تبليغاتX
به منزل شخصی amo خوش آمدید - خاطرات من وعمولی

به منزل شخصی amo خوش آمدید

داستانسراي عمولي سایتی برای همه چیز(ادبیات ، داستان ، روانشناسی ،متافیزیک و ....)

******نظربه اينكه فعلا قراره صفحه اول اين وبلاگ فقط به عمو اختصاص داشته باشه بنابراين نميتونم آپ بشم اما يه وبلاگ ديگه يه نام" داستانسرا "براتون گذاشتم كه مطالب بروزم را اونجا ميگذارم براي بازديد از
ازاين وبلاگ ميتونين اينجاكليك كنين.******

خاطرات من وعمولی

وقتی رسیدم خونه ،صدای عمو نمیومد،مثل همیشه جلوم نپریدونگفت "شیام ،واسم چی خلیدی".(س)هم تواتاق خواب بود ،دیدم دستاش خونیه ،یه تیغ هم توی دستش بود،منو که دید باحالت عصبی گفت "کشتمش عمولیتو کشتم ،دیگه تموم شد،همه چیز تموم شد...."

--------------------------------------------------------------

از خیلی وقت پیش ازاینها بروبچه ها"عمو"صدام میکردند، منهم اونهارو،اصلا هرکسی بایکی خیلی احساس خودمونی میکرد،همین اصطلاح رو بکارمیبرد،تااینکه چندسال پیش "عمو"پیداش شد ،زیباترین پدیده زندگیم ،موجودی که اگه شماهام دیده بودینش حاضرمیشدین تاآخرعمر توی گوشه قلبتون زندونیش کنین ،منهم همین اشتباه رو مرتکب شدم غافل ازاینکه روح بزرگ اون ازهیچ اسارتی خوشش نمیاد.....

---------------------------------------------------------------

قبل ازاون چندتا عمو تو زندگیم پیدا شده بودند،هرکسی که یه شیکم گنده یا پاهای کوتاه یا صورت تپل مپل یایه خورده ساده لوح ویایه خورده ادعای مرام داشت ،یه عموبه حساب میوداما"عمو"همون عموی اصلی قصه ماهمه این چیزاروباهم داشت ،درست چندماه بعدازعروسیم با(س )سروکله اش پیداشد،یه روز،توی بانک مشغول انجام دادن کارام بودم که تلفن زنگ زد،گوشی رو که برداشتم یه صدای خیلی شیرین بالحن بانمکی پرسید"ایو آقا حقوق هایوواییزکردند"گفتم "بله ،لطفاشماره حسابتون روبفرمائین"گفت"من که شمایه حساب ندایم ،اصلاهیچی ندایم ،تواین دنیاهم هیش کسیوندایم"گفتم پس همیشه چطوری حقوق میگرفتین "گفت "همین جویی"گفتم همین جوری که نمیشه ..."گفت "اهههه حوصیم سی یفت چقدر حف میزنی پامشم میام حالتو میگیما"گفتم" درخدمتیم "گفت "آدیس خونتو بده "گفتم "آدرس خونمو میخوای چیکار"گفت "بعدا میفهمی "آدرسو بهش دادم وهمون باراول که پاش به خونم رسید گفت ازخونت خوشم اومده ومن هیچ کسی رو تواین دنیا ندارم وتوروخدانگهم دارین ودیگه ازخونه بیرون نرفت که نرفت.

--------------------------------------------------------------

روزها همین طورپشت سرهم سپری میشدندو"عمو"هرروزجای بیشتری توی قلب من و(س)اشغال میکردهروقت که چیزقشنگی برای (س)میخریدم ،یااون واسه من میخرید،زودلب ولوچش آویزون میشدومیگفت "خوش بحایتون من که هیشکیو تواین دنیا ندایم "واونقدر دل آدم رو بدردمیاوردکه مجبورمیشدیم بدیمش به اون ،یاوقتیکه یواشکی میخواستیم بریم بیرون ومثلایه شام خصوصی بخوریم ،قبل ازماحاضرمیشدودوتادستاشومیگذاشت روی شکم گندش که همیشه زیرپیرهن راه راهش قایم بودومیگفت"عمو مییم بندازیم بالا؟"ومن میگفتم "نه ،ایندفعه من و(س)میریم ،دفعه بعد..."نمیگذاشت حرفم تموم بشه چنان اخمی میکردکه دل آدم کباب میشدومیگفت "تهنایی میرین ،باشه برین ،من که چیزی نمیگم فقط یادتون باشه من هیشکیو تواین دنیاندایم"وهمین چیزی نگفتنش ازهزارتا جمله کارسازترمیشدونتیجه این میشدکه سه تائی باهم بریم ویا وقتیکه میخواستیم برای یکی دوساعت ازخونه دکش کنیم ،میگفتم "عمو نمیخوای بری بیرون یه دوری بزنی ؟"تومبون راه راهشو بالامیکشیدومیگفت "نه من خونه یو دوست دایم اگه میخواین شمابیین"وبعدساعتها پشت آتاری مینشست وگیم بازی میکرد.عاشق "جییان"بود یاهمون "جیران"خودمون بمعنی "آهو"که به دخترهای خوشگل اطلاق میشه وهمیشه باید کانالی روتماشامیکردیم که "جییان "نشون میداد ،حتی حالاهم میدونم که هرازگاهی سری به وبلاگ میزنه ببینه از"جییان "خبری هست یانه ،شبها وقتی میخواستیم بخوابیم گیرمیداد که باید پیش اون بخوابم وبایدقبول میکردم وگرنه بازلب ولوچه آویزون میشدوجیگرکباب میکرد،اوایل (س)گاه گداری غرمیزدامابالاخره به این نتیجه رسیدیم که بایدمن و"عمو"باهم بخوابیم و(س)تنهابخوابه ،خواب هم که چه عرض کنم به محض اینکه میرفتیم توی رختخواب،وراجیهاش شروع میشد.ازصبح هرکاری که انجام داده بودتوضیح میدادواگه بهش میگفتی که دیگه بسه وبقیه رونگه دارتاصبح تعریف کنی بازاخم میکردومیگفت"خدایا من که هیشکیوندایم پس باکی درددل کنم؟"بالاخره مجبورمیشدی تاهروقت که خودش خسته نشده به حرفهاش گوش بدی و تازه حتما باید نظرهم میدادی ،اگه میدید که ساکتی چنان تکانی بهت میدادکه فکرمیکردی زلزله شده.

-------------------------------------------------------------

پارانتزباز:امروزکه اومدم بقیه مطلب روبنویسم دیم پدرسوخته بیشرف بیشخصیت دم بریده فلان فلان شده عوضی .....(البته همه اینها ازالقاب همایونی جناب "عمولی"میباشند،وهروقت اینجوری صداش نمیکردی ومثلابهش میگفتی "عزیزم"یا"آقاپسرخوشگله"یاازاین جورچیزا زودلب ولوچه اش آویزون میشدومیگفت "مادرخواهرته ها،چرامنواینجورتلخ صدام میکنی خودت که میدونی من هیشکیو ندایم هیشکی منو دوش ندایه فقط عمولیم منودوش دایه ....)نمیدونم ازکجا بوبرده وهمونطورکه بهتون قولشوداده بودم پابرهنه اومده تووبلاگ و...اصلامن چرا تعریف کنم خودتون میتونین توی قسمت نظریات برین بخونین . میهمانان عزیزتوجه فرمائید.میهمانان عزیزتوجه فرمائید.ازامروزبه دلایل کاملا نامعلومی رنگ تیره قالب وبلاگ به نارنجی تغییرمیکند.پارانتزبسته.

------------------------------------------------------------

هرروز سه چهاربار بهم تلفن ميكرد وهربار حدود يه ربع ،نيم ساعتي طول مي كشيد وحتما" بايد به حرفاش گوش ميكردم وگرنه از همون پشت گوشي چنان اخمي ميكرد كه تا دوساعت جيگرم كباب مي شد، به همين خاطر كم كم سروصداي مشتريهاي بانك وبه دنبالش صداي رييس در اومد ومجبور شدم يك تلفن همراه براي خودم بخرم، وقتي شماره شو بهش دادم گفت" شمايه بانكه؟" گفتم "نه شماره خودمه" گفت" عمو واسه خودت يه خونه ديگه خليدي؟" گفتم " نه شماره خونه كه نيست ، هرجاباشم مي توني بااين شماره پيدام كني" گفت" يعني اين شمايه همه جاست؟" گفتم "آره يه همچين چيزي" ونفهميدم كه چه اشتباه بزرگي مرتكب شدم ، از اون روز به بعد بايد ده بيست بار بهش جواب مي دادم ، باهرجا مي خواست تماس بگيره شماره منو مي گرفت ،مخصوصا" وقتي كه دلش از دست من و (س) پر مي شد ، به همه جا بايد گزارش ميكرد،" ايو ، حقوق بشره؟ آقا يه گزايش دايم ، عموم منو دوش ندايه" " ايو ، پليش 110؟ يه گزايش دايم آقا، ديشب عموم با جييان تهنايي يفتند شام خويدن ، منم با خودشون نبيدن، لوففا" دستگييش كنين" "ايو، پلولشگاهه؟ اقا يه گزايش دايم ، هيشكي منو دوش ندايه" . تازه اين اول بدبختي بود، كم كم منوهاي گوشيمو ياد گرفته بود و هرروز انگولك مي كرد ، وسط روز پيش اونهمه مشتري يهو مي ديدي گوشيم اهنگ باباكرم پخش مي كنه، ديگه با چه مصيبتي اوضاع رو راست وريست مي كردم بماند ، وهر وقت بهش مي گفتم به گوشيم دست نزنه ، باز لبو لوچه اويزون ميشد و چشاش پر اشك ومي گفت" من كه هيشكيو ندايم واسم گوشي بخله" . تااينكه بالاخره مجبورشديم يه خط هم واسه اون بخريم، يه روز مشغول كاربودم كه زمين لرزه نسبتا" شديدي شهر را لرزوند منم كه سرم خيلي شلوغ بود نتونستم ازش خبري بگيرم ، وقتي رسيدم خونه ، ديديم مثل بيد داره مي لرزه ، رنگش پريده بود ، به سختي مي تونست صحبت كنه ، پيش چند تادكتربردمش مي گفتن بدجوري ترسيده بايد يه چند وقت ازش خوب مواظبت بشه ، نصفه هاي شب از خواب مي پريد و مي گفت" عمو ژلژله اومده پاشو فلال كنيم" منم هراسون پا مي شدم و فقط اين ور اون ور مي دويدم و داد مي زدم وچند دقيقه طول مي كشيد تا خواب از سرم بپره و بفهمم كجا هستم و چه كار مي كنم ، كم كم ديگه صداي (س) داشت در مي اومد، خيلي كلافه شده بود ، هرروز گير ميداد " تا كي ميخواي اينو پيش خودمون نگه داري؟ فكر نمي كني زندگيمون فلج شده ؟ " هرچي بهش مي گفتم " يواشتر الان صداتو مي شنوه " گوشش بدهكار نبود ، و مي شنيد ومي ديدم يه گوشه كز كرده و چشاي عسليش پر اشك شده ، مي رفتم و بغلش مي كردم ، مي گفت " عمو مي خواي منو بندازي بيلون؟" مي گفتم" نه، هيشكي نمي تونه تورو بيرون كنه" مي گفت" آخه جييان دعوات مي كنه" دستي به سرش مي كشيدم و مي گفتم " نه اونم تورو دوست داره فقط الان يه كمي عصبانيه " كم كم ميديدم برق كم رنگ شادي تو چشاش لونه مي كنه، اما(س) بازهم گير ميداد كه " اون چه حقي داره لباسهاي تورو بپوشه؟" مي گفتم" طفلك كه فقط زير پيراهن و پيرجامه ام رو تنش مي كنه" رفته رفته بحث هامون با(س) جدي تر مي شد ، اوايل خيلي اروم ومنطقي باهم بحث مي كرديم و اون قانع مي شد كه اين طفل معصوم رو نميتونيم بيرون كنيم ، اما بعدها صدامون هم رو هم ديگه بلند مي كرديم ، تا اينكه روز آخر نزديك بود بزنمش به هيچ صراطي مستقيم نمي شد هر قدر بهش التماس مي كردم كه سربه سر "عمو" نذاره گوشش بدهكارنبود ، آخر سر صبرم تموم شد ، گفتم " گمشو برو خونه بابات" گفت" نميرم" گفتم برو وگرنه مي زنمت ، بازم گوش نكرد ، زنگ زدم به باباش ، گفتم بيا دخترت رو تحويل بگير ، و تا باباش برسه رفتم دم در كه ديگه صداشو نشنوم ، باباش اومد ،وقتي رفتيم تو صدای عمو نمیومد،مثل همیشه جلوم نپریدونگفت "شیام ،واسم چی خلیدی".(س)هم تواتاق خواب بود ،دیدم دستاش خونیه ،یه تیغ هم توی دستش بود،منو که دید باحالت عصبی گفت "کشتمش عمولیتو کشتم ،دیگه تموم شد،همه چیز تموم شد...." ديگه چيزي نمي شنيدم باباش داد مي زد ، من بدتر از اون ، خرش رو چسبيدم و بردمش كلانتري .....

--------------------------------------------------------------

الان چند روزه كه تو آسايشگاهم ، خيلي دلم براش تنگ شده، بهم ميگن ديوونه شدي ، اما اگه كتك كاري با چند تامشتري و پاشيدن آب خيابان روآدمها و درروز چند بار سركار غش غش خنديدن وبعد گريه كردن اسمش ديوونگي باشه كه وضع هممون معلومه ، ديشب يه پيامك خيلي سرد وبي روح از "عمو" بهم رسيد ، منو "شما" خطاب كرده بود وافعالشم جمع بسته بود ، اولش خيلي ناراحت شدم اما خيلي زود فهميدم كه (س)با گوشي اون پيامك فرستاده ، فهميدم نمرده چون " عمو" هيچوقت چيزاشو جا نميذاره حتي موقع مردن ، فهميدم زنده است و اونم سهم خودشو به (س) داده تا از شرش خلاص بشه،صبح وقتي پرستار اومد كه داروهامو بده ، مي گفت يه افسرجوون اومده بود ديدنم ، گفته بوده از دوستهامه، يه نامه هم به پرستار داده بود و گفته بود حتما" بخونمش ، گفته اعترافات (س) توشه، بهتره يه سيگار بزنمو ( جاي احبر شريعت خالي) و بعدا" بخونمش
--------------------------------------------------------------

اعترافات (س) :

از روزي كه باهم عروسي كرديم ، هيچ توجهي به من نداشت فكرش دايم مشغول آدمهاي ديگه بود ، احساس مي كردم تودلش هيچ جايي ندارم ، فكروذكرش " عمولي" هاش بودند، دايم از اونها حرف مي زد ، اونقدر كه ديگه شخصيتشون برام ملكه ذهن شده بود ، يه بار بهش تلفن كردم و اداي "عمولي " رو در آوردم ، خيلي خوشش اومد ، ظهر با اشتياق اومده بود پيشم ، احساس كردم تو نستم تودل مهربونش يه جاي كوچيك واسه خودم باز كنم ، هر روز بيشتر تمرين مي كردم ، ديگه حسابي " عمو" شده بودم ، اما كم كم ديدم كه اون اصلا" قبول نداره كه من زنشم وفقط " عمو" رو مي ديد، هر لباسي مي پوشيدم كوچكترين توجهي نمي كرد وهميشه مجبورم مي كرد ، زير پيرهن مردونه و تومبون تنم كنم ، نمي ذاشت ارايش كنم ، مي گفت مردا از اين كارا نميكنن، چندبار ازش بچه خواستم ، هميشه مي گفت " مردا كه بچه دار نميشن، چطور مي خواي بچه بياري " با دست خودم هوو اورده بودم تو خونه ، ديگه داشت حوصله ام سر مي رفت ، كارد به استخوانم رسيده بود، تا اينكه اون روز تيغ رو برداشتم و رگ دستمو زدم ، بد جوري شوكه شده بود ، الان مي دونم چقدر دلش واسه "عمو" تنگ شده ، منم دلم براش تنگ شده، دوست دارم فقط "عمو" باشم ......

" پايان "

" بازم اگه چيزي يادم افتاد براتون مي نويسم"

--------------------------------------------------------------

پي نوشت:(1)

مطلب فوق صرفا" يك خاطره است ونمي خواهم اسم داستان يا قصه يا هرچيز ديگري كه محدودم ميكرد به برخي محدوديتها روي آن بگذارم، اميدوارم از خواندنش لذت برده باشيد، منتظر نظرياتتون هستم.

---------------------------------------------------------------

پي نوشت:(2)

فعلا چون قصددارم صفحه اول به "عمو"اختصاص داشته باشه بهمين علت نميتونم تواين وبلاگ آپ بشم ،مراجعين عزيز متوانند فعلا ازلينك داستان كوتاهم بازديد كنند،درآينده سعي ميكنم لينكهاي ديگه اي هم ازخودم تو اين وبلاگ بذارم.

+ فرموده شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 18:52  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام