تبليغاتX
به منزل شخصی amo خوش آمدید

به منزل شخصی amo خوش آمدید

سایتی برای همه چیز(ادبیات ، داستان ، روانشناسی ،متافیزیک و ....)

  پیش نوشت:

خودمونیم مردهم بودند مردای قدیم چهارتاخونه رسمی بیست سی تا غیررسمی اما شرعی یه پنجاه شصت تا هم غیررسمی غیرشرعی همچین اداره میکردند که آب از آب تکون نمیخورد اما حالا ما یکی از عهده دوتاش اونهم ازنوع  مجازی برنمیایم ُما که حالا پدربزرگانی داشتیم که ماشالله هزار ماشاالله زیر سایشون با ربع شهر پسر عموئیم وبا ربع دیگه پسرخاله والخ.خدابیامرزدشون ُاز این یه قلم میراث ما یکی رو کاملا بی نصیب گذاشتند.بنابراین از امروز تازمانیکه صاحبخونه جوابمون نکنه داستانسرا رو به منزل شخصی عمولی انتقال دادیم ورسما بقول یکی از همین دوستان وبلاگی ابساس کشی کردیم.پس ازاین ببعد تا اطلاع ثانوی دوستانی که به داستانسرا مراجعه میکردند میتونن داستانها رو همین جا داشته باشندُداستانهای خوانده نشده اونجاروهم بمرور همینجا خواهم گذاشت.درضمن بسیار پوزش دارم ازدوستانی که در بازدید از وبهاشون کمی تاخیر میکنم.چون بعلت کثرت عزیزان واین که میخواهم مطالبشان را کامل خوانده وبعد نظربدهمُ لذا بترتیبی که حضورمیابند بهشان سرمیزنم ُاما بهرحال سرکشی عمولی دیروزودداره اما سوخت وسوزنداره.دراین پست طبق نظرسنجی پست گذشته داستانسرا طبق دستور دوستان داستانی ازخودم درادامه مطلب گذاشته امُ راهنمائیها ونظرات عزیزان برایم بمنزله چراغی است که دراین وادی روشنگرم خواهدبود.یاعلی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:46  توسط میر مهدی گل آرا  | 

Image and video hosting by TinyPic



امام حسن عسگري (ع):
ما حجت خدائيم بر خلق خدا ومادرمان فاطمه حجت خدا هست برما.

ميلاد بانوي هفت عرش،روز مادروروز زن بر تمامي كائنات علي الخصوص

همسر بسيار عزيزم

مادر بسيار مهربانم

و

سر كار خانم منيژه دلدار كه عشق را برمن آموخت

مباركباد.


اين هفته هفته بسيار سخت وپر فشاري را از نظر كاري داشتم واعصابم حسابي تحليل رفته است ومخصوصا ازاينكه نتوانسته ام به دوستان بسيار عزيزم مرتب سربزنم بسيار دلتنگم ومعذور.در جبران اين قصور در ادامه مطلب يك قاعده جفري ديگر بعلاوه يك دعاي بسيار مجرب گذاشته ام و بديهي است كه طبق روال در بروز رساني بعدي ادامه مطلب حذف خواهد شد ،هر چند منباب جبران قصوري كه در اين هفته داشته ام زمان اين پست ويژه نسبت به پستهاي ويژه قبلي طولاني تر خواهد بود.

پ ن. لازم ميدانم خدمت دوستان عزيزي كه منتظر ادامه داستان "دختري كه فال ...."هستند عرض كنم كه با اجازه داستان در همان قسمت دوم خاتمه يافته است واين مطمئنا از ضعف نوشته بنده هست كه خواننده را متوجه اين پايان نمينمايد.


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:6  توسط میر مهدی گل آرا 

چند نكته قبل از خواندن داستان درادامه مطلب:

 

۱) طبق قرار دادی نانوشته قراربود این هفته داستانسرا بروز شود که عمولی رفت تو نوبت که اینجرزنی هم یکی از خصوصیات عمولیه .

۲)سپاس فراوان دارم از تمامي عزيزاني كه تااين لحظه حضور ارزشمندشان را از كلبه حقيرم دريغ نداشته اند.
۳)سپاس فراوانتر از عزيزاني كه بيك شاخه گل ويا جملات قصار اكتفا نميكنند.
۴)سپاس بس فراوانتر از عزيزاني كه به پيامهاي عمومي اكتفا مينمايند.
۵)سفر هاي مربوط به هفت شهر بعلت طولاني بودن به پيشنهاد همسر جان ازاين داستان/خاطره حذف شدند .
نه اينكه بخواهم لاف بزنم كه زن ذليل نيستم ويا اينكه افه "تواضع ز گردنفرازان نكوست"بيايم،واقعيتش تايپ دست خودشه وهر بلائي كه بخواد سرمتن ميتونه بياره ومن هم هيچي نميتونم بگم.
5)دوستاني در مورد تلفظ "جفر"سوال كرده بودند،معروضم كه (ج)مفتوح است و"ف"و"ر"ساكن ،به لاتين ميشودjafr
6)توضيحات بيشتر درمورد"جفر"در دو وبلاگ پيوندهايم موجود ميباشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 1:45  توسط میر مهدی گل آرا  | 

اين هم يك پست ديگر ويژه مهمان ناخوانده،درادامه مطلب قاعده اي جفري گذاشته ام براي محاسبه وپيش بيني اينكه مرد بيشتر زنده ميماند يا زنش.قاعده را با مثال كاملا واضح توضيح داده ام وبراي امتحان صحت قاعده ميتوانيد از اموات گذشته حساب كنيد.
پن ن 1)براي جلوگيري از بهم خوردن آرامشتان در مورد افراديكه نسبت به آنها حساسيت بيشتري داريد قاعده رابكارنبريد.
پ ن 2)ادامه مطلب فقط تازمان بروز رساني بعدي موجود خواهد بود وبعد از آن قاعده حذف خواهد شد.
پ ن 3)دوستان بسيار عزيزم جهت حفظ انضباط وبلاگ وحسن وعده لطفا پس از موعد مقرر دراين باره ابدا كامنتي نگذارند.
متشكرم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 16:37  توسط میر مهدی گل آرا  | 

اينهم يكي ازخاطرات زيبا و عجيب من ،البته اعتراف ميكنم كه كمي هم چاشني خيال و داستانپردازي وساير افزودنيهاي مجاز بهش اضافه كردم،اين اعتراف بخاطراينه كه غش در معامله نكنم وهمه بدونند كه باچه جور نوشته اي سر وكاردارند،نوشته ايكه نه كاملا خاطره هست ونه كاملا داستان،اما چون نسبتا طولاني بود ونخواستم چيزي ازقلم بيافته ،چند قسمتش كردم كه انشاءالله بقيه ماجرارو در پستهاي بعدي خواهم گذاشت.قسمت اول رو ميتونيد درادامه مطلب بخونيد....
تقديم به همه كساني كه در اين ماجرا حضور داشتند........وآنهائيكه حضورنداشتند.......

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 0:3  توسط میر مهدی گل آرا  | 

اين پست يك پست ويژه ومختص كساني است كه بدون اطلاع رساني به عمولي خودشون سرميزنند و بپاس اين لطفشون تصميم دارم هر خوابي كه ديدند باذكر تاريخ وساعت دقيق واسم شناسنامه ايشون برام بنويسند تاتعبير بسيار دقيقي ازخوابشون زير كامنتشون بذارم،چون اين كار خيلي وقت گير هست بخاطر همين اطلاع رساني نكردم وفقط تاپست بعدي در خدمت مهمونهاي ناخوانده خواهم بود......
باز هم ازاين پستهاي ويژه براي ناخوانده ها خواهم گذاشت....انشاءالله...
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 7:52  توسط میر مهدی گل آرا  | 

منباب تغيير ذائقه بد نديديم لبخندي بر لب نشانيم و نفسي تازه كنيم تا بعدا" قبراق وپر انرژي تر به مباحث جدي تر بپردازيم. هر چند شايد پس از كلي بحث وجدل باز به اين نتيجه دست يازيم كه زندگي چيزي جز خنديدن وگريستن وخنداندن وگرياندن نيست. وحتي شايد مرز بين جهنم و بهشت ، خوشبختي و بدبختي ، ثواب وعذاب و... در ميان همين خنداندن وگرياندن نهفته باشد...
درخلوت خود نشسته بوديم و به جاي آنكه آنكار ديگر بكنيم مشغول هظم و جذب افاضات شيخ الشيوخ جناب عيسي ابوزيد بوديم وبا خود مي انديشيديم كه سالهاي طولاني از عمر گرانمايه را صرف تعليم اخلاقيات و ادبيات به مريدان و سينه چاكان خود نموده ايم پس چرا تابه حال به علوم طبيعي گيري مناسب نداده ايم پس برآن شديم تا از نفس شيخ بهره گيريم و دراين وادي نيز استمداد نمائيم.كه درحال رويت نموديم كه ابواب حكمت سخت برماگشوده گرديد وسري از اسرار برايمان مكشوف.بلحاظ حساسيت موضوع واحتمال انحراف براي صغرا انرا در ادامه مطلب نهان كرديم تاافراد واجد شرايط (كبير ورشيد) از آن فوايد برند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 0:6  توسط میر مهدی گل آرا  | 

مرحوم پدر بزرگوارم كه هزاران هزاررحمت برروح پرفتوحش باد ،انسان بسيار مودب ومتواضعي بود،درتمام دوران زندگيش نديدم كه راضي بزحمت كسي باشد،هيچگاه درخانه امرونهي نميكرد ،با اينكه من،همسرم وتمام فرزندان ديگرش هميشه آماده ومشتاق هرگونه خدمتي بوديم ،اما جزئي ترين اموراتش را هم خودش انجام ميداد،تا اينكه در اواخر عمر حدود دوهفته اي تقريبا" درحالت كما بود روزانه شايد فقط يكي دودقيقه با اين عالم ميتوانست ارتباط برقرار كند آنهم درحد چند كلمه مختصر،شب وروز دركنار بالينش بوديم ومنتظر كه كوچكترين خواسته اش را به انجام برسانيم،بيشتر ين زحمت بردوش مادر بود وبيش ازهمه او خسته ميشد،شبي همه از فرط خستگي خوابشان برد ولي من كه دچار بيخوابي شده بودم ،پائين بستر پدر نشسته بودم ،مادر كنار بالينش در حالت نشسته خوابيده بود ،لحظه اي ديدم كه چشمان پدر تكان ميخورد ،چشم دوختم تا ببينم اگرچيزي ميخواهد برايش فراهم كنم ،فهميدم كه براي مدت كوتاهي ارتباطش با اين عالم برقرار شده ،هرچند آرزو ميكردم كه ايكاش اين ارتباط دائمي باشد،ميخواستم صدايش كنم وبپرسم آيا چيزي لازم دارد؟كه ديدم بي آنكه بخود توجهي داشته باشد،بازوان مادر راماساژميدهد،هرچند درتمام روز توان گرفتن يك قاشق را هم نداشت ،نميدانم آنهمه انرژي را چگونه بدست آورده بود وعجيب تر آنكه هميشه فكرميكرديم از اطرافش كاملا بيخبراست درحاليكه ازحال دوست ديرين خود وشريك زندگيش هميشه باخبر بود وخستگيش را كاملا درك ميكرد وما بوديم بيخبران.....
اين صحنه چنان تاثيري برمن بجاي گذاشت كه تا به امروز كه حدود دوسال از آن سپري ميشود هنوز نتوانسته ام فراموشش كنم وهميشه بعنوان "عاشقانه ترين صحنه اي كه درتمام عمرم ديده ام"از آن ياد ميكنم.قبلا شايد تعاريف زيادي از تصاوير يا صحنه هاي عاشقانه ديده ،شنيده يا خوانده بودم اما مصداق عيني "شنيدن كي بود مانندديدن"را تا آن زمان تجربه نكرده بودم.......
جاي دارد دراين پست هركس كه مايل بود "عاشقانه ترين تصويري راكه ديده"تعريف كند ،مطمئنم دوستان همگي مايل به شنيدن هستند.
پي نوشت:اگر ازاين پست لحظاتي توانستيد لذت ببريد،فاتحه اي درحق پدر عزيزم عنايت بفرمائيد.
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 1:53  توسط میر مهدی گل آرا  | 

Image and video hosting by TinyPic
از زمان آشنائي با اين شيخ بزرگوار چنان حالي به حقير دست داد كه مصداق بارز بيت معروف خودمان:
چنان عقل وهوشم ربودي زكف كه بركوي وبرزن سماع كرده ام
شب وروز مشغول به اذكار شريفه ماخوذه از شيخ بزرگوار ودعا بجان شريفشان تا به امروز كه علي التقريب مقارن نصف النهار در كنار جوبي بس بي آب وصفا نشسته بوديم و سواران وپيادگان همي نظاره ميكرديم وپاپريزها دود ميكرديم كه ناگاه متوجه شديم از كرم وعنايت شيخ ابواب الهام برحقير سخت گشوده گرديده ولذا در صدد برآمديم تا سروده اي در مقام ايشان بسرائيم:
از شيخ زغربتت حزينيــــــــنم---------------- با آه وغم ودرد عجينــــــــــيم
از عشق تو قدقدوكنانـــــــيم---------------- چون جوجه ي بي غذا ونـانيم
اي شيخ به ماعنايتي كـــــن---------------- درباب صفا نهايتي كـــــــــــن
اي شيخ بيا به حال مــــارس---------------- تاره نبريم به سوي ناكــــــس
اي شيخ به ماتبركــــــــي ده---------------- از كنت سفيد خود پـــكي ده
اي شيخ تو طوطياي چشـمي--------------- زايل كن هر فغان وخشمـــي
ما را توربودي عقل وايـــــــمان--------------- اوهام نكن كه كرك و پشمـي
اي شيخ دمي به مانظر كـــن--------------- از كوچه ما شبي گذر كـــــــن
از جمع زنان بسي حذر كــــن--------------- بر جمع ذكور بس نظر كــــــــن
درباب طرب قناعتي كــــــــــن--------------- در باب ادب صناعتي كـــــــــن
اي شيخ بيا نوازشي كــــــــن--------------- از من توقبول خواهشي كـــن
در منبرخودسخن بسي گــوي--------------- اندرز زبهر هركسي گـــــــــوي
اندرز كن اين" شلم حاجي" را--------------- ارشاد كن آن يكي "باجي" را
انگشت عجب فرو نموديــــــــم -------------- در بيني خود شبي غنوديـــــم
آن شب كه تورا به خواب ديديم-------------- تا صبح به كوچه ها دويديـــــم
ناگه در خانه اي رسيديــــــــــم-------------- بي اذن در آن سرا چپيديـــــم
شيخ اين پاي منبري جاي شما!!!!!!!!!!!!! اي شيخ در آن سرا چه ديديـم
ازكرامات شيخ عجب چه ها گوئيم كه زبان قاصررا ياراي آن نميباشد في المثل روزي آفتاب ديدو گفت ميتابد،باران ديد،گفت ميبارد،گفتني است سر نا سپردگاني كه تاكنون از فيوضات حضرت شيخ محروم مانده اند ميتوانند بجاي ذم خود اينجا كليك نمايند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:58  توسط میر مهدی گل آرا  | 

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:28  توسط میر مهدی گل آرا  |