عید غدیر مبارک باد

آققایون خانوما تشویخ نکنین لوففا"!!!چون پست قبلی اونخده تشویخ کردین بجه مردم پاک شاعر شد رف پی کارش!!!

پس داشته باشین

یکعدد فرمایش منظوم دیگر از

عمووووووووووووولی

آقا من چیکار کنم خوب؟چرا فوش میدین ؟منکه نگفتم امروز عید باشه!بدون فرمایشات منظومم که عید نمیشه.پس مجبووووووووووورم!میفهمییییییییی؟مججججججججبووووووور

<<راز روز الست>>

من آن باده نوشم که روز الست

بقول خطیبان خطا کرده ام

من آنم که مست و به وجد و طرب

ترا برخم می صداکرده ام

ازآن می که از چشم تو می چکید

به یک جرعه اش من صفا کرده ام

مرا چشم بیمارتو آرزوست

بسوزانم ار نابجاکرده ام

من آنم که باآنکه باید وفا

به بیگانه آنچه رواکرده ام

بیک بوسه برزیرپای سگان

همه قوم خوبان رهاکرده ام

به تاوان یک تارموی بلند

همه عمربرخودجفاکرده ام

چنان عقل و هوشم ربودی زکف

که برکوی و برزن سماع کرده ام

شبی تاسحر رخ نکردی عیان

گله پیش شاه هماکرده ام

زروزی که راندی مراازدرت

فعولن فعولن بپاکرده ام

تو یک جرعه زان می مرابازده

که درویش گوید چهاکرده ام

خورده فرمایشات۱):نورچشمیان عسیییییییییس ترازجان ُعید غدیر خم ُعید ولیعهدی مولی امیرالمومنین  ُرو از طرف کلهم سادات و شبه سادات خانیفاته بسیار بسیار کوچک ولی درحال توسعه عمولی تبریک میگم و امیدوارم درزیر سایه آقا همگی تندرست و خوشبخت باشین و به همممممه آرزوهای قشنگتون برسین انشاءالله.

خورده فرمایشات ۲):شرمنده که دوتا پست پشت سرهم شعر شد ُاما خوب دیگه ُعیدولیعهدی آقارو نمیشد بدون شعر و حس و حال جشن گرفت .ایشالله با یه پست توپس خبییییثانه برمیگردم.دارم براتونننننننننننننننننننن.

خورده فرمایشات ۳):علی مظلومترین خلیفه مومنین بودُاین مظلومیت حتی تو جشن غدیر هم رسوخ پیداکرده و به یکی از اعیاد نسبتا"منزوی تبدیل شدهُ امیدوارم لیاقت اینو داشته باشیم که هر سال جشن غدیر رو پرشکوه تر از سالهای دیگه برگزار کنیم.

خورده فرمایشات ۴):دیوونه این دوتا بیت شعر بالام:

 یکیش "چنان عقل و هوشم ربودی زکف        که برکوی و برزن سماع کرده ام"

حساب کن آدم تو کوچه و خیابون همش تلوتلو خوران و مست عشق رابره ُعالمیه بوخوداُچه شودددددد.وختی داشتم این شعرو مینوشتم حالم درس یه همچین شکلی بود ُاز اولین مصرع تا آخرینش همش داشتم تکون تکون میخوردم.

دومیشم " زروزی که راندی مراازدرت   فعولن فعولن بپاکرده ام"

که شاعر دیگه حسابی قاط زده و ردیف قافیه رو کلهم باخته و چسبیده به وزنش.

خود شیفته مودشیفته هم خودتی اصلا هم حف ندارم خیلی هم باحالمچیکار کنم خوب خوشم میاد دیگه

خورده فرمایشات۵):بعداز این یه تغییرات جزئی توی پستها خواهم داد ُیعنی دوبخش اساسی بهشون اضافه خواهد شد انشاءالله ُیکیش عکسای انتخابی ُچونکه دیگه هاردم داره میتترکه ازبس عکسای موردعلاقمو توش قایم کردم که شاید یه روزتو یه پست اختصاصی بذارم که همه ازشون فیض ببرن اما انگاری قرار نیس هیچوخ قسمت بشه ُهمینه که دیگه تصمیم گرفتم بعضیاشونو انتخابی بذارم براتون ُدومیشم نمیگم بمونین سوزان سوزان چون مرز دارم

از سری فرمایشات منظوم عمولی

<<مستی و راستی>>

شرح این آتش جانسوز نگفتن تاکی؟

تا سحر از غم این درد نخفتن تاکی؟

تابه کی میشود از باده جان خالی بود؟

یاکه ازمستی و دیوانه گر ی عاری بود؟

خنده مضحک روبه به لبانم تاکی؟

بازی رخت شه و ذات شبانم تاکی؟

تابه کی میشود ازدرد برائت جستن؟

یا که از جام تهی پیشه شرارت جستن؟

تا به کی میشود از رنگ ریا سود گرفت؟

یا که بر بوی تعفن مدد از عود گرفت؟

بازی سیلی و رخ سرخ نمودن تاکی؟

جام زرین و می سرخ ندیدن تا کی؟

 امشب از فرط جفا داد زنم

آبرو یکشبه برباد زنم

باک آن نیست که خوانند مرا سودائی

بیم دارم که نباشد دگرم فردائی

ماجرا کم کن و درویش خموشی بطلب

که نداری قدمی فاصله با رسوائی.

داستان کوتاه مه

گفت"بسه ديگه بريم بخوابيم"
گفتم"يه ذره ديگه چت كنيم بعدا"
گفت "نه ديگه چشام داره ميسوزه"
گفتم"سوژه خوبيه ها"
گفت"ديگه نميخوام"
گفتم"يه دورگيم بزنيم؟"
گفت"نه بابادارم ميافتم"
كامپيوترراخاموش كردم و پشت سرش رفتم توي اتاق خواب،كتاب(پرسش بنيادين هستي)را ازروي تخت برداشت وورق زدگفتم"چه عجب،ميخواي بخوني؟"
گفت"نه همينجوري"
پشتش نشستم وبادقت موهايش رابافتم،گفت"چايي خوردي؟"
گفتم"نميدونم،شايدخورده باشم"
گفت"قبل خواب ميچسبه ها"
گفتم "باشه الان ميارم"
دوتا چائي آوردم،مثل هميشه قند را گرفتم طرف دهانش،دستم راگازگرفت ،انگار دردم آمد،چون خنديد،گفت"ساعت راكوك كردي؟"
گفتم"آره"
چراغ هارا خاموش كرد،منهم چراغ خواب راروشن كردم،امانه ،چراغ خواب كه طرف اوبود،شايد ازقبل روشن بود
گفتم"شب بخير"
چيزي نگفت،بازهم گفتم ،اما جوابي نشنيدم،ترسيدم،گفتم نكندپيشم نيست،برگشتم ديدم دعا ميخواند،بهم لبخندزد،دستش راگرفتم توي دستم ونميدانم كي خوابم برد،صبح كه بيدار شدم ،پيشم نبود،گفتم شايد درآشپزخانه باشد كه نبود،صدايش كردم ،جوابي نيامد،دستشوئي،حمام،اتاق بغلي،اثري نبود،كجا ميتوانست رفته باشد؟نميدانستم،برگشتم به اتاق خواب،چشمم به آيينه افتاد،موهايم چقدرژوليده بودند،درست مثل زماني كه بي اوزندگي ميكردم،دستپاچه شده بودم،گفتم ،نكند ازپيشم براي هميشه رفته باشد،ازهمان روزاول هميشه ميترسيدم ،روزي،تنهايم بگذارد،عجب روزي بود روزي كه ديده بودمش،آنروز صبح زود زده بودم بيرون،شبش رانتوانسته بودم يك لحظه بخوابم،مغزم داشت ميتركيدچون مشغول آخرين رساله فوكو بودم كه ترجمه شده بود،مه بود،باران ميباريد،خيلي تند،شايدهم تگرگ بود،اوشايدداشت ازنانوائي ميامد چون چندتا نان گرفته بود توي دستش،گفتم"نانوائي شلوغه؟"
گفت"آره،اما من نون زياد گرفتم ،اگه بخواين ميتونم يكيشو بدم به شما"
نان راگرفتم وتشكركردم،دستم لرزيد،انگار يادم رفته بود كه پولش رابدهم،چون داشتم دنبالش ميرفتم،منزلشان را يادگرفتم،ظهر رفتم كه پول نان رابدهم،چندماه بعد شايدهم چندهفته بعدباهم عروسي كرديم.
اما حالا كجا رفته بود؟عقلم بجائي قدنميداد،شايد رفته باشد سركار،اما اوكه جائي كارنميكند،سيگاري ميگيرانم تانصفه كه ميكشم ،اعصابم كمي آرام ترميشود،كم كم چيزهائي يادم ميايديادم ميايد كه من اصلا ديشب هم تنها بودم،چشمم بسوي تختم سر ميخورد،تك نفره است،باخود مي انديشم ،حتما كسي بامن زندگي نميكرده اما آن صحنه هارا هم درخواب نميديدم،به مغزم فشارمياورم،اما چيزي يادم نميايد،مغزم دارد ميتركد،ميروم بيرون،همه جارامه گرفته،باران ميبارد،خيلي تند،شايدهم تگرگ است كه ميبارد،ميبينم كه ازروبروميايد،شايد ازنانوائي ميايد،چون چندتا نان گرفته است توي دستش... "پايان"

مطالب مرتبط:

داستان های شاهنامه فردوسی

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

صفحه نخست

دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان رفانی+داستانهای عرفانی+داستان عشقی+داستان کوتاه عاشقانه+داستانهای عاشقانه


از فرمايشات منظوم عمولي در آستانه ميلاد نور

         

اندراين ظلمت شب ما به كسي محتاجيم/نرسد رازمگو چون همگي وراجـــــيــــــــــــــــم

 
دل ماراببريد ار هنري ميدانيــــــــــــــــــــد/چون به بازار فنا چند شبي حراجيـــــــــــــم


ازازل روز به ما باده ومي آمختنــــــــــــــــــــد/حال بي مستي ومي همچوسري بي تاجيم


پدرم روضه رضوان به دوگندم نفروخـــــــــــــت/ماهمه نسل بشر فديه ان تاراجيــــــــــــــــم


تشنه كام و لب دريا وقدح با ما بـــــــــــــــــــود/صد دريغا كه كنون غرق دراين امواجيــــــــم


بهرچه امده ايم از پس اسرار وجــــــــــــــــــــود/حال هرشام وسحر درطلب معراجيـــــــــــم


دوش پيك آمدوگفتاكه بدان ماخودنيـــــــــــــــــز/همچودرويش دراين مسئله هاج وواجـــــيم

  

اندر فراق حضرت شیخ الشیوخ شیخ عیسی ابوزید

 

 

از زمانیکه حضرت شیخ دنیای مجازی را بنابه حکمتی که تنها برایشان آشکار بود وبر کلیه پای منبریان منجمله این پای منبری تازه بدوران رسیده نهان ُترک نمودند هاله ای ازغم و اندوه سرتاسر منبر حضرت را فراگرفته وتمام سینه چاکان و مریدان سر در گریبان غم  فرو برده و همچون مرغکانی پر وبال شکسته گاهگدار به جیک جیکی اکتفا نموده اند.در یکی از همین غروبهای دلتنگ که از فرط سوز هجران در وادی هذیانات و بیخبریها فرو همی گشته بودیمُ و مصداقی بارز از قول معروف دریای غم ساحل ندارد گردیده بودیم و در پیاده روی بدون انتهای اندوه باپائی شکسته وخسته چون اسکلت رقصان  ودلتنگ جسدخیس خویش حمل مینمودیم و ترنم جدائی وغوغای تلخ و جیغ بنفش سرداده بودیم وچنان مصلوب تو گردیده بودیم که همگان حتی  غم نامه نویس براحوالات ما بسی میگریست و حتی اطعمه ای  عسل گونه که از مطبخ شمسی خانوم برایمان تبرک آوردند هیچ انقلابی در احوال ناخوشمان حاصل ننمودو حفره های غم همچنان بر دلمان برقراروهمچنان تبریز برایمان تب خیز بودندی و اذربایجان آذرها بجانمان میفکندی که ناگاه سروشی از جانب حضرت شیخ برما هویدا گردید و خبری از سلامتی حضرت نمایان گرداند و درحال دیدیم که ابوابی از ذوق وحکمت بر حقیر سخت نمایان گردیدو شادمانه و بشکن بشکنه بشکن ُبطریقی که حتی لنگه جوراب سوراخمان راهم ازیاد بردیم و ابیاتی بر ما هویدا همی گردید.

جز سرکوی تو ای شیخ ندارم جائی

تامن رندنظربازکنم سکنائی

حاج شوربا مگر ازکوی توبردارددل

دل وجانم بفدایت که تواش لیلائی

پیرزن پورجواد اربکند رسوایم

رخ زیبای ازیادبردرسوائی

گر امیری بدوید از پی آن نورهدی

کس ندانست که داردبه سرش سودائی

نه من از صورت چون ماه تو آگاه شدم

همه دانند که در خوب رخی تنهائی

در همه خاطره ام جز رخ زیبای تونیست

چه بگویم که توخود سر مرا دانائی

بارها گفتم ویک بار دگر میگویم

همچو اکسیر ندیدم به جهان وبلائی

خورده فرمایشات:از کلیه عزیزانی که نام آنها در این متن موجود نیست پوزش میطلبم ُعمولی بیاد تمام نورچشمیها بوده وهست ولیکن این امر نه بخاطر قصور یا فراموشی بلکه بدلیل عدم توانائی عمولی در ساختن قافیه بیشتر باهمین وزن وعروض وهمچنین گنجاندن نام عزیزان در کل مطلب میباشد.

ابليس ومرغ حق

دروادي طريــــقــــــت
ديشب رهم ندادنــــد
كاي مرغ بي سروپاي
اينجا خموش بـــــــايد

گفتم خـــــموشم اما
هوهوكنانم امشــــب
يامن رسم به هويـــم
يا اوبسويم آيـــــــــــد

گفتند خوش خـــيالي
اينجا دغل زيادســــت
اين ره كه توگزيـــــدي
عمرت فناي بادســـت


گفتم كه باكــــــــيم نيست
گرنيست پس غمي نيست
اما چو دل غمـــــــين است
پس دلبري كمــــــين است
آتش نشان آنـــــــســـــــت
كاتشزني نـــــهــــان است


گفتند مرغ هوگـــــــــو
بنيوش وكم زاوگــــــــو
گرزيركي وعاقـــــــــــل
خوش باش وره زما جو

گفتم دغل شمائــــــيد
كاينگونه خودنمائــيـــــد
گوئيدمان كه هســـتيد
دراين سراي خوبـــــان؟

گفتند ما زمانـــــــــــي
چون تو زاو بگفتـــــــيم
اما سحر چو آمـــــــــد
سربرنهاده خفتـــــــيم

كم كم سحـــــر درآمد
تاب وتوان ســــرآمــــد
من نيز كم بــــگـــــفتم
سربرنهاده خــــفـــــتم

آنك شنيدم آنجــــــــــا
آني به ديگري گفـــــت
كاين غافل سبك عـقل
عمري به ما ز او گــفت

اين بهر ما كفايـــــــــت
كاين بنده در ضيافــــت
ماراگزيد وغافــــــــــــل
از خوان پر كرامـــــــــت

وقتي كه اين شنـــيدم
از خواب خوش پريــــدم
چون باد شن دويـــــدم
انك به خود رســــــيدم

هويي بگفتم آنگـــــــــه
هويي به خود شنــيدم
كوهي نبود وپــــــــژواك
من هو ز او شنيـــــــدم

انگاه بي پـــــــــــــروبال
بر آسمان پريــــــــــــدم
درويش هوي من بــــود
از هو به او رســــــــيدم

داستان کوتاه-داستان کوتاه کوتاه-داستان مینی مال-داستان ۵۰کلمه ای-داستان-داستان سرا-داستانک -داستان عبرت آموز-داستان پندآمیز-داستان کوتاه-داستان کوتاه-داستان کوتاه کوتاه-داستان مینیمال-داستان بسیارکوتاه-داستان عاشقانه-داستان عشقی-داستان پلیسی-داستان جذاب-داستان کوتاه-داستان مینیمال-داستان کوتاه کوتاه- داستان خیلی کوتاه - داستان مینیمال -داستانک داستان



 

اندر مقامات شيخ الشيوخ عيسي ابوزيد

Image and video hosting by TinyPic
از زمان آشنائي با اين شيخ بزرگوار چنان حالي به حقير دست داد كه مصداق بارز بيت معروف خودمان:
چنان عقل وهوشم ربودي زكف كه بركوي وبرزن سماع كرده ام
شب وروز مشغول به اذكار شريفه ماخوذه از شيخ بزرگوار ودعا بجان شريفشان تا به امروز كه علي التقريب مقارن نصف النهار در كنار جوبي بس بي آب وصفا نشسته بوديم و سواران وپيادگان همي نظاره ميكرديم وپاپريزها دود ميكرديم كه ناگاه متوجه شديم از كرم وعنايت شيخ ابواب الهام برحقير سخت گشوده گرديده ولذا در صدد برآمديم تا سروده اي در مقام ايشان بسرائيم:
از شيخ زغربتت حزينيــــــــنم---------------- با آه وغم ودرد عجينــــــــــيم
از عشق تو قدقدوكنانـــــــيم---------------- چون جوجه ي بي غذا ونـانيم
اي شيخ به ماعنايتي كـــــن---------------- درباب صفا نهايتي كـــــــــــن
اي شيخ بيا به حال مــــارس---------------- تاره نبريم به سوي ناكــــــس
اي شيخ به ماتبركــــــــي ده---------------- از كنت سفيد خود پـــكي ده
اي شيخ تو طوطياي چشـمي--------------- زايل كن هر فغان وخشمـــي
ما را توربودي عقل وايـــــــمان--------------- اوهام نكن كه كرك و پشمـي
اي شيخ دمي به مانظر كـــن--------------- از كوچه ما شبي گذر كـــــــن
از جمع زنان بسي حذر كــــن--------------- بر جمع ذكور بس نظر كــــــــن
درباب طرب قناعتي كــــــــــن--------------- در باب ادب صناعتي كـــــــــن
اي شيخ بيا نوازشي كــــــــن--------------- از من توقبول خواهشي كـــن
در منبرخودسخن بسي گــوي--------------- اندرز زبهر هركسي گـــــــــوي
اندرز كن اين" شلم حاجي" را--------------- ارشاد كن آن يكي "باجي" را
انگشت عجب فرو نموديــــــــم -------------- در بيني خود شبي غنوديـــــم
آن شب كه تورا به خواب ديديم-------------- تا صبح به كوچه ها دويديـــــم
ناگه در خانه اي رسيديــــــــــم-------------- بي اذن در آن سرا چپيديـــــم
شيخ اين پاي منبري جاي شما!!!!!!!!!!!!! اي شيخ در آن سرا چه ديديـم
ازكرامات شيخ عجب چه ها گوئيم كه زبان قاصررا ياراي آن نميباشد في المثل روزي آفتاب ديدو گفت ميتابد،باران ديد،گفت ميبارد،گفتني است سر نا سپردگاني كه تاكنون از فيوضات حضرت شيخ محروم مانده اند ميتوانند بجاي ذم خود اينجا كليك نمايند.
 

داستان کوتاه-داستان کوتاه کوتاه-داستان مینی مال-داستان ۵۰کلمه ای-داستان-داستان سرا-داستانک -داستان عبرت آموز-داستان پندآمیز-داستان کوتاه-داستان کوتاه-داستان کوتاه کوتاه-داستان مینیمال-داستان بسیارکوتاه-داستان عاشقانه-داستان عشقی-داستان پلیسی-داستان جذاب-داستان کوتاه-داستان مینیمال-داستان کوتاه کوتاه- داستان خیلی کوتاه - داستان مینیمال -داستانک داستان