقط ۵۰٪ تصمیم گیرنده بودم و نمیشد که عقیده خودمو تحمیل کنم ولی توصیم به همه اینه که یا از بچه دارشدن شدیدا جلوگیری کنن و یا اینکه اگه نتونستن که معمولا هم نمیتونن باید از بقیه خودخواهی هاشون بگذرن و یه زندگی فرزند سالار مطلق پیشه کنن چون طفل معصوم کارت دعوت که نفرستاده بیاریمش به این دنیا وواقعا بنظر من بزرگترین ظلمیه که درحقش میشه واین ظلم حداقل باید بعدا جبران بشه هرچند هرقدر براش زحمت بکشی جبران یه بند انگشت همین ظلم اولیه نمیشه.

خیلی اوقات به توکل شاگردم غبطه میخورم.بعد چند سال که دیگه دیدم بچه دارنمیشیم و هرچند خودم مخالف بچه بودم ولی میدیم خوب دلش میخواد و نمیتونه بیخیال بشه چن بار بهش گفتم بریم دوادرمونی چیزی شاید فایده ای داشته باشه ولی همش میگفت :درخدارو که زدم هیچ دردیگه ای رو نمیزنم و مطمئنم اگه صلاح باشه خودش میده. تو این دوروزمونه تقریبا دیگه مشکل بچه دارنشدن تاحدود زیادی حل شده و مثل قدیما نیست و درصد خیلی کمی هستند که ممکنه از دکترا نتونن جواب بگیرن ولی بااینحال احساس میکنم روش توکل و خواستن از خدا بهتر جواب میده منتهی بشرطیکه آدم بتونه اون بسم الله معروف شمس رو بگه.

همیشه آرزو داشتم تاوختی زندم ماشین زمان درس بشه و تنها انگیزم فقط این بود که بتونم دوران بچگی شاگردمو ببینم ولی الان امیدوارم دخترم عین مادرش بشه و بتونم همون فیلمارو بصورت زنده ببینم ُفیلم همه چیزائی رو که ازاین و اون شنیدم مثل وختیکه سر عروسک خواهرشو کچل کرده بودو بعد رفته بود تو مدرسه بهش گفته بود :"برو ببین عروسکت چه شکلی شده؟" و یا مثل وختیکه سرش تو جاگلدونی گیرکرده بوده و هرچند هنوز معلوم نیست اون سره چطوری رفته بوده تو جاگلدونی اما همینقدر میدونم که آخر سر جاگلدونی رو اره میکنن و سرشو درمیارن و یا مثل وختیکه رفته بودن مشهدو تو راه برگشت هی ماشین پدرزنم داغ میکرده و با اون سن کمش هی میرفته ظرفهای آبو پرمیکرده و واسه بابا میاورده و یا وختی با دوتا خواهراش قشقرق رامینداختن و وختی مادر عصبانی وارد معرکه میشده از در پشتی جیم میشده و آبجی بزرگه تا میخورده کتکه رو میخورده و این وختی آفتابی میشده که میدونست دیگه حرص مادر فروکش کرده و کاری بکارش نداره و یا هزارو یک فعل خفن دیگه که فقط گاهگداری تعریفشو میشنوم و آرزو میکنم کاش منهم اون موقع همسایشون بودم و اوووووووون همه خفنکاری رو میدیدم الانشم یکی از عکسهای مورد علاقم عکس دو سالگی شاگردجانه که همیشه عاشقانه نگاش میکنم و حسرت میخورم که چرا اونموقع من پیشش نبودم.جدا چقدر خوبه که آدم یه علم غیبی چیزی داشته باشه و از همون بچگی همسر آیندشو بشناسه ُخدائیش خیلی کیف میده ها هی براش پفک نمکی بخری ببری ُمداد رنگی بخری ُمداد پاک کنشو بجوی و حالشو بگیری و....گاهی وختام لپاشو گاز بگیری و دادشو دربیاری....

حالا بعد اینهمه صغری کبری میرسیم به اصل قضیه و مسئله بسیار بسیار مهم اسم دخترونه.درسته تاحالا چن تا اسم قشنگ پیدا کردیم ولی قرار شده یه نظر سنجی اینترنتی هم بکنیم بالاخره هر اسمی که رای بیشتری بیاره معلومه که خیلی قشنگه و همه قبولش دارن دیگه.دقت کنین اسمها مختوم به "الف" و یا "ه"نباشه زیاد سوسولی و روزیتائی هم نباشه از این اسمای اجق وجق هم نباشه وگرنه اراده خودمو تحمیل میکنما!!!گفته باشم.اسمشو میذارم عمقیزی دور کلاش قرمزی.البته همیشه گفتم تصمیم نهائی در مورد اسم بچه بخاطر نه ماه زحمتی که مادرش میکشه و واقعا هم خیییییلی زحمت داره با مادر بچس ولی خوب بشرطیکه پدر بچم وختی میخواد بره اداره ثبت و احوال بتونه بر نفس اماره غلبه بکنه ووسوسه نشه .منم که ادعای مهصومیت ندارم که نمیدونم حالا شیطون میتونه گولم بزنه یانه؟ایشالله که گربه است و گول نمیخورم.فعلا اسمهای منتخب به این شرحه:

اسمهائی که من خیلی دوسشون دارم بترتیب اولویت:

۱)لیلی و یا اولدوز

۲)الشن

۳)دریا

اسمهائی که شاگردجان خیلی دوس داره:

۱)رها

۲)هستی

اسمی که تقریبا اتفاق نظر داریم فقط یه اسمه اونهم ثمین و البته به اندازه اون یکی اسمها دوسش نداریم.

منکه میمیرم برا دوتا اسم "لیلی" و "اولدوز"اسمی که آدم با شنیدنش بره تو عالم پپروتُ بشینی رو صندلی الاکلنگی یه سیگار برگم روشن کنی یه پوک بزنی و بعد بری تو بحر اسمش یه هو ببینی سیگاره تموم شده و دستتم سوخته و حواست نیست."لیلی"هم که با عمولی همقافیست و نورعلی نور ولی اولدوزهم خیلی دلمو میبره.حالا ببینیم چی میشه؟البته اگه اسمش لیلی باشه شااااااااید یه مجنون سازبدست هم بتونه دلکی ازم ببره..

و آممممممما یادتونه پست قبلی گفتم تکلیف خودتونو مهلوم کنین ببینیم کی عمه میشه کی خاله و ...؟خوب حالا میگم قرار چیه؟قراره روز اسمگذاری که ما ترکها بهش میگیم"آدقویما"خاله ها بشینن خونه رو مرتب کنن و عمه ها و عموها و دائی ها همممممممممه دهفتن بیان تو تالار.آخییییییششششششش چخده دیدن داره حالا قیافه خاله جونا.نامرده هرکی بزنه رو حرف اولش.

و یه خبر دیگه اینکه تو این مدت شدیدا مشغول تالیف یه دائره المعارف بودم که یه قسمتش آماده شده و نیازمند نظرات کارشناسانه و اندیشمندانه شماست ممنون میشم  اینجا یه نیگا بهش بندازین و با نظرات دانشمندانه خود مارا دراین امر یاری نمائید.خدائیش چه دانشمندائی هم خواننده اینجان .البته ما همشونو قبول داریما اما یوخورده همچی بفهمی نفهمی باید دعا کنم که خدا همتونو براه راست هدایت کنه و یا اینکه اگه نشد یوخورده راه راستو بطرف شمامنحرف کنه که اینجوری بهتر جواب میده.

وایییییییییییی غذام سوخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخت.خوافیس

 

+ فرموده شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 21:37  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

از عمولی به تمامی نور چشمیان عسیییییییییس تر از جان:

پس از سلام و احوالپرسی به اطلاع میرساند یکی از کارهای جالبی که زمینیان انجام میدهند و بسیار هم دربین آنان رایج است اینست که وقتی از کسی خوششان میاید به او میگویند:"بخورمت جیگررررررررر"اما بعدا پشیمان میشوند و از خوردن وی منصرف میگردند .اما زمانیکه یک زن از یک مرد بسیار خوشش بیاید فرزند او را واقعا قورت میدهد و میخورد و نه ماه بعد آنرا پس میدهد....ارادتمند شما عمولی.

آقا یادته چن ما پیش رفته بودیم شمال چه جاهای خفنی رفتیم چیکارا که نکردیم ؟چه بلاهائی که سر این شاگرد معصومم نیومد؟؟؟؟؟؟؟نگو خبرائیه و مام ازهمه جا بیخبر!!!!هر کاری دل تنگمون میخواد میکنیم و غافل ازاینکه باید یه کنج خونه بیشینیم و جنب نخوریم!!!!چرا؟؟؟؟؟؟؟؟چون همون وقتها شاگردم خانیفاتمو قورت داده بوده و خبر نداشتیم !!!!!آی امان از دست این اجناس چینی که ننه هیچ اعتباری بهشون نیس مخصوصا اجناس مخصوص زناشوئیشون!!!!بعد طفلک هی نشونه میداد اما بازم دوزاریه نمیفتاد نه اینکه کج باشه ها نهههههههههههه جریان یه چیز دیگه بود.یه بار تو رودبار این شاگردم گفت ترشی بگیرم منم گرفتم و همونجا تو ماشین نصف شیشه رو هلپی کشید بالا اما ازبس شیکموئه اصلا شصتمونم خبردار نشد که شاید خبرائی باشه چون اینجور هلپی تو رگ زدنا جزو خصایص بارز شاگردمه بهدشم تو تبریز یه بار انار گرفتم همونطور نشسته دوتاشو زد تو رگ بازم شک نکردیم چون کار همیشگیشه بهدشم که رفتیم دندونپزشک و یدونه طرف شوفرو گذاشت زمین و هفته بهدش که جلسه دففم بود گفتیم یه آزمایشی هم بدیم بد نیس حالا چراااااااا؟دیگه شورشو درنیار همه چی رو که نباس گفت که خودت حدس بزن چرا !!!!خیلی بیهوا زنگ زدیم که نتیجه آزمایشو بپرسیم گفتن جواب مثبته و بعدا اصوات ناهنجاری از طرف شاگردجان و بیخیال شدن دندونپزشک و حیرت وصف ناشدنی من و بهدش رفتیم سونو دیدیم بااجازه بزرگترا و عمه خانوما و خاله جونا و عموجونا و آق دائی جونا بعلههههههههههه اشانتیون تو شیکم شاگردست و وقتی به آق دکتره توضیح دادیم که چه غلطائی که نکردیم یه استراحت جانانه واسه شاگردو یه لیست بلند بالای خدمات واسه من نوشت و این شد که شدم یه عمولی آشپز رخت شور خونه جارو کن ظرف شور همه تن حریییییییییف.تازه بعد از تموم شدن همه این کارا باس نیازهای روحی روانی شاگردرو هم تامین کنم و به اضافه اینکه کلی واسم کتاب قصه گرفته که بیشینم قصه یاد بگیرم .دیکلمه و شعرم باید خودم خلاقیت بخرج بدم.اینه که سرتو دردنیارم میخوای بدونی چخده سرم شلوخه همین قدر بدون که زمانی کل شهرو میگشتم یه آرایشگاه خوب گیر میاوردم که سرمو اصلاح کنم تازه وقتی کارشو رو سر مشتری قبلی میدیدم بعد دوساعت نوبت کشیدن یواشکی فلنگه رو میبستم و میرفتم سراغ یه آرایشگاه دیگه الان تو خونه میدم شاگردم برام اصلاح میکنه...تازه خدماتشم که بد عادتم میکنه وقتی از آرایشگاه های بیرون همون خدماتو میخوام با اردنگی میندازنم بیرون....منحرف نباش منظورم چائی و نسکافه و میوس جون عمت چخده خفنین شماها!!

خفن گفتم یادم افتاد جدا چخده خفنین شماها !!!بابام جان کم شایعه سازی کنین پشت سر بچه معصوم مردم ....شماها دیگه کی هستین ....دست شیطونو بستین طفلک شیطونو چن شب پیش تو خواب دیدم گفت تورو بوخودا سفارش منم به این نورچشمیات بکن ....از دست اونا به خواب تو پناه آوردم.

و آمما یه چیز جالب تر از جان!!!!!یه چیزی اینجا اشتب شده!!!!!چی هرچی که شاگردجان باید دلش بخواد من میخوام آقا یه وخ میبینی هوس خیار شور کردم عجیییییییییییبُ دست و پام میلرزه ها نه اینکه همینجور الکی دلم بخواد ُیه روز دیگه میبینی دلم شیرینی خواس یه روز دیگه هوای باقلا میکنم موندم تو دست خودم بینیمم که خیلی بیش فعال شده نمیدونم دیگه این عوالم چه صیغه ای هستن؟شاگردم که فقط هوس پیاز میکنه فک کنم خانیفاتم وختی بدنیا بیاد مزه چولو کباب بده!!!!!!

شماهام بد نیس عوض اینهمه غرزدنا یوخورده بیاین کمک دست عمولی باشین البته اگه کارای خودتونم نندازین گردن من.

یه ماجرای خییییلی عجیب تر از جانم بگم و خودافیسی بوکونم.چن وخ پیش پیش یکی از دوستای شاگردجان یه رژ براش کادو داد ُاینم امتحان کرد دید اصلا بدرد نمیخوره بیرنگه و هیچ خاصیتی نداره گفتیم شاید برا خشکی لب و این چیزا خوف باشه ُدو سه روز پیش بود که لبم ترک خورده بود خفن ُهرچی بم گفت رژ بزنی خوب میشه گوش نکردم گفتم رنگش میمونه نمیتونم پاکش کنم یه هو یاد همون رژ بیرنگه افتادیم و صب وختی میخواستم برم بانک حسابی با همون لبامو درمون کردم و خوشحال از اینکه یه همچین چیز بیرنگ و خوبی گیرم اومده ......دو ساعت بعد هرکی میومد جلو گیشم میخ لبامون میشد ُمام که از همه جا بیخبر هزارو یک فکر جورواجور میاد تو کلمون ُبعدش باخودمون فک کردیم شاید لبامون خیلی چرب وبراق شدن واسه همون اینطور میخ میخ نگامون میکنن رفتیم دستشوئی یه نیگا به خودمون بندازیم دلمون ضعف کرد ....آقا چه لبائی!!!!!!گلت کرد جسیکا آلبا یه قرمز جلفی شده بودن که نگو!!!!حالا مام انگشت حیرت بردهان !!!!بعدا فهمیدیم که همون رژ بیرنگه اولش بیرنگه بعدش خیلی خوشرنگه ......حالا خوب بود که مشتریا ازمون لب نمیخواستن.....کلی دلبری فرمودیم با این سیبیلای از بناگوش دررفتمون.

خورده فرمایشات ۱): ایشالله فک میکنم ماهی یه بار بتونم آپ کنم اما به همتون سرمیزنم.قصوری هم بود خودتون ببخشید دیگه بیشتر ازاین شطرنجی نشم.

خورده فرمایشات۲): هر کس تکلیف خودشو از همین الان تعیین کنه کی میخواد خاله بشه ؟کی میخواد عمه بشه؟کی میخواد عمو بشه و کی آق دائی؟؟؟؟خوف هرکسی مسئولیتهای خاص خودشو داره دیگه.

خورده فرمایشات ۳):هنوز جنسیت اشانتیون مهلوم نیس اما همینقدر مشخصه که خیلی پدر سگه

خورده فرمایشات ۴):ازهمین حالا بفکر یه اسم درس حسابی باشین وگرنه اسمای منتخب خودمو تحمیل میکنما:پسر باشه اسمشو میذارم سید خداداد.دختر باشه سید خداداده.

خورده فرمایشات ۵):التماس دعا داریم و خدانگهدار همتون باشه. دلم خییییییییییییییلی واستون میتنگه.

+ فرموده شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 23:0  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

نورچشمیان عسیس تر از جان عمولی.

پس از عرض شلاااااااااااااااااام بدینوسیله به استحضار عالی میرساند اینجانب میرمهدی گل آراء مهروف به عمولی جهت رتق و فتق امور مربوط به خانیفاته نیاز مبرم به حداقل یکماه مرخصی استحقاقی دارم ،خواهشمند است در صورت موافقت اقدام مقتضی معمول فرمایند ،در ضمن اعلام میدارد بلطف خدا هییییییییییییییییییچگونه نگرانی وجود نداشته و بحمدالله عمولی و خانیفاته در نهایت سلامت و شادکامی میباشد و ملالی نیست جز دوری شما عسیییییییسان دل .

دعا کنید بتونم تا یکماه دیگه ایشالله برگردم.

از همین حالاش هم دلم واستون یه فندخ شد

+ فرموده شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:9  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

یه بار تو ایام شباب و بحبوحه جوانی و جاهلی پیرمرد سبزی فروشی را دیدیم که سبزی بر الاغ بار میکرد و در کوچه پس کوچه های شهر به امر بسیار مقدس امرار معاش میپرداخت.الاغ زیبائی داشت ُ منهم که ذاتا علاقمند به این موجود چشم قشنگ بیچاره به محض رویت عنان از کف داده و بزبان محلی خودش آوازی بس دل انگیز سردادم.حیوان ندید بدید بعد از لختی تامل عارفانه بشدت سر بجنباند و نمیدانم صدایم را به صدای چه کسی از اقوامش شبیه کرد که عرعری جانانه تر راه انداخت به نحویکه صاحبش بسی قربان صدقه ام میرفت که خداوند هر حاجتی که داری بر آورده کند انشاءالله ُچون سالهای سال بود که الاغم چنین از ته دل عرعر نکرده بود.از قضا در آن هنگام مرد سبزی فروش بساطش را در کنار دیوار یکی از دبیرستانهای بسیار مشهور خیابان ۱۷شهریور تبریز پهن کرده بود و این ماجرای همخوانی من و آن موجود بس زیبای دراز گوش در زیر پنجره های باز همان دبیرستان اتفاق افتاد که دیدیم تمام کادر دفتری و دبیران و مربی پرورشی و کلهم مقامات محترمه دبیرستان از پنجره سرشان را بیرون آورده اند و ذم ما مینمایند که "آقا بچه ها دارن امتحان میدن ببر صدای اون انکرالاصوات رو..." و منهم که کلی داشتم ذوق میکردم و تازه داشتم گرم میشدم هرچی میگفتم باباجان راست راستی که زبون همو نمیفهمیم که همینجور شانسی یه چیزی بزبون خودش گفتیم و از قضا احتمالا یه شعر عاشقونه ای یا جمله فلسفیی چیزی دراومده که اونهم مطلبو گرفته و اینجوری داره همراهیمون میکنه وگرنه هرچی که بگم نمیفهمه که ُ منکه مادرش نیستم!!!.خلاصه تیارتی شد اونروز و یک خاطره بس بیاد ماندنی در دل و جان بروبچز بیادگار ماند.

حالاااااااااااااااااااااااااا....نمیدونم از بد روزگار یا از خوش روزگار یا از دیونه بازی روزگار یا اصلا هیچ ربطی به هیچ چیزی نداشته ُآبجی ما شده معاون همون دبیرستان!!!!!ولی خوشبختانه دیگه کسی از همکاراش مارو نمیشناسه خوب ُنترس آبروش نرفته و حفم یه چیز دیگس.

چن وقت پیش آبجیم میگفت که تو اتاقشون و سالنها دوربین مداربسته کارگذاشتن و بدبخت خانومها هم نمیتونن یه کلوم باهم اختلاط کنن!!!!جدا خیلی شکنجه وحشتناکیه واسه یه خانوم!!!!حالا اینش بماند چون خانومها خودشون به عمق فاجعه پی بردن و دیگه لازم نیس من توضیح واضحات بدم ُاما چیزیکه خیلی بیشتر توجه منو جلب کرده اینه که چن تا ازاین دوربینارو تو همون کوچه پشت دبیرستانه هم کارگذاشتنُ اییییییییییین خیلی حف داره دیگه.طفلکی جوونای امروزُجدا خیلی دلم بحالشون سوختُ هرچند جونی ماهم تو دوران همچین پخی نبوده اما حداقلش تو همون کوچه ای که ما عرعر جانانه راه انداخته بودیم و کلی شعر عاشقونه واسه دلبردرازگوش خونده بودیم و کلی عربده کشیده بودیم الان یه جوون بدبخت جرات نداره جیکش دربیاد و حتی بادوستش یه کلمه خودمونی حف بزنه یا یه شیطنت کوچولوئی که مختص این سن و ساله انجام بده ُچرا که فورا تصویر و صداش ضبط میشه و دیگه بقیش الله اعلم ...حالا اگه همین تصاویر گیر یه آدم خفنی هم بیفته که دیگه واویلااااااااااا!!!!!مثلا میبینی از فردا تیتر  صفحه اول تموم لینک باکسهای اینترتر این نوشته بچشم میخوره" کلیپ آواز خفن عمولی.... بدو بیا حالشو ببرژیگووووووووووول "عکسهای لو رفته زرین تاش خانوم تو کلاس درس..."ُ   ُ"یه کلیپ توپ و ژیگوووووووول از باجا در حالیکه داشته به یه ژیگولتر از خودش نومه میداده و حالشو میبرده....."

وقتیکه همین دوربینارو تو بانکها کار گذاشتن اولش کلی خوش بحالمون شد که دیگه راحت میشیم از دست کسری آوردنها ولی بعد از چند مورد که کسری آوردیم و نشستیم فیلمهارو بررسیکردیم دیدیم ای دل غافل این دوربینا اصلا رو نماهائی تنظیم نشدن که بتونیم ببینیم مشتری سندش چند بوده و پولش چند؟فقط بقول امیر بدرد این میخوره که وقتی امیر با یه مشتری کل کل میکنه یا با یه دختر خانوم احوالپرسی میکنه تصویرشو ضبط کنه تا بعدا حالشو بگیرن.

ولی بازم جای شکر داره چون هیچ بعید نیست  که نسل بعدی تو خونشون هم از این دوربینا کار گذاشته بشه و .....حالا دیدی عمولی بیراه نمیگه که دیگه عشقو نباید در پستوی خانه هم نهان کرد؟!!!!!!چون دیگه کم کم پستوی خانه هم داره میره که امن نباشه.میگی نه ؟؟؟؟؟؟؟اشتب میکنی خوب این هزارمین باره که میگم وختی عمولی چیزی میگه حف نباشهُ فخط بگو چشب.

خورده فرمایشات۱):بسیار سپاسگذارم از تمامی نورچشمیانیکه در دو پست قبلتر نگران حال مستراح رفتن ما بودند بایستی بعرض این عزیزان برسانم که بحمدالله مدتی بعد آب وصل شد و عمل بسیار بسیار روحبخش رفع حاجت بطور تمام و کمال و باعرض گلاب برویتان و روم بدیفال انجام یافت.ولی نمیدونم این ماه چرا من همش در اینمورد بدبیاری داشتم چن روز پیش هم تو بانک رفتم مستراح و  آخر سر که آبو باز کردم دیدم ای دل غافل بازم آب قطعه ُمستراح هم تو طبقه دوم ُشعبه یه شعبه دراندشت و بزرگ حالا هی ما داد میزنیم و تحویلدارو صداش میکنیم کسی نمیشنفه ُآخر سر دیدیم نزدیکتر از همه معاون شعبست و صداش کردیم و با شرمندگی ازش آب خواستیم و دمش گرم رفت از تو ماشین یه کم آب آورد و خلاص شدیم ولی خییییییلی ضایع بود فک کنم در تاریخ بانکداری بیسابقه باشه که یه تحویلدار از معاون شعبه تقاضای یه آفتابه آب بکنه.خیییییییییلی خجالت کشیدم.باید در صفحات ویژه تاریخ تمدن ثبت بشه حتما.

خورده فرمایشات ۲):در پست قبلی هم آقا ما گلت کردیم خواستیم بعد از مدتها یو خورده جدی باشیم همه گیردادن بهمون که نکنه با شوفر شاگرد حفم شده ُنه والله اگه دقت کنی یکی از موضوعات منزل شخصی "عمولی و خانیفاته "هست که گاه گداری میخواستم در مورد امورات مربوط به خانیفاته افاضاتی بکنم که ظاهرا باید قیدشو بزنم چون هرچی بگم موجبات سوءتفاوت میشه و باعث نگرانی نورچشمیان عسیس تر از جانُ ولی بلحاظ رفع هرگونه نگرانی باید عرض کنم که بحمدالله کما فی السابق در کمال تفاهم و زن ذلیلی در معیت شاگرد عسیس تر ازجان بسر میبریم و ملالی نیست جز دوری شما عسیسان و تنها مورد اختلاف هر پنجشنبه صبح سر حقوق و مزایای هفتگی است که این شاگردجان همیشه بنوعی دبه درمیاورد  و بنده را متهم به حق کشی مینماید....آهاییی ایهالناس یکی به این بگه یه پونصد تومنی و یه دویست تومنی جمعا میشه هفتصدتومن و هیچ فرقی نداره با جمع یه پونصدی و دوتا صدتومنی ُهرهفته مکافاتمون شده اینکه وختی یه دویستی میذارم رو پونصدیش میگه تو یه قطعه پول ازم کم کردی و باید دوتا صدی میذاشتی رو پونصدتومن و بعد به تموم فک و فامیل و دوست و آشنام اس اف اس میزنه و آبرومو میبره که اوسدا اینهفته حقمو نداد.

خورده فرمایشات ۳):بازم تو همون پست قبلی چرا خانوما اینقدر اهتماد بنفسشون تیکان نمیخوره و فک کردن که طرف صحبت من فخط آقایون محترم هستن و تموم خریتهای چهارگانه مختص ماست؟؟؟؟؟؟عسیسان دل ما در مورد موجود دوپائی بنام انسان سخن گفتیم و مقاله حاضر هییییییچ ربطی به جنسیت این موجود دوپا نداشته و ندارد حداقل درزمان حیات راقم تفسیر برای و جعل مکتوب ننمائید لوففا".پیشاپیش از همکاریهای حضرات علیه موتوشکریم بیزحمت.

خورده فرمایشات ۴):خیییییییییییییلی شرمندم ازاینکه یوخورده سرم شلوغه و نمیتونم زیاد بهتون سربزنم ُآخه خییلی بدجور ناجوری سرم شلوغه ُحالا چراشو بهدا میگم!!!!!خبر دارم باقلواااااااااااا!!!!صداشم تا چن وخت دیگه حتما درمیاد البته اگه بوتونم تا اونموخع دندون رو جیگر بذارم و قضیه رو لو ندم حتی به شما دوست عزیز.

+ فرموده شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 1:33  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

 

کی میدونه جبرهای چهارگانه سارتز چیا هستن؟؟؟؟؟

اونائی که نمیدونن یکی از این سه گزینه رو انتخاب کننُ انتخاب حق شماست خوب:

۱-از اونائی که میدونن بپرسن.

۲-برن کتابای سارتزو زیر و روکنن .

۳-خودم یه توضیح مختصر میدم بخونن بهد دوزاریشون بیفته که خریت های چهارگانه عمولی چه صیغه ایه!!!

ژان پل سارتز رحم الله علیه و علی کلهم مریدان و المریداته در یکی از مقالاتش اشاره میکند به جبرهای چهارگانه انسان:

۱-تولد

۲-مرگ 

۳-زندگی

۴-کارکردن

و میگه انسان مجبوره حداقل بیکی از این جبرها تن بده و اگه بخواد از دست یکی از اینها خلاص بشه مطمئنا گیر اون یکی خواهد افتاد ُو بعدش میگه اونائی که خودکشی میکنن زیاد بخودشون نبالن که تونستن از جبر زندگی خلاص بشن چون گیر اونیکی جبر یعنی مرگ افتادن.یا مثلا اگه یکی بخواد به جبر کارکردن تن نده ممکنه گیر جبر مرگ بیفتهُ یا کسیکه بتونه با تکنولوژی و پیشرفت علم مثلا یه راههائی کشف کنه که بتونه انسان رو تبدیل به یک موجود نامیرا بکنه اصلا بخودش نباله که تونسته بر جبر مرگ غلبه بکنه چون گیر جبر زندگی افتاده ُخلاصه به اعتقاد سارتز این جبرهای چهارگانه مثل چوبهای دو سر نجس میمونن که از دست هرکدوم بخوای خلاص شی حتما گیر یکی دیگشون می افتی.خوب تا اینجا حله؟؟؟؟؟

پس میریم سراغ خریت های چهارگانه عمولی ُاین خریت ها هم مثل همون جبرهای سارتز میمونن که از دست هرکدوم که شاکی باشی و بخوای خودتو خلاص کنی حتما گیر اونیکی می افتی.

۱-ازدواج

۲-تنهائی

۳-گوسفندی

۴-سگیت

اگه کسی نخواد که دچار خریت اول یعنی ازدواج بشه ُخوب گیر خریت دوم یعنی تنهائی می افته.

حالا اگه گیر این خریت اول یعنی ازدواج  افتاد باز دوراه داره یااینکه خریت سومو مرتکب بشه و خودشو بزنه به گوسفندی و رام و مطیع فقط بگه "معععععععععععععععع" یعنی چشب و زیاد به این و اون گیر نده و البته سعی بکنه که هیچی هم حالیش نباشه چون دهنش سرویس میشه اگه حالیش بشه که دور وبرش چه اتفاقائی می افته و چون تصمیم داره که دم نزنه  به خودخوری میفتهُ پس فقط باید حال کنه و بخوره و بچره و از زندگیش لذت ببره و حسابی خر کیف بشه و یااینکه اگه دلش نخواست که گوسفند بشه باید خریت چهارم یعنی سگیت رو انتخاب بکنه که دراین صورت میتونه آزادانه به هرچی دلش خواست گیر بده ُهرچی مطابق میل و سلیقه و عقیدش نبود اعتراض کنه ولی یه چیزی رو باید بدونه که حتی اگه ذیحق هم بوده باشه باز اعصابش خورد میشه و عمرا نمیتونه چیزی رو عوض کنه و آخر سر هم بعد از کلی اعصاب کشی و جنگ و ستیز  و تام وجری بازی باز یا میفته تو دام خریت دوم یعنی تنهائی و یا بالاخره قانع میشه که بیفته تو دام خریت سوم یعنی گوسفندی و یااینکه فک میکنه انتخابش اشتباه بوده و وقتی به خریت دوم دچار شد دوباره  مرتکب خریت اول یعنی ازدواج میشه منتها اینبار از نوع مجددش و بازهم میفته تو همون حلقه بالائی.

نتیجه گیری اخلاقی ُعلمی ُسیاسی و پزشکی :اینهمه صغری کبری چیدم و زر زدم فقط میخوام اینو بهت بگم که خدائیش اگه جنبشو نداری بیخیال زندگی مشترک شو ولی اگه جنبه تنها موندنو نداری خب ازدواج بکن ولی بعدش دیگه باید خودتو بزنی به کری و لالی و کوری ُحف هم نباشه نگو انسان با اراده آهنین خود میتواند در کرات و سیارات هم تغییر ایجاد کند.....ول کن این افسانه ها رو هیچی رو لازم نیست تغییر بدی چون ممکن نیست ُاگر هم ممکن باشه امکانش بقدری کمه که باید ازش صرفنظر کنی ُهمه چی رو همونجوری که هست قبول کن ُ اصاب خودتو  دیگران رو هم الکی خورد نکن و بچسب به زندگیت و حالشو ببر ژیگووووووووول.

+ فرموده شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 17:48  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

کاش حف زدنم پولی بود خدائیش میدونی چه اتفاقی می افتاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟میدونم تو جهان سوم هر اتفاق جدیدی که بخواد بیفته مثل چوب دوسر نجس باز این ماهستیم که از یه طرفش به گه خوری می افتیم ،اما بازم امتحانش که ضرری نداره شاید دیدی یه وخ شانس باهامون رفیق شدو اون یکی سر چوبه یه کمک گهش رقیقتر بود...

دیشب خیر سرم میخواستم  طبق معمول هر هفته پنجشنبه شبها بیشینم آپ کنم مثلا ،که شاگردجان گیر سه پیچ داد که یه کم بیا دراز بکش بهدا ،گفتم خوابم میگیریه ها!!!که بالاخره اراده آهنین اون بر اراده زن ذلیل من غالب شد و را افتادیم بریم  لالا کنیم  به این امید که صبح زود پاشیم و آپمونو بکنیم،که چشت بد نبینه صب که شد دیدیم بلاگفا باز نمیشه،گفتیم یه خورده با سایتهای دیگه سرمونو گرم کنیم تا شاید فرجی حاصل بشه که دیدیم نه بابا خیلی از سایتها اصلا باز نمیشن و بدین ترتیب اصاب مصاب خر سگی شدن زنگ زدیم به پشتیبانی شاتل ،گفتن یه ایراد کوچیک تو خطوط دیتامون بوجود اومده تا یکی دو ساعت برطرف میشه،و منهم دلخوش به این حف مفت!!! سرمو گذاشتم که یکی دو ساعت یه چرت کوشولو بزنم و بعد بیفتم بجون اینترتر،تازه خوابم گرفته بود که شاگردجان خبر داد که آبمونهم قطع شده و پاشیم از خونه بزنیم بیرونکلافه،خب آب نداشتیم تو خونه ،گلاب به روتون پی پی هم داشتیم خب باید میرفتیم یه جائی!!!ولی به محض اینکه خواب از کله همایونی پرید و چن تا ازفایلهای مغزم لود شدن یاد یه صحنه ای افتادم که چن سال پیش تو رسانه ملی دیده بودم ،وزیر نیرو تا ساعت چند و خورده ای بعد از تموم شدن ساعت کاری تو اتاقش نشسته بود و داشت به تلفنهای مردمی پاسخ میدادhelp.gif،چنان قیافه مهربونی داشت و لبخند دلنوازی برلب  که اونموقع کم مونده بود یک دل نه ۱۰۰ دل عاشقش بشم که وسطهای برنامه چون برقمون قطع شد دیگه از دل چهل و چهارم ببعد موند برا خودم و همون چهل و چهارتای اولی رو تقدیم آقای وزیر نیرو کردیم ،امروز صب هم با خودم گفتم ای دل غافل خب بردار یه تیلیفون بکن به اداره آب که تکلیفتو مشخص کنن شاید تا نیم ساعت قطعی آب برطرف بشه و دیگه لازم نباشه دربدر جیشگردونی بکنی!!!زنگ زدم به اداره آب و  بعد از یه ربع شماره گیری جانانه بالاخره صدای دلنواز بوق آزاد دلهای کوچک و انباشته از فضولات من و شاگردجان را به یک شادی بلا وصف میهمان نمود...

-عمولی:سلامن علیکم و رحمه الله و برکاته .به من زنگ بزن

-کارمند محترم اداره آب:سام

-عمولی:خسته نباشید قربانبه من زنگ بزن

-کارمند محترم اداره آب:(سکوت محض)!!!whistling

-عمولی:میبخشید آقا شرمنده آب خیابون پاستور کی وصل میشه؟به من زنگ بزن

-کارمند محترم اداره آب:مهلوم نیسُ لوله ترکیده دارن کار میکنن.

-عمولی:حدودا هم بفرمائید مارو در امر بسیار بسیار سخت تصمیم گیری خیلی مساعدت فرمودید ،چون میخوام ببینم اگه دیر وصل میشه پاشیم بریم خونه یکی از اقوام وگرنه منتظر میشیم.

-کارمند محترم اداره آب:چن بار بگم مهلوم نیس

-عمولی:آخه بالاخره شما صاحب تجربه هستین و مثلا نمیتونین بگین نیم ساعت ،یه ساعت یا بیشتر طول میکشه؟آخه ما یه قطره هم آب نداریم توخونه

کارمند محترم اداره آب:چقدر سیریشی؟هی زورکی میخوای تو دهنم حف بذاری ؟گفتم که معلوم نیس یعنی معلوم نیس دیگه چرا حف حالیت نیس؟

-عمولی:بهتر نیس یه کم مودب تر باشیم؟

کارمند محترم اداره آب:(سکوت)whistling

-عمولی:الو ...الو ...الو...

و صدای ترق و توروق صدا از اونور سیم وقطع شدن مکالمه و یکعدد عمولی دلشکسته دل شکستهکه از دست این زیر دستان وزیر محبوبش بشدت زخمی شده،خدائیش این تلفن کردن ما چه فایده ای داشت؟خب اینارو که خودمهم میدونستم که معلوم نیس کی آب وصل میشه و اگه قراره بعد از تلفن کردن هم هیچچی معلوم نباشه پس این پاسخگو رو واسه چی گذاشتی اونجا ای محبوب جانان عسییییس دل عمولی ،وزیر محترم نیروجان؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی واقعا نمیشه که اون کسیکه داره جواب میده هر لحظه از کارگرهائی که مشغول ترمیم ترکیدگی لوله هستن گزارش بگیره و به مردم یه جواب درست و حسابی بده؟یا اینکه اون کارگرها بعد از اینهمه سال تجربه نمیتونن تخمین بزنن که کارشون کی تموم میشه؟و یا اینکه وزیر جان عسیس دل از زیر مجموعش خبر نداره و نمیدونه که چه گندی میزنن به اصاب مردم موقع تماس گرفتن و اینطور میاد تو رسانه ملی کلاس میذاره؟؟؟؟؟؟؟نه به نظر من این عسیس دل کاملا خبرداره که تو سازمانش چه خبره ولی حیف که حف زدن پولی نیس ،تازه حتی اگه پولی هم باشه باز براش فرقی نمیکنه چون از جیب باباش که نمیخواد بده از جیب من و تو میزنه و یه مشت حف مفت پولی تحویلمون میده،پس نتیجه میگیریم که حف در همان نرخ مفتی خود بماند بهتر است چون پولی شدنش نه تنها تاثیری در کاهش حف مفت نخواهد داشت بلکه بعلت آمار بسیار سنگین  اینگونه حفها و قطع یارانه تاثیرات منفی زیادی در موجودی جیب من و تو خواهد داشت.پس هرچی دلتون میخواد از این نعمت رایگاه بهره مند گردید و حالش راببرید و دعا بجان ما نمائید که حفمان را پس گرفتیم و پیشنهاد پولی شدن حف مفت را کن لم یکن تلقی نمودیم ،باشد که رستگار گردید انشاءالله.اجرکم عندالله و من الله توفیق.

+ فرموده شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:11  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

خب نورچشمیان عسیس دل قسمت اففل تا اونجا رسیدیم که یه تیلیف زدم به سروش عسیس دل و بهش خبردادم که رسیدیم انزلی و آدرس ویلارو بهش دادم و قرار شد فرداش بزنگه و قرار بذاریم.بعدش هم چون خیلی خسته بودیم و شاگردمم از فرط استرس دیگه نا نداشت گرفتیم خوابیدیم ولی شب متوجه شدم که هروقت یکی رو تخت تکون میخوره اونیکی فک میکنه که زلزله اومده چون تخت خیلی شدید تکون میخورد!!!صبح که پاشدیم شاگردجان یه املت دپش شوفری چاق کردو رفتیم لب دریا زدیم تو رگ و رفتیم بیرون که آئینه رو بدیم درستش کنن چون شب قبل تو مه دستم خوردو شیکست قرار شد بعدشم بریم بازار انزلی رو بگردیم.ولی هرجا رفتیم گفتن اصلا تو انزلی لوازم یدکی دوو پیدا نمیشه و باید برین رشت ُ دیدیم دیگه مجبوریم و باید رفت و شاگرد هم از خیر بازار گذشت و قرار شد بعدا بریم بازارگردی ُرفتیم رشت و نمایندگی دوو رو پیداکردیم و اونها مشغول تعویض آئینه بودن که سروش زنگید و گفت که ظهر میاد انزلی ُمنهم گفتم نمیخواد چون ما تو رشتیم ُتا حاضر شدن آئینه دوسوته خودشو رسوند و بعدش گفت که بریم ماسوله ُنمیدونستم ماسوله چجورجائیه هرچند تعریفشو زیاد شنیده بودم ولی ازنزدیک ندیده بودم گفتم شاید شاگردجان دلش بخواد که بریم بازار و بعدش که دیدم نه رائیش طرف ماسوله است راافتادیم طرف ماسوله ُو خدائیش عجب طبیعتی ُعجب طبیعتیُ مخصوصا که سروش هم پیشمون بود و بعد از مدتها دوستی اینترنتی از نزدیک داشتیم باهم گپ میزدیم خیییییییییییییلی میچسبید ُاز هردری گفتیم و قرار گذاشتیم که ناهار هم سر خانوم خوشحال خراب بشیم که دیدیم دیگه خیلی گشنمونه تو یکی از رستورانهای جاده ماسوله تو قلب طبیعت سبز ناهارو زدیم تو رگ و بعدش رفتیم ماسوله ُو اندازه تموم عمرم اونجاپیاده روی کردیم ُچون واقعا زیبا بود و آدم حیفش میومد نبینه سقف هر خونه کف یه خونه دیگه بود و خونه ها روهمدیگه ساخته شده بودن از دامنه کوه شروع میشدن و تا بالا میرفتن و واقعا یکی از نمونه های شاهکار زندگی اجتماعی بود.عصری دیگه برگشتیم رشت و با سروش که قرار بود حرکت کنه مشهد خداحافظی کردیم و برگشتیم انزلی و دیدیم که دیگه بازار داره تعطیل میشه و رفتیم تو ویلا و شب خوابیدیم ُموقع خوابیدن کلی توضیح واضحات دادم به شاگردجان که شب نترسه اگه دید زمین و زمان دارن تکون میخورن چون تختای اینجا خیلی شل و ولن و  وقتی یکی داره تکون میخوره اونیکی فک میکنه داره زلزله میاد ُبعد با خیال راحت سرمونو گذاشتیم بخوابیم که وسطای شب دیدم یکی داره آروم صدام میکنه:"عموووووووووو  عموووووووووووووو نترسیا مثل اینکه زلزله اومده"حالا من چی باید میگفتم بهش دیگه بمغزم نرسید و فقط تونستم بگم باشه بگیر بخوابآخه بجه من دوساعت برات توضیح دادم که نصف شبی اینطور زابرام نکنی!!!!!!!!! و صبح افتادیم بجون بازار و شاگرد جان حسابی دشت کرد.دیگه بعد ازاون اتفاق خاصی نیفتاد تا روز چهاشنبه تصمیم گرفتیم بریم کرج و بعد قم و بعد دامغان .صبح که داشتیم حرکت میکردیم یه بچه وروجک گیر داده بود به شاگردم و میومد دم ماشین می ایستاد بغلش میکردیم میبردیم پیش مامانش همینکه میخواستیم سوار بشیم مثل اون ماهی پلنگ صورتی میدیدم بازم کنار ماشینه.خلاصه از دستش دررفتیم و انداختیم جاده رشت که ازطرف رودبار ُمنجیل بریم قزوین ُخدائیش این جاده خیلی عالی بود و مثل آزاد راه رانندگی توش خیلی آسونتر بود موقع ناهاررسیدیم کرج و ناهارو زدیم تورگ و نشونی یه هتلو گرفتیم که اتاقهاش مجهز به اینترتر باشن چونکه دیگه حسابی اینترتر خونم پائین اومده بود و تموم استخونام دنگ و دنگ میکردن ُ خلاصه نشونی هتل مرمرو بهمون دادن و رفتیم دیدیم فقط یه کامپیوتر اونهم تو لابی هتل دارن دیدم باز ازهیچی بهتره اتاق رو رزرو کردیم زنگیدم به مجید دلبندم نشونی رو دادو رفتیم مغازش ُباز هم خیییییییییییلی حال کردم بخاطر دیدن یه نورچشمی دیگهُ کلی اصرارکرد که بریم خونه و شام باهم باشیم اما چون اصلا خوشم نمیاد ازتلپ شدن قبول نکردیم و چائیمونو تو مغازش خوردیم و برگشتیم هتل ُرفتم سراغ اینترتر و به اسی عسل یه پیغام گذاشتم که تلفنش جواب نمیده و یه زنگی بهم بزنه و آدرس بده ُ بعدش یه کم فروشگاههای کرجو گشتیم که شاگردجانهم از سفر بینصیب نباشه  و بعد یه پیغام گذاشتم واسه مهدی رضائی  و جناب حمیدالدوله ُکه هردوشون یکی دوساعت بعدش زنگ زدن و متاسفانه حمید چون سرش شلوغ بود نتونستیم قرار بذاریم و با مهدی قرار گذاشتیم که فرداش ببینیم همدیگه رو ُباز از اون اصرار که قرارو بذاریم خونه اونها و ازمن انکار تا بالاخره راضی شد تو یکی از کافی شاپهای تهران قرار بذاریم.گرفتیم خوابیدیم و فرداش رفتیم طرف تهران و اول یه تیلیف کردم به حاجی که ببینم کجاس برم ببینمش که جواب نداد و بعدش یه اس اف اس فرستاد که "مهدی جان تو جلسه هستم و نمیتونم باهات بحرفم" که اس اف اسش خیلی دیر رسید بدستم ُبعدچون میخواستم بروبچزوبلاگ  بانک ملی رو تو اداره مرکزی ببینم و خیابون فردوسی هم تو طرح بود ماشینو انداختیم پارکینگ مترو صادقیه و با تاکسی رفتیم اداره مرکزی و بروبچز اونجارم دیدیم و یه کم صحبت کردیم و بعد یه خورده پاساژهای ولی عصرو گشتیم و زنگ زدم به مهدی رضائی ُگفت برین تو پارک دانشجوئی تامنم بیام رفتیم اونجا و تقریبا یه ساعت بعد مهدی خودشو رسوند ُرفتیم یه کافی شاپ و یه ساعتی گپ زدیم و خداحافظی کردیم و دیگه چون نه از اسی عسل خبری شد نه شیخ عیسی تو قم بود ُ از طرف دیگه دلمونم واس خونمون خییییییلی تنگیده بود ُتصمیم گرفتیم برگردیم تبریز. خدائیش اینجا یه تف آبدار بندازین رو صورتم تابقیشو بگم !!!!!انگار همون کسی نبودم که دو سه روز قبل به شاگرجان قول دادم که دیگه شب رانندگی نکنم ُاما دیگه عخش خونه و ولایت همچین زد بکلمون که هم اون هم من بیخیال هرچی قول و قرار شدیم و ساعت چهارو نیم  ظهر بود که از تهران حرکت کردیم اما یه ساعتی تو آزادراه اونجا معطل شدیم ازبس شلوغ بود ولی دیگه تصمیم گرفتیم برگردیم ولایت ُبااینکه عاشق تبریز و خونمون و محله ها و دوستانم هستم اما یه چیزائی هست که هروقت میخوام برگردم خیلی اذیتم میکنه و یه غم بزرگی مثل بختک میفته رو سینم ُوقتی یادم میفته دارم برمیگردم به شهریکه کلی آدم رند و دورو منتظرمن ُوقتی یادم میفته باز باید با یه عده آدم زبون نفهم توریست که آبروی هرچی ترکو بردن مواجه بشم و انواع و اقسام لهجه ها و گویش های ترکی که هیچکدوم متعلق به تبریز عزیزم نیستن گوشامو آزار بدن  ُیا باکسائی که ...شونو حسابی صیقل دادن که بمحض رسیدن ترتیبمو بدن آرزو میکنم هیچوقت برنگردم اما تازه اونموقع یاد خونه و دوستان و خونوادم که میفتم باز دلم میخواد برگردم خلاصه یه حسهای ضد و نقیضی بدجوری اذیتم میکنه. تو همین فکرا بودم که کرجو رد کردیم و افتادیم تو جاده گزوین!!!هرچند رفتنی تو همین حوالی یه اس اف اس زدم به جناب شیخ عیسی و ازش درخواست کردم که درعبور ازاین منطقه دعام کنه ولی باز یه نمور خوف داشتم که دیدم یواش یواش هواهم داره گرگ و میش میشه و ولی باز ازرو نرفتم و بااین چشای خوشگل آستیگماتم ادامه دادم تا رسیدیم زنجان که دیگه هوا حسابی تاریک شده بود ُشاگردجان گفت اوسدا شبو همینجا بمونیم گفتم حیفه دیگه ۳۰۰ کیلومتر بیشتر نمونده تاخونمون بریم شبو تو خونه خودمون باشیم که اونهم از من بیحیاتر قبول کرد و چشتون روز بد نبینه انداختیم تو آزاد راه زنجان تبریز که خیلی قسمتهاش واقعا تاریک بودن و منهم با این چشای آستیگمات اصلا نمیتونستم لاینارو درست تشخیص بدم یه مرتبه میدیدم یه کامیون داره پشت سرم غرغر میکنه و چراغ میده و بعضی وقتها احساس میکردم دارم از جاده خارج میشم چون اصلا دید نداشتم مخصوصا وقتی چشای خوخشلم خسته میشدن ُیا بعضی وقتها یه چیزای عجیب غریبی تو جاده میدیدم که بعدا متوجه میشدم همش توهمه و بالاخره با هرمصیبتی بود خودمونو رسوندیم تبریز و وقتی درخونمونو باز کردیم یک نفس جانانه ای کشیدیم و همه چی یادمون رفت.هنوز یه هفته از مرخصیمون باقی بود و افتادیم بجون کارای عقب افتادمون و یه دوروزهم مهمون داشتیم و بعد یه تیلیف زدم بیکی دیگه از نورچشمیان عزیز  به نام ساسان .م که اومده بود تبریز و باهم قرار گذاشتیم و رفتم دیدمش اما خدائیش هرچی دهفتش کردم نیومد که ناهار باهم باشیمُ یه رو زهم  وقت گذاشتیم که بریم دندانپزشک بخاطر دندونای شاگردجان وقتی هم رفتیم دکتره داره میپرسه کدوم دندونت بیشتر اذیت میکنه اول اونو کار کنم که برگشته میگه آق دکتر یه دندونم طرف راننده خرابه دوتا طرف شاگرد لوففا" اول طرف شاگردو بذارین زمین!!! خوشم اومد از آق دکتر که کم نیاورد و گفت:آبجی مسواکتو تخته گاززدی جفت نروات سوختن خلاصه یه دندون از طرف شاگردو عصب کشی کرد و عصری هم رفتیم خونه مادرزن جان و باباجناقها کلی بگو بخند تا ایشالله از شنبه بریم که چرخهای اقتصادی مملکتو بچرخونیم.امروز صبح هم که داشتم حقوق هفتگی شاگردجانو میدادم برگشته میگه :"اوسدا تو که از کارم تو مسافرت راضی بودی یه چیزی بذار روش ..."و بدین ترتیب یه صد تومن (۱۰۰۰ریال)گذاشتیم رو حقوق هفتگیشو بعبارتی شد هفته ای ۷۰۰ تومن!!!آقا این جریانات اخیر!!! هیچ کاری هم نکرده باشنا روی این شاگرد جماعتو خیلی باز کردن هشت سال تموم من این شاگردو با هفته ای پونصد تومن نگه داشتم از عید امسال هی دبه میاره و اعتراض میکنه و اعتصاب تا اینکه دردو نوبت نه چندان دور از هم دویست تومن گذاشته رو حقوق هفتگیش.دوسه شب پیش هم داشتم وبگردی میکردم که یه هو صدام زده میگه:"عموووووووووووووووو میای یه قولی بهم بدیم؟؟؟؟!!!! منهم باخودم گفتم خدایا چه خطائی ازم سرزده که اینجوری میخواد ازم قول بگیره؟گفتم باشه چه قولی؟؟میگه بیا قول بدیم که دیگه هیچوقت  شب نریم جاده...منهم رفتم تو فکر که خدایا خداوندا یعنی چی شده که بعد از چند روز شاگردجان همچی فکری داره میکنه و غرق در افکار مختلف بودم که دیدم داره برنامه شوک رو تماشا میکنه و دارن یه راننده رو نشون میدن که شب تو جاده ماشینو چپ کرده و شاگردشو به کشتن داده !!!!!و بدین ترتیب به یک پوچی فلسفی رسیدم که من چه فکرهای بکری در مورد  این شاگرد سراپا تخس میکردم و نگو فقط داره از جون خودش میترسه

خورده فرمایشات ۱):این سفر بخاطر دیدار با نورچشمیان عزیز یکی از بهترین سفرهام بود.

خورده فرمایشات ۲):ایشالله که سفرهای بعد بتونم تعداد بیشتری از نورچشمیان رو ببینم اما خدائیش بهمین شکل ها چون واقعا از تلپ شدن متنفرم.البته از خود تلپی متنفرم وگرنه از جائی که دهفت شده باشم هرگز جا نمیمونم.

خورده فرمایشات ۳):خیلی ممنونم از همه نورچشمیان عزیزی که دهفتم کرده بودن و شرمنده که نتونستم برم به دیدنشو ایشالله سفرهای بعدی.

خورده فرمایشات ۴):هرکی اومد تبریز رو تخم چشامون جاداره لوففا".

خورده فرمایشات۵): تصاویر دلخراش خیانت یک زن به شوهرش و پناه بردن شوهره بدام اعتیاد رو گذاشتم تو ادامه مطلب .


ادامه فرمايشات
+ فرموده شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 1:59  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

شلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.خوفیییییییییییییییییین؟خدارو شکر.منکه دلم واستون یه فندق شده بود.شما چطور؟؟؟؟؟؟؟

سفرنامه که چه عرض کنم بهتره بگیم دیدار بانورچشمیان.!!!

از تبریز که حرکت کردیم قرار بود بریم قزوین و بعدش منجیل و رودبار ورشت و انزلی.انداختیم تو آزاد راه اما  یه هو نزدیکای میانه هوس کردیم جاده خلخال بریم،چون هم تو آزاد راه خیلی گیر میدادن هم هوس کردیم جنگلو ببینیم.تو آزاد راه چن بار گیر سرعت دادن بهمون ،یه بارهم که داشتم با سرعت آدمیزاد میرفتم باز دیدم جاب سروان کفگیرشو بلند کرد و کشیدمون کنار و در مقابل چشمان حیرت زده من پرسید با خانوم چه نسبتی داری؟منهم گفتم شاگردمهزبانیارو دیگه نتونس خودشو کنترل کنه و همچین زد زیر خنده که دید داره ضایع میشه زود گفت برو،بعدش ماشالله به این آزاد راه میبینی یه جا تابلو زدن سرعت مجاز ۱۲۰ کیلومتر درست یه کیلومتر اونورتر زدن ۱۰۰ کیلومتر خلاصه دیدیم آزاد راه بکارمون نمیاد از خروجی میانه خواستیم خارج شیم که بلطف این تابلوهای بسیار راهنمای آزاد راه یه دوساعتی فقط دور خودمون چرخیدیم و آخرش هم از هشترود زدیم بیرون و نزدیکای ظهر رسیدیم میانه،بعدش دیگه چون به تابلوها اعتماد نداشتم با پرس و جو جاده خلخالو پیداکردیم و یه بچه خلخال باحال هم نشوندم بغل دست و شاگردهم جاشو داد بهش و رفتیم تا خلخال ،تا اونجا بدنبود غیر از یه مورد جریمه سبقت ممنوعی که چسبوندن بهم و یه خورده حالگیری شد،ولی بعدش چشتون روز بدنبینه ،غروب شد و مام افتادیم تو جاده اسالم که یه جاده کوهستانی و خیلی خطرناکیه،بالا بالاها دیدیم یه مه خیلی رقیقی هست داشتیم عخش میکردیم ،شاگردم دستشو برده بیرون و میگه"عمووووووووو ببین من دارم رو ابرا را میرم...connie_49.gifمنم دارم گیلکی میخونم براش :

درو دیوار خانجه

بینیویشتم تی ایسمه آی بانو آی بانو

بانو بانو نوا بوستن می دوشمن

بانو بانو می کوچی دیلی نشکن...

چون هر استان که میرسیم باید به زبون اصلی همونجا بوخونم براش وگرنه مسافرت بهش حال نمیدهکلافههمینطور که داشتیم دل میدادیم و قلوه میستوندیم و براهم پپسی وا میکردیم یه هوئی مه اونقدر غلیظ شد که دیگه نه جلومو میدیدم نه عقب میتونستم برگردم،نه خط سفید جاده دیده میشد ،دو طرف دره و یه سانتی متر اونورترهم دیده نمیشه،بزور تونستم خط سفید وسط کنار جاده رو تشخیص بدم و داشتم میرفتم که یه هو شاگرد دادزد ،اوستا اینکه خط کناری نیست داری رو خط وسط را میری ،نگو تو اون مه دارم رو لاین برگشت خلاف میرم و خدارحم کرد فقط جلومون ماشین نبود وگرنه یامیزد یا میرفتیم تو دره،دیدم جای نگه داشتن هم نیست ،جاده هم که خلوت هیچ کسی نبود غیر از من و شاگرد بخت برگشته و خدا.از ته دل فقط دعا میکردیم که یه هو دیدیم خدا یه ماشینی رو از روبرو رسوند که جاده رو بلد بود و بهمون گفت که دارین اشتباه میرین ،تو اون موقعیت خطرناک دور زدیم و رفتیم دنبالش که چون خیلی تند میرفت گمش کردیم ولی خواست خدا یه وانت نیسانی جلومون سبز شد و انداختیم دنبال اون از قضا اونهم از اهالی همون منطقه بود و تا اسالم دنبالش رفتیم و شاگردم هم هی میگفت اودا چقدر بهت میگم به این نیسانیهاگیر نده خدارو چی دیدی اصلا باورت میشد یه روز یه وانتی جونمونو نجات بده؟خلاصه حسابی رفته بود رو منبرو داشت ارشادم میکرد و منهم که شاگرد ذلیل کم کم داشتم به راه راست هدایت میشدم که یه هو یادم افتاد بابا این که وانتش سفید بود من با آبیاش مشکل دارم.

خلاصه با هرمشقتی بود خودمونو رسوندیم انزلی و یه ویلا که ظاهرا خیلی قشنگ بود گرفتیم و بعدش دیدیم وایییییییییییییی توش چخده کثیفه،آب لوله کشیش هم بو میداد لامصب.یه موش کوچولو هم تو حیاط دیدیم که دیگه عیشمون تکمیل شدولی خدائیش علیرغم همه اینا خوش میگذشت مخصوصا با املتهای شوفری که شاگردم میپخت و کنار دریا میزدیم تو رگ و بهدشم میشستیم و به صدای دریا گوش میکردیم البته کلا شمال که میریم کارمون همینه فقط کنار دریا میشینیم و به امور شکم و چرت میپردازیمو برگشتنی هم کلی اضافه وزن میشه وبال گردنمون.ولی از اونجائیکه ایندفعه تصمیم داشتم نور چشمیان رو هم ببینم زودی با سروش تماس گرفتم و بهش خبردادم که تو انزلی هستیم و قرار شد فرداش همدیگه رو ببینیم.

خوف دیگه خسته نباشید ،منهم خسته نباشم،یه خورده طولانی شد ایشالله تو قسمتهای بعدی هم مفصلا بقیشو مینویسم.فهلابای بای

ایشالله بزودی به همتون سر میزنم.

+ فرموده شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:7  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام