داستان جالب "زن نژاد پرست"

این ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتاد.
یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد...

این ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتاد.
یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد...
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی
با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف،
خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد
و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود.
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره
پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و….
پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت،
فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید،
ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد،
صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی
که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد،
با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود .
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت
و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه
محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت :
” آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان .
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش،
چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود :
من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم،
نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت .
بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد.
مطالب مرتبط:
داستانهای جالب از سراسر اینترنت
یک میلیارد داستان کوتاه و جالب
فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان
مطالب پربازدید:
یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک
بازگشت به صفحه نخست
برچسب ها:داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان لیلی و مجنون +داستان جالب +داستان های جالب +داستانهای جالب +شاهنامه فردوسی +خواندنی های جالب +داستان +داستان ليلي و مجنون +جالب و خواندنی +داستانهاي جالب +شاهنامه فردوسي+داستان جالب و خواندنی+داستانهای جالب و خواندنی+داستان های جالب و خواندنی+داستان کوتاه+داستان کوتاه و جالب+داستان جالب و کوتاه+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانک جالب و خواندنی+مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb +داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid +جالب
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
![]()
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.
منبع:کفتر برقی
خورده فرمایشات ۱):این داستانو برام ایمیل کرده بودن داستان واقعا ضعیفیه اما دیدم خیلی غمگینه گفتم بذارم حالتون بگیره یوخورده بخندیم
.
خورده فرمایشات ۲):لینک دانلود کامل فیلم جدائی نادر از سیمین![]()

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد. بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد.
این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد....
سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت. گربه هم مرد. راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند....
سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه...!
بر بالای تپهای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است.
اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است.
افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره میکند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه میبرند.
فرمانده دشمن به قلعه پیام میفرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.
پس از کمیمذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت میکند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.
نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامیکه هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج میشدند بسیار تماشایی بود.
مطالب مرتبط:
داستانهای جالب از سراسر اینترنت
یک میلیارد داستان کوتاه و جالب
فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان
مطالب پربازدید:
یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک
بازگشت به صفحه نخست
برچسب ها:داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان لیلی و مجنون +داستان جالب +داستان های جالب +داستانهای جالب +شاهنامه فردوسی +خواندنی های جالب +داستان +داستان ليلي و مجنون +جالب و خواندنی +داستانهاي جالب +شاهنامه فردوسي+داستان جالب و خواندنی+داستانهای جالب و خواندنی+داستان های جالب و خواندنی+داستان کوتاه+داستان کوتاه و جالب+داستان جالب و کوتاه+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانک جالب و خواندنی+مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb +داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid +جالب
ویلیام سارویان
ترجمه از متن انگلیسی : علی رضا کیوانی نژاد
یکی ازهزاران چيزتغييرناپذير، شهري است كه تو براي اولين بار آن را روشن ديدي. هميشه محلهها شبیه به هم و يكنواخت هستند اما به نظر ميرسد تو رشد ميكني، تغيير ميكني، گم ميشوي، ياد ميگيری، برميگردي و دوباره گم ميشوي. محلههاي واقعا ثروتمند وچيزهاي ديگري هم هست مثل كسل شدن، زن فاحشه، تنهايي، معشوق گم شده. هيچ وقت آن ها را درك نكردي. چه چيزي انگیزه برگشتنت پیش آن ها ميشود؟
چی تو شهرهاي معمولي آمريكا هست كه با دهها هزارشهر ديگر تفاوتي ندارند؟ جائي كه سی ميليون نفر به دنيا ميآيند و حتی يكي از آن ها هم نميداند كه بعد از دوران طفوليت يا جواني در اين شهر ميماند يا گورش را گم ميكند و ميرود؟
چه چيزي باعث ميشود كه دیگران تومحلههايي كه دو يا سه نفر در يكي از روزهاي سال دارند چرت می زنند، بيايند و بروند و درباره ی استراحت كردن آن ها اظهارنظر كنند؟
چي باعث شده در شهري كه از هر دو ايستگاه راهآهن در گوشه و كنار، يكي در غرب و يكي در شرق، شهري كه بين خيابانها و درختها محاصره شده، ساكنانش هرگز صداي آمد و شد قطار را نميشنوند؟
چه آغازي بزرگ تر از اين در دنيا وجود دارد، با آمدن زمستان؟
چيزي بيشتر از بيدار شدن در يك صبح و لمس كردن حس وجود داشتن در اين دنيا هست؟
يا چيزي بيشتر از نشستن رو نيمكت مدرسه و آرزوی يادگيري آسانترين دروس رياضي كه وجود دارد ؟ چه كسي همه آن ها را ميداند؟
جايي بهتر از اين سراغ داري، نه در رويا، كه خيابانها ظاهر شوند و تنها تو به قدم زدن در آن ها اكتفا كني؟
كي بيشتر هوس ميكني؟ زمستان يا تابستان؟ فكر ميكني خط تنهايي تو كي به پايان ميرسد؟
چه چيزي بيشتر از نگاه كردن به صورت زيباي دختری كوچولو وجود دارد که عبادت می کند و هرگز نميداند نورچهرهاش تو را بيخواب ميكند، وجود دارد؟
به نظرت شهر كوچكي در جايي_ در جهان يا جايي ديگر_ خارج از روياي يك پسر بچه هم وجود دارد؟
خارج از عشق به همه چيز نه به وجود آورنده مرگ؟ همه چيز در هر كجا در هالهاي از گرد و غبار زنگار ، زوال فرو رفته. پشت كدام يك: آن طرف، همه طرف، بالا، پائين يا وسط؟
پسر بچهاي هست كه بداند در اين مكان غم زده مردان غمگين بسياري براي بهتر شدن در تلاشند؟
مي دانند جايي هست كه نيمي از چيزها به نظر نميآيند و مردان در مسابقهاي شركت ميكنند كه هرگز وجود خارجي نداشته و بين شهرت غم بار اين خيابانها و ساختمانها براي هميشه نوعي پيوند ناگسستني وجود دارد ؟ به شكلي برگشتناپذير؟
ميداند منخرین های بينياش فقط به چيزهاي بد بوي شيرين و فاسد حساسند و رايحه خوش بو هر چيزي را بدون پيبردن به ماهيتش استشمام ميكند؟
نسبت به تمام چيزهاي دور دنيا كرترين افراد کدامند؟ گوش كردنهاي خاموش مستمر تا كي ادامه دارد؟
سرانجام به موطن خودم برگشتم. ديشب چیز بزرگی از اين شهر ياد گرفتم: آسمان، شباهنگام، صاف، غمگين و بينهايت مرعوبكننده است.
همين امروز صبح كه در محلهاي پائين شهر و در بالاي خيابان" ونتورا" قدم ميزدم به نظرم رسيد كه انگار بیست سال پيش بود. چيزي كه تغيير كرده باشد، نديدم اما نشانههايي از چند ساختمان، چند درخت قديمي، عابران جديد (رفت و آمدهايي تازه) افزايش جمعيت، خانه اي كه احتياج به تعمير داشت اما هنوز سرپا بود و طاق خانهاي رو به زوال كه سوت و كور به نظر ميرسيد و انگار بیست سال پيش به وسيله ی عبور خط راهآهن كه از آن حوالي عبور كرده شكسته شده بود.
از خيابان "ونتورا" به "تولا" رفتم و رو ريل قطار قدم زدم از شمال به جنوب، قطار باري در حركت بود. وقتي قطاربه من رسيد نتوانستم باور كنم كه سال هاست آمده و ميدانستم يك جايي خارج از اين دنيا مردي ميخواهد بداند چرا ده سال پيش به دنيا نيامده است.
تا زماني كه قطار مشغول رد شدن از من بود، ميدانستم مردی قصد دارد بدون هيچ تضميني براي رسيدن به ناكجا آباد گم شود وهرگز نميخواهد تصويري از عشقهاي نافرجام، همه ی آن پايان ها و همه ی پرتگاه ها، بالا و كنار و وسط و چیزی که از استراحتش تا روز مرگ جلوگيري می کند ،داشته باشد.
مطالب مرتبط:
داستانهای جالب از سراسر اینترنت
یک میلیارد داستان کوتاه و جالب
فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان
مطالب پربازدید:
یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک
بازگشت به صفحه نخست
برچسب ها:داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان لیلی و مجنون +داستان جالب +داستان های جالب +داستانهای جالب +شاهنامه فردوسی +خواندنی های جالب +داستان +داستان ليلي و مجنون +جالب و خواندنی +داستانهاي جالب +شاهنامه فردوسي+داستان جالب و خواندنی+داستانهای جالب و خواندنی+داستان های جالب و خواندنی+داستان کوتاه+داستان کوتاه و جالب+داستان جالب و کوتاه+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانک جالب و خواندنی+مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb +داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid +جالب
نویسنده ی جوان از پنجره ی اتاقش به کوه خیره شده بود. می خواست از کوه بنویسد، اما
از شکوهش می ترسید و از راز بزرگ پوشیده از برفش. قلمش روی کاغذ قفل شده بود.
چشمانش را بست تا در خیالش دنبال کلماتی بگردد که گم کرده است.
تلفن روی میزش زنگ زد. از اتاق مراجعات دفتر روزنامه بود:
- بابک! یک نفر با تو کار دارد.
- کیه؟
- یک پهلوان پیر با موها و محاسنی به سفیدی برف کوهستان.
نفهمید خواب است، یا بیدار. به پنجره نگاه کرد. پوشیده از مه بود. نتوانست صبر کند تا
آسانسور برسد. از پله ها پایین دوید.
مطالب مرتبط:
داستانهای جالب از سراسر اینترنت
یک میلیارد داستان کوتاه و جالب
فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان
مطالب پربازدید:
یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک
بازگشت به صفحه نخست
برچسب ها:داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان لیلی و مجنون +داستان جالب +داستان های جالب +داستانهای جالب +شاهنامه فردوسی +خواندنی های جالب +داستان +داستان ليلي و مجنون +جالب و خواندنی +داستانهاي جالب +شاهنامه فردوسي+داستان جالب و خواندنی+داستانهای جالب و خواندنی+داستان های جالب و خواندنی+داستان کوتاه+داستان کوتاه و جالب+داستان جالب و کوتاه+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانک جالب و خواندنی+مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb +داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid +جالب
می گوید:
- داستان هایت انتزاعی است، کسی از آن ها چیزی نمی فهمد.
می گویم:
- من خواب هایم را می نویسم.
می گوید:
پس بیدار شو. برای بیدارها بنویس.
چشم هایم را باز می کنم. دسته ای کبوتر سرخ از خواب من می گذرند.
مطالب مرتبط:
داستانهای جالب از سراسر اینترنت
یک میلیارد داستان کوتاه و جالب
فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان
مطالب پربازدید:
یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک
بازگشت به صفحه نخست
برچسب ها:داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان لیلی و مجنون +داستان جالب +داستان های جالب +داستانهای جالب +شاهنامه فردوسی +خواندنی های جالب +داستان +داستان ليلي و مجنون +جالب و خواندنی +داستانهاي جالب +شاهنامه فردوسي+داستان جالب و خواندنی+داستانهای جالب و خواندنی+داستان های جالب و خواندنی+داستان کوتاه+داستان کوتاه و جالب+داستان جالب و کوتاه+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانک جالب و خواندنی+مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb +داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid +جالب
آرش نصیری
چند روز بود که چون باران بهاری، یکریز می نوشت و نام او را بر تن سفید کاغذ می بارید،
اما نه شعری سر گرفته بود و نه بهار آمده بود. فقط باران بر گورستان می بارید و خاک نرم
و تازه ی گورش را خیس می کرد. مطمئن بود که ریزش یکریز باران بیدارش می کند و او
باز کودک شیرین اش را می بیند که دو دستش را بر چشمانش می کشد و به او لبخند می زند.
آن قدر نوشت که باران بند آمد و در زیر نور بی دریغ خورشید بوته ای گل سرخ از خاک
سر بیرون کرد.
مطالب مرتبط:
داستانهای جالب از سراسر اینترنت
یک میلیارد داستان کوتاه و جالب
فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان
مطالب پربازدید:
یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک
بازگشت به صفحه نخست
برچسب ها:داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان لیلی و مجنون +داستان جالب +داستان های جالب +داستانهای جالب +شاهنامه فردوسی +خواندنی های جالب +داستان +داستان ليلي و مجنون +جالب و خواندنی +داستانهاي جالب +شاهنامه فردوسي+داستان جالب و خواندنی+داستانهای جالب و خواندنی+داستان های جالب و خواندنی+داستان کوتاه+داستان کوتاه و جالب+داستان جالب و کوتاه+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانک جالب و خواندنی+مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb +داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid +جالب
قاسم رستمی
چهره اي استخواني و كشيده داشت مثل اين بود كه چيزي را كه در صورت آدمها توليد احساس مي كند با آمپول از زير پوست او بيرون كشيده اند . از پشت پنجره نگاهش به باغچه بود به چشمهايش نگاه كردم نگاه بي رمقي داشت اما در ته اين نگاه ، برقي از احساساتي دور ديده مي شد موجي ضعيف كه مي تواند از خاطرات دور دست سوسو بزند . زير چشمهايش كبود و پف كرده بودند . گونه هاي فرورفته و لاغري داشت كه ته ريشي آن را پوشانده بود . بيني اش لاغرو باريك بود . لب هايش انگارمي لرزيد شايد هم نوري كه از پنجره توي اتاق مي تابيد و با تكان خوردن پرده سايه روشن روي چهره اش را تغييرمي داد اين توهم را ايجاد كرده بود. انگار ميل به زندگي در او خفه شده بود.
رد نگاه را گرفتم به گل هاي نرگس باغچه مي رسيد. لحظه اي نفس عميقي كشيد. انگار از دور مي خواست گل ها را بو كند و بعد لبهايش از هم وا شدند كبود بودند.
با لرزشي در اندامش نفس اش را بيرون داد .دست هاي چروكيده و انگشت هاي باريك و كوتاهش را به طرف دهان برد و سرفه كرد . سرش را برگرداند و متوجه حضور من شد .
دكمه هاي لباس سفيدش را بست و آرام به طرف تخت رفت. تخت قژوقژي كرد و دوباره سكوت حاكم شد. نگاهم به او نگاهي از طرف يك پرستار بودو نگاه او به من نگاهي از طرف يك بيمار.
سيني داروهايش را روي ميز كنار تخت گذاشتم و گفتم تازه وارد هستم .او هم بدون اينكه حركتي ناشي از بروز احساسات در رفتارش مشاهده شود تنها پلك هايش را طوري روي هم گذاشت و باز كرد كه به نظرم نشانه اين بود كه قبل از آنكه من بگويم فهميده تازه كار هستم دستهايش را آرام به طرف سيني برد كه من خداحافظي كردم .
مرد عجيبي بود. هر وقت به اتاقش مي رفتم حس مي كردم تنها دو چشم برايش باقي مانده و بقيه اجزاء بدن او جذب در و ديوار اتاق شده اند . اينطور كه دستگیرم شده بيشتر اوقات به گل هاي نرگس باغچه نگاه مي كند .
تا حالا كه تقريبا يك هفته است توي اين آسايشگاه مشغول به كار شده ام حتي يك كلمه هم ازاوچيزي نشنيده ام ديگرشوق كاذبم براي كار كردن فروكش كرده و هر وقت مانتوسفيد پرستاري را مي پوشم احساس بنايي را دارم که لباس كارش را مي پوشد .گاهي وقت ها حين كار زن بودنم را فراموش مي كنم و از اين احساس لذت مي برم .
از كنار پنجره اتاق مرد مي گذرم نگاهش به باغچه است. كنار گل هاي نرگس باغچه مي نشينم و آنها را بو مي كنم بوي مست كننده اي دارند . صداي ضعيف و خفه مرد را مي شنوم صدايي مثل صداي برخورد يا ساييده شدن دو تكه آهن بود غيرعادي بودن آن باعث شد چيزي نفهمم .
بعدازظهر وقتي رفتم روي تخت دراز كشيده بود. سرش مثل خشتي روي بالش بود.وقتي رو به روي نگاهش قرار گرفتم مثل هميشه حالش را پرسيدم ولي انتظار جواب نداشتم اما اين بار صداي غيرعادي اي از ميان لب هايش بيرون آمد. بريده بريده بود و براي اولين بار بايد تمركز مي كردي تا معني جملات را بفهمي:
- « خوبم شما - خوبم متشكرم»
لبخندي زدم. مي توانستم برق لبخند را در نگاهش ببينم اما در چهره اش مثل هميشه هيچ انعكاسي از احساسات دروني اش ديده نمي شد. انگار ياد گرفته بود همه چيز را با نگاهش بفهماند وقتي خداحافظي كردم پلك هايش را روي هم گذاشت و باز كرد. بعد از آن روز خيلي كنجكاو شدم از افكار اين مرد سر در بياورم چون احساس كردم مي توانم با او ارتباط برقرار كنم و او دارد با من نسبت به قبل راحت تر برخورد مي كند. يكبار كه كنار پنجره به باغچه نگاه مي كرد پرسيدم : « شما به چي نگاه مي كنيد ؟»
با همان طرز خاص خودش در صحبت كردن گفت:
« قشنگه ! دوست دارم بدونه قشنگه بدونه قشنگه»
مانده بودم منظورش گل بود يا كسي كه در دسترس نگاه او بود و در جايي كه من ايستاده بودم ديده نمي شد براي همين در قاب پنجره سرك كشيدم تا شايد كسي را كه منظور نظرش است ببينم ولي كسي را نديدم پرسيدم : « منظورتون گل هاست؟» گفت : « نچيدمش كه پژمرده نشه نچيدمش ولي چيدنش. نمي دونم پژمرده شده يا نه شما مي دونيد ؟ مي دونيد؟»
تا به حال كسي از من اين جور سوالي نپرسيده بود مانده بودم چه جوابي بدهم صورتش را به طرفم گرفته بود عادت كرده بودم به چشمهايش نگاه كنم ولي اين دفعه برايم سخت بود .
تا قبل از امروز با چشمهايش صحبت مي كرد ولي حالا لب هايي كه يك هفته مثل دو تا ماهي مرده روي هم افتاده بودند جان گرفته و روبه روي نگاهم مثل ماهي هاي بيرون از آب بالا و پايين مي پريدند .
مِن مِن كنان جواب دادم : « خب اگه چيده شده پژمرده مي شه» سرش را كج گرفت و با نگاهي كه پرپرمي زد به باغچه نگاه كرد منتظر ماندم تا حرفي بزند اما بي فايده بود گفتم :« ناراحتتون كردم ؟ ببخشيد من هنوز ياد نگرفتم چطور برخورد كنم خب هنوز تازه كارم منو ببخشيد » فكر مي كردم با اين جور آدمها طوري بايد رفتار كرد كه نياز به ياد گرفتن دارد و من بلد نيستم . براي همين هر جا احساس مي كردم نمي توانم با او ارتباط برقرار كنم ضعف را در نابلد بودنم در پرستاري از اين جور بيماران مي ديدم. آن روز با ناراحتي خداحافظي كردم و تا مدتي كار سركشي از او را به همكارم سپردم چون خجالت مي كشيدم توي چشمهايش نگاه كنم . بعد از يك هفته سري به اتاقش زدم نبود. روي تختش دفتري باز بود كنجكاوي باعث شد بروم وآن را بردارم ورق كه مي زدم آمد و روي تخت نشست با دستپاچگي دفتر را سر جايش گذاشتم و سلام كردم اما او بي اعتنا همانطور شق و رق نشسته بود . سرش را مثل آدم آهني به طرفم برگرداند: « ببريدش ببريدش بخونيد بخونيد برام بياريد بياريد »
همان شب دفتر را خواندم آخرين داستان را پنج سال قبل نوشته بود با تاريخ 21/4/84 فردا وقتي دفتر را به مرد مي دادم با هيجان گفتم : « چرا چاپشون نكرديد ؟» با اين حرفم سرش را پايين گرفت انگار از چيزي خجالت زده شده بود بلند شد و به طرف پنجره رفت. پشت به من بود گفت : « منتظره اون هم منتظره وقتي دو راهي انتخاب يك راه رو رو به روي من گذاشت نصيب من راهي شد كه دهن باز كرده بود تا منو مثل گوشت قربوني بخوره. اون اون هم گفت چاپشون كنيد چاپشون كنيد ولي من از اين طرف بايد مي رفتم اون اون از اونطرف . زندگي همينه»
نفهميدم منظورش از اين حرفها چيست اين جور صحبت كردن برايم عجيب بود تا حالا مي دانستم اين مرد سيفليس دارد ولي درباره اين بيماري فقط مي دانستم باعث فلج مغزي مي شود . يعني اين طرز صحبت كردن ربطي هم به بيماري او داشت ؟ تا اينكه درباره مظاهر رواني فلج مغز زير عنوان بيماري سيفليس خواندم :
« غيرعادي شدن خلق و خوي و خيال پردازي »
دو سطر پايين تر نوشته بود :
« پيدايش اختلال در تكلم : مريض نمي تواند اصوات را درست بيان كند »
و چند سطر پايين تر :« پيدايش اختلال در نوشتن»
اين بيماري واگيردار بود و از طريق ارتباط جنسي منتقل مي شد از وقتي درباره اين بيماري اطلاعاتي كسب كرده بودم احساس مي كردم نسبت به آن مرد و حرفهايش بي اعتنا شده ام. ديگر نگاهش جذبه قبل را نداشت. مثل اين بود كه آن چشمها زير ذره بين رفته اند و درشت و زشت و ترسناك شده اند. حالا وقتي به چشمهاي مرد نگاه مي كردم درشتي مردمك چشمهايش را مي ديدم نه نگاهي كه موجي مرموز از خود منعكس مي كرد .
هر حرف و نگاهي از آن به بعد برايم نشانه هاي بيماري بود و هيچ معنايي نداشت حالش روز به روز بدتر مي شد.
آن روز خودش مرا صدا زد يعني به همكارم طوري فهمانده بود كه همكارم حدس زد احتمالا منظورش من هستم . اضطراب و هيجان تا دم در اتاقش با من بود نفس عميقي كشيدم و وارد اتاق شدم.
كنار پنجره روي صندلي نشسته بود. برگه هاي كاغذ را روبه رويم گرفت آنها را گرفتم . براي حرف زدن بيش از حد معمول انرژي مصرف مي كرد . وقتي به صورتش دقيق شدم طوري به جايي مبهم در پشت پنجره نگاه مي كرد و حرف مي زد انگار از آن نقطه براي حرف زدن انرژي مي گيرد.
بعضي جملات بي سرو ته و بي معني بودند . آن روز از من درخواست عجيبي كرد از من خواست نوشته هايش را براي گل هاي نرگس بخوانم .
صندلي اي كنار باغچه بود دستمالي از جيب مانتو در آوردم و لايه غباري را كه روي صندلي نشسته بود پاك كردم. نشستم . نگاهي به پنجره انداختم . در قاب پنجره مرد ديده مي شد . احساس كردم طرح مبهمي از لبخند روي لبهايش نشسته است چون براي اولين بار احساس دروني اش را روي چهره اش مي ديدم سعي كردم دقيق شوم تا مطمئن شوم لبخند مي زند يا نه ؟ ولي هر چه دقيق تر مي شدم طرح لبخند وضوح خود را از دست مي داد. يعني آن چروك روي گونه ها به خاطر لبخندش بود ؟ به چشمهايش نگاه كردم نگاهم كه روي نگاهش رفت دو بار پلك زد . چند وقتي بود كه تعابيري كه از حركات و نگاهش مي كردم تنها نشانه هاي بيماري اش بودند ولي اين باراين پلك زدن برايم معنايي جزالتماس براي شروع كردن به خواندن نداشت پس شروع به خواندن كردم :
« اتوبان ها اتوبان ها ران هاي شهر ، زخم زخم ها ماشين ها ماشين ها هستند . شهر سيفليس گرفته بودند مردم سيفليس داشت از سرو روي شهر بالا مي رفت خاطراتي كه گل ها پرنده ها آدم ها از جنگل از دريا از آسمان داشتند دارند كم كم فراموش مي شوند فراموش مي شدند .شاعران عجيب و غريب شعرمي گفتند مي گويند هيچ كس نمي فهميد سيفليس گرفته اند. مرا قطع كرده اند تا اتوبان بگذرد مرا قطع كرده اند من مرده ام ولي ولي نمي دانم چرا هنوز مي نويسم شايد زني در من سيفليس داشت كه از ارتباط نامشروع من سيفليس گرفته ام . من شهرم . شهر سفليس گرفته همه منتظرند . گل هاي نرگس نرگس سيفليس نگيرد؟ من نگرانم. من مرده ام فقط چشمهايم زنده اند و با من هست هستند . دستهايم مرا تنها گذاشته اند و رفته اند تا دنيا را در آغوش بگيرد بگيرند. پاهايم از من فراركرده اند فقط چشمهايم زنده اند و با من هست بيني ام دارد آن سوي پنجره گل هاي نرگس نرگس را بو مي كند . اماچشم هايم توي اتاق تنها هستند و غير آنها همه اجزاء بدنم مرا ترك ترك كرده اند . نمي دانم قلبم مي زند يا نه گوش هايم حواس كه ندارم شايد آنها را در دستشويي يا يخچال جا گذاشتم حواس كه ندارم . قيافه اش را فراموش كرده ام ولي مي دانم دندانهايش براي جويدن پول درست نشده بودند همه جا دنبالش هست قلبم را مي گويم اي كاش گوش هايم همراهم بود تا مي فهميدم كجاست مي فهميدم كجاست .از من اتوبان ها اتوبان ها گذشته ماشين ها پوست مرا زخم كرده اند من اتوبان هستم چشمهايم توي اتاق تنها هستن بايد بروم سري به چشمهايم بزنم بايد يكبار ديگرگل هاي نرگس باغچه را ببينم به آنها قول داده ام چاپ چاپ شوم . من مي روم. سيفليس! سيفليس!مواظب باشيد ! من مرده ام و مي روم چاپ شوم »
نگاهي به پنجره انداختم او پلك هايش را يكبار روي هم گذاشت و باز كرد انگار داشت از من تشكر مي كرد.
دكتر گفته بود هيچ غده اي ترشح نمي شود تا غذايي جذب شود مثل اسكلتي شده بود كه پوستي روي آن كشيده باشند . از دكتر پرسيدم : « مرده ؟»
گفت : « نه! قلبش هنوز كار مي كنه »
به چشمهاي بسته اش نگاه كردم . اشك كنار چشمهايش را خيس كرده بود زير لب گفتم : « چشمهايش هنوز زنده اند »
مطالب مرتبط:
داستانهای جالب از سراسر اینترنت
یک میلیارد داستان کوتاه و جالب
فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان
مطالب پربازدید:
یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک
بازگشت به صفحه نخست
برچسب ها:داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان لیلی و مجنون +داستان جالب +داستان های جالب +داستانهای جالب +شاهنامه فردوسی +خواندنی های جالب +داستان +داستان ليلي و مجنون +جالب و خواندنی +داستانهاي جالب +شاهنامه فردوسي+داستان جالب و خواندنی+داستانهای جالب و خواندنی+داستان های جالب و خواندنی+داستان کوتاه+داستان کوتاه و جالب+داستان جالب و کوتاه+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانک جالب و خواندنی+مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb +داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid +جالب
در تاریک روشن یک غروب پاییزی ، سیگاری آتش زد و در زیر سیگاری روی میز کنار پنجره گذاشت
و دست بر پیشانی ، قلم را روی کاغذ دواند . ابری سفید بر سفیدی کاغذ نقش بست . کلمات بر کاغذ
سرازیر شدند و غروبی روشن و سرخ شکل گرفت که آفتاب نداشت . پس سر برداشت ، پکی به سیگارش
زد و با خطی سیاه نوشت : شب
مطالب مرتبط:
داستانهای جالب از سراسر اینترنت
یک میلیارد داستان کوتاه و جالب
فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان
مطالب پربازدید:
یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک
بازگشت به صفحه نخست
برچسب ها:داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان لیلی و مجنون +داستان جالب +داستان های جالب +داستانهای جالب +شاهنامه فردوسی +خواندنی های جالب +داستان +داستان ليلي و مجنون +جالب و خواندنی +داستانهاي جالب +شاهنامه فردوسي+داستان جالب و خواندنی+داستانهای جالب و خواندنی+داستان های جالب و خواندنی+داستان کوتاه+داستان کوتاه و جالب+داستان جالب و کوتاه+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانک جالب و خواندنی+مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb +داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid +جالب
آرش نصیری
روی بلندترین برج شهر ، نشسته بود و به زندگی نگاه می کرد که صد مرتبه کوچک تر در جریان بود .
آدم ها چون مورچگان و ترن چون ماری بر خاک می خزیدند . چشم به آسمان دوخت . ستاره ها بزرگ تر
شده بودند و نور خورشید تندتر شده بود . چشمانش را بست ، بال گشود و خود را رها کرد تا سفرش به
زندگی یا آسمان به دست تقدیر باشد . وقتی چشم باز کرد ، آدم ها بزرگ تر می شدند ، ترن بر ریل راه آهن
می خزید و ستاره ها کوچک می شدند .
مطالب مرتبط:
داستانهای جالب از سراسر اینترنت
یک میلیارد داستان کوتاه و جالب
فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان
مطالب پربازدید:
یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک
بازگشت به صفحه نخست
برچسب ها:داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان لیلی و مجنون +داستان جالب +داستان های جالب +داستانهای جالب +شاهنامه فردوسی +خواندنی های جالب +داستان +داستان ليلي و مجنون +جالب و خواندنی +داستانهاي جالب +شاهنامه فردوسي+داستان جالب و خواندنی+داستانهای جالب و خواندنی+داستان های جالب و خواندنی+داستان کوتاه+داستان کوتاه و جالب+داستان جالب و کوتاه+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانک جالب و خواندنی+مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb +داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid +جالب
آرش نصیری
همیشه خبرها را دیر به او می رساندند ، و او که یک مسلسل چی فراموش شده ، در گوشه ای از خط
مقدم بود ، همیشه در چند روز قبل زندگی می کرد . خودش خواسته بود که در گوشه ای به حال خود
گذاشته شود ، این طور هم شده بود و او حالا یک مسلسل چی تمام وقت چشم دوخته به افق بود . فقط
خبرها دو روز بعد به او می رسید و او در پریروز زندگی می کرد . این طور بود که وقتی دو روز پی در
پی خبری به او نرسید ، فهمید که اتفاق مهمی افتاده است و وقتی چشمانش را از مگسک تفنگ برداشت ،
دید مرگ آمده است با پنجره ای که می شد بازش کرد .
مطالب مرتبط:
داستانهای جالب از سراسر اینترنت
یک میلیارد داستان کوتاه و جالب
فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان
مطالب پربازدید:
یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک
بازگشت به صفحه نخست
برچسب ها:داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان لیلی و مجنون +داستان جالب +داستان های جالب +داستانهای جالب +شاهنامه فردوسی +خواندنی های جالب +داستان +داستان ليلي و مجنون +جالب و خواندنی +داستانهاي جالب +شاهنامه فردوسي+داستان جالب و خواندنی+داستانهای جالب و خواندنی+داستان های جالب و خواندنی+داستان کوتاه+داستان کوتاه و جالب+داستان جالب و کوتاه+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانک جالب و خواندنی+مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb +داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid +جالب
آرش نصیری
هفته ها بود که کوه را می کندیم . صخره های عظیم را از رو به رویمان بر می داشتیم و از سنگ ها
می گذشتیم تا به آن سوی کوه برسیم . آن طرف کوه سرزمین آرزوهایمان بود و برای رسیدن به آن
باید دل سخت و سیاه سنگ ها را می شکافتیم . درست در روزی که گفته می شد نصف تونل کنده شده
است ، تیغه ی کلنگ یکی از ما به تیغه ی کلنگی از سمت رو به رو برخورد کرد و بعد کوه شکافته شد
و عده ای خسته و خاک آلود چون ما پیدا شدند . برای هم راه باز کردیم و از هم گذشتیم . هر یک راهی
سرزمین آرزوهایمان بودیم .
مطالب مرتبط:
داستانهای جالب از سراسر اینترنت
یک میلیارد داستان کوتاه و جالب
فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان
مطالب پربازدید:
یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک
بازگشت به صفحه نخست
برچسب ها:داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان لیلی و مجنون +داستان جالب +داستان های جالب +داستانهای جالب +شاهنامه فردوسی +خواندنی های جالب +داستان +داستان ليلي و مجنون +جالب و خواندنی +داستانهاي جالب +شاهنامه فردوسي+داستان جالب و خواندنی+داستانهای جالب و خواندنی+داستان های جالب و خواندنی+داستان کوتاه+داستان کوتاه و جالب+داستان جالب و کوتاه+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانک جالب و خواندنی+مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb +داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid +جالب
آرش نصیری
پیرمرد آن روز نیامده بود ، حتی صبر کردم و به خیابان درازی که هر روز از آن می گذشتیم سرک کشیدم
اما نیامده بود . زن سرمه ای پوشی که زیر درخت کاج می ایستاد آمده بود و او هم به جای خالی پیرمرد
نگاه کرد ، اما خیلی زود سرش را برگرداند وبه پایین دست خیابان نگاه کرد و چند لحظه بعد اتوبوس کهنه
سبز رنگ با سر و صدا توقف کرد و بعد از سوار کردنش به سمت بالا دست جاده رفت .
در اداره تمام روز را به او فکر می کردم . فردا صبح باید زودتر می رفتم تا او را ببینم . در تمام مدت هفت
سالی که کارمند شده بودم هر روز صبح راًس ساعت شش و نیم از منزل خارج می شدم و در امتداد خیابان
او را می دیدم که کیف کوچکی در دست به سمت انتهای خیابان دراز ، با درختان افرا می رفت و در تقاطع
آن با خیابانی که سرویس ما از آن می گذشت می ایستاد و چند لحظه بعد مینی بوس تیره رنگ از راه می رسید
و بعد در غبار بالا دست جاده گم می شد .
صبح زودتر از معمول از خواب بیدار شدم و به سرعت خود را آماده کردم و به خیابان زدم . در انتهای خیابان
ایستاده بودم و به خیابانی که محل عبورمان بود نگاه می کردم اما او نیامده بود . سنگ فرش خیابان و درختان
افرا بدون او گویی چیزی کم داشتند و من انگار اصلاً از آن نگذشته بودم . به دیدن هر روزه اش عادت کرده
بودم و او حتی سیزده دقیقه بعد از موعد هر روزش هم نیامده بود . زن سرمه ای پوش هم با اتوبوس سبز
رنگ کهنه رفته بود .
آن قدر به امتداد خیابان چشم دوختم تا صفحه ی رو به رویم سبز شد .
سرویس ما آمده و ایستاده بود و باید می رفتم .
چند لحظه بعد در غبار بالا دست جاده گم شدم .
مطالب مرتبط:
داستانهای جالب از سراسر اینترنت
یک میلیارد داستان کوتاه و جالب
فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان
مطالب پربازدید:
یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک
بازگشت به صفحه نخست
برچسب ها:داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان لیلی و مجنون +داستان جالب +داستان های جالب +داستانهای جالب +شاهنامه فردوسی +خواندنی های جالب +داستان +داستان ليلي و مجنون +جالب و خواندنی +داستانهاي جالب +شاهنامه فردوسي+داستان جالب و خواندنی+داستانهای جالب و خواندنی+داستان های جالب و خواندنی+داستان کوتاه+داستان کوتاه و جالب+داستان جالب و کوتاه+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانک جالب و خواندنی+مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb +داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid +جالب
گویند كه در ازمنه ای نه چندان قدیم روزی پسری به خانه آمد و به مادر گفت: ای مادر عزیزتر از جون ! مرا دریاب كه الان در حال مردنم.
پس مادر آنچنان كه رسم مادران است به سینه بكوفت كه: چه شده ای گل پسركم!
پسر نگاهی به مادر بكرد و گفت: كه اگر چه حیا دارم ولی به تو بگویم كه امروز در محله مان چشمم برای اولین بار به این دختر همسایه خورد و نگاه همان و عشق همان! پس اینك از تو مادر بزرگوار خواهم كه به خانه آنها روی و او را به نكاح (عقد) من در آری كه دیگر تاب دوری او را بیش از این درمن نیست!!!
مادر نگاهی از سر دلسوزی به پسر بیانداخت و گفت: دلبركم من حرفی ندارم و بسی خوشحالم كه تو از همان ابتدای راه به جای الاف شدن در خیابان و ولنگاری راه حیا در پیش گرفتی و ازدواج كردن، اما بهتر است كه لختی درنگ نمایی كه اینگونه عاشق شدن ناگهانی را رسم ازدواج نشاید و اگر هم بشاید دیری نپاید!
پس پسر نگاهی به مادر بیانداخت و گفت: مادر جان یا حال برو یا دیگر زن نخواهم كه این ماه تابان ازدست من برود و عشق او وجودم را بسوزاند.
پس مادر كه پسر خود را دوست همی داشت به سرعت چارقد خویش به سر كرد و به خانه همسایه رفت. در آنجا چشمش به سه دختر خورد یكی از یكی زیبا تر پس اس ام اس (همان پیامك) بزد كه یا بنی! دراین منطقه كه تو ما را فرستادی نه یك ماه كه سه ماه در پشت ابرند و یكی از یكی ماه تر بگو كه كدام ماه چشم تو را برگرفته!
پس پسر نیز اس ام اسی بزد كه: یا مادر ! آن ماهی كه خالی در گونه چپش بدارد!
مادر نیم نگاهی به ماه ها بنمود و دوباره اس ام اس زد كه: ای پسر این ماهان همه خال دارند.
پس دوباره پسر اس ام اس بزد كه: آن ماه من خالش كمی بزرگتر باشد از باقیه ماهان!
مادر لختی درنگ بكرد و دوباره اس ام اس بزد كه: من چشمهایم خوب نبیند كه خال كدام بزرگتر است.
پسر اس ام اسی دگر بزد كه: مادركم همان ماهی كه مویش قهوه ای باشد!
مادر نگاهی بكرد و اس ام اس زد كه: این ماهان مویشان نیز یكرنگ است!
پسر با عصبانیت اس ام اس بزد كه: مادر! آن دو ماه كوفتی دیگر موهایشان مشكی است و این دگر قهوه ای است!!! آخر مادر جان تو كه چشمهایت نمی بیند عینكی برای خود ابتیاع كن !!! حالا عیبی ندارد مادر عزیز! نشان دیگر به تو دهم ببین روی بازوی كدام ماه گرفتگی دارد ماه من همان است !!!
مادر اس ام اس زد كه: آخر دراین معركه من بازوی دختر مردم را چگونه ببینم ؟!
پسر اس ام اس كرد كه: مادر جان تو كه مرا كشتی ! خب ببین اگه لباس نازك دارد روی سینه چپش نیز خالی باشد و به خدا كه آن دو ماه دیگر این خال را ندارند!!!
مادر كمی دقت بفرمود و با خوشحالی فریادی زد و اس ام اس زد كه: احسنت بر تو شیر پا ك خورده ! یافتم ماه تو را كه همان جور كه بفرمودی است !!
هنوز پسر اس ام اسی نفرستاده بود كه مادر لختی درنگ بنمود و سپس سریع شماره پسر را بگرفت كه:
لندهور پدر سوخته !! خاك بر سر بی حیایت كنند! شیرم را حرامت می كنم (البته شیر خشكهایی را كه بر حلق كوفتی ات ریختم ) خجالت نكشیدی ؟ فلان فلان شده بی حیا ............ ..
و البته ما در این داستان قصدمان این بود كه پسران امروز حیا بیاموزند از پسران دیروز كه به قصدمان هم رسیدیم.
مطالب مرتبط:
داستانهای جالب از سراسر اینترنت
یک میلیارد داستان کوتاه و جالب
فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان
مطالب پربازدید:
یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک
بازگشت به صفحه نخست
برچسب ها:داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان لیلی و مجنون +داستان جالب +داستان های جالب +داستانهای جالب +شاهنامه فردوسی +خواندنی های جالب +داستان +داستان ليلي و مجنون +جالب و خواندنی +داستانهاي جالب +شاهنامه فردوسي+داستان جالب و خواندنی+داستانهای جالب و خواندنی+داستان های جالب و خواندنی+داستان کوتاه+داستان کوتاه و جالب+داستان جالب و کوتاه+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانک جالب و خواندنی+مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb +داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid +جالب
در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستي ! بيا تو .ا
در باز شد و دختر کوچولوي نه ساله اي که خيلي پريشان بود ، به طرف دکتر دويد : آقاي دکتر ! مادرم ! ا
و در حالي که نفس نفس ميزد ادامه داد : التماس ميکنم با من بياييد ! مادرم خيلي مريض است .ا
دکتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوري ، من براي ويزيت به خانه کسي نميروم .ا
دختر گفت : ولي دکتر ، من نميتوانم.اگر شما نياييد او ميميرد ! و اشک از چشمانش سرازير شد .ا
دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمايي کرد ، جايي که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود .ا
دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالين زن ماند ، تا صبح که علايم بهبودي در او ديده شد .ا
زن به سختي چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاري که کرده بود تشکر کرد .ا
دکتر به او گفت : بايد از دخترت تشکر کني . اگر او نبود حتما ميمردي ! ا
مادر با تعجب گفت : ولي دکتر ، دختر من سه سال است که از دنيا رفته ! و به عکس بالاي تختش اشاره کرد .ا
پاهاي دکتر از ديدن عکس روي ديوار سست شد . اين همان دختر بود ! يک فرشته کوچک و زيبا ..... ! ا
مطالب مرتبط:
داستانهای جالب از سراسر اینترنت
یک میلیارد داستان کوتاه و جالب
فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان
مطالب پربازدید:
یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک
بازگشت به صفحه نخست
برچسب ها:داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان لیلی و مجنون +داستان جالب +داستان های جالب +داستانهای جالب +شاهنامه فردوسی +خواندنی های جالب +داستان +داستان ليلي و مجنون +جالب و خواندنی +داستانهاي جالب +شاهنامه فردوسي+داستان جالب و خواندنی+داستانهای جالب و خواندنی+داستان های جالب و خواندنی+داستان کوتاه+داستان کوتاه و جالب+داستان جالب و کوتاه+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانک جالب و خواندنی+مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb +داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid +جالب
بی شک بارها نام لیلی مجنون را شنیده ومی خواهید بدانید داستان دلدادگی این دو چیست که اینقدر بر سر زبان هاست وحتی ضرب المثل کوی وبرزن شده است . می خواهم خیلی خلاصه داستان را بیان کنم هر چند شما دوستان عزیز استاد مایید . امیدوارم طوری بیان کنم که در اخر معلوم شود لیلی زن بود یا مرد!
لیلی ومجنون نام یکی از منظومه های نظا می گنجوی شاعر بزرگ ایران است .
لیلی دختری زیبا از قبیله عامریان بود و مجنون پسری زیبا از دیار عرب . نام اصلی او قیس بود و بعد از آشنایی با لیلی او را مجنون یعنی دیوانه خواندند چرا که او دیوانه بار دور کوه نجد که قبیله لیلی در آنجا بود طواف می کرد. قیس با لیلی در راه مکتب آشنا شد و این دو شیفته یکدیگر شدند. ابتدا عشقشان مخفی بود اما از آنجا که قصه دل را نمی توان مخفی نگاه داشت ،رسوای عالم شدند قصه دلدادگی ان دو به همه جا رسید .
پدر لیلی مردی بود مشهور و ثروتمند و چون بعضی از(( رجال امروزی!)) حاضر نبود دخترک زیبای خود را به فرد بی سر و پایی چون قیس دهد که تنها سرمایه اش یک دل عاشق بودو بس .
پدر مجنون به خواستگاری لیلی رفت اما نه تنها پدر لیلی بلکه همه قبیله عامریان با این وصلت مخالفت کردند
مجنون چون جواب رد شنید زاری ها و گریه ها کرد ولی دست بردار نبود قبیله لیلی قصد آزار او را کردند و او گریخت .مجنون حتی شخصی به نام نوفل را به خواستگاری لیلی فرستاد اما سودی نداشت . بعدها لیلی را به مردی از قبیله بنی اسد دادند البته بر خلاف میل لیلی، نام این مرد ابن سلام بود عروسی مفصلی بر گزار شد پدر لیلی از خوشحالی سکه های زیادی بین حاضران تقسیم کرد در اولین شب زفاف ابن سلام سیلی محکمی از لیلی نوش جان کرد .
مردی خبر این ازدواج را به مجنون رسانید و خود بهتر میدانید در ان موقع چه حالی به مجنون عاشق و بی دل دست داد ، غم مرگ پدر نیز پس از چندی به آن اضافه شد . لیلی نیز دل خوشی از ابن سلام نداشت و به زور با او سر می کرد تا اینکه ابن سلام بیمار شد وپس از مدتی جان سپرد و لیلی در مرگ جان سوز او به سوگ نشست!! . این خبر را به مجنون رساندند ، مجنون دو تا پا داشت دو تای دیگر هم غرض گرفت و به دیدار لیلی شتافت شاید می خواست شریک غم لیلی پدرش باشد !
سرتان را درد نیاورم این دو مدتی در کنار هم بودند واز عشق هم بهره ها بردند ولی افسوس که دیری نپایید که چراغ عمر لیلی زیبا روی خاموش شد و مجنون تنهای تنها شد . قبر لیلی را از مجنون مخفی ساختند ولی مجنون از خدا خواست او را به لیلی برساند و گفت اینقدر می گردم واینقدر خاکها را می بویم تا بوی لیلی را حس کنم و چنین کرد تا قبر دلداده خود را یافت . مجنون بر سر قبر لیلی انچنان گریه و زاری کرد تا به او پیوست و او را در کنار لیلی دفن کردند و این دو دلداده عاشق بار دیگر در کنار هم آرمیدند .
مطالب مرتبط:
داستانهای جالب از سراسر اینترنت
یک میلیارد داستان کوتاه و جالب
فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان
مطالب پربازدید:
یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک
بازگشت به صفحه نخست
برچسب ها:داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+
عمو نوروز سر تا پای خودش را توی آیینه ورانداز کرد. لباسش سبز ِ سبز بود. پر بود از گل های رنگارنگ. سر آستین هایش صورتی بود. به رنگ گل های بهاری. کفش هایش طلایی رنگ بود، شلوار گشادش قهوه ای رنگ. به رنگ خاک نم گرفته. یقه پیراهنش سبز کمرنگ بود. به رنگ جوانه تازه دمیده. اما دلش افسرده بود.
مگر می شود شب عید نوروز دل عمو نوروز افسرده باشد؟... عمو نوروز کلاه بوقی منگوله دارش را که سبز پررنگ بود سر جایش گذاشت و دستی به ریش بلندش کشید. تصمیم گرفت که شب نوروز امسال برای بچه ها قصه بگوید. کوله بارش را به دوش کشید. در را باز کرد و بیرون رفت...
تیک تاک ساعت ذوق و شوق پسرک را صد چندان کرده بود. فردا روز عید نوروز بود، اما پسرک از شوق دیدن عمو نوروز خوابش نمی برد. مادرش گفته بود که عمو نوروز در شب عید، وقتی بچه ها به خواب می روند، برایشان هدیه های خوب می آورد. اما او هنوز بیدار بود! به خودش نهیب زد: بخواب! وگرنه هدیه بی هدیه! ساعتی گذشت ... کودک به خواب رفت...
در اطاق با صدای جیر جیر نازکی باز شد. کودک چشمانش را گشود. نور سبز رنگ لطیفی کم کَمک از پشت در به اطاق رخنه می کرد. در بیشتر باز شد. نور سبز رنگ جلوه بیشتری یافت. کودک به زیر خزید و پتو را تا زیر بینی اش بالا کشید. حالا در کاملا باز شده بود و مردی در آستانه در بود که کوله باری بر دوش داشت. پسرک با خوشحالی زمزمه کرد: عمو نوروز!
عمو نوروز نزدیک تر آمد و گفت: تو هنوز بیداری؟ چه موهای سیاهی داری تو!
پسرک فقط خندید. زل زد به چشم های عمو نوروز.
- تو عمو نوروز منی!
- آره! من عمو نوروزِ همه بچه ها هستم.
- برای من هدیه آوردی؟
- معلومه که آوردم! اما خودت که می دونی... همه بچه ها باید وقتی خواب اند هدیه شان را از عمو نوروز بگیرند.
- اما من که بیدارم!
- آره... بیداری... حالا برای اینکه بخوابی برای تو یک قصه تعریف می کنم و وقتی خوابیدی هدیه ات رو بالای سرت می ذارم.
- من خیلی دوستت دارم عمو نوروز!
- من هم همین طور... منم همه بچه ها را دوست دارم... و اما قصه من... قصه آرش... آرش ِ کمانگیر!
آخرین فرمان:
باید اکنون پهلوانی از شما تیری کند پرتاب
گر به نزدیکی فرود آید،
مرزهاتان تنگ!
خانه هاتان کور!
ور بپرّد دور...
آه... کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان!
شکست چه واژه تلخی بود. آنقدر تلخ که زبانها لحظه ای آنرا نگه نمی داشتند. هر کسی بر زبانش می آورد، دلش پر درد می شد. منوچهر شاه به چهره پهلوانان لشگرش نگاه کرد. سر ها به زیر بود. منوچهر آه کشید. گناه او نیز کمتر از سردمداران لشگرش نبود. به قول و قرارش با افراسیاب فکر کرد. کیست آنکه از قله دماوند بالا رود و قدرت کمانش آنگونه باشد که مرز ایران و توران را تا آنجا که ممکن است عقب براند. هیچکس...
هیچکس؟ چرا! کسی هست. نه قهرمان پولادین بازو و نه سردمدار دلیر لشگر. کسی که عشق به ایران وادارش می کند تا داوطلب پرتاب تیر شود. اینک آرش کمانگیر، تیر و کمان به دست، وارد خیمه منوچهر، شاه ایران می شود. تعظیم می کند. منوچهر از قدرت بازوی او در شک است. علت شکست او از افراسیاب همین بود. شاه ایران فقط به قدرت بازو می اندیشید. حال، آرش قدرت ایمان را برایش معنا می کرد. آرش کمانگیر قدمی به جلو آمد. به ناگاه جامه اش را از تن درید و برهنه شد. ندا داد: تن پاک مرا بنگرید که بی عیب و آهو است. اینک من، آرش کمانگیر، رهسپار البرز کوه می شوم تا بر بلند ترین قله اش با کمانم یکی شوم، پرواز کنم، زندگی دوباره به ایرانشهر ببخشم. کمان به دست گرفت و از خیمه بیرون رفت.
صبحگاهان، مردم کوچه و بازار در میان خنده و قهقهه لشگر تورانیان مردی را دیدند که جامه خشن به تن کرده و تیر و کمان بدست راهی البرز کوه است. همهمه در میان مردم پیچید... کمانداری که قرار است با پرتاب تیرش حدود مرز ایران و توران را مشخص کند اینست؟... او که چندان قوی و پر زور نیست... من که خیلی ها را قدرتمند تر از او سراغ دارم...
آرش می شنید و پیش می رفت. در میان همهمه و هیاهوی بعضی مردم کوته بین، دعا های خیری هم بدرقه راه آرش بود. از همه سو برای او آرزوی توفیق می شد. آرش برای آخرین بار چهره ایران زمین را می دید. زیر لب گفت: بدرود! ... به کوهپایه رسید. به ستیغ کوه نگاه کرد. صبح آنروز ابتدایی تابستان، گل های وحشی و رنگارنگ البرز کوه، خوش آمد گوی قدم های استوار آرش بودند. برف بر قله کوه نشسته بود. خورشید هنوز جرات بیرون آمدن از پشت کوه را نیافته بود. آرش بالا رفت. هر چه بالا تر می رفت سکوت طبیعت فراگیر تر می شد. آرش شروع به نیایش کرد. سکوت محض بود و هر از چندی سو سوی بادی. آرش بر لبش سرود جاری کرد:
برآ ای آفتاب، ای توشه امید!
برآ ای خوشه خورشید!
چو پا در کام ِ مرگی تند خو دارم،
چو دل در جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم،
به موج روشنایی شستشو خواهم،
ز گل برگِ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم...
لبه طلایی خورشید از پشت کوه نمایان شد. آرش در بالا دست، جویباری دید. در آن کوه پر ابهت همه چیز مقدس بود. آرش به کنار جویبار رفت. جرعه ای نوشید. قوت گرفت. خورشید بیرون تر آمد. بر بدن آرش تابید. آرش نیرو می گرفت. پاک و بی آلایش می شد. پهلوان دوباره راه افتاد. از پیچ و خم های سراشیب کوه همچون برق و باد گذشت. زمین های سنگلاخی ِ خیس شده از مه صبحگاهی را به طرفة العین طی کرد. خورشید با تمام توان بر بدن آرش می تابید. تابش مهر معطوف آرش بود. آرش نیرو می گرفت. از بالا رفتن باز ایستاد. اینک بر قله سپید دماوند ایستاده بود. کمان را بیرون آورد. تیر را به دست گرفت. پر سیمرغ را که بر انتهای تیر چسبیده بود بر گونه مالید. بر روی یک پا زانو زد. تیر را به چله کمان گذاشت. کشیییید. با تمام قدرت. آسمان در مقابلش نیست می شد. زمین توان نگه داشتنش را نداشت. آرش یکپارچه زورِ بازوی ایمان بود. با تیر یکی می شد. باد وزیدن گرفت. در نهایت قدرت، آرش کمان را رها کرد... نیست شد... از میان رفت... با تیرش یکی شد و پرواز کرد...
شب فرا رسید...
شامگاهان،
راه جویانی که می جستند آرش را به روی ِ قله ها، پی گیر،
باز گردیدند،
بی نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی تیر.
آری آری، جان ِ خود در تیر کرد آرش.
کار ِ صدها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش...
تیر ِ آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،
به دیگر نیم روز از پیِ آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند،
و آنجا را از آن پس،
مرز ایران شهر و توران شهر نامیدند.
مردم به شور و شادی برخواستند. آنروز سیزدهم تیر ماه بود. جشن تیرگان بر پا شد. در میان جشن و سرور و آب پاشان، یاد آرش هیچ گاه از اذهان بیرون نرفت.
عمو نوروز پیشانی پسرک را که خوابش برده بود بوسید. دستش را داخل کوله اش کرد و هدیه کودک را بالای سرش گذاشت. سپس دهانش را نزدیک گوش پسرک برد و به آرامی زمزمه کرد: ای کودکم! زمانه تو هزاران آرش می طلبد. هزاران هزار انسان ایرانی که از بلند ترین قله های آزمون ِ میهن دوستی بالا روند و تیر فولادین پیکان خود را به قدرت سرپنجه ایمان به دورترین مرزهای زندگی رهنمون کنند... ای کاش!
مطالب مرتبط:
داستانهای جالب از سراسر اینترنت
یک میلیارد داستان کوتاه و جالب
فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان
مطالب پربازدید:
یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک
دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان+حکایت+حکایات جالب+حکایات جالب و آموزنده+حکایت های پندآموز+حکایت های قدیمی+حکایت های جالب+حکایت های جالب و پندآموز+داستان+حکایت+داستان عاشقانه+داستان های عاشقانه+حکایت عاشقانه
«در روی زمین هیچ چیز پایدار نیست. زندگی مانند شرارهای است که از اصطکاک چوب پیدا شده ، زمانی روشن میشود و دوباره خاموش میگردد ولی ما نمیدانیم از کجا آمده و به کجا خواهد رفت.»
در اطاق باشکوهی که با شمعهای متعدد و خوشبو روشن و از قالیهای بیمانند مفروش و بدنهی دیوار از پارچههای ابریشمی گرانبها پوشیده شده بود ، روزبهان برمکی ، آزادبخت برمکی ، گشواد برمکی سردار لشکر خراسان و برزان برمکی رییس خراج ، دور هم جمع شده بودند تا راجع به پیش آمدهای دربار خلیفه مشورت بکنند. کلاه آنها پوستی بلند و خرقههای ترمه پوشیده بودند. جلوشان جام های شراب ، میوه و شیرینی در ظرفهای گرانبها چیده شده بود. بقدری حرکات ، لباس و وضع آنها با هم جور میآمد ، بقدری این مجلس با جلال و شکوه بود که به نظر میآمد یک تکه از زندگی اشرافی پایمال شدهی ساسانیان دوباره جان گرفته و زنده شده بود.
آزادبخت با حرارت مخصوصی دستش را تکان میداد و میگفت: « از خلیفه هرچه بگویید برمیآید ، من از اول در صداقت او شک داشتم و حالا که احتیاجی بما ندارد ، ضدیت خودش را آشکار خواهد کرد.»
گشواد گفت: « چیزی که به ضرر ما تمام شد نفاقیست که میان جعفر و پدر و برادرانش افتاده. جعفر از روی دیوانگی نقشهی ما را خراب کرد. آن حکایت عشق بازی او با عباسه زنیکهی چهل ساله ؛ بعد هم همدست شدن او با عبدالملک صالح که بر ضد خلیفه اقدام کرده بود و مبلغ گزافی که از خزانه برداشت به او داد و مچش باز شد. همهی این کارهای جعفر بود که هارون را نسبت به برمکیان بدگمان کرد. در صورتی که اقدامات یحیی و فضل سنجیده و از روی فکر است.»
برزان گفت: « حالا هم مدتیست که خلیفه نسبت به جعفر سرد شده و زرارة بن محمد را رفیق کیف و مجالس بزم خودش کرده و از قراری که موسی در کاغذ خودش بمن نوشته بود هارون یحیی بن عبدالله را که با جعفر ساخته بود حبس میکند و به جعفر فرمان میدهد او را بکشد ولی جعفر او را آزاد میکند و فضل بن ربیع این خبر را به هارون میدهد و همین بیشتر باعث کدورت بین خلیفه و برمکیان شده بود.»
آزادبخت : « این دلیل نمیشود که هارون همهی برمکیان را غضب بکند. چون از اول خودش حامی جعفر بود و میدانست که میان او با پدر و برادرانش خوب نیست.»
برزان : « این یکی از علل آن است ولی مخالفت عیسی پسر ماهان را نباید فراموش کرد. همین مرد که به کمک یحیی به حکومت خراسان رسید به خلیفه خبر داده که برمکیان به دین نیاکانشان علاقه دارند و بیدینی و مجوسی و دین زردشتی را تشویق میکنند. بهمین مناسبت مدتیست که هارون چند نفر را ناظر اعمال و کارهای ما کرده است. از طرف دیگر به موسی نسبت طغیان و سرکشی دادهاند. یکی از خویشان خلیفه به او نوشته : « بسیاری از مردم ، موسی را به چشم امام حقیقی نگاه میکنند و خمس مال خودشان را به او میدهند.» و ابو ربیعه به هارون نوشته : « در روز قیامت خلیفه چه جواب میدهد که مملکت مسلمانان را بدست برمکیان مرتد و زندیق سپرده است؟ »
آزادبخت : « من امروز صبح قاصد از بامیان داشتم ، میگفت که در بلخ مرض وبا آمده و اهالی آنجا که تازه مسلمان شده بودند چون ناخوشی را غضب خدا تصور کردهاند ، دوباره به دین بودایی برگشتهاند. البته این خبر که به خلیفه برسد ، گمان میکند به تحریک برمکیان است.
برزان : « باضافه هیچ میدانید که هارون بیجهت از انس بن ابی شیخ منشی جعفر بهانه گرفت و سرش را برید؟ این قضیه را فضل به فال بد گرفته و مقدمهی مبارزهی خلیفه با برمکیان میداند.»
گشواد : « این تقصیر خودمان بود که طرز مملکت داری را به عربها آموختیم ، قاعده برای زبانشان درست کردیم ، فلسفه برای آیینشان تراشیدیم ، برایشان شمشیر زدیم ، جوانهای خودمان را برای آنها بکشتن دادیم ، فکر، روح ، صنعت ، ساز ، علوم و ادبیات خودمان را دودستی تقدیم آنها کردیم تا شاید بتوانیم روح وحشی و سرکش آنها را رام و متمدن بکنیم ولی افسوس ! اصلاً نژاد آنها و فکر آنها زمین تا آسمان با ما فرق دارد و باید هم همین طور باشد. این قیافههای درنده ، رنگهای سوخته ، دستهای کِوِره بسته برای گردنه گیری درست شده. افکاری که میان شاش و پشگل شتر نشو و نما کرده بهتر از این نمیشود. تمام ساختمان بدن آنها گواهی میدهد که برای دزدی و خیانت درست شده. این عربهایی که تا دیروز پای برهنه دنبال سوسمار میدویدند و زیر سیاه چادر زندگی میکردند ، نباید هم بیش از این از آنها متوقع بود و اگر ظاهراً هارون روی خوش بما نشان میداد و اظهار لطف میکرد ، در خفا کینهی نژاد ما را در دلش میپرورانید و تشنهی خون ایرانیان بود و حالا که به مقصود خودشان رسیدند و فکر عرب مثل دنبلی که سر باز بکند دنیای متمدن را مُلَوِّث کرده واضح است که احتیاجی به ما ندارند.»
آزادبخت : « خالد ، یحیی ، فضل و جعفر همه جواهرهای گرانبها و پولهای سرشاری که صدها سال در بتکدهی نوبهار جمع شده بود مثل ریگ نثار این عربهای موشخوار کردند و به هر شاعر بی سر و پا ثروتهای هنگفت بذل و بخشش کردند و در نتیجه بغض و کینه و حسادت یک دسته شترچران را برای خودشان خریدند. اصلاً هارون به دم و دستگاه ، به پول ، به فکر، به جاه و جلال و حتی به طرز و آداب زندگی ما حسد میبرد. نه او بلکه همهی عربهایی که دور ما کار میکنند و تملقمان را میگویند ، همه دشمن خونی ما هستند و منتظر یک اشاره هستند تا انتقام نژاد خودشان را بگیرند.
روزبهان : « اشتباه است ، برمک و پسرانش با خلیفه ساختند و به آیین آنها گرویدند تا بتوانند در افکار و اعمال آنها نفوذ پیدا کنند و دین آنها را ضعیف بکنند و خرده خرده از بین ببرند. از نو پرستشگاه و نوبهار را بسازند و مردم را به کیش بودایی دعوت کنند و بر خلیفه بشورند. برای همین بود که آنها کوشش کردند تا اطمینان خاطر عربها را بدست بیاورند و به مقصودشان هم رسیدند. همهی خلفای عرب مانند عروسکهای خیمه شب بازی دست نشاندهی برمکیان بودند ودر حقیقت هنوز هم آنها هستند که فرمانروایی دارند. اما آنچه که مربوط به نظام مملکت است اگر عربها خودشان را از کمک برمکیان بینیاز میدانند اشتباه میکنند. چون هر دقیقه که آنها از کار کناره بگیرند نظام مملکت از هم گسیخته خواهد شد و اگر کمکهای مادی و معنوی ازطرف ما به عربها شد آنهم برای پیشرفت مقصود خودمان بود. عرب چه میخواهد؟ یک مشت طلا و نقره و یک حرمسرای پر از زن ، این منتهای آرزو و آمال آنهاست. اصلاً پیشرفت عربها هم برای همین بود و این بهشت موعود برایشان مهیا شد. پس نقشهی برمکیان تاکنون عملی شده ، حالا هم هنوز نگذشته ، ما باید نتیجهی زحمات آنها را دنبال بکنیم و آن قتل عام عربها و استقلال ایران است.»
برزان : « فضل در کاغذ اخیر خود نوشته بود که مواظب خودتان باشید ، تا میتوانید با عربها کمتر آمیزش بکنید و آنها را به خودتان راه ندهید و مخصوصاً قید کرده بود که من مخصوصاً امیدم به خراسان است ، چون نفوذ ما در آنجا بیشتر است و دور از مقر خلیفه افتاده. طوری باید کرد که خراسان تا حدود بلخ به خلیفه بشورند و او مستأصل بشود و مجبور بشود تا یکی از ما را برای سرکوبی اهالی خراسان بفرستد. آن وقت لشکر خلیفه را بر ضد او اغوا میکنیم و همهی عربها را از میان میبریم و خراسان را مستقل میکنیم. هرگاه در اینکار غفلت بشود هستی ما به باد خواهد رفت و همهی وسایل مهیاست. ولی قید کرده بود که منتظر کاغذ من باشید ، چون هنوز وضعیت معلوم نیست و نمیتوانم تصمیم قطعی خودم را بنویسم.
آزادبخت به گشواد گفت: « آیا شما اطمینان کامل به لشگر خودتان دارید و در موقعش اوامر را انجام خواهند داد؟»
گشواد : « از این حیث مطمئن باشید. به یک اشارهی من تمام سران سپاه بر ضد خلیفه میشورند و قتل عام عربها در خراسان عملی میشود ولی فقط منتظر فیروز چاپار فضل هستم.»
آزادبخت : « در این صورت پیش از اینکه عیسی پسر ماهان برگردد باید این کار را انجام داد.»
روزبهان : « پیش از اینکه هارون حکم قتل عام همهی برمکیان را بدهد !!»
آزادبخت : « اگر حکم خلیفه پیش از کاغذ فضل برسد !!»
برزان : « غیرممکن است ، اخبار ما همیشه دو روز پیش از قاصد خلیفه به توس میرسد چون بهترین چاپار، چاپار برمکیان است.»
در این بین روزبهان از جعبهی طلایی کوچکی حبی بیرون آورد در دهنش گذاشت و رویش یک جام شراب نوشید و از جایش بلند شد. آزادبخت ، برزان و گشواد اگرچه به حضور او محتاج بودند ولی عادت به این غیبت مرموز و ناگهانی روزبهان داشتند و جرئت نکردند که او را از رفتن بازدارند. زیرا که موضوع صحبتشان بیاندازه مهم و وجود روزبهان که به استقامت رأی او ایمان کامل داشتند در آنجا لازم بود ، روزبهان خیلی آهسته از در خارج شد ، دم در دو غلام بچه که فانوس در دست داشتند جلو او افتادند.
شهر توس با مسجدها ، باغها و کوشکهایش در تاریکی و خاموشی فرو رفته بود. تنها آهنگ دوردست زنگ شتر و صدای آواز خوانندهای خاموشی را فاصله به فاصله میشکست و نسیم ملایمی که میوزید بوی گل اقاقیا را در هوا پراکنده کرده بود.
روزبهان مثل اینکه در حال طبیعی نبود از دوسه کوچهی تنگ و تاریک گذشت. چشمهایش بروشنایی لرزان فانوس خیره شده بود بدون اینکه به اطرافش نگاه بکند. همینکه دم در خانهاش رسید نوکرانش تعظیم کردند و در باغ باز شد. صدای آبشار و هوای نمناک از آن بیرون آمد.
زرین کمر ، غلام مخصوص روزبهان جلو رفت و بیآنکه چیزی بگوید کاغذ بستهای بدست او داد. روزبهان کاغذ را گرفت و مانند اینکه فکرش جای دیگر بود همینطور رفت و زرین کمر به دنبالش افتاد. از دالانهای پیچ در پیچ گذشت جلو در آهنینی رسید ، زرین کمر آن را باز کرد. در سنگین آهنین که روی آن نقش و نگارها و کندهکاری هندی بود باز شد. روزبهان داخل تالاری شد و زرین کمر نیز پشت سر او وارد شده در را از پشت بست.
اتاق بزرگی مانند حوضخانه پدیدار شد که با چندین قندیل از عاج که شیشههای رنگین داشت روشن بود. قندیلهای بزرگ و کوچک با روشنایی خفه و مرموز و رنگهای گوناگون حالت باشکوهی به اینجا داده بود. بالای اتاق مجسمهی بزرگی از مفرغ به بلندی دو گز گذاشته شده بود که بودا را به حالت نشسته نشان میداد و چشمهای او که از یاقوت بود با رنگ آتشین میدرخشید. صورت او تودار ، مرتب و شبیه حجاریهای هندی بود که چهارزانو نشسته بود ، با شکم بزرگ جلو آمده و دستهایش را روی زانویش گذاشته بود. ابروهایش باریک ، بینی کوچک و حالت چشمهایش مثل این بود که در فضای تهی نگاه میکرد و لبخند تمسخرآمیز ، لبخند فلسفی روی لبهایش خشک شده بود. مثل این بود که لحظههای خوش زندگیهای پیشین خود را بیاد میآورد و دو شیار گود کنار لبهایش افتاده بود. از تمام صورت او حالت آرامش ، اطمینان ، تمسخر و تحقیر هویدا بود. آنرا پردهای از تور نازک ابریشمی کشیده بودند و دو بخوردان دو طرف مجسمه گذاشته شده بود که از میان آن حلقههای آتش بیرون میآمد و دود معطری در هوا پراکنده میکرد.
دور بدنهی دیوار تصویر بودا ، فرشتهها و خادمان و پردههای نقاشی مربوط به « زندگی بودا » ، ملاقات بودا با گوپا نامزدش ، ملاقات او با گدا ، با مرتاض و با مرده و غیره کشیده شده بود و پایین دیوار سرخ جگرکی برنگ لثهی دندان بود. از میان این محوطه چشمهی کوچکی میجوشید و در جوی پهنی بشکل آب نما که از سنگ رنگین تراشیده شده بود آب موج میزد و میگذشت. کنار جوی جلو چشمه ، یک تشک بزرگ از پر قو افتاده بود که رویش بالشهای کوچک رنگی به رنگ قلابدوزی و از پارچههای ابریشمی افتاده بود.
روزبهان همینکه وارد شد رفت روی تشک چهارزانو نشست و بصورت بودا خیره نگاه میکرد. مثل اینکه میخواست افکار خودش را جمع بکند. گلوی او خشک و مزهی صمغ کاج در دهنش گرفته بود. افکارش مغشوش و احساس خوشحالی ناگهانی در او پیدا شد. بطوری که از شیار طویلی که کنار لبهای او انداخت دیده میشد. در این بین دختر بچه سال خوشگلی با لباس بلند سفید ، چشمهای درشت ، موهای مشکی که به سرش چسبانیده بود با بازوی لخت ، بلندبال ا، گوشوارهی حلقهای بزرگ به گوشش با کفشهای نرم و پاهای کوچکش مانند سایه یا پری ، کوزهی شرابی را که در دست داشت آورد ، کنار تشک گذاشت و نشست. بعد جامی شراب ریخت بدست روزبهان داد.
زرین کمر رفت پردهی شفاف را از جلوی مجسمهی بودا پس زد ، بعد ساز ظریفی که شبیه سه تار بود با خودش آورد و پایین تشک نشست.
گلچهر و زرین کمر هر دو اهل سغد و مانند دو موجودی بودند که ممکنست از میان ابر ودود درآمده باشند. جلوی روشنایی خفهی قندیل با وضع مرموز این سردابه بیشتر افسون مانند به نظر میآمدند. صورت آنها خوشگل ، ظریف و مؤدب بود. ظاهراً آرام ، بدون فکر و احساسات و بیسروصدا بودند. مانند دو فرشته ، مثل آن فرشتههایی که روی دیوار کشیده بودند.
زرین کمر شروع کرد به ساز زدن ، لبخند گذرندهای روی لبهای نیمه بازش موج میزد ، مثل اینکه یادگارهای دور و خوشی جلوش نقش بسته بود. این یک آهنگ سغدی بود که نخست آهسته ، ملایم ، و بریده بریده بود و کم کم بلند ، تند و مهیج میشد و یک مرتبه فروکش میکرد. نوایی بود که تنها نتهای اصلی آن را دستچین کرده بودند و برای گوشهای معمولی معنی خارجی نداشت ولی هر زخمهای که به تارهای ساز میزد برای روزبهان پر از احساسات و نکات موشکاف بود. مثل اینکه پرده و مقام مفصلی را در این نغمه تا اندازهای که ممکن بود مختصر کرده بودند و فقط به نکات اصلی آن اشاره میشد و شنونده باقی آن را در فکر خودش تکمیل مینمود.
درصورتیکه گلچهر پشت هم جام شراب را از کوزه پر میکرد و بدست روزبهان میداد که به یک جرعه مینوشید ، آهنگ ساز بیش از پیش ملایم و مرموز شده بود. مثل اینکه این آهنگ برای گوشهای غیرمادی ، برای گوشهای آسمانی درست شده بود.
نگاه روزبهان بصورت بودا خیره شده بود و گاهی برمیگشت و به امواج آب مینگریست. نقشهای روی دیوار به نظرش همه جان گرفته بودند ، چون این آهنگ به آنها روح مخصوصی دمیده بود. لرزش تارهای ساز در هوا میپیچید مثل این بود که تمام ذرات هوا از آن متأثر میشد و حتی آب چشمه و مجسمهی بودا و نقشهایی که به دیوار کشیده بودند به آهنگ ساز لبخند میزدند.
آهنگ دور و آسمانی ساز همهی ذرات وجود روزبهان را با امواج آب آغشته و ممزوج میکرد و یکی میگردانید. مثل این بود که دراین دقیقهها زندگی او با این امواج جور و اخت شده بود. یک زندگی تازه و اسرارآمیزدر خودش احساس مینمود و اسرار خلقت را میسنجید و بامواج آب نگاه میکرد که به آهنگ ساز پیچ و خم میخورد و روی سطح آب ناپدید میگردید. درین ساعت بقدری در افکار خودش آغشته بود مثل این بود که در برزخ مابین عدم و وجود واقع شده و همان دم را زندگی میکرد. بیآنکه به گذشته ، آینده و زمان و مکان خودش آگاه باشد. یکنوع حالت خلسه و از خود بیخود شدن بود که به هیچ چیز حتی به زندگی و مرگ خودش هم وقعی نمیگذاشت.
گلچهر همینطور که به او شراب میداد مواظب حرکاتش بود تا ببیند کی به عادت هرشب او را کافیست و آنها را مرخص میکند ولی با تعجب میدید که روزبهان بیش از هرشب مینوشد و او با دلربایی مخصوصی جامهای می را پی در پی بدست روزبهان میداد و خودش را به او میچسبانید. ناگهان در این بین ، بند روی شانهی گلچهر پاره شد ، لباسش پایین افتاد ، سینه و یک پستانش بیرون آمد.
اگرچه به نظر میآمد که روزبهان متوجه او نیست ولی عوض اینکه این دفعه جام شراب را از او بگیرد دست انداخت کمر گلچهر را گرفت و بسوی خود کشانید و لبهایش را نزدیک لبهای او برد ، ولی دوباره مثل اینکه کوشش فوق العاده کرده باشد گلچهر را عقب زد ، جام شراب را گرفت و با حرکت دست گلچهر و زرین کمر را مرخص کرد. همینکه از در بیرون رفتند روزبهان گردی از جیبش درآورد ، در شراب ریخت و نوشید و باز به صورت بودا خیره شد.
* * *
روزبهان برمکی و خانوادهاش همه بودایی بودند ، جدش برمک پسر جاماسپ از خانوادههای بزرگ ایرانی و پشت در پشت از زمان اشکانیان به نگاهبانی پرستشگاه بودایی نوبهار در بلخ اشتغال داشتند. روزبهان نوهی حسن برادر خالد برمکی و مادرش دختر مغ پادشاه چغانیان بود. بتکدهی نوبهار به اسم « نووه وهاره » که به زبان سانسکریت پرستشگاه نو معنی داشته و به فارسی نوبهار مینامیدند ، یکی ازبزرگترین معابد بودایی به شمار میآمده که از چین و هندوستان وحتی بیشتر شاهان خراسان در عهد ساسانی به زیارت آنجا میرفتهاند و جلوی بت بزرگ بودا کرنش میکردهاند و دست متولی آنجا را میبوسیدهاند. در سنهی 42 هجری عبدالله بن عمر بن قریش به قیس بن حیطان اسلمی حکم کرد و او را فرستاد تا شهر بلخ را فتح و معبد نوبهار را خراب کرد. ثروت آنجا را چاپیدند و سه در آهنین و یک در نقرهی آنجا را بردند.
برمکیان به صورت ظاهری به اسلام گرویدند ولی در باطن علاقه به کیش قدیم خود داشتند. در زمان اقتدار خودشان دوباره معبد بودایی را مرمت کردند که بعد به اسم آتشکده معروف شد اگرچه برمکیان ظاهراً با عربها ساختند ولی درخفا بر ضد خلفای عرب کنکاش میکردند و منتظر موقع مساعد بودند تا ایران را دوباره از چنگ عربها بیرون بیاورند و کم کم بقدری نفوذ پیدا کردند که همهی کارهای عمدهی لشکری و کشوری بدست آنها اداره میشد.
هرچند هارون چندین بار کارهای مهم به روزبهان تکلیف کرد ولی او شانه خالی کرد. تمام روز را مشغول کار و اقدام بود ولی هرشب سر ساعت معین نزدیک نصف شب ، همهی کارهای روزانه و ملاقاتهای طولانی و خسته کنندهای که از او میکردند ترک مینمود و به کوشک زیرزمینی خودش میرفت ، ولی صبح که از آنجا بیرون میآمد زندگی پرآشوب و پرمشغله و کارهای پرزحمتی را در عهده داشت. چه او طرف اطمینان یحیی و فضل و موسی و محمد برمکی بود و اجرای نقشهی آنها را که استقلال خراسان تا بلخ و بامیان و تا نزدیک عراق بود به عهده گرفته بود تا عملی بکند. روزبهان کاردان و دانشمند بود و پیوسته با علماء ، فقها و شعرا و دانشمندان برهمایی ، بودایی ، زرتشتی ، مانوی ، مزدکی ، عیسوی و اطبایی که از گندیشاپور میآمدند مجالس مباحثه داشت ولی شبها بعدازآنکه حب مخصوصی را که نگاهبان معبد « نووه سنغارامه » برایش از بلخ میفرستاد میخورد ، حالتش عوض میشد و احتیاج به کوشک زیرزمینی خودش داشت. بطوریکه زندگی او دو حالت متضاد و متغیر پیدا کرده بود : روزها پر از کار و جدیت و شبها آسایش و استراحت و آنهم بطرز مخصوصی در « کوشک خاموشی » خودش پناه میبرد و این اسم را روی آن گذاشته بود چون که در آنجا حرف زدن ممنوع بود.
وقتیکه شبها سر ساعت معین یک شخص ثانوی مانند سایه یا یک روح دیگر به او حلول میکرد ، در افکار فلسفی خودش غوطه ور میشد ، اما روزبهان بیشتر از لحاظ ذوق و هنرمندی متمایل به دین بودایی بود و حتی از خودش در اصول دین بودا دخل و تصرف کرده بود و رنگ و روی ایرانی به آن داده بود. یعنی از ریاضت و خشکی گذشتهی مذهب بودا کاسته بود. مثلاً در آن شراب را جایز میدانست و در موضوع گذشت و پرهیز عقیدهی مخصوصی را اتخاذ کرده بود ، زیرا پرهیز و ریاضت را در محروم ماندن از لذت نمیدانست و برعکس میخواست با داشتن همهی وسایل از کیف و تفریح خودداری و پرهیز بکند.
از این جهت در کوشک خاموشی خودش هرگونه وسایل خوشی را آماده کرده بود. صورتهای زیبا ، بادههای گوارا ، و سازهای خوب ، ترکیبهای کامل ، ظرافت ، تناسب و جوانی که در نالهی ساز ، نشوهی شراب و بوی عطر ، دنیای حقیقی افکار روزانهی خود را فراموش میکرد و در یک رشته خوابها و رویاهای فلسفی فرو میرفت. این را ریاضت و پرهیز حقیقی میپنداشت و به این وسیله میخواست میل خواهش را در خودش بکشد و معدوم بکند و از همهی احتیاجات و لذات دنیا چشم بپوشد ، تا به درجهی سعادت بودا برسد.
این کلید خوشبختی که مردم معمولی از آن بی خبر بودند ! ولی چیزی که بیشتر از همه در مذهب بودا برایش کشش و گیرندگی داشت مجسمهی خود بودا بخصوص لبخند تمسخرآمیز ، تودار و ناگفتنی او بود ، مانند امواج تارهای سازمانند موج آب. این آب درخشانی که پرتو شیشههای رنگین قندیلها در آن منعکس شده بود و در آبنمای میان کوشک روی هم میلغزید و رد میشد. فلسفهی روزبهان تقریبا از همین امواج آب و لبخند بودا به او الهام شده بود و فلسفهاش فلسفهی موج بود. چون او در همهی هستیها ، شکلها و در همهی افکار و چیزها یک موج گذرندهی دمدمی بیش نمیدید و سرتاسر آفرینش به نظر او یک سطح آب آرام بود مانند سطح آبنمای خودش که باد بی موقعی روی آن وزیده بود و چین و شکنجهای موقتی روی آن انداخته بود و زمانی که این باد آرام میگرفت دوباره همهی هستیها به اصل خودشان در نیروانه ، در نیستی جاودان غوطه ور میشدند.
زندگی ، مرگ ، خوشی و ناخوشی ، همهی اینها یک موج دمدمی ، یک موهوم گذرنده و پل گذرگاهی بود که در نیستی نیروانه ممزوج میشد. یک وزش باد بود که از روی هوای و هوس روی سطح آب گذشته بود. زندگی به نظرش مسخرهی غم انگیزی بود و او داروی غم را نه تنها در کشتن میل و خواهش میدانست بلکه این اندوه را در جامهای باده فرو مینشاند ، ولی در عین حال میخواست میل و علاقهی به زندگی را در خودش بکشد. چون بر طبق قوانین بودا همین میل و رغبت بود که حلول و نشئات روح را روی زمین ادامه میداد و هرکس میتوانست این میل را بکشد در نیستی و عدم میرفت و این خودش سعادت ابدی بود.
به نظر روزبهان لبخند بودا هم فلسفهی موج او را تأیید میکرد. چون لبخند او مثل یک موج گذرنده بود که روی صورتش نقش بسته بود. مدتها بود که روزبهان کوشش میکرد تا حالت بودا را به خودش بگیرد و هرشب همین کارش بود که تقلید لبخند او را میکرد. لبخند تودار ، بشاش و غمناک و بزرگ منش. او میخواست تقلید این لبخند را بکند و حالت سعادت بودا را در خودش حس بنماید.
ولی چون امشب میل شهوت نسبت به گلچهر در خودش حس کرد این بود که گردی در جام شراب ریخت و نوشید و به صورت بودا خیره شد. آیا این داروی مرگ و یا داروی خواب بود !؟
* * *
پیش از اینکه نقشهی روزبهان اجرا بشود ، در همان شب که 13 صفر 187 بود چاپار خلیفه رسید و حکم قتل عام برمکیان را دادند. در این شب هزار و دویست نفر زن و بچه و کسان و بستگان و غلامان و طرفداران برمکیان را قتل عام کردند.
فردایش هنگامی که چند نفر عرب درآهنی کوشک خاموشی را شکستند و وارد شدند قندیلها خاموش شده بود ، تنها آتش از دهنهی بخوردان زبانه میکشید و بطرز ترسناکی مجسمهی بودا را با لبخند تمسخرآمیزش روشن کرده بود. روزبهان روی تشک چهارزانو یله داده بود و سرجایش خشک شده بود. پهلوی او سازی شبیه سه تار و یک کوزه شراب بود و در دست چپ او کاغذی مچاله شده بود. یکی از عربها جلورفت کاغذ را از دستش بیرون آورد. مهر فضل پسر یحیای برمکی روی آن بود و در آن حکم قتل عام عربها و استقلال خراسان نوشته شده بود. صورت روزبهان خم و در آب منعکس شده بود. چشمهایش با روشنایی کبود و بیحرکت میدرخشید و لبخند تمسخرآمیز ، لبخند فلسفی بودا روی لبهایش نقش بسته بود. این لبخند که در امواج آبنما منعکس شده بود ترسناک بنظر میآمد. مثل اینکه میخواست بگوید : « اینهم یک موج بیش نیست ، اینهم یک موج مسخره آمیز و گذرنده است. مثل موج آب ، مثل لبخند بودا » و این پیش آمدها هم به نظرش دمدمی و گذرنده بود و مرگ هم آخرین درجهی مسخره و آخرین موج آن به شمار میآمد !!
نوشتهی : «صادق هدایت»
مطالب مرتبط:
داستانهای جالب از سراسر اینترنت
یک میلیارد داستان کوتاه و جالب
فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان
مطالب پربازدید:
یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک
دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان+حکایت+حکایات جالب+حکایات جالب و آموزنده+حکایت های پندآموز+حکایت های قدیمی+حکایت های جالب+حکایت های جالب و پندآموز+داستان+حکایت+داستان عاشقانه+داستان های عاشقانه+حکایت عاشقانه