اونائی که میدونن به اونائی که نمیدونن بگن که سر وبلاگ اصلیم چه بلائی اومد.حالا کل زحماتم یه طرف ،مطالب چندین سالم همراه باکامنتاش یه طرف دیگه و ازاینکه میدیدم همشون دارن یکجا بباد میرن حالم خعلی بد بود ،دقیقا" حال وروز مادری روداشتم که میخوان بجشو ازش بگیرن ،آرشیومو دندون گرفته بودم و دربدر دنبال یه جای امن میگشتم که قایمش کنم تااینکه بالاخره تونستم فقط یه قسمت آرشیو  رو که  مربوط به دخترم بود به یه آدرس دیگه منتقل کنم ولی بعد خدا رحم کردم و تونستم کل آرشیورو نجات بدم،اما دیگه حال وحوصله نوشتن هم نداشتم. چون چن ماه قبل از اون دچار افسردگی شدید شده بودم ،تااینکه بیست ویکم بهمن ماه دچار یکعدد بیماری عجیب و غریب و کثافتی شدم که دیگه کلهم اصاب مصاب نداشتمو بباد داد.حالا چه بیماریی بود و چه شبا وروزایی که زجرکشیدم و خعلی وختا از شدت تنهایی و بی کسی فقط آرزوی مرگ میکردم و چه نصف شبایی که با دلشوره و تپش شدید قلب از خواب پامیشدم وتا خود صب نمیتونستم چش روهم بذارم و اینکه دائما احساس میکردم دارم تونجاست زندگی میکنم و کل زندگیم و بدنم و لباسام و همه و همه رو نجس میدونستم بماند فقط همینقدر بگم که بیماری مربوط به دستگاه ادرار بود و به کل اصابمو ریخته بود بهم ،نه مهمونی میتونستم برم نه سرکارم راحت بودم ،نه تو دستشوئی راحت بودم ،اونموقع بود که فهمیدم حتی همین دستشوئی رفتن خودش نعمت خعلی بزرگیه و ما قدرشو نمیدونیم ازبس دم دستمونه ،هرروز حسرت یه دستشوئی رفتن بدون درد  وسوزش رو داشتم و ازخدا هیچی نمیخواستم ،دکترا هم انواع و اقسام آزمایشات و معالجات رو پیاده میکردن و از التهاب پروستات تا عفونت مجاری ادرار تشخیص دادن و همه جوره دوا بخوردم دادن تا اینکه بالاخره یکیشون تشخیص داد ریشه بیماریم عصبیه و اضطراب و افسردگی رو اصاب مثانه اثر گذاشته و به این روزم انداخته ،حالا دیگه شده بود قوز بالا قوز ،چون تو یه چرخه باطل افتادم به این شکل که بیماری رو اصابم تاثیر میذاشت و افسردگیمو بیشتر میکرد ،هرچی هم اصابم بیشتر بهم می ریخت بیماری بدتر میشد .البته هنوز قبول نداشتم که بیماریم عصبیه و هزارتا فکروخیال میکردم و چیزی که دلمو بیشتر از هرچیز دیگه ای کباب میکرد دیدن دختر کوچولوم بود که هنوز اول زندگیشه و یه بابای از کارافتاده و داققون  که دم بساعت همه جارو به گند میکشه و چیزی که افسرده ترم میکرد شبایی بود که تنهایی به صب میرسوندم و جز خدا هیشکی نبود که باهاش حف بزنم و البته این لطف وخواست خدا بود که غیر ازخودش نتونم باکسی درددل کنم چون روزبروز احساس میکردم که دارم بهش نزدیک تر میشم و هرچقدر دلم بیشتر میشکنه بهش نزدیکتر و نزدیکتر میشم  حتی یه شب که از فرط سوزش نمیتونستم بخوابم و حسابی کلافه شده بودم با گریه گفتم خدایا خوت منو بگیر بغلت وبخوابون که کمی بعد یک خواب آرومی اومد سراغم که تا اونموقع تجربه همچین خواب لذت بخشی رو نکرده بودم. تنها کسانی که هرروز صبح حالمو میپرسیدن فقط مادر بود و حاجی (همکارم) وبقیه حتی از شنیدن درد دل هم طفره میرفتند ،البته حق میدم چون اعصاب همه خورد شده بود ،اما منم نیاز به کسانی داشتم که حداقل دردمو بهشون بگم  و یه خورده تسکین پیدا کنم.فهمیدم که دوران پیری خعلی نکبتی رو خواهم داشت !!!حاجی خعلی سعی میکرد که سرمو یه جوری مشغول کنه چون زمان بیکاری فقط رو بیماری تمرکز میکردم و این خودش جلوی پیشرفت درمان رو میگرفت ،انصافا همه جوره سعیشو میکرد اما جواب نمیگرفتیم ،یه روز 500 گیگ فیلم می آورد از بهترینهای اسکار ،یه روز به زور میکشوندم تو یه بحثی ،یه روز میگفت پاشو بریم یه دوری بزنیم و خلاصه همه جوره سعی داشت که منو از این حالت منفعلی و افسردگی بیاره بیرون اما خودمم هرچی سعی میکردم میدیدم هیچی اونقدر برام جذاب نیست که بخوام سرمو باهاش گرم کنم اصلا هیچی به دل نمی چسبید حتی وبگردی که همیشه خدا همه بخاطرش بهم غرمیزدن ،الان دیگه ازخداشون بود که حداقل روزی چن ساعت باوبگردی خودمو مشغول کنم که از اون حال و هوا بیرون بیام  اما حوصله وبگردی هم نداشتم تا اینکه یه روز زنگ زدم به اسی عسل که ازش عسل بخوام چون میگفتن عسل برای عفونت مجاری ادرار خیلی خوبه ،اونم نگو قضیه رو به خانوم خوشحال خبرداده بود و اونم به سروش گفته بود که شب دیدم سروش زنگ زده برا احوالپرسی و من متعجب ازاینکه از کجا فهمیده چون با اسی هیچ رابطه ای نداشت که بعد از حساب کتاب و کلی سوزوندن فسفر فهمیدم چطوری خبردار شده و کلی احساساتی شدم و به دوستان مجازیم خیلی بالیدم و تصمیم گرفتم که وبلاگ نویسی رو از سر بگیرم اما هنوز توان وانگیزه کافی برای اینکارنداشتم تا اینکه سیزده بدر رسید و سویل ومامانشو با فامیلامون فرستادم بیرون و خودم تو خونه موندم  که استراحت کنم و ساعات آخرروز بود که رفتم پیششون و سویل بادیدنم یه شادمانیهایی میکرد که معلوم شد چن ساعت که بقیه بچه ها همراه بابامامانشون بودن بچه چه زجری کشیده از این که من نبودم و،همونجابود که با خودم عهد بستم که باید خیلی زود خوب بشم و عاجزانه از خدا خواستم که کمکم کنه و تقریبا بعد از اونروز افتادم تو سرازیری بهبود ولی چون هنوز نمیتونستم خودمو باچیزی سرگرم کنم بیشتر اوقاتم به تمرکز روی بیماری میگذشت و این روند درمان رو کند میکرد تااینکه یه روز تو اداره باساسان که اونهم انصافا خیلی سعیشو میکرد که منو از اون وضعیت دربیاره صحبت یکی از پستهای قدیمیم شد که مربوط به یه دروغ سیزده بود و وقتی لینکشو بازکردیم ازاونجا ایکه مطلب مربوط به یکی از دوستان وبلاگی یعنی ساناز خانوم هم میشد و لینکش تو همون مطلب بود رفتم یه سری بهش بزنم ببینم چه خبراست ولی هنوز حال و حوصله وبگردی نداشتم که یه هو تو لینکاش چشمم به اسم دل نوشته هاي مهربانو و عسلك (مهر دخت) افتاد اماباورم نمیشد که بانوی بزرگ وبلاگستان برگشته باشه ،بی معطلی رو لینکش کلیک کردم و با خوندن نوشته های سحرآمیزش که منحصر به خودشه فهمیدم که ایندفعه دیگه واااااقعا "بازگشت گودزیلا" حقیقت داره و  با ولع شروع کردم به خوندنش تااینکه چشمم افتاد به پیوندهای روزانش که مربوط به خاطرات زندگیش میشد و همیشه برام جای سوال بود که زنی به این فهیمی  ووسعت اندیشه و با داشتن یک بچه چرا باید طلاق بگیره و حتی قبل از بستن وبلاگ قبلیش چندبار ازشون خواسته بودم که تجدیدنظری بکنن اما همیشه میگفتن که تا ازکل ماجرا باخبر نباشم نمیتونم درست قضاوت کنم و متاسفانه قبل از اینکه بتونم از کل ماجرا سردربیارم وبلاگ مربوطه حذف شده بود.اما ایندفعه با ولع تموم نشستم و تموم پستهاشو خوندم و با لحظه لحظه داستان این زندگی پیش رفتم و زجر کشیدم وخوشحال شدم ،هرچند هنوز هم سرحرفم هستم و با آگاهی از تمامی بی معرفتیها و ظلمهایی که درحقش شده باز معتقدم که باید تحمل میکردن ولی اینم میدونم که دنیای انسانها بقدری از هم جداست که شاید من نتونم میزان درد و زجری رو که ایشون کشیدن حتی تجسم بکنم و آواز دهل رو فقط از دور دارم میشنفم.ولی هرچه هست تقدیر این بود که من با خوندن این داستان برگردم به گذشته ها ومتوجه بشم که وبگردی چقدر میتونه سرمو گرم کنه و حداقل برای ساعاتی هم که شده درد و سوزش و بیماری رو از یادم ببره و ازهمون روز وبگردی رو دوباره شروع کردم  و به امیدخدا روزبه روز حالم داره بهتر میشه و تخمینم اینه که در آخرین روز اردیبهشت یعنی دقیقا" بعد از نه ماه و نه روز و نه ساعت زجر کشیدن  کاملا بهبود پیدا خواهم کرد و ظواهر امر هم همینو نشون میده و البته مقایسه این رقم با زمان لازم برای زایمان یک جنین ابدا" متعجبم نمیکنه  چون به نوعی با فرمایشات حضرت مولانا هم همسو هستش و  انسانها در مقاطعی از زندگی زایمان می کنند و ازشون موجود جدیدی متولد میشه و من مشتاقانه منتظرم ببینم این موجود جدیدی که بعدازاینهمه مدت ازم متولد خواهد شد چه شکلی خواهد بود .البته بااین وصف هنوز هم  دل ودماغ نوشتن رو نداشتم و منتظر بودم  تااقداماتی که از طریق مراجع قضایی برای شناختن آی پی کسیکه وبلاگ اصلیمو  غصب کرده پیداکنم و بعدش  تو همون آدرس شروع کنم به نوشتن که البته تاالان فقط بهم گفتن که طرف یکی از خواننده هات هست و فعلا منتظر حکم نهایی هستیم که شماره تلفن وآدرس طرفو از روی آی پی معرفی کنن تابتونم اقدام قانونی انجام بدم و آدرسمو پس بگیرم  ولی بروز شدن وبلاگ اکسیر عزیز و نوشتن بخشی از خاطرات سفرمون به مشهد تلنگر دیگه ای بود که تو مغز پرازخالیم طنین انداز شد و  به کلم زدفهلا توهمین آدرس بنویسم و به امید خدا همینجوری ادامه بدم و سراغ بقیه دوستام برم و مطالبشونو بخونم انشاالله تا اینکه آدرس قبلی هم به امیدخدا همین روزها آزاد بشه.

این بیماری برکات زیادی رو برام داشت ،و نکات خیلی مفید و لحظه های خیلی نابی رو ،یادمه یه بار که بیشتر از بقیه روزها تو دستشوئی گیر کرده بودم و هرچی زور میزدم ادرار قطره قطره و باسوزش میومد و نمیتونستم بیام بیرون ،پاهام ازفرط نشستن کرخت شده بودن و دهنم خشک شده بود دیگه نه نای نشستن داشتم و نه میتونستم بیام بیرون ،از خدا ملتمسانه خواستم که خودش نجاتم بده و صدایی درونی بهم گفت که تو درونتو پاک کن ما بدنتو پاک میکنیم و بعد ازاونروز دلم بحال تمام کسانیکه در حقم ظلمی کرده بودن و تااونموقع نتونسته بودم ببخشمشون سوخت و بخشیدمشون ویا درک حال بعضی از اطرافیان که کم لطفیهایی میکردن برام مقدور شد و همچنین فهمیدم که ما در حد همون طهارت ظاهری چقدر عاجز هستیم و اگر خدا خودش کمک نکنه حتی نمیتونیم بدنمونو تمیز نگه داریم چه برسه به اینکه بدون استعانت از خودش بخوایم درونمون رو پاک کنیم  و باخودم عهد بستم که اگه روزی تونستم درون خودم رو از هر پلیدی پاک کنم دچار عجب و غرور نشم و یادم نره که بدون کمک خودش چنین چیزی برام ممکن نبود چرا که ما حتی از پاک کردن بدن خومونهم عاجزیم و این عجزرو بوضوح و باگوشت وپوست و استخون حس کردم و باز برکت دیگر این بیماری این بود که عجز خودم رو دربرابر شیطان بوضوح احساس کردم ،شبهایی که شیطان می آمد سراغم و من تا صبح با او سروکله میزدم بدون آنکه اصلا متوجه بشم که طرف مقابلم شیطان هست و همش فکر میکردم که دارم  از یک صدای ملکوتی اطاعت میکنم  و به هیچ عنوان نمیشد تشخیص داد که این نداها از طرف ابلیس خبیث هست و تازه بعداز ساعتها متوجه قضیه میشدم  و دوزاریم می افتاد که اگر خداوند فقط یک لحظه به حال خودمون رها کنه در جا اسیر شیطان میشیم و عمرا هم نمی فهمیم که از کجا خوردیم .واقعا وسوسه هاش بقدری موذیانه هست که ابدا نمیشه بدون کمک خداوند از شرشون خلاص شد حتی نمیشه تشخیص داد که باید ازشون خلاص شد.مثلا با دفتر مرجع تقلیدم تماس میگرفتم و وضعیتمو شرح میدادم و اونا قتوی میدادن که آقا اصلا اعتنا نکن و  در این حالت بدن و لباس تو کاملا پاک هست وحتی میتونی با همون لباس نمازتم بخونی ،و من باخیال راحت نمازمو میخوندم و میخوابیدم اما نصف شب یه ندایی ازدرون بهم میگفت که چیکارداری میکنی ؟چراداری خودتو گول میزنی ؟میخوای سرخداهم کلاه شرعی بذاری؟چرا خودتو میزنی به کوچه علی چپ؟چرانجاست رو باچشمت میبینی و میگی که یقین ندارم؟چرا همه جارو به نجاست میکشونی وازاین قبیل حرفها که واقعا مغزم هنگ میکرد و با وحشت و اضطراب و خیس عرق ازخواب پامیشدم و میموندم که کجاهارو باید آب بکشیم که سهل انگاری رو که کرده بودم جبران بشه و وقتی میخواستم بنابه فتوایی که گرفته بودم از آب کشیدن همه جا صرفنظر کنم باز می اومد سراغم و به تنبلی و سهل انگاری محکومم میکرد و خلاصه بعد از ساعتها راز ونیاز و استعانت به درگاه خداوند و گفتن تمام ذکرها و سوره هایی که بلد بودم تازه متوجه میشدم که همه این وسوسه ها ازطرف شیطان بوده ولی بقدری حرفها متین و ظاهر خداپسندانه ای داشت که به هیچ وجه نمیشد تشخیص داد و اگر نظر خداوند متعال نبود هرگز نمیتونستم از اون وضعیت خلاص بشم وتازه همین بیخوابی شبها و استرسی که میکشیدم واصابی که ازم خورد میشد بیماری رو بدترش میکردو خلاصه اینکه تامرز وسواس و جنون کشونده بودم .

دردسرتون ندم هرچی از اونروزا بگم بازم کم گفتم ولی بیشترازاین دیگه توان بیادآوری اون روزهای کابوس وار ووحشتناک روندارم، البته اگر لازم شد شاید بعدها توضیحات مفصل تری بدم ولی فهلا تاهمینجا بنظرم کافیه چون دیگه روده درازی از حد داره میگذره.

خلاااااااصه خاااااااهر خااااااااااهرت نمیره که حف زیاده و فرصت کم ،خدا قسمت کرد و همین اواخر یه مسافرت مشهد هم نصیبمون شد که ایندفعه بادفعات قبل خععععععععععععععلی فرق داشت و واقعا بهم چسبید چون واقعا ایندفعه دردمند بودم  ونیاز به شفاعت و پادرمیونی آقاداشتم و همونطور که ازمهمون نوازی آقا انتظارداشتم اونجا هوای مهموناشو خیلی داشت و تو اون روزا شیطان حتی یکدفعه هم سراغم نیومد و اونقدر خوش میگذشت که اصلا توفرم برگشتن نبودم برخلاف بقیه مسافرتها که دوروز نشده دلم براشهرمون تنگ میشه ،حتی ایندفعه میخواستم انتقالی بگیریم و بقیه خدمتمونو تومشهدبگذرونیم و واقعا اونجا فهمیدم که سلامتی و یا نداشتن بقیه نیازها چقدر برامون حجاب میشن و نمینونیم با خدا و امامانمون ارتباط محکمی برقرار بکنیم و اینکه یه بیماری و یا هرنیاز دیگه چقدر با خودش رحمت و برکت بدنبال داره و چقدر این ارتباط رو خالصانه تر و عمیقتر میکنه.

لازم میدونم همینجا ازکلیه عزیزانی که تواین مدت تحملم کردن و یابه هرطریقی کمکی بهم کردن یا حالی ازم پرسیدن و یا همدردیی وراهنمایی کردن ازجمله همسرجان وبقیه اعضاء خانواده ،دوستان ،همکاران ،حاجی جون ،ساسان ،مرتضی یا همون مورتوز خودمون،آسیدرضا اصلی نژاد ،دفتر آیت الله العظمی سیستانی ،حاج آقا سیدطاهرموسوی ،گروه فرهنگی منیر ،حاج آقا درستکار ،حیدر عباسی و بقیه عزیزانیکه  نمیتونم تک به تک اسامیشونو بیارم  تشکر ویژه داشته باشم  و نهایت قدردانی و سپاسم رو اعلام کنم  و ازخداوند متعال برای هرتک تکشون سلامت و سعادت مسئلت بکنم و همینطور طلب حلیت بکنم از کلیه کسانیکه اسباب زحمت و یاناراحتیشون بودم و یا گاه وبیگاه تلفنی مزاحمشون میشدم  و یا بخاطر ضعف شدید اصاب موجب رنجش خاطرشون شدم.

خورده فرمایشات 1): ازوختی از مشهد برگشتم انگار از بهشت به زندان اومده باشم همش دلم تنگ اونجا میشه.

خورده فرمایشات 2):یه خدا قوت بگین به کسایی که با سماجت تموم تااینجاشو خوندن وخسسه نشدن.ماششششالله چه پشتکاری هم دارن

خورده فرمایشات  3): یه خداقوتم به خودم بگین که ماشششالله چه فکی دارم من

خورده فرمایشات 4): تا جائیکه بتوانم می بخشم نه بدان خاطر که لایق بخشیده شدن هستند بلکه بخاطر اینکه نیازمند آرامش و رحمت هستم و بدون بخشیدن ،هیچکدام اینها گیرمان نخواهد آمد.

خورده فرمایشات 5):مهم نبود ننوشتم

خورده فرمایشات 6): هیچ عددی نیستیم حتی ابرقدرت ترینهایمان!!!

خورده فرمایشات 7): د اگه میخواستی را بیای با همین شش تا خورده فرمایش اومده بودی چرا بیشتر از این خودمو خسسه کنم؟

خورده فرمایشات 8): بالا رفتیم ماس بود پائین اومدیم دوغ بود هرچی گفتیم دروغ بوووووووودینی اینکه دوساعته سرکار بودی عاغا جان.

خورده فرمایشات 9): خورده فرمایش قبلی بشدت تکذیب و ازدرجه اهتبار ساغط میگردد.