چل سال پيش در چنين روزي...

If the picture does not load, press F5!


چل سال پيش در چنين روزي پاي بر عرصه هستي گذارديم و جهان را منور نموديم.پس بزنيد به افتخارمان كف قشنگه را و محافل بيارائيد و ضيافتها برگزاريد و دعا به جان ميمونمان نمائيد و جملگي اين ابيات تكرار نمائيد كه :

گلاب گلاب كاسونه ايساللا

تفلد عموووووووو جونه ماساللا

عمو جونو بوسس كن

يه بوس آبدارس كن

بانک ملی جرایم تاخیر را می‌بخشد

به گزارش خبرگزاري عمولي نيوز به نقل از شخص شخيص خودمان ، بانك ملي يه حال اساسي به همممممممه بدهكارانش داد و با بخشش صددرصدي جرايم تاخير ،تا آخر ديماه به آنان مهلت داد.متن كامل خبررو ميتونيد در خبرگزاري فارس ،خبرگزاری ایرنا ، خبرگزاری بین المللی تسنیم و همچنين سايت رسمي بانك ملي بخونيد و دعا به جان مباركمان بفرمائيد.

حف با آق مدير

آق مدير سلامون عليكوم.خوفي ؟خوشي؟سلامتي بابا؟روزگار خوش ميگذره؟هواي اتاق خوبه؟زياد سردوگرم نيس كه ايشالله نه؟خو اگه بود بهم بگو تا بت بگيم كه چقد شرمنده ايم ازاينكه اينجا بدجوري بوي كباب ميده ولي انگاري...بيخيال حاجي بگذريم ،خيلي وخته ميخواسسم بت يه خوش اومدي بگم و يه دوكلوم اختلاط كنم ،اما همچين دندون رو جيگر گذاشتيم و گفتيم صب كنيم بينيم چي پيش مياد اما ديگه انگار دندونه داشت جيگره رو زخمي ميكرد!!!آخه راستياتش انتظار نداشتيم بازهم يه مدير عاريتي بهمون بندازن ،مگه خودمون با قحطي رجال مواجه بوديم كه از اينجا و اونجا مدير قرض كنيم؟!!!همينه كه ديديم هيچي نگيم سنگين تره و سوء تفاهم هم پيش نمياد.اما خدائيش فكر نكن از رو قصد و غرض ميگم خداي ناكرده ،چون بهرحال الان ديگه عضو خونوادمون شدي و هرچي باشه مام قبولت داريم ،اما اين كه نشد برادر من ،هنوز از راه نرسيده بزني در و ديوارو خراب كني كه چي؟چن سال زحمت كشيديم ،آجر به آجر اين تالارو برديم روهوا ،اونوخ يكشبه زدي ناكارش كردي؟ايول بابا نشنيدي از قديم گفتن :"زدي ضربه اي ،ضربتي نوش دار؟!" نزن عاغاجان ،نزن خوبيت نداره ،فرداي روزگار يه وخ ميبيني زدنت اونوخ دوزاريت ميفته كه از كجا خورديا!!!ناسلامتي شوما كه وارث مدعيان گفتگوي تمدنها هستي ،تو روز روشن داري خفقان ايجاد ميكني و تريبون ميبندي؟!!!اميدوارم هرچه زودتر استغفار كني و ديگه از اين كاراي خطري نكني ،باشد كه همگي رستگار گرديم انشاءالله.بدرود...

در حاشیه کانون جوانه ها + یکعدد خبر داقققققققق



این روزها حرف و حدیث در مورد کانون جوانه های بانک ملی زیاد شنیده میشه و این طرح هم مثل سایر طرحها منتقدین و همینطور طرفداران خاص خودش رو داره . منتقدین معتقدند که طرح بسیار ضعیفی هست و هیچ کمکی برای جذب منابع نخواهد کرد ،ولی من بشخصه و نه بعنوان کارمند بانک ملی بلکه بعنوان کسیکه میخوام کاملا بیطرفانه و مثل یک فرد از بیرون سازمان به قضیه نگاه کنم و همچنین بعنوان یکی از منتقدین درون سازمانی بانک و مخالف سرسخت سیاستها و ایده های غیرقابل هضم ! فرشاد حیدری مدیر عامل تحمیلی بانک ملی،معتقدم که طرح کانون جوانه ها و جزیره آرزوها علیرغم داشتن معایبی که کاملا قابل صرفنظر بوده و در آینده نزدیک حتما برطرف خواهند شد ،طرح بسیار موفقی هست و شاید در کوتاه مدت جواب نده اما دردراز مدت قطعا تحول بسیار بزرگی بوجود خواهد آورد و نشانگر این موضوع هست که بانیان طرح بفکر خودشون نیستند چون شاید عمر خدمتیشون اونقدر کفاف نده که نتایج پربار این طرح رو در زمان خدمتشون شاهد باشند ولی بدون تردید درزمانهای آتی شاهد این آثار خوب خواهیم بود انشاءالله و درواقع به نوعی میشه گفت این طرح دقیقا" هم راستا با فرموده تاریخی حضرت امام (ره) هست که گفته بود" سربازان من در قنداق‌هایشان هستند..."
و آممممممممممممما خبر داقققققققققققق ،(برو کنار نسوزی
):
به گزارش خبرگزاری عمولی نیوز به نقل از منابع آگاه از فردا صبح یعنی 1394/07/04 کلیه همکاران میتونن اون مابه التفاوت موعود معروف و صد البته ناچیز رو  دریافت کنن ،جهت اطلاعات بیشتر به بخش ویژه کارکنان در سایت بانک ملی مراجعه و اولین بخشنامه رو بخونین.زت عالی زیاد تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد.

قالب از ما هست شد نی ما ازاو

بواسطه عشق و ارداتی که مرحوم آقام به حضرت مولانا داشت ،منهم از همون نوجوانی عاشق شعر و ادبیات بودم ،کلاس دوم راهنمائی بودم که اولین روز یک دبیر ادبیات بسیار نازنین و دوست داشتنی اومد کلاسمون ،از همون اول شیفتش شدم و هر کلامش منو سحر میکرد و میبرد به آسمانها.اولین روز بعد از معارفه و حضور و غیاب ،لب به سخن گشود و این مصرع رو خوند:

"باده از مامست شد نی ما ازاو"

که ناخود آگاه منهم بلافاصله گفتم :"قالب از ما هست شد نی ماازاو"

با تعجب عینکش رو کمی کشید پائین و از بالای عینکش نگاه پرازتعجبی بهم کرد و گفت" چه عجب اشعار حضرت رو بلدی؟و من از میزان ارادتم گفتم و همون شد که رابطه عاشقانه من و استاد شکل گرفت و هر جلسه حتما یه مشاعره ای باهم داشتیم و تقریبا میشه گفت تنها درسی بود که همیشه نمراتم عالی بود.یک روز  یکی از اشعاری رو که عاشقش بودم براش خوندم:

در همه عالم چو تو زیبا نگار انحصر ینحصر انحصار

کرده دلم از همه خوبان تورا اختیر یختیر اختیار

عشق من و حسن تو اندر جهان اشتهر یشتهر اشتهار

ما و گدایی سر کوی تو افتقر یفتقر افتقار

راز شکن زلف تو در قلب من انکسر ینکسر انکسار

طبع من از دست رقیبان تو انزجر ینزجر انزجار

باشدم از عشق جمالت مدام افتخر یفتخر افتخار

سر غم عشق تو باید زخلق استتر یستتر استتار

قصه عشق است مظفر دراز اختصر یختصر اختصار

باشدم این دل که کشد سال ها انتظر ینتظر انتظار

خیلی خوشش اومده بود و بعد از اون جلسه همیشه  وقتی میومد سرکلاس ،اولش با لبخند مخصوصی میگفت"انکسر ینکسر انکسار" و استارت مشاعرمون زده میشد و همه بچه های کلاس هم شرکت میکردن.روزهای خیلی قشنگی داشتیم و بچه ها همه عاشق استاد بودن.دوران راهنمائی تموم شد و بزرگتر شدیم و رفتیم دبیرستان و از استاد جدا شدیم و غبار بی وفائی و حجابهای دنیوی دور و بر دلهامون رو گرفتن و کم کم دیگه استاد رو فراموش کردیم و دیگه ازش خبری نداشتیم.روزگار چرخید و رفتیم دانشگاه و بعدش هم توی بانک استخدام شدیم ،یه روز تو شعبه مشغول کار بودم و تقریبا سرم خلوت بود ،یه بنده خدائی اومد و یه چک سیبا گذاشت روی گیشه و شروع کرد به پشت نویسیش و بعد چک رو داد به من ،بعد از کنترل مشخصاتش ،وقتی وارد حساب شدم با تعجب دیدم اسم و شهرت همون استاد ادبیاتمون هست و اتفاقا" موجودیش هم کم بود ،باور نمی کردم چک مال استاد باشه و گفتم شاید فقط تشابه اسمیه ،چون خیلی وقت میگذشت از اون دوران و به هیچ وجه قابل تصور نبود تو سن و سالی باشه که بخواد فعالیت اقتصادی هم داشته باشه و چک صادر کنه.به مشتری گفتم که موجودیش کمه و اون با عصبانیت گفت که آقا برگشتشو بزن ،گفتم زیاد کم نیست و مبلغ خیلی کمی از موجودیش ناقصه ،گفت باشه شمارشو بده باهاش صحبت کنم ،رفتم توسیستم و شمارش رو پیدا کردم و به مشتریمون گفتم که اجازه بده خودم باهاش تماس بگیرم ،شماره رو با هیجان گرفتم ،همش دودل بودم ،نمیدونستم خودشه یا نه؟احساس کسی رو داشتم که بعد از سالیان سال جدائی و دوری ،الان نشانی از معشوقش پیدا کرده باشه ،اما تردید داره که خودش هست یا نه؟هم دلم میخواست ببینم خودشه یا نه؟و هم اینکه جرات نداشتم و میترسیدم خودش نباشه و همه امیدم بباد بره ،انگار زمان ایستاده بود و فقط صدای تپش قلبم رو میشنیدم ،تا گوشی رو برداره و صدای پیرش رو بشنوم برام اندازه ساعتها گذشت ،همینکه گفت بفرمائین ،فقط گفتم " راز شکن زلف تو در قلب من".که برگشت با صدای لرزانی گفت"انکسر ینکسر انکسار"دیگه  نفهمیدم چی گفتیم بهم و چقدر هیجان زده بودیم که مشتری برگشت و گفت :آقا حالا این چکمون پاس میشه یا نه؟گفتم حتما پاس میشه و استاد که موضوع رو فهمید ،خیلی ناراحت شد و گفت که صبح زود نوه اش رو فرستاده بانک اما ظاهرا نتونسته به موقع پول رو واریز کنه ،و چون مبلغ خیلی ناچیز بود ،باهاش هماهنگ کردم که خودم واریز کنم ،و آدرسهامون رو رد و بدل کردیم وبهر حال چک رو پاس کردم و یکی دو ساعت بعدش دیدم استاد با همون وقار و جذبه قدیمیش در حالیکه کمی پیرتر بنظر میرسه و دست گل بسیار زیبائی توی دستش داره وارد شعبه شد و بعد از سالهای سال همدیگه رو در آغوش کشیدیم و از اینکه میدیدم استادم افتخار میکنه که توی بانک ملی استخدام شدم کلی لذت میبردم و احساس غرور و شعف میکردم و ...

بسیج وبلاگی برای پیدا کردن محمد طاهای عزیز

هم اکنون نوشت:

 

محمد طاها پیدا شد و به آغوش خانواده بازگشت...

 

اخبار تکمیلی فردا عصر به اطلاع میرسد


خدارو صدهزار مرتبه شکر ،واقعا خوشحال شدم و منتظر اخبار تکمیلی هستم .کاربر 3 ممنونم بخاطر خبر خوبتون.خدارو شکر

تشکر میکنم از کلیه دوستان عزیزی که تو این حرکت بسیجی تنهامون نذاشتن و همراهیمون کردن ،عزیزانی مثل

کارمند شعبه تبریز

کاربر 3

حریم دل

یه خونواده واقعی تو فضای مجازی!!!

اصغر نقوی

رضابدیر خانی

مهدی راحمی

وکلیه عزیزانیکه احتمالا بدلیل خوشحالی زیاد حواسم نباشه و اسمشونو بخاطر نیارم و باید ببخشن چون واقعا الان حال عجیبی دارم و از تجسم حال و هوای محمد طاهای عزیز و پدرومادرنازنینش و اینکه امشب با چه حالی فرزند عزیزشون رو در آغوش خواهند گرفت حس غیر قابل وصفی دارم  

خورده فرمایشات عمولی به پدرو مادر محمد طاها:لوففا" فیلم اولین دیدار محمد طاهاجان رو باپدرومادرش برامون بذارین ،واقعا خععععععععلی حسرت این لحظه رو کشیده بودیم

خورده فرمایشات 2:خدائیش همین الان تو لینکهای بالا متوجه یه موضوعی شدم !!!بجز یکی دومورد بقیه همشون عضو باشگاه وبلاگ نویسان بانک ملی هستند ،احسنت به این همتتون همکارای عزیز ،واقعا اینبارهم گل کاشتین
 
 

 

 

 

 


 




صاحب عکس بالا محمد طاها هست که در روز چهارشنبه ۲۹/۳/۹۲ در تهران خیابان رسالت (۱۶متری دوم مجیدیه) وقتی داخل کالسکه اش در خواب ناز بود از مقابل مغازه ای در چشم به هم زدنی ربوده شده و خانواده ای رو گرفتار اشک و ماتم کرده  و فقط خدا میدونه که پدرومادر نازنینش چه عذابی میکشن و مشخصه که ما بعنوان یک هموطن ،یک انسان و یک وبلاگ نویس در قبال این همنوعان عزیزمون چه وظیفه ای داریم .
دوستان عزیز به هر طریقی که میتونید در وبلاگهاتون و یاشبکه های اجتماعی که توش فعالیت دارین اطلاع رسانی بکنین که همه دوستانتون برای پیدا شدن این بچه دعا کنند و یا اگر  در اطرافشون ،این بچه رو دیدن و یا باهر حرکت مشکوکی مثل فرزنددار شدن ناگهانی خانواده ای و یا هرحرکت مشکوک مرتبط دیگری مواجه شدن سریعا به پلیس و همینطور به شماره تلفن
۰۹۱۹۷۱۳۶۱۴۱ اطلاع بدن.
دوستان عزیزتراز جانم  ُلوففا" بیتفاوت نباشین و حتی توی وبلاگ های کم بازدید هم اطلاع رسانی کنین ُکسی چه میدونه ُشاید یه وبلاگی فقط یک خواننده داشته باشه ولی همون یه خواننده در مورد این کودک نازنین ومعصوم اطلاعاتی داشته باشه که بدرد بخوره.

بخشهائی از دلنوشته های بسیار سوزناک پدرو مادر محمد طاها:


اکنون نمیدانیم فرزند دلبندمان کجاست و چه سرنوشتی دارد و چگونه روزگار میگذراند... ما هم که شب و روز و خواب و خوراکمان اشک است و گریه و ماتم...

امیدمان بعد از پروردگار رحمان به شما هموطنان مهربان است که عاجزانه تقاضا داریم هرگونه اطلاعی از محمد طاهای کوچولو بدست آوردید با شماره تلفن ۰۹۱۹۷۱۳۶۱۴۱ تماس حاصل فرمایید و مژدگانی ارزشمندی دریافت نمایید .

"چنانچه در محل یا اطراف خود شاهد ناگهانی فرزند دار شدن کسی شدید به ما اطلاع دهید"

منتظر تماس پر از مهر توام با امیدتان هستیم .

 

 

 

 

دردنامه مادر محمد طاها... 

شب‌هاي بدون لالايي  

در اتاقك پسرکم تنها نشسته‌ام و با بغض لالايي مي‌خوانم ، جاي پسركم خالي است و من اشك را زمزمه مي‌كنم ، نمي‌دانم طاها كوچولويم باز مي‌خندد يا او هم هر وقت صداي در را مي‌شنود به انتظار ديدن من و دست نوازشگر پدرش است؟! آخرين روزي كه صورت زيبا و چهره خندان كودكم را ديدم 29 خردادماه بود كه چهارشنبه غمباري را به جانم نشاند و از آن روز به بعد چند عكس و فيلم ، همدم تنهايي‌هايم هستند.

 


محمدطاها پسركم... بيشترين ساعات شب و روزم را در اتاق تو هستم و در ميان عروسك‌ها و اسباب‌بازي‌هايت هر لحظه به يادت اشك مي‌ريزم و خاطرات با تو بودن را در آغوش مي‌كشم ، لباس‌هايت را جلوي صورتم گرفته و تو را به خاطر مي‌آورم و براي ديدنت ثانيه‌شماري مي‌كنم .
پسركم از كدام لحظه‌هاي بي‌تو بودن بگويم ، از فراق و دوريت ، از عذاب‌وجدان سهل‌انگاري‌ام ، از شكسته شدن و خردشدن پدرت يا از دلتنگي‌ام ، همه و همه دست به دست هم داده و روزگارم را سياه و تار كرده ، هر وقت اشك‌هاي پدرت را مي‌بينم و لحظه به لحظه شاهد پير شدن او هستم عذاب وجدان لحظه‌اي رهايم نمي‌كند .
از پدرت گفتم... يادم رفت بگويم دچار ناراحتي قلبي شده و تپش قلب گرفته ، يادم رفت بگويم با دهان روزه شبانه‌روز به دنبالت مي‌گردد ، يادم رفت بگويم از آن روز به بعد سر كارش نرفته و براي پيدا كردن تو لحظه‌اي آرامش ندارد ، مي‌خواهد زندگي‌مان را شاد و لبخند را با بودن تو به اين خانه بازگرداند.
در ميدان هفت‌حوض نارمک وقتي مادري به فرزند دلبندش شير مي‌داد ، بغض سنگيني گلويم را فشرد و با تمام وجودم به يادت گريه كردم و بيقرار شدم .
چند كلامي هم به تو خانمي مي‌گويم كه مي‌خواهي جاي مرا براي محمدطاها پر كني .
محمدطاها 9 ماه در كنار قلب من و با صداي قلب من رشد كرد و بزرگ شد ، پس آرامش او زماني است كه در كنار من و در آغوش من باشد ، من بدون او مرده‌اي متحرك بيش نيستم پس تو را به خوشبوترين ياس دو عالم بانو فاطمه زهرا (س) قسم ات مي‌دهم پسر دلبندم را به ما برگردان تا آرامش به خانه ما بازگردد . زندگي بدون پسرم اشك است و غم است و ماتم! 
شايد خودت مادر نبوده‌اي! اما حتماً مادرت را به خاطر مي‌آوري كه چقدر نگرانت بود و با دنيايي از عاطفه، تو را در آغوش مي‌كشيد! اگر پسركم به زندگي‌ام برنگردد چشمانم تا آخرين روز زندگي‌ام به چارچوب در خشك خواهد شد و هيچ‌گاه نمي‌توانم محمدطاها را فراموش كنم. 

اگر اطلاعي از سرنوشت محمد طاها دارید يا ديده‌اید خانواده‌اي به‌طور ناگهاني صاحب بچه شده است مي‌توانید براي رهايي پدر و مادر محمد طاها از دنياي غم و ماتم و بازگردانده شدن محمدطاها به آغوش مادر با شماره تلفن پدر محمد طاها ۰۹۱۹۷۱۳۶۱۴۱ تماس حاصل فرمایید .

لینک های این خبر در رسانه های مختلف:


خبر در برنامه ماه عسل
خبر در روزنامه همشهری
خبر در روزنامه جام جم
خبر در روزنامه کیهان
خبر در روزنامه ایران

نورچشمیان عزیز تر ازجانم ،لوففا" هرخبری در این ارتباط دیدین لینکشو تو وبلاگتونهم بذارین که شاید انشاءالله به امید خدا با یه بسیج عمومی و اطلاع رسانی گسترده ،هرچه زودتر روزهای تلخ این بچه معصوم و پدرومادر نازنینش به خوشی تبدیل بشه و یک عمر دعاگوی کسانی باشند که تو این مسئله تنهاشون نذاشتند.

خورده فرمایشات:روابط عمومی خانیفاته بسیار کوچک عمولی فتوائیه ای بشرح ذیل صادر کرد:

                                                     بسم الله الرحمن الرحیم

الیوم ُ مشارکت در بسیج وبلاگی اعلام شده از جانب اینجانب ُ به نحو ای کان ُبر تمامی وبلاگ نویسان و نورچشمیان عزیز ترازجان واجب و ترک آن در حکم محاربه با شخص شخیص اینجانب می باشد.

سوتی های عمولی

آغا این مربانو یه تخم فسادی انداخت این وسط کلهم بلاگستونو به گند کشید  با این پستش حالا مام هی خواستیم یه لبیکی بگیم و  این نهضت معنوی روادامش بدیم که دیدیم حاج شلم زحمتشو کشیده و این پستو گذاشته ،بعدشم  پرسیسکی با این پست  حجت رو تموم کرد ،بعد هرکدومو  که میخوندیم ،ساعتها ،بلکه روزها و بلکه هفته ها نیشمون تا دم گوشمون باز بود و مبهوت بودیم از اینکه جل الخالق چه دوستان حواس جمعی داشتیم و دیر شناختیمشون .خلاصه اونقد صب کردیم تا هرکی گلاب به روتون هر گ...ی میخواد بخوره بعد ما کاسه توالتو برگردونیم رو کلمون که نتیجه صبرمون شد این پست +18 که مجبور شدیم مرموزش کنیم  تا اینکه هم چراغ خاموشا یه رصدی بشن و هم اینکه هرکی خواس بخونه دوتتا ماچ آبدار ردکنه بیاد و بپره تو ادامه مطلب

ادامه نوشته

دخترم تولدت مبارک

                  

دختر گلم ،عزیز دلم ،عمرمن تولدت مبارک

میدانم که امروز بازار تبریک بسیار داغ خواهد بود و آنانکه این روز را با مهر و شوق در خاطره انگیزترین صفحه دفترخاطراتشان ثبت کرده اند  بیادت خواهند بود و تبریک خواهند گفت روز شکفتنت را

اما عشقی را که من با عاشقانه ترین تبریکم همراه خواهم کرد  آنرا بسیار متفاوت خواهد نمود

عشق من ،دختربابا شادترین لحظه هارا برایت آرزومیکنم .

میخواستم کمی هم از زندگی برایت بگویم ،شاید درددل و شاید...اما ترسیدم تلخی واگویه هایم شیرینی لذت امروز را بگیرد.وقت زیاداست ،برای گفتن وشنیدن ،سالها درکنار هم خواهیم بود و شاید شبهای زیادی در زیر نورماه خلوت کنیم وچایی بنوشیم و به صبح برسانیم.میدانم که آنروزها حرفهای زیادی برای گفتن خواهی داشت و من باتمامی وجود آماده شنیدن خواهم بود.شاید هم دوست داشته باشی که فقط بشنوی ،آنموقع منهم فقط گوینده خواهم بود.اززیبائیهای عشق برایت سخن خواهم گفت ،اززیبائیهای زندگی،از روشنائی روزهایی که همیشه بعداز شب خواهند آمد و توباید به گردش فصول ایمان بیاوری.

دخترکم،قدکشیدنت را که میبینم ،هزاران آرزو در دلم آب میشود و سرازیر میشود بسوی چشمانم.نمیدانم که میدانی یا نه ،زمانیکه مادرت ترا بدنیا آورد ،دختر نزائید برای خودش بلکه جنون زائید برای پدر عاشقت

شیرین زبانیهایت هم اینروزها بیشتر شده و دل نمیماند دیگر برای بابائی که هرکلامت برایش بالی میشود تا برسانندش به اوج و به دورترین نقطه اززمین و نزدیکترین مکان به خدای مهربان.

هرچقدرازشیرینی اینروزها بگویم باز کم است.نمیگویم که زندگی فراز ونشیب ندارد ولی با بودن تو گس ترین طعمها  هم مزه شیرین عسل  می دهد.

دختر گلم میدانم که جشن تولد بی کیک و هدیه جشن نمیشود ،کیکت را که سفارش داده ایم ،هدیه ای هم که سرگرمت کند حتما خواهی گرفت اما می خواهم بهترین هدیه ام را با تک تک ذره های وجودم نثارت کنم و دستان نیازمندم را بلند کنم بسوی درگاه مهربانی که ترا برای گرم کردن خانه کوچکمان به امانت گذاشت وعاجزانه از او بخواهم که یاریمان کند که امین خوبی برایش باشیم.برایت طلب خیر میکنم و بهترین دعاهایم را نثار وجود نازنینت.

دوستت دارم ،دوستت دارم  و بازهم دوستت دارم.

امضاء: یک پدر عاشق

دوباره میسازمت وطن

اونائی که میدونن به اونائی که نمیدونن بگن که سر وبلاگ اصلیم چه بلائی اومد.حالا کل زحماتم یه طرف ،مطالب چندین سالم همراه باکامنتاش یه طرف دیگه و ازاینکه میدیدم همشون دارن یکجا بباد میرن حالم خعلی بد بود ،دقیقا" حال وروز مادری روداشتم که میخوان بجشو ازش بگیرن ،آرشیومو دندون گرفته بودم و دربدر دنبال یه جای امن میگشتم که قایمش کنم تااینکه بالاخره تونستم فقط یه قسمت آرشیو  رو که  مربوط به دخترم بود به یه آدرس دیگه منتقل کنم ولی بعد خدا رحم کردم و تونستم کل آرشیورو نجات بدم،اما دیگه حال وحوصله نوشتن هم نداشتم. چون چن ماه قبل از اون دچار افسردگی شدید شده بودم ،تااینکه بیست ویکم بهمن ماه دچار یکعدد بیماری عجیب و غریب و کثافتی شدم که دیگه کلهم اصاب مصاب نداشتمو بباد داد.حالا چه بیماریی بود و چه شبا وروزایی که زجرکشیدم و خعلی وختا از شدت تنهایی و بی کسی فقط آرزوی مرگ میکردم و چه نصف شبایی که با دلشوره و تپش شدید قلب از خواب پامیشدم وتا خود صب نمیتونستم چش روهم بذارم و اینکه دائما احساس میکردم دارم تونجاست زندگی میکنم و کل زندگیم و بدنم و لباسام و همه و همه رو نجس میدونستم بماند فقط همینقدر بگم که بیماری مربوط به دستگاه ادرار بود و به کل اصابمو ریخته بود بهم ،نه مهمونی میتونستم برم نه سرکارم راحت بودم ،نه تو دستشوئی راحت بودم ،اونموقع بود که فهمیدم حتی همین دستشوئی رفتن خودش نعمت خعلی بزرگیه و ما قدرشو نمیدونیم ازبس دم دستمونه ،هرروز حسرت یه دستشوئی رفتن بدون درد  وسوزش رو داشتم و ازخدا هیچی نمیخواستم ،دکترا هم انواع و اقسام آزمایشات و معالجات رو پیاده میکردن و از التهاب پروستات تا عفونت مجاری ادرار تشخیص دادن و همه جوره دوا بخوردم دادن تا اینکه بالاخره یکیشون تشخیص داد ریشه بیماریم عصبیه و اضطراب و افسردگی رو اصاب مثانه اثر گذاشته و به این روزم انداخته ،حالا دیگه شده بود قوز بالا قوز ،چون تو یه چرخه باطل افتادم به این شکل که بیماری رو اصابم تاثیر میذاشت و افسردگیمو بیشتر میکرد ،هرچی هم اصابم بیشتر بهم می ریخت بیماری بدتر میشد .البته هنوز قبول نداشتم که بیماریم عصبیه و هزارتا فکروخیال میکردم و چیزی که دلمو بیشتر از هرچیز دیگه ای کباب میکرد دیدن دختر کوچولوم بود که هنوز اول زندگیشه و یه بابای از کارافتاده و داققون  که دم بساعت همه جارو به گند میکشه و چیزی که افسرده ترم میکرد شبایی بود که تنهایی به صب میرسوندم و جز خدا هیشکی نبود که باهاش حف بزنم و البته این لطف وخواست خدا بود که غیر ازخودش نتونم باکسی درددل کنم چون روزبروز احساس میکردم که دارم بهش نزدیک تر میشم و هرچقدر دلم بیشتر میشکنه بهش نزدیکتر و نزدیکتر میشم  حتی یه شب که از فرط سوزش نمیتونستم بخوابم و حسابی کلافه شده بودم با گریه گفتم خدایا خوت منو بگیر بغلت وبخوابون که کمی بعد یک خواب آرومی اومد سراغم که تا اونموقع تجربه همچین خواب لذت بخشی رو نکرده بودم. تنها کسانی که هرروز صبح حالمو میپرسیدن فقط مادر بود و حاجی (همکارم) وبقیه حتی از شنیدن درد دل هم طفره میرفتند ،البته حق میدم چون اعصاب همه خورد شده بود ،اما منم نیاز به کسانی داشتم که حداقل دردمو بهشون بگم  و یه خورده تسکین پیدا کنم.فهمیدم که دوران پیری خعلی نکبتی رو خواهم داشت !!!حاجی خعلی سعی میکرد که سرمو یه جوری مشغول کنه چون زمان بیکاری فقط رو بیماری تمرکز میکردم و این خودش جلوی پیشرفت درمان رو میگرفت ،انصافا همه جوره سعیشو میکرد اما جواب نمیگرفتیم ،یه روز 500 گیگ فیلم می آورد از بهترینهای اسکار ،یه روز به زور میکشوندم تو یه بحثی ،یه روز میگفت پاشو بریم یه دوری بزنیم و خلاصه همه جوره سعی داشت که منو از این حالت منفعلی و افسردگی بیاره بیرون اما خودمم هرچی سعی میکردم میدیدم هیچی اونقدر برام جذاب نیست که بخوام سرمو باهاش گرم کنم اصلا هیچی به دل نمی چسبید حتی وبگردی که همیشه خدا همه بخاطرش بهم غرمیزدن ،الان دیگه ازخداشون بود که حداقل روزی چن ساعت باوبگردی خودمو مشغول کنم که از اون حال و هوا بیرون بیام  اما حوصله وبگردی هم نداشتم تا اینکه یه روز زنگ زدم به اسی عسل که ازش عسل بخوام چون میگفتن عسل برای عفونت مجاری ادرار خیلی خوبه ،اونم نگو قضیه رو به خانوم خوشحال خبرداده بود و اونم به سروش گفته بود که شب دیدم سروش زنگ زده برا احوالپرسی و من متعجب ازاینکه از کجا فهمیده چون با اسی هیچ رابطه ای نداشت که بعد از حساب کتاب و کلی سوزوندن فسفر فهمیدم چطوری خبردار شده و کلی احساساتی شدم و به دوستان مجازیم خیلی بالیدم و تصمیم گرفتم که وبلاگ نویسی رو از سر بگیرم اما هنوز توان وانگیزه کافی برای اینکارنداشتم تا اینکه سیزده بدر رسید و سویل ومامانشو با فامیلامون فرستادم بیرون و خودم تو خونه موندم  که استراحت کنم و ساعات آخرروز بود که رفتم پیششون و سویل بادیدنم یه شادمانیهایی میکرد که معلوم شد چن ساعت که بقیه بچه ها همراه بابامامانشون بودن بچه چه زجری کشیده از این که من نبودم و،همونجابود که با خودم عهد بستم که باید خیلی زود خوب بشم و عاجزانه از خدا خواستم که کمکم کنه و تقریبا بعد از اونروز افتادم تو سرازیری بهبود ولی چون هنوز نمیتونستم خودمو باچیزی سرگرم کنم بیشتر اوقاتم به تمرکز روی بیماری میگذشت و این روند درمان رو کند میکرد تااینکه یه روز تو اداره باساسان که اونهم انصافا خیلی سعیشو میکرد که منو از اون وضعیت دربیاره صحبت یکی از پستهای قدیمیم شد که مربوط به یه دروغ سیزده بود و وقتی لینکشو بازکردیم ازاونجا ایکه مطلب مربوط به یکی از دوستان وبلاگی یعنی ساناز خانوم هم میشد و لینکش تو همون مطلب بود رفتم یه سری بهش بزنم ببینم چه خبراست ولی هنوز حال و حوصله وبگردی نداشتم که یه هو تو لینکاش چشمم به اسم دل نوشته هاي مهربانو و عسلك (مهر دخت) افتاد اماباورم نمیشد که بانوی بزرگ وبلاگستان برگشته باشه ،بی معطلی رو لینکش کلیک کردم و با خوندن نوشته های سحرآمیزش که منحصر به خودشه فهمیدم که ایندفعه دیگه واااااقعا "بازگشت گودزیلا" حقیقت داره و  با ولع شروع کردم به خوندنش تااینکه چشمم افتاد به پیوندهای روزانش که مربوط به خاطرات زندگیش میشد و همیشه برام جای سوال بود که زنی به این فهیمی  ووسعت اندیشه و با داشتن یک بچه چرا باید طلاق بگیره و حتی قبل از بستن وبلاگ قبلیش چندبار ازشون خواسته بودم که تجدیدنظری بکنن اما همیشه میگفتن که تا ازکل ماجرا باخبر نباشم نمیتونم درست قضاوت کنم و متاسفانه قبل از اینکه بتونم از کل ماجرا سردربیارم وبلاگ مربوطه حذف شده بود.اما ایندفعه با ولع تموم نشستم و تموم پستهاشو خوندم و با لحظه لحظه داستان این زندگی پیش رفتم و زجر کشیدم وخوشحال شدم ،هرچند هنوز هم سرحرفم هستم و با آگاهی از تمامی بی معرفتیها و ظلمهایی که درحقش شده باز معتقدم که باید تحمل میکردن ولی اینم میدونم که دنیای انسانها بقدری از هم جداست که شاید من نتونم میزان درد و زجری رو که ایشون کشیدن حتی تجسم بکنم و آواز دهل رو فقط از دور دارم میشنفم.ولی هرچه هست تقدیر این بود که من با خوندن این داستان برگردم به گذشته ها ومتوجه بشم که وبگردی چقدر میتونه سرمو گرم کنه و حداقل برای ساعاتی هم که شده درد و سوزش و بیماری رو از یادم ببره و ازهمون روز وبگردی رو دوباره شروع کردم  و به امیدخدا روزبه روز حالم داره بهتر میشه و تخمینم اینه که در آخرین روز اردیبهشت یعنی دقیقا" بعد از نه ماه و نه روز و نه ساعت زجر کشیدن  کاملا بهبود پیدا خواهم کرد و ظواهر امر هم همینو نشون میده و البته مقایسه این رقم با زمان لازم برای زایمان یک جنین ابدا" متعجبم نمیکنه  چون به نوعی با فرمایشات حضرت مولانا هم همسو هستش و  انسانها در مقاطعی از زندگی زایمان می کنند و ازشون موجود جدیدی متولد میشه و من مشتاقانه منتظرم ببینم این موجود جدیدی که بعدازاینهمه مدت ازم متولد خواهد شد چه شکلی خواهد بود .البته بااین وصف هنوز هم  دل ودماغ نوشتن رو نداشتم و منتظر بودم  تااقداماتی که از طریق مراجع قضایی برای شناختن آی پی کسیکه وبلاگ اصلیمو  غصب کرده پیداکنم و بعدش  تو همون آدرس شروع کنم به نوشتن که البته تاالان فقط بهم گفتن که طرف یکی از خواننده هات هست و فعلا منتظر حکم نهایی هستیم که شماره تلفن وآدرس طرفو از روی آی پی معرفی کنن تابتونم اقدام قانونی انجام بدم و آدرسمو پس بگیرم  ولی بروز شدن وبلاگ اکسیر عزیز و نوشتن بخشی از خاطرات سفرمون به مشهد تلنگر دیگه ای بود که تو مغز پرازخالیم طنین انداز شد و  به کلم زدفهلا توهمین آدرس بنویسم و به امید خدا همینجوری ادامه بدم و سراغ بقیه دوستام برم و مطالبشونو بخونم انشاالله تا اینکه آدرس قبلی هم به امیدخدا همین روزها آزاد بشه.

این بیماری برکات زیادی رو برام داشت ،و نکات خیلی مفید و لحظه های خیلی نابی رو ،یادمه یه بار که بیشتر از بقیه روزها تو دستشوئی گیر کرده بودم و هرچی زور میزدم ادرار قطره قطره و باسوزش میومد و نمیتونستم بیام بیرون ،پاهام ازفرط نشستن کرخت شده بودن و دهنم خشک شده بود دیگه نه نای نشستن داشتم و نه میتونستم بیام بیرون ،از خدا ملتمسانه خواستم که خودش نجاتم بده و صدایی درونی بهم گفت که تو درونتو پاک کن ما بدنتو پاک میکنیم و بعد ازاونروز دلم بحال تمام کسانیکه در حقم ظلمی کرده بودن و تااونموقع نتونسته بودم ببخشمشون سوخت و بخشیدمشون ویا درک حال بعضی از اطرافیان که کم لطفیهایی میکردن برام مقدور شد و همچنین فهمیدم که ما در حد همون طهارت ظاهری چقدر عاجز هستیم و اگر خدا خودش کمک نکنه حتی نمیتونیم بدنمونو تمیز نگه داریم چه برسه به اینکه بدون استعانت از خودش بخوایم درونمون رو پاک کنیم  و باخودم عهد بستم که اگه روزی تونستم درون خودم رو از هر پلیدی پاک کنم دچار عجب و غرور نشم و یادم نره که بدون کمک خودش چنین چیزی برام ممکن نبود چرا که ما حتی از پاک کردن بدن خومونهم عاجزیم و این عجزرو بوضوح و باگوشت وپوست و استخون حس کردم و باز برکت دیگر این بیماری این بود که عجز خودم رو دربرابر شیطان بوضوح احساس کردم ،شبهایی که شیطان می آمد سراغم و من تا صبح با او سروکله میزدم بدون آنکه اصلا متوجه بشم که طرف مقابلم شیطان هست و همش فکر میکردم که دارم  از یک صدای ملکوتی اطاعت میکنم  و به هیچ عنوان نمیشد تشخیص داد که این نداها از طرف ابلیس خبیث هست و تازه بعداز ساعتها متوجه قضیه میشدم  و دوزاریم می افتاد که اگر خداوند فقط یک لحظه به حال خودمون رها کنه در جا اسیر شیطان میشیم و عمرا هم نمی فهمیم که از کجا خوردیم .واقعا وسوسه هاش بقدری موذیانه هست که ابدا نمیشه بدون کمک خداوند از شرشون خلاص شد حتی نمیشه تشخیص داد که باید ازشون خلاص شد.مثلا با دفتر مرجع تقلیدم تماس میگرفتم و وضعیتمو شرح میدادم و اونا قتوی میدادن که آقا اصلا اعتنا نکن و  در این حالت بدن و لباس تو کاملا پاک هست وحتی میتونی با همون لباس نمازتم بخونی ،و من باخیال راحت نمازمو میخوندم و میخوابیدم اما نصف شب یه ندایی ازدرون بهم میگفت که چیکارداری میکنی ؟چراداری خودتو گول میزنی ؟میخوای سرخداهم کلاه شرعی بذاری؟چرا خودتو میزنی به کوچه علی چپ؟چرانجاست رو باچشمت میبینی و میگی که یقین ندارم؟چرا همه جارو به نجاست میکشونی وازاین قبیل حرفها که واقعا مغزم هنگ میکرد و با وحشت و اضطراب و خیس عرق ازخواب پامیشدم و میموندم که کجاهارو باید آب بکشیم که سهل انگاری رو که کرده بودم جبران بشه و وقتی میخواستم بنابه فتوایی که گرفته بودم از آب کشیدن همه جا صرفنظر کنم باز می اومد سراغم و به تنبلی و سهل انگاری محکومم میکرد و خلاصه بعد از ساعتها راز ونیاز و استعانت به درگاه خداوند و گفتن تمام ذکرها و سوره هایی که بلد بودم تازه متوجه میشدم که همه این وسوسه ها ازطرف شیطان بوده ولی بقدری حرفها متین و ظاهر خداپسندانه ای داشت که به هیچ وجه نمیشد تشخیص داد و اگر نظر خداوند متعال نبود هرگز نمیتونستم از اون وضعیت خلاص بشم وتازه همین بیخوابی شبها و استرسی که میکشیدم واصابی که ازم خورد میشد بیماری رو بدترش میکردو خلاصه اینکه تامرز وسواس و جنون کشونده بودم .

دردسرتون ندم هرچی از اونروزا بگم بازم کم گفتم ولی بیشترازاین دیگه توان بیادآوری اون روزهای کابوس وار ووحشتناک روندارم، البته اگر لازم شد شاید بعدها توضیحات مفصل تری بدم ولی فهلا تاهمینجا بنظرم کافیه چون دیگه روده درازی از حد داره میگذره.

خلاااااااصه خاااااااهر خااااااااااهرت نمیره که حف زیاده و فرصت کم ،خدا قسمت کرد و همین اواخر یه مسافرت مشهد هم نصیبمون شد که ایندفعه بادفعات قبل خععععععععععععععلی فرق داشت و واقعا بهم چسبید چون واقعا ایندفعه دردمند بودم  ونیاز به شفاعت و پادرمیونی آقاداشتم و همونطور که ازمهمون نوازی آقا انتظارداشتم اونجا هوای مهموناشو خیلی داشت و تو اون روزا شیطان حتی یکدفعه هم سراغم نیومد و اونقدر خوش میگذشت که اصلا توفرم برگشتن نبودم برخلاف بقیه مسافرتها که دوروز نشده دلم براشهرمون تنگ میشه ،حتی ایندفعه میخواستم انتقالی بگیریم و بقیه خدمتمونو تومشهدبگذرونیم و واقعا اونجا فهمیدم که سلامتی و یا نداشتن بقیه نیازها چقدر برامون حجاب میشن و نمینونیم با خدا و امامانمون ارتباط محکمی برقرار بکنیم و اینکه یه بیماری و یا هرنیاز دیگه چقدر با خودش رحمت و برکت بدنبال داره و چقدر این ارتباط رو خالصانه تر و عمیقتر میکنه.

لازم میدونم همینجا ازکلیه عزیزانی که تواین مدت تحملم کردن و یابه هرطریقی کمکی بهم کردن یا حالی ازم پرسیدن و یا همدردیی وراهنمایی کردن ازجمله همسرجان وبقیه اعضاء خانواده ،دوستان ،همکاران ،حاجی جون ،ساسان ،مرتضی یا همون مورتوز خودمون،آسیدرضا اصلی نژاد ،دفتر آیت الله العظمی سیستانی ،حاج آقا سیدطاهرموسوی ،گروه فرهنگی منیر ،حاج آقا درستکار ،حیدر عباسی و بقیه عزیزانیکه  نمیتونم تک به تک اسامیشونو بیارم  تشکر ویژه داشته باشم  و نهایت قدردانی و سپاسم رو اعلام کنم  و ازخداوند متعال برای هرتک تکشون سلامت و سعادت مسئلت بکنم و همینطور طلب حلیت بکنم از کلیه کسانیکه اسباب زحمت و یاناراحتیشون بودم و یا گاه وبیگاه تلفنی مزاحمشون میشدم  و یا بخاطر ضعف شدید اصاب موجب رنجش خاطرشون شدم.

خورده فرمایشات 1): ازوختی از مشهد برگشتم انگار از بهشت به زندان اومده باشم همش دلم تنگ اونجا میشه.

خورده فرمایشات 2):یه خدا قوت بگین به کسایی که با سماجت تموم تااینجاشو خوندن وخسسه نشدن.ماششششالله چه پشتکاری هم دارن

خورده فرمایشات  3): یه خداقوتم به خودم بگین که ماشششالله چه فکی دارم من

خورده فرمایشات 4): تا جائیکه بتوانم می بخشم نه بدان خاطر که لایق بخشیده شدن هستند بلکه بخاطر اینکه نیازمند آرامش و رحمت هستم و بدون بخشیدن ،هیچکدام اینها گیرمان نخواهد آمد.

خورده فرمایشات 5):مهم نبود ننوشتم

خورده فرمایشات 6): هیچ عددی نیستیم حتی ابرقدرت ترینهایمان!!!

خورده فرمایشات 7): د اگه میخواستی را بیای با همین شش تا خورده فرمایش اومده بودی چرا بیشتر از این خودمو خسسه کنم؟

خورده فرمایشات 8): بالا رفتیم ماس بود پائین اومدیم دوغ بود هرچی گفتیم دروغ بوووووووودینی اینکه دوساعته سرکار بودی عاغا جان.

خورده فرمایشات 9): خورده فرمایش قبلی بشدت تکذیب و ازدرجه اهتبار ساغط میگردد.

شک نکن...

این مطلب بدلایل کاملا" شخصی حذف شد