داستان کودکانه/درخت انبه شيرين

پسری بود به نام حسنی، حسنی پسری تنبل و بی عار بود كه تن به كار نمی داد. و همیشه دوست داشت بدون اینكه كار كند پولدار شود.  
یك روز حسنی زیر درختی نشسته بود. كه از توی بوته ها صدایی شنید، مثل این كه كسی داشت آواز می خواند. حسنی هرگز آن آواز را نشنیده بود. او می خواست از ماجرا سر در بیاورد. به همین خاطر بلند شد و به آرامی به طرف صدا حركت كرد. ناگهان حسنی چیز عجیبی دید، او پیرمردی را دید كه یك كلاه قرمز بر سر داشت و كنار یك درخت اَنبه ی بزرگ آواز می خواند:
درخت انبه ی شیرین
درخت انبه ی شیرین
« بچه هایم گرسنه اند! غذا می خواهند.»
حسنی با شنیدن یك صدای بَم، شگفت زده شد.
درخت انبه شروع به صحبت كرد و گفت: « برای بچه های خود چه می خواهی؟»
پیرمرد با كلاه قرمزی كه بر سر داشت با آواز گفت:
« درخت انبه ی شیرین
درخت انبه ی شیرین
 بچه هایم برنج و گوشت می خواهند.»
در همان لحظه انگار باد شدیدی شروع به وزیدن كرد و درخت تكان خورد؛ طوری كه همه ی انبه های روی درخت به حركت در آمدند. اما در آنجا از باد خبری نبود.
ناگهان حسنی صدای بلندی شنید. او فكر كرد صدای انبه هایی است كه دارند از بالای درخت می افتند؛ ولی صدای افتادن انبه ها نبود؛ صدای كیسه های برنج و گوشت بود.
پیرمرد برنج و گوشت را توی سبدش گذاشت و باز هم آواز خواند:
« متشكرم، درخت انبه ی عزیز، متشكرم.»
سپس پیرمرد از آنجا دور شد.
حسنی بهت زده ایستاده بود ناگهان فكری به خاطرش رسید و با خودش گفت این راه آسان و بی زحمتی  برای بدست آوردن غذا است.
حسنی به طرف درخت دوید، و دور آن چرخید و همان شعری را كه پیرمرد خوانده بود خواند. و چیزهای زیادی مثل گوشت، برنج، شیر و نان از درخت خواست.
همه ی آن ها از درخت به پایین ریخت. او كمی برنج برداشت. ناگهان همه ی چیزهایی كه روی زمین ریخته بود، به طرف درخت برگشت. چه اتفاقی افتاده بود؟ بله، او فراموش كرده بود از درخت تشكر كند.
به همین خاطر حسنی دور درخت چرخید و آواز خواند:
« متشكرم، درخت انبه ی عزیز، متشكرم»
دوباره همه آن چیزها به زمین افتاد.
چون نمی توانست همه ی آنها را بخورد به شهر رفت و آنها را فروخت.از آنجایی كه او كار نمی كرد این راه خوبی برای پول درآوردن بود.
هر روز پیرمرد پیش درخت می رفت و غذای كمی از او می خواست، اما حسنی هر روز پیش درخت می رفت و چیزهای بیشتری می خواست و از فروش آنها پول زیادی بدست آورده بود اما حسنی قانع نبود و می خواست پول بیشتری بدست بیاورد. او به خودش گفت:
« می خواهم بدانم كه آیا درخت چیزهای دیگری هم به من می دهد یا نه. این بار می خواهم از او لباس درخواست كنم. شاید هم از او پول بخواهم. آن وقت می توانم هر چیزی كه دلم خواست بخرم. من می خواهم در یك خانه ی بزرگ زندگی كنم هر طوری كه شده باید آن را بخرم. این تنها راهی است كه می توانم ثروتمند بشوم و دیگر كار نكنم »
حسنی روز بعد با چند سبد بزرگ پیش درخت رفت و آواز خواند:
« درخت انبه ی شیرین
درخت انبه ی شیرین بچه هایم گرسنه اند، پول می خواهم.»
درخت تكان خورد و پول ها به زمین ریخت. حسنی سبدها را پر از پول كرد حسنی حتی از درخت تشكر نكرد اما درخت همچنان پول می ریخت تا وقتیكه حسنی زیر پول ها دفن شد. روز بعد، وقتی پیرمرد آمد، مقدار زیادی انبه ی سبز زیر درخت دید. او به انبه ها توجه نكرد برای اینكه درباره ی حسنی چیزی نمی دانست. فوراً غذایش را برداشت و از آنجا دور شد.
پس از آن، دیگر هرگز كسی حسنی را ندید. 

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان

داستان کودکانه/سرنوشتي كه نمي شد عوضش كرد

به كوشش: تورج ا. قوچانی

روزی، روزگاری شاهی رفت شكار و به آهوی خوش خط و خالی برخورد. شاه داد زد «دوره اش كنید! می خواهم او را زنده بگیرم.»
همراهان شاه دور آهو را گرفتند و آهو وقتی دید محاصره شده، جفت زد از بالای سر شاه پرید و در رفت. شاه گفت «خودم تنها می روم دنبالش؛ كسی همراه من نیاید.» و سر گذاشت بیخ گوش اسبش و مثل باد از پی آهو تاخت. اما، هر چه رفت به آهو نرسید و تنگ غروب آهو از نظرش ناپدید شد.
شاه، گشنه و تشنه از اسب پیاده شد. به دور و برش نظر انداخت دید تا چشم كار می كند بیابان است و نه از سبزه خبری هست و نه از آب و آبادی. با خودش گفت «خدایا! این تنگ غروبی در این بیابان چه كنم و از كدام طرف برم كه برسم به آبادی و از تشنگی هلاك نشوم؟»
در این موقع دید آن دور دورها چوپانی یك گله گوسفند انداخته جلوش و دارد به سمتی می رود. خودش را به چوپان رسساند و پرسید «ای فرزند! كجا می روی؟»
چوپان با احترام جواب داد «قربان! می روم به ده گوسفندهای مردم را برسانم دستشان.»
شاه گفت «می شود من هم همراهت بیایم؟»
چوپان گفت «چه فرمایشی می فرمایید قربان! شما قدم رنجه بفرمایید.»
شاه و چوپان صحبت كنان آمدند تا رسیدند به آبادی.»
اهل آبادی دیدند سواری با چوپان دارد می آید. كدخدای ده رفت جلو و از چوپان پرسید «این تازه وارد چه كسی است و اینجا چه كار دارد؟»
چوپان جواب داد «خدا می داند! تو بیابان بود. غلط نكنم راه را گم كرده.»
كدخدا با یك نظر از سر و وضع سوار و یراق طلای اسبش فهمید این شخص باید شخص بزرگی باشد. رفت جلو از او پرسید «قربان! شما كی هستید؟»
شاه گفت «عجالتاً یك نفر غریبم. امشب به من راه بدهید، فردا معلوم می شود كی هستم.»
كدخدا گفت «قدمتان رو چشم! بفرمایید منزل.» و شاه را برد خانه؛ اتاق مجزایی براش ترتیب داد و بعد از شام جای مرتبی براش انداخت و شاه گرفت خوابید.
نصف شب، شاه از خواب بیدار شد و آمد بیرون دستی به آب برساند. دید یكی كه سر تا پا سفید پوشیده رو پشت بام است. شاه با خودش گفت «دزد آمده بزند به خانه كدخدا. خوب است برم او را بگیرم و محبتی را كه كدخدا در حقم كرده تلافی كنم.» و از پله ها بی سر و صدا رفت بالا و یك دفعه مچ مرد سفید پوش را گرفت و گفت «خجالت نمی كشی آمده ای دزدی؟»
مرد سفید پوش گفت «من دزد نیستم؛ تو را هم می شناسم.»
شاه گفت «من كی هستم؟»
مرد سفید پوش گفت «تو پادشاه همین ولایت هستی.»
شاه گفت «خوب. حالا تو بگو كی هستی؟»
مرد سفید پوش گفت «من ملكی هستم كه از جانب خدا مأمورم سرنوشت هر بنده خدایی را كه می آید به دنیا رو پیشانیش بنویسم.»
شاه پرسید «خوب! مگر اینجا كسی می خواهد به دنیا بیاید؟»
ملك جواب داد «بله! امشب خداوند پسری به كدخدا داده كه خیلی خوش اقبال و شاه دوست است؛ اما در هیجده سالگی در شب زفاف گرگ او را پاره می كند.»
شاه گفت «من نمی گذارم چنین اتفاقی بیفتد.»
ملك گفت «ما تقدیر را نوشتیم؛ شما بروید تدبیر كنید و نگذارید.» و از نظر شاه ناپدید شد.
شاه از پشت بام آمد پایین و رفت گرفت خوابید.
فردا صبح، كدخدا برای شاه صبحانه آورد و گفت «قربان! قدم شما برای ما مبارك بود و دیشب خداوند غلامزاده ای به ما كرامت كرد.»
در این موقع سر و صدا بلند شد. كدخدا پاشد آمد بیرون و دید سوارهای شاه خانه اش را محاصره كرده اند و چند تا از آن ها آمده اند تو حیاط. چیزی نمانده بود كه كدخدا از ترس زبانش بند بیاید. سوارها گفتند «پادشاه از سپاهش جدا افتاده و ما رد اسبش را گرفتیم و رسیدیم به خانه تو. زود بگو پادشاه كجاست؟»
كدخدا گفت «خدا را شكر صحیح و سالم است.»
بعد، برگشت پیش شاه؛ افتاد به پای او و گفت «ای شاه! سوارهایت آمده اند دنبال شما.»
شاه گفت «حالا كه من را شناختی برو پسری را كه دیشب خدا داده به تو بیار ببینم.»
كدخدا رفت بچه را آورد به شاه نشان داد. شاه دید بچه قشنگی است. به كدخدا گفت «خداوند تا حالا به من پسری نداده؛ هزار تومان به تو می دهم این بچه را بده به من.»
كدخدا گفت «اطاعت!» و هزار تومان از شاه گرفت و پسر را تقدیم كرد. شاه قنداق پسر را بغل كرد و با خودش گفت «اینكه آهو یك دفعه غیب شد، مصلحت این بود كه عبورمان بیفتد به این ده و به جای آهو یك پسر شكار كنیم.»
بعد، از كدخدا خداحافظی كرد و بچه را با خودش برد به قصر و سپردش به دست دایه.
سال ها گذشت. پسر بزرگ شد و به سن هفده سالگی رسید. پادشاه یادش افتاد به حرف ملك كه گفته بود این پسر را گرگ در هیجده سالگی و در شب زفاف پاره می كند و داد هفت اتاق تو در تو ساختند و به یك یك آن ها در فولادی گذاشتند و در اتاق وسطی حجله بستند.
یك سال بعد، همین كه پسر به هیجده سالگی رسید، شاه امر كرد شهر را آیین بستند و دخترش را برای پسر عقد كرد و دستش را گذاشت تو دست پسر و عروس و داماد را فرستاد به حجله. بعد، دستور داد یك لشگر سوار نیزه به دست قصر را محاصره كردند و صد مرد كمان به دست دور تا دور اتاق هفت تو حلقه زدند.
شاه به همه نگهبان ها سفارش كرد تا صبح چشم به هم نگذارند و اگر جنبنده ای به اتاق هفت تو نزدیك شد آن را با تیر بزنید.
همین كه عروس و داماد آمدند تو حجله، پسر بوسه ای از روی دختر برداشت؛ اما كنار او ننشست. گفت «ای شاهزاده خانم! اجازه بده نمازم را بخوانم.»
دختر گفت «هر طور میل شماست.»
پسر ایستاد به نماز و آن قدر طولش داد كه حوصله دختر سر رفت. دست كرد تو جیبش دید خیاط تكه مومش را تو جیب او جا گذاشته. دختر تكه موم را ورداشت و برای اینكه خودش را سرگرم كند سروع كرد با آن مجسمه درست كردن. اول یك موش ساخت. بعد آن را خراب كرد و یك گربه دست كرد. آخر سر گرگی ساخت و چون از آن خوشش آمد دیگر خرابش نكرد؛ گذاشتش كنار شمعدان و تماشایش كرد. یك دفعه دید دارد تكان می خورد. دختر گفت «سبحان الله» و رو چشم هاش دست كشید و خوب نگاه كرد. دید بله، شد قد یك موش. دختر خودش را عقب كشید و زل زد به مجسمه گرگ. مجسمه كم كم به اندازه ‌یك گربه شد و باز بزرگ و بزرگتر شد و یك دفعه شد یك گرگ راست راستكی و بد هیبت و خیره خیره به دختر نگاه كرد. بعد زوزه ای كشید و خیز ورداشت رو پسر كه نشسته بود وسط اتاق و دعا می خواند. شكمش را درید و با سر زد در فولادی را شكست و از حجله بیرون دوید.
در این موقع هیاهوی غریبی به راه افتاد. شاه از خواب پرید و سراسیمه آمد بیرون. دید لاشه گرگ بدهیبتی افتاده تو حیاط قصر. شاه تا لاشه گرگ را دید، دستپاچه شد و با عجله خودش را رساند به حجله عروس و داماد و دید پسر دارد تو خونش غوطه می خورد.
شاه برگشت پیش نگهبان ها و گفت «مگر نگفته بودم هر جنبنده ای را كه دیدید بی معطلی با تیر بزنید. پس شما چه كار می كردید كه گرگ به این بزرگی را ندیدید؟»
نگهبان ها گفتند «ای پادشاه! این گرگ از بیرون نرفت تو، از تو آمد بیرون.»
شاه برگشت پیش دختر و به او گفت «بگو ببینم این گرگ از كجا به اینجا آمد؟ اگر راستش را نگویی تو را می كشم.»
دختر از اول تا آخر ماجرا را مو به مو برای پدرش تعریف كرد. شاه وقتی حرف های دخترش را شنید با حسرت سری جنباند و گفت «حقا كه تقدیر تدبیر نمی شود. همه زحمت ما هدر رفت.»
بعد، دست دخترش را گرفت؛ از حجله آوردش بیرون و گفت «خدا هر كاری را كه بخواهد بكند می كند و هیچ كس جلودارش نیست.»

 

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان

داستان کودکانه/راه و بي راه

به كوشش: تورج ا. قوچانی

یكی بود؛ یكی نبود. غیر از خدا هیچ كس نبود. مرد راست و درستی بود كه مردم به او راه می گفتند.
راه، روزی از روزها هوای سفر زد به سرش. اسب رهواری خرید. تهیه و تداركش را دید و بار و بندیلش را گذاشت تو خورجیب و خورجین را بست ترك اسب و از دروازه شهر زد بیرون كه چند صباحی برود جهانگردی كند.
یك میدان آن طرفتر دید یك سوار دیگر هم دارد می رود. خودش را رساند به سوار و بعد از سلام و حال و احوال معلوم شد كه او هم مسافر است. راه خوشحال شد كه همسفری پیدا كرده و سختی راه براش آسان می شود. كمی كه رفتند جلوتر، راه از همسفرش پرسید «اسم شریفت چیست؟»
مرد جواب داد «بی راه.»
راه گفت «این دیگر چه جور اسمی است؟»
مرد گفت «من چه كار كنم؟ این اسمی است كه بابا و ننه ام روم گذاشته اند.»
راه خیلی تعجب كرد؛ اما دیگر چیزی نگفت.
بی راه گفت «این از اسم ما! حالا تو بگو اسمت چیست؟»
راه گفت «اسم من راه است.»
راه و بی راه همین طور رفتند تا رسیدند به چشمه ای كه درخت پر سایه ای كنارش بود. نگاه كردند دیدند سایه برگشته و فهمیدند ظهر شده. راه گفت «اینجا جای با صفایی است. خوب است پیاده شویم و ناهاری بخوریم.»
بی راه گفت «چه عیبی دارد!»
بعد، پیاده شدند.
بی راه گفت «ما كه حالا حالاها شریك و رفیق راه هستیم. تو سفره ات را واكن، هر چه هست با هم بخوریم. هر وقت هم مال تو تمام شد، آن وقت نوبت من باشد.»
راه گفت «خیلی هم خوب است. ما كه با هم این حرف ها را نداریم.» و سفره نانش را واكرد و قمقمه آبش را گذاشت وسط.
چند روزی كه گذشت ته و توی سفره راه درآمد و نوبت رسید به بی راه كه مرد و مردانه سفره اش را جلو رفیق راهش واكند و هر چه دارد با او بخورد. اما، بی راه این كار را نكرد. روز اول، وقت نهار از اسبش پیاده شد و بدون هیچ تعارفی رفت گوشه ای، پشتش را كرد به او و غذاش را خورد.
راه دو روز صبر كرد و به روی خودش نیاورد. آخر سر از گشنگی بی طاقت شد. گفت «رفیق! قرارمان این نبود.»
بی راه گفت «هر چه حسابش را كردم، دیدم اگر تو را شریك آب و نان خودم بكنم، آذوقه ام زودتر تمام می شود و گرسنه می مانم.»
راه دلتنگ شد. گفت «حالا كه این جور است، من دیگر آبم با تو به یك جو نمی رود.»
و راهش را كج كرد به یك طرف دیگر و از بی راه جدا شد. رفت و رفت تا دم غروب رسید به آسیابی. اسبش را ول كرد تو علف ها و خورجین را ورداشت رفت تو آسیاب، كه شب در آنجا راحت بگیرد بخوابد. به این طرف آن طرف نگاه كرد و دید گوشه آسیاب یك جای پستو مانندی هست كه تخته سنگی گذاشته اند جلوش. از بغل تخته سنگ رفت تو، خورجینش را گذاشت زیر سرش و گرفت خوابید.
نصفه های شب از صدای خش و خش از خواب پرید و دید ای دل غافل، یك شیر، یك پلنگ، یك گرگ و یك روباه آمدند تو آسیاب. شیر گفت «رفقا! بوی آدمی زاد می آید.»
پلنگ گفت «پرت و پلا نگو. آدمی زاد جرئت ندارد پا بگذارد اینجا.»
گرگ گفت «آمدن به این جور جاها دل می خواهد.»
روباه گفت «آدمی زاد عقل دارد؛ جایی نمی خوابد كه آب برود زیرش. مطمئن باشید غیر از ما كسی اینجا نیست و می توانیم راحت حرف هایمان را بزنیم.»
شیر گفت «رفقا! هر كس چیز تازه ای می داند، تعریف كند.»
پلنگ گفت «رو پشت بام همین آسیاب یك جفت موش لانه دارند. تو لانه آن ها پر است از اشرفی. شب ها وقتی هوا خوب تاریك می شود، اشرفی ها را از تو لانه شان در می آورند، پهن می كنند رو زمین و تا كله سحر رو آن ها غلت می زنند. بعد، آن ها را می برند تو لانه شان.»
گرگ گفت «دختر پادشاه دیوانه شده. پادشاه گفته هر كس بتواند این دختر را درمان كند، نصف دارایی و دخترش را می دهد به او. اما تا حالا هیچ حكیمی نتوانسته دوای دردش را پیدا كند.»
شیر پرسید «دوای دردش چیست؟»
گرگ جواب داد «نیم فرسخ بالاتر از اینجا چوپانی زندگی می كند كه سگ زبر و زرنگی دارد و این سگ را خیلی دوست دارد. مغز سر این سگ دوای درد آن دختر است.»
حرف گرگ كه تمام شد، روباه گفت «در یك فرسخی این آسیاب خرابه ای هست كه یك موقع عصر پادشاهان قدیم بوده. در این خرابه هفت خم خسروی طلا و جواهر زیر خاك است و كسی از وجود آن خبر ندارد.»
حرف هاشان كه تمام شد كمی استراحت كردند و از آسیاب رفتند.
راه، بعد از رفتن آن ها از پشت سنگ آمد بیرون؛ رفت رو پشت بام آسیاب و دید، بله، موش ها زمین را با اشرفی فرش كرده اند و دارند رو آن ها غلت می زنند.
راه، سنگی ورداشت پرت كرد طرف موش ها، آن ها را فراری داد و همه اشرفی ها را جمع كرد، ریختت تو خورجین و صبح زود رفت سر وقت چوپان.
نیم فرسخی كه راه رفت، همان طور كه گرگ گفته بود، دید چوپانی آنجاست و سگی دارد كه از گله اش مواظبت می كند. رفت جلو حال و احوال كرد و گفت «عموجان! این سگ را می فروشی؟»
چوپان گفت «نه!»
راه پرسید «چرا؟»
چوپان جواب داد «این سگ رفیق باوفا و انیس و مونس من است و از گله و چادرم محافظت می كند؛ مگر عقلم را از دست داده ام كه آن را بفروشم.»
راه گفت «بیا و آن را بفروش به من. در عوض پول خوبی به تو می دهم كه هر كاری می توانی با آن بكنی.»
چوپان اسم پول را كه شنید دست و پاش شل شد. گفت «مثلاً چقدر می خواهی بدهی؟»
راه گفت «خودت بگو.»
چوپان گفت «پنجاه اشرفی.»
راه گفت «دادم.» و چوپان گفت «فروختم.»
راه پنجاه اشرفی داد به چوپان و قلاده سگ را گرفت و روان شد به طرف شهر.
وقتی رسید به شهر، دید همه غصه دارند. راه از مردی پرسید «چرا اینجا همه رفته اند تو لاك خودشان و این قدر سر در گریبان اند.»
مرد گفت «الان چند روز است دختر پادشاه دیوانه شده و هر كاری می كنند خوب نمی شود. شاه هم حكم كرده مردم غصه دار بشوند.»
راه پرسید «چرا براش حكیم نمی آورند؟»
مرد جواب داد «خدا پدرت را بیامرزد! كجای كاری؟ دیگر تو این شهر حكیم پیدا نمی شود.»
راه گفت «چطور؟»
مرد جواب داد «برای اینكه دانه به دانه حكیم ها را آوردند بالای سر این دختر و چون نتوانستند او را درمان كنند، پادشاه داد سرشان را بریدند.»
راه گفت «خانه پادشاه را نشان من بده، برم دخترش را درمان كنم.»
مرد گفت «به نظرم می خواهی مادرت را به عزای خودت بنشانی.»
راه گفت «به این كارها چه كار داری. نشانی خانه پادشاه را بده.»
مرد نشانی داد و راه رفت به دربان باشی قصر پادشاه گفت «برو به پادشاه بگو حكیمی كه می تواند دخترت را درمان كند، آمده.»
دربان باشی خبر رساند به پادشاه و پادشاه راه را به حضور خواستت و گفت «اگر دخترم را درمان كنی، دختر و نصف داراییم مال تو، اگر نه، جانت مال من.»
راه گفت «حكم قبله عالم را قبول دارم.»
و رفت دختر را دید و گفت حمام را گرم كنند و یك كاسه شیر گاو هم بیارند بگذارند دم دستش. بعد، سگ را كشت؛ مغز سرش را درآورد و آن را خوب با شیر قاتی كرد و مالید به سر دختر.
هنوز كارش تمام نشده بود كه دختر یواش یواش حالش جا آمد و گفت «ای وای! خاك عالم بر سرم. این مرد غریبه اینجا چه كار می كند.»
راه خوشحال شد و رفت به پادشاه گفت «قربانت گردم! مشتلق بده كه دخترت خوب شد.»
پادشاه، خوشحال شد و حكم كرد بساط عروسی راه و دخترش را به راه انداختند. هفت شبانه روز شهر را آیین بستند و شب هفتم دست دخترش را گرفت گذاشت تو دست راه و چون پسر نداشت، او را جانشین خودش كرد.
فردای آن روز راه رفت سراغ گنج هایی كه روباه صحبتش را كرده بود و آن ها را از زیر خاك درآورد. بعد، همان جا عمارت قشنگی ساخت و كوه و كمر زیبای اطرافش را كرد شكارگاه خودش.
یك روز، راه با چند تا از غلام هاش مشغول شكار بود كه دید سواری دارد می آید به طرفش. خوب كه نگاه كرد، دید رفیقش بی راه است.
وقتی به هم رسیدند، بی راه خیلی تعجب كرد. دید حال و روز رفیقش زمین تا آسمان فرق كرده. خیلی سرحال آمده؛ بر اسب زین و برگ طلایی نشسته؛ لباس زربفت پوشیده؛ چكمه ساغری پا كرده و بیست قدم دورتر از او ده غلام زرین كمر سوار بر اسب پشت سرش صف بسته.
بی راه گفت «رفیق، بد نگذرد! این دم و دستگاه را از كجا به هم زدی؟»
راه به تفصیل همه چیز را برای او تعریف كرد. بی راه این حرف ها را كه شنید، نزدیك بود از حسادت بتركد. زود خداحافظیی كرد و راه افتاد سمت آسیاب و تنگ غروب رسید به آنجا و یكراست رفت تو همان جایی كه راه قبلاً خوابیده بود، پناه گرفت.
از قضا، آن شب هم حیوانات قرار داشتند به آسیاب بیایند و با هم صحبت كنند.
نصفه های شب، بی راه دید، بله، سر و كله شیر، پلنگ، گرگ، و روباه پیدا شد.
شیر تا پاش راگذاشت تو آسیاب، گفت «رفقا! باز هم بوی آدمی زاد می آید.»
پلنگ گفت «نقداً این خبر را بشنوید تا بعد! امروز آن دو تا موشی را دیدم كه رو پشت بام این آسیاب لانه دارند. حال و روزشان خیلی بد بود. خوب كه پرس و جو كردم، معلوم شد یكی رفته با سنگ زده ناكارشان كرده و اشرفی هاشان را ورداشته رفته.»
گرگ گفت «خیلی عجیب است! مدتی است سگ چوپان غیبش زده. حتماً یكی او را كشته و مغزش را درآورده.»
روباه گفت «حالا این را بشنوید! آن خرابه ای را كه گفتم هفت تا خم خسروی طلا و جواهر دارد، هنوز ده روز نشده یك عمارت روش ساخته اند به چه قشنگی.»
شیر گفت «معلوم می شود آدمی زادی اینجا بوده و حرف های ما را شنیده. الان هم بوی آدمی زاد می آید.»
روباه پاشد، این ور آن ور سركشید و داد زد «رفقا! پیداش كردم.»
و بی راه را كه داشت از ترس قبض روح می شد، از پشت تخته سنگ كشید بیرون.
شیر و پلنگ و گرگ هم پریدند روی او، تكه پاره اش كردند و هر كدام یك تكه اش را خوردند.
این بود عاقبت بی راه و سرگذشت راه. قصه ما تمام شد. ان شاءالله غصه ما هم تمام بشود.

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان

داستان کودکانه/پسر خاركن با ملا بارزجان

به كوشش: تورج ا. قوچانی

پیر مرد خاركنی بود و پسری داشت كه از بس او را دوست داشت اجازه نمی داد از خانه پا بیرون بگذارد. حتی نمی گذاشت آفتاب و مهتاب او را ببینند.
روزگار گذشت تا خاركن پیر پیر شد و پسرش به سن بیست و پنج سالگی رسید.
یك روز خاركن به پسرش گفت «پسرجان! تا حالا نگذاشتم كار كنی و خودم به هر جان كندنی بود یك لقمه نان درآوردم. اما دیگر جان كار ندارم و نوبت رسیده به تو كه بروی نان به خانه بیاوری.»
پسر گفت «چشم!» و طناب و تبری ورداشت و روانه صحرا شد.
اما، چون تا آن سن و سال به سیاه و سفید دست نزده بود و حال كار نداشت، نتوانست خار بكند و از زور گرما عرق از هفت بندش راه افتاد. این بود كه راه افتاد سایه ای پیدا كند و توی آن لم بدهد. رفت و رفت تا رسید به قصر دختر پادشاه و در سایه آن گرفت تخت خوابید.
دختر پادشاه آمد لب بام و دید جوان بلند بالا و خوش سیمایی خوابیمده در سایه قصر. برای اینكه از حال و روز پسر سر در بیارد، یك دانه مروارید انداخت طرف او، مروارید به صورت پسر خورد و از خواب پرید و دید دختری مثل پنجه آفتاب نشسته لب بام و دارد نگاهش می كند.
دختر پرسید «تو كی هستی و از كجا آمده ای؟»
پسر جواب داد «من پسر مرد خاركنم. پدرم گفته برو صحرا خار بكن تا ببریم بازار بفروشیم و امروز معاش كنیم. من هم با این طناب و تبر به صحرا آمدم؛ ولی از زور گرما طاقتم طاق شد و آمدم اینجا خوابیدم. خلاصه، نه تن و توش خاركندن دارم و نه روی رفتن به خانه.»
مهر پسر خاركن به دل دختر پادشاه نشست و یك دل نه صد دل عاشق او شد. چند دانه مروارید برایش ریخت پایین و گفت «این ها را ببر برای پدرت.»
پسر خاركن مرواریدها را ورداشت و با خوشحالی راه افتاد به طرف خانه.
وقتی به خانه رسید، پدرش گفت «دست خالی برگشتی و یك بوته خار هم با خودت نیاوردی؟»
پسر گفت «چیزی آورده ام كه بیشتر از صد پشته خار می ارزد.»
خاركن گفت «كو؟ من كه نمی بینم چیزی دستت باشد.»
پسر دست كرد مرواریدها را از جیبش درآورد و گفت «این ها را بگیر ببر بازار بفروش و خرج زندگی مان بكن.»
چند روزی كه گذشت، پسر خاركن به مادرش گفت «بلند شو برو پیش پادشاه، دخترش را برایم خواستگاری كن.»
مادرش گفت «مگر عقل از سرت پریده؟ تو پسر خاركنی و او دختر پادشاه. آن وقت چطور انتظار داری پادشاه دخترش را بدهد به تو؟»
پسر گفت «من این حرف ها سرم نمی شود؛ یا دختر پادشاه را برایم بگیر، یا می گذارم از این شهر می روم و حتی پشت سرم را نگاه نمی كنم.»
پیرزن وقتی دید گوش پسرش به این حرف ها بدهكار نیست، رفت پیش پادشاه گفت «ای پادشاه! پسر یكی یك دانه ام خاطر خواه دختر شما شده و پاك از خورد و خوراك افتاده.»
پادشاه از رك گویی پیرزن خنده اش گرفت و پرسید «پسرت چه كاره است؟»
پیرزن جواب داد «تا حالا كه نتوانسته برای خودش كاری دست و پا كند از این به بعد هم خدا بزرگ است.»
پادشاه گفت «برو نصیحتش كن دختر پادشاه به دردش نمی خورد.»
پیرزن گفت «كارش از نصحیت گذشته. تو را به خدا دخترت را به او بده؛ چون می ترسم از فراق او سر به صحرا بگذارد و این آخر عمری من پیرزن را به خاك سیاه بنشاند.»
پادشاه كه نمی خواست دل پیرزن را بشكند، گفت «برو پسرت را بفرست تا با خودش صحبت كنم.»
پیرزن با خوشحالی پاشد رفت پسرش را فرستاد پیش پادشاه.
پادشاه گفت «ای پسر! اگر می خواهی دخترم را بدهم به تو شرطی دارم كه باید آن را به جا بیاری.»
پسر خاركن جواب داد «هر شرطی باشد انجام می دهم.»
پادشاه گفت «باید بری پیش ملابارزجان شاگردی كنی و هر وقت رمز او را یاد گرفتی، دخترم مال تو می شود.»
پسر خاركن شرط را قبول كرد و رفت پیش ملابارزجان شاگرد شد.
چند روز كه گذشت دختر ملابارزجان به پسر خاركن علاقه مند شد و چون طاقت نداشت مرگش را ببیند، به او گفت «وقتی كه رمز پدرم را یاد گرفتی، اصلاً و ابداً به روی خودت نیار و هر وقت گفت رمز را بخوان، در جوابش بگو سفیدیش را بخوانم یا سیاهیش را؟ خلاصه هر چه گفت بخوان، تو همین یك كلام را تكرار كن و چیز دیگری به زبان نیار؛ چون اگر بفهمد رمزش را یاد گرفته ای تو را درجا می كشد؛ ولی اگر ببیند نمی توانی رمزش را یاد بگیری آزادت می كند هر جا دلت خواست بری.»
پسر خاركن از حرف های دختر خیلی خوشحال شد و تازه فهمید مطلب از چه قرار است و چرا پادشاه چنین راهی پیش پایش گذاشته.
یك روز ملابارزجان خواست پسر خاركن را امتحان كند. گفت «بیا رمز را بخوان ببینم خوب یاد گرفته ای یا نه؟»
پسر گفت «سفیدیش را بخوانم یا سیاهیش را؟»
ملابارزجان گفت «این حرف یعنی چه؟ بخوان ببینم!»
پسر دوباره گفت «سفیدیش را بخوانم یا سیاهیش را؟»
ملابارزجان مطمئن شد پسر خاركن از رمز و رازش سر در نیاورده و به او گفت «حالا كه بعد از این همه مدت چیزی یاد نگرفته ای، پاشو بزن به چاك و دیگر این طرف ها پیدات نشود كه حوصله شاگرد تنبلی مثل تو را ندارم.»
پسر با خوشحالی از خانه ملابارزجان زد بیرون و رفت به خانه خودشان. دید وضع پدر و مادرش به حدی خراب شده كه نان برای خوردن ندارند.
پسر خاركن به پدرش گفت «من الان اسب می شوم و تو آن را ببر بازار بفروش و با پولش هر چه لازم داری بخر؛ اما مبادا اسب را با افسار بفروشی و حتماً یادت باشد كه افسارش را بگیری و با خودت بیاری.»
خاركن پرسید «چطور می خواهی اسب بشوی؟»
ولی، به جای شنیدن جواب پسرش، شیهه اسب سیاهی را شنید كه ایستاده بود رو به رویش.
پیر مرد فهمید پسرش جادو و جنبلی یاد گرفته و اسب را برد بازار فروخت و افسارش را پس گرفت. وقتی به خانه برگشت، دید پسرش زودتر از او رسیده به خانه.
دفعه دوم، پسرش به صورت گوسفندی درآمد. پیرمرد خاركن با خوشحالی افسارش را گرفت و راه افتاد طرف بازار كه در نیمه های راه رسید به ملابارزجان.
تا چشم ملابارزجان افتاد به گوسفند، رنگ از صورتش پرید و جیزی نمانده بود از ترس سكته كند؛ چون در همان نگاه اول فهمید پسر خاركن به رمز و رازش پی برده و خودش را به شكل گوسفند درآورده كه پدرش او را ببرد بازار بفروشد.
القصه! ملابارزجان خودش را جمع و جور كرد و رفت جلو خاركن را گرفت. گفت «این گوسفند را كجا می بری؟»
خاركن گفت «می برم بازار بفروشم.»
ملابارزجان پرسید «قیمتش چند است؟»
خاركن جواب داد «صد تومان.»
ملابارزجان گفت «خریدارم!»
و صد تومان شمرد و داد به پیرمرد خاركن و دست برد افسار گوسفند را بگیرد، كه خركن گفت «صبر كن! افسارش را باز كنم.»
ملابارزجان گفت «افسارش را برای چه می خواهی بازكنی؟»
خاركن گفت «من گوسفند فروخته ام؛ افسار كه نفروخته ام.»
ملابارزجان گفت «پیر مرد! افسار گوسفند را بده به من. اگر افسارش را ندی، چطوری می توانم آن را ببرم خانه؟»
خاركن گفت «نخیر! افسارش مال پسرم است و آن را به بنی بشری نمی فروشم.»
ملابارزجان به التماس افتاد و شروع كرد به زبان بازی. گفت «ای پیر دانا! تو كه بهتر از من می دانی گوسفند بی افسار را به این سادگی ها نمی شود راه برد. حیوان زبان بسته كه حرف سرش نمی شود. برای همین است كه افسار می اندازند گردنش و می برندش این طرف و آن طرف. بیا عقلت را كار بنداز و از خر شیطان پیاده شو. افسار را بده به من و در عوض هر چه پول می خواهی بگیر.»
ملابارزجان آن قدر به گوش پیرمرد خواند و مجیز او را گفت كه پیر مرد را راضی كرد صد تومان دیگر بگیرد و افسار را بدهد به او.
خلاصه! ملابارزجان افسار گوسفند را به دست گرفت و شاد و شنگول رفت خانه و صدا زد «آهای دختر! زود یك چاقوی تیز برسان به من كه سر این گوسفند را ببرم.»
دختر تا چشمش افتاد به گوسفند، فهمید این گوسفند همان پسر زیبا و بلند بالای خاركن است و تند رفت تو خانه چاقو را ورداشت گوشه ای پنهان كرد.
ملابارزجان صدا زد «چرا چاقو را نمی آوری؟»
دختر جواب داد «پدرجان! هر چه می گردم پیداش نمی كنم. انگار یك دفعه آب شده و رفته تو زمین.»
ملابارزجان گفت «بیا گوسفند را نگه دار تا خودم بیایم چاقو را پیدا كنم.»
دختر با خوشحالی رفت تو حیاط، افسار گوسفند را گرفت و منتظر ماند تا پدرش برود توی خانه. بعد، سر در گوش گوسفند گذاشت و گفت «زود من را بزن زمین و فرار كن.»
گوسفند تا این را شنید، معطل نكرد، رفت عقب و آمد جلو، ضربه ای زد به دختر و از خانه ملابارزجان پرید بیرون.
دختر صبر كرد تا گوسفند خوب دور شد، بعد، همان طور كه دراز به دراز افتاده بود رو زمین، بنا كرد به داد و فریاد.
ملابارزجان آمد رو ایوان و گفت «چی شده؟»
دختر با آه و افسوس گفت «گوسفندت با كله زد تو شكمم و در رفت.»
ملابارزجان با عجله وردی خواند، خودش را به صورت گرگ درآورد و سرگذاشت به دنبال گوسفند.
گوسفند برای اینكه مطمئن شود دیگر خطری در كار نیست، نگاهی انداخت به پشت سرش و دید ملابارزجان به صورت گرگی درآمده و چیزی نمانده برسد به او و تیكه پاره اش كند. گوسفند هم به شكل سوزنی درآمد، افتاد رو زمین و خودش را لای خاك و خل گم و گور كرد. گرگ هم به صورت غربالی درآمد و شروع كرد به بیختن خاك. سوزن تا دید الان است كه گیر بیفتد، كبوتر شد و پرید به هوا، غربال هم به صورت باز شكاری درآمد و از پی كبوتر پرواز كرد. كبوتر وقتی دید باز شكاری دارد به او می رسد، یكراست آمد پایین، نشست رو درخت انار و خودش را به شكل انار درآورد.
باغبان داشت در باغ می گشت و هیزم جمع می كرد كه چشمش افتاد به انار و خیلی تعجب كرد. با خودش گفت «چطور شده این درخت تو چله زمستان انار داده؟»
و رفت آن را چید و برد خدمت پادشاه كه انعام بگیرد.
در این موقع، ملابارزجان كه از جلد باز شكاری درآمده بود و خودش را به صورت درویشی درآورده بود، تبر به دست و كشكول به دوش آمد به قصر پادشاه و شروع كرد به خواندن.
پادشاه گفت «بروید به این درویش هر چه می خواهد بدهید و روانه اش كنید.»
خدمتكاران رفتند و برگشتند به پادشاه گفتند «ای قبله عالم! هر چه به درویش می دهیم قبول نمی كند و می گوید من همان اناری را می خواهم كه باغبان آورده برای پادشاه.»
پادشاه از این حرف به حدی عصبانی شد كه انار را ورداشت و طوری زد زمین كه دانه هاش پر و پخش شد.
درویش هم فوری به صورت خروسی درآمد و شروع كرد به ورچیدن دانه های انار.
دانه ای كه جان پسر خاركن درآن بود، وقتی دید الان است كه طعمه خروس بشود، به شكل روباهی درآمد و پرید گلوی خروس را گرفت.
خروس وقتی فهمید دارد نفس های آخر را می زند، به صورت ملابارزجان درآمد و روباه هم شد پسر خاركن.
در این موقع، پادشاه كه از این بازی عجیب و غریب پاك گیج شده بود، گفت «این چه بساطی است راه انداخته اید؟»
پسر خاركن گفت «ای پادشاه! شما از من خواستید رمز ملابارزجان را یاد بگیرم تا دخترتان را بدهید به من. حالا می بینی كه هم رمز او را یاد گرفته ام و هم خودش را كشاندم اینجا.»
پادشاه تازه ملتفت شد قصه از چه قرار است و امر كرد شهر را چراغانی كردند و بعد از هفت شبانه روز جشن و شادی، دخترش را به عقد پسر خاركن درآورد.
قصه ما به سر رسید؛
ماهی به دریا نرسید.

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان

داستان کودکانه/پرنده طلايي

به كوشش: تورج ا. قوچانی

روزی، روزگاری پیرمرد و پیرزن فقیری در آسیاب خرابه ای زندگی می كردند.
سال های سال بود كه پیرمرد پرنده می گرفت می برد بازار می فروخت و از این راه زندگی فقیرانه اش را می گذراند.
روزی از روزها، وقتی رفت دامش را جمع كند، دید پرنده طلایی قشنگی افتاده تو دام. پرنده را گرفت و خواست آن را بگذارد توی توبره اش كه یك دفعه قفل زبان پرنده واشد و گفت «ای مرد! من چندتا جوجه دارم و الان منتظرند براشان غذا ببرم. بیا من را آزاد كن. در عوض هر چه بخواهی به تو می دهم.»
پیرمرد گفت «ای پرنده طلایی! من آرزو دارم از زندگی در این آسیاب خرابه خلاص شوم و با زنم در خانه خوبی زندگی كنم.»
پرنده طلایی گفت «آزادم كن تا تو را به آرزویت برسانم.»
پیرمرد پرنده طلایی را آزاد كرد.
پرنده طلایی پیرمرد و پیرزن را برد به خانه قشنگی كه در كنار جنگلی قرار داشت و همه جور وسایل آسایش و خورد و خوراك در آن مهیا بود.
پرنده طلایی گفت «این خانه و هر چه در آن است مال شما. با هم به خوبی و خوشی زندگی كنید.»
بعد، یكی از پرهاش را داد به آن ها. گفت «هر وقت با من كاری داشتید، ای پر را آتش بزنید فوراً حاضر شوم.» و خداحافظی كرد و پر زد و رفت.
پیرزن و پیرمرد خیلی خوشحال شدند كه بخت با آن ها یاری كرد و زندگیشان از این رو به آن رو شد. دیگر هیچ غم و غصه ای نداشتند. صبح به صبح از خواب بیدار می شدند. با هم گشتی می زدند. بعد می آمدند می نشستند تو ایوان. سماور را آتش می كردند. صبحانه می خوردند و باز در میان سبزه و گل ها گشت می زدند و وقت می گذراندند تا ظهر بشود و شب برسد. نه با كسی كاری داشتند و نه كسی با آن ها كاری داشت.
دو سه سالی گذشت. یك روز پیرزن به پیرمرد گفت «تا كی باید تك و تن ها در گوشه این جنگل سوت و كور زندگی كنیم؟»
پیرمرد گفت «زبانت را گاز بگیر و این حرف را نزن. مگر یادت رفته در آن آسیاب خرابه با چه مشقتی صبح را به شب می رساندیم و شب را به صبح و هر وقت برف و باران می آمد یك وجب زمین خشك پیدا نمی شد كه روی آن بنشینیم و مجبور بودیم با كاسه و كوزه از زیر پایمان آب جمع كنیم و بریزیم بیرون.»
پیرزن گفت «نخیر! ای طور هم كه تو می گویی نیست. آدمی زاد قابل ترقی است و نباید قانع باشد. فوری پرنده طلایی را حاضر كن كه فكری به حال ما بكند والا در این بر بیابان و بین این همه جك و جانور دق می كنم.»
پیرمرد وقتی دید گوش زنش به این حرف ها بدهكار نیست و هر چه به او می گوید فایده ای ندارد، رفت پر را آورد و آتش زد.
پرنده طلایی فی الفور حاضر شد و گفت «چه خبر شده؟»
پیرمرد گفت «از این زن بپرس.»
پیرزن گفت «ای پرنده طلایی، ما در اینجا خیلی ناراحتیم. مونس ما شده كلاغ و زاغچه و هیچ تنابنده ای دور و بر ما نیست كه با او خوش و بش كنیم. ما را ببر به شهر كه این آخر عمری مثل آدمی زاد زندگی كنیم. از این و آن چیز یاد بگیریم تا پس فردا كه مردیم و از ما سؤال و جواب كردند، پیش خدای خودمان رو سفید بشویم.»
پرنده طلایی گفت «اشكالی ندارد. اینجا را همین طور بگذارید و دنبال من بیایید.»
پرنده آن ها را به شهری برد و عمارت بزرگی در اختیارشان گذاشت كه از شیر مرغ گرفته تا جان آدمی زاد در آن وجود داشت.
پیرزن تا چشمش به چنین دم و دستگاهی افتاد ذوق زده شد و به پیرمرد گفت «دیدی هی می گفتم آدمی زاد نباید قانع باشد و تو همه اش مخالفت می كردی و نق می زدی. حالا اینجا برای خودت كیف كن.»
پرنده طلایی گفت «كار دیگری با من ندارید؟»
گفتند «نه! برو به سلامت.»
پرنده طلایی باز هم یكی از پرهاش را به آن ها داد، خداحافظی كرد و رفت.
پیرمرد و پیرزن زندگی تازه شان را شروع كردند. همه چیز براشان آماده بود. روزها در شهر گشت می زدند. شب ها به مهمانی می رفتند و خوش و خرم زندگی می كردند.
یكی دو سال بعد، پیرزن به شوهرش گفت «ای پیرمرد! حالا كه این پرنده طلایی در خدمت ما هست و هر چه بخواهیم برامان آماده می كند، چرا به این زندگی قانع باشیم؟»
پیرمرد گفت «تو را به خدا دست از سرم وردار و این قدر ناشكری نكن كه آخرش بیچاره می شویم.»
پیرزن گفت «دنیا ارزش این حرف ها را ندارد. یالا برو پر را بیار آتش بزن كه حوصله ام از دست این زندگی سر رفته.»
خلاصه! زور پیرزن به شوهرش چربید. پیرمرد هم از روی ناچاری رفت پر را آورد و آتش زد.
پرنده طلایی حاضر شد و گفت «دیگر چه خبر شده؟»
پیرمرد گفت «نمی دانم. از این پیرزن بپرس.»
پیرزن گفت «ای پرنده طلایی ما از این وضع خیلی ناراحتیم.»
پرنده پرسید «چه مشكلی دارید؟»
پیرزن جواب داد «دلم می خواهد شوهرم را حاكم این شهر بكنی و من هم بشوم ملكه.»
پرنده طلایی گفت «اینجا را همین طور بگذارید و دنبال من راه بیفتید.»
پرنده از روی هوا و آن ها از روی زمین راه افتادند و رفتند تا رسیدند به قصری كه در آن وزیر و خزانه دار و كلفت و كنیز و جلاد دست به سینه آماده خدمت بودند.
پرنده گفت «از همین حالا شما صاحب اختیار این شهر هستید. اگر كاری با من ندارید دیگر برم.»
گفتند «برو به خیر و به سلامت.»
پرنده طلایی باز هم یكی از پرهاش را به آن ها داد و خداحافظی كرد و رفت.
پیرزن و پیرمرد در مدتی كه حاكم و ملكه شهر بودند آن قدر خودخواه و خوشگذران شدند كه به كلی مردم را فراموش كردند.
پیرزن وقتی به حمام می رفت به جای آب تنش را با شیر می شست و بعد می گرفت در آفتاب می خوابید كه چین و چروك پوستش صاف بشود.
یك روز پیرزن رفت حمام و آمد رو ایوان قصر لم داد توی آفتاب. در این موقع تكه ابری در آسمان پیدا شد و جلو آفتاب را گرفت.
پیرزن عصبانی شد. شوهرش را صدا زد و گفت «ای ریش سفید! چرا این ابر جلو آفتاب را گرفته؟»
پیرمرد گفت «من از كجا بدانم.»
پیرزن گفت «یالا برو پر را بیار آتش بزن كه با پرنده طلایی كار دارم.»
پیرمرد گفت «این دفعه چه خیالی داری؟»
پیرزن داد كشید «لغز نخوان پیرمرد. زود كاری را كه می گویم بكن والا پوستم نرم نمی شود.»
پیرمرد رفت پر را آورد و آتش زد.
پرنده طلایی حاضر شد و گفت «این دفعه چه می خواهید؟»
پیرمرد گفت «نمی دانم. از این پیرزن بپرس.»
پیرزن گفت «ای پرنده طلایی، جلو آفتاب نشسته بودم كه این تكه ابر آمد و سایه اش را انداخت رو من. می خواهم فرمان زمین و آسمان را بدی به من كه بتوانم به همه چیز امر و نهی كنم.»
پرنده طلایی گفت «اینجا را همین طور بگذارید و دنبال من بیایید.»
پرنده از جلو و آن دو به دنبال او راه افتادند. وقتی از شهر رفتند بیرون، یك دفعه پرنده غیبش زد. هوا تیره و تار شد. باد تندی آمد و به قدری خاك و خل به پا كرد كه چشم چشم را نمی دید.
پیرزن و پیرمرد دست هم را گرفتند و كورمال كورمال رفتند جلو تا رسیدند به آسیاب خرابه ای كه قبلاً در آن زندگی می كردند.
پیرمرد آهی از ته دل كشید و به زنش گفت «ای فلان فلان شده! ما را برگرداندی جای اولمان. حالا برو كاسه ای پیدا كن و آب كف آسیاب را بریز بیرون كه بنشینم زمین و خستگی در كنم.»

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان

داستان کودکانه/پرنده آبي

به كوشش: تورج ا. قوچانی

یكی بود؛ یكی نبود. در روزگار قدیم پادشاهی بود كه اجاقش كور بود و هر قدر نذر و نیاز كرده بود صاحب فرزند نشده بود.
روزی از روزها، پادشاه در آینه نگاه كرد ودید ریشش سفید شده. از غصه آه كشید و آینه را محكم زد زمین. در این موقع درویشی آمد تو. گفت «قبله عالم به سلامت! چرا افسرده حالی؟»
پادشاه گفت «ای درویش! چرا افسرده حال نباشم. ریشم سفید شده، ولی هنوز صاحب فرزند نشده ام.»
درویش سیبی از پر شالش درآورد داد به پادشاه و گفت «نصف این را خودت بخور و نصف دیگرش را بده زنت بخورد. نه ماه و نه روز و نه ساعت بعد زنت پسری به دنیا می آورد كه باید شش ماه در بغل نگهش دارید و او را زمین نگذارید وگرنه رویش را دیگر نمی بینید.»
پادشاه گفت «بگذار من صاحب فرزند بشوم، شش ماه كه سهل است شش سال تمام نمی گذارم پایش به زمین برسد.»
پادشاه به حرف درویش عمل كرد و پس از مدتی كه درویش گفته بود، زن پادشاه پسری به دنیا آورد و اسمش را حسن یوسف گذاشتند.
پادشاه دایه ای گرفت. بچه را به دستش سپرد و سفارش كرد مثل تخم چشم از بجه مواظبت كند و هیچ وقت او را زمین نگذارد.
پسر پادشاه دو ماهه كه شد براش ختنه سوران گرفتند. سراسر شهر را چراغان كردند و مردم مشغول شدند به رقص و پایكوبی و بزن و بشكن.
در میان هیاهوی جشن و شادی دایه تنگش گرفت و هر چه به این و آن گفت بچه را یك كم نگه دارند تا او دستی به آب برساند، هیچ كس به حرفش گوش نداد.
دایه وقتی دید گوش هیچكی بدهكار حرف ها نیست، رفت گوشه ای؛ این ور نگاه كرد؛ آن ور نگاه كرد؛ دید كسی حواسش به او نیست. با خودش گفت «مگر چه طور می شود! بچه را می گذارم همین جا و زود می روم و بر می گردم.»
و بچه را به زمین گذاشت. تند رفت جایی و برگشت دید جا تر است و از بچه خبری نیست.
دایه دو دستی كوفت تو سر خودش و زد زیر گریه. وقتی همه فهمیدند چه اتفاقی افتاده مثل مور و ملخ ریختند رو سرش و تا می خورد كتكش زدند و جشن تبدیل شد به عزا.
پادشاه ماتم گرفت. لباس سیاه پوشید و داد در و دیوار شهر را پارچه سیاه كشیدند.
در یك شهر دیگر پادشاهی بود و این پادشاه دختری داشت كه هر روز می نشست كنار پنجره؛ برای چهل تا پرنده اش دانه می پاشید و سرگرم تماشای پرنده ها می شد.
یك روز كه دختر نشسته بود و دانه ورچیدن پرنده هاش را تماشا می كرد دید یك پرنده آبی خیلی قشنگ هم بین آن هاست و یك دل نه صد دل عاشق پرنده آبی شد. خواست یك مشت دانه براش بریزد كه النگوش لیز خورد و افتاد. پرنده آبی النگو را گرفت به نوكش و پر زد به آسمان و از چشم دختر كه با حسرت به او نگاه می كرد دور شد.
دختر از غصه بیمار شد و افتاد به بستر. پادشاه همه طبیب های شهر را جمع كرد؛ اما هیچ كدام نتوانستند دختر را درمان كنند. آخر یكی به پادشاه گفت «دستور بده حمامی بسازند و از مردمی كه می آیند حمام بخواه به جای پول حمام قصه بگویند تا دخترت سرگرم شود و غم و غصه یادش برود.»
پادشاه دید بد فكری نیست و داد حمامی ساختند و گفت جارچی ها همه جا جار زدند كه هر كس دلش می خواهد به این حمام بیاید و به جای پول حمام برای دختر پادشاه قصه بگوید.
پیرزنی صدای جارچی ها را شنید و به پسرش گفت «آهای كچل! می بینی كه چند ماه است به حمام نرفته ام و چیزی نمانده كه بوی گند بگیرم. پاشو برو مثل بچه های مردم قصه ای، چیزی یاد بگیر و بیا به من بگو تا بروم حمام.»
كچل گفت «ننه! الان خیلی گرسنه ام. اول یك كم نان بده بخورم.»
پیرزن گفت «تا نروی قصه یاد نگیری از نان خبری نیست.»
كچل با شكم گرسنه و دل پرغصه رفت بیرون پای دیواری نشست و زانوی غم بغل گرفت. طولی نكشید كه دید قطار شتری با بار طلا دارد می آید. كچل جستی زد و سوار یكی از شتر ها شد. شترها رفتند و رفتند تا به در باغی رسیدند. در باغ خود به خود باز شد. شترها رفتند تو، بارهاشان را خالی كردند و برگشتند.
كچل به قصری كه در باغ بود رفت و وارد اتاقی شد. دید هر جور خوراكی كه فكرش را بكنید آنجا هست. زود خودش را سیر كرد و رفت گوشه ای پنهان شد.
كمی كه گذشت دید چهل و یك پرنده كه پر یكی از آنها آبی بود، بال زنان از راه رسیدند. چهل پرنده، پیرهن پر را از تن خود درآوردند و شدند چهل دختر زیبا و پریدند تو استخر قصر و شروع كردند به شنا. پرنده آبی هم پیرهن پرش را درآورد و شد یك پسر بلند بالا و خوش سیما و به اتاقی رفت كه كچل خودش را در آنجا پنهان كرده بود. النگویی از جیبش درآورد. گذاشت كنار جانمازش و شروع كرد به نماز خواندن. نمازش كه تمام شد دست هاش را به سمت آسمان بلند كرد و گفت «خدایا! صاحب این النگو را به من برسان.»
بعد النگو را برداشت گذاشت تو جیبش و پیرهنش را پوشید. دخترها هم از استخر درآمدند. پیرهن پرشان را به تن كردند و پرنده آبی را ورداشتند و پر كشیدند به آسمان.
كچل برگشت خانه و به مادرش گفت «ننه! قصه ای یاد گرفتم. تو برو با خیال راحت حمام كن و بگو پسرم می آید قصه را می گوید.»
پیرزن خوشحال شد. رفت حمام و خوب خودش را شست.
كنیزهای دختر پادشاه به پیرزن گفتند «حالا بیا قصه ات را تعریف كن.»
پیرزن گفت «الان پسرم می آید و براتان تعریف می كند.»
و كچل را صدا زد.
كچل آمد شروع كرد به نقل آنچه دیده بود. گفت و گفت و همین كه رسید به آنجا كه پرنده آبی در میان چهل پرنده بود، دختر پادشاه غش كرد و افتاد زمین.
كنیزها گفتند «به دختر پادشاه چی گفتی كه غش كرد؟»
و كچل را تا می خورد زدند و بیرونش كردند. بعد به صورت دختر گلاب پاشیدند و شانه هاش را مالیدند تا حالش جا آمد. دختر همین كه چشم باز كرد به دور و برش نظر انداخت و گفت «كچل كجا رفت؟»
گفتند «خیالتان راحت باشد. كتكش زدیم و انداختیمش بیرون.»
دختر پادشاه گفت «بروید زود پیداش كنید و بیاوریدش اینجا.»
كنیزها رفتند، كچل را پیدا كردند و آوردند.
دختر به كچل گفت «بگو ببینم بعد چه شد.»
كچل گفت «دیگر نمی گویم. می ترسم باز غش كنی و این ها بریزند سرم و بزنند پاك خرد و خمیرم كنند.»
دختر به كنیزها گفت «هر بلایی سر من بیاید كاری به این كچل نداشته باشید.»
كنیزها گفتند «به روی چشم!»
كچل هم نشست همه قصه اش را تعریف كرد.
دختر پرسید «می توانی من را به آن باغ ببری؟»
كچل جواب داد «اگر شترها برگردند، بله.»
دختر گفت «برو مواظب باش؛ هر وقت آمدند بیا خبرم كن.»
كچل رفت سر كوچه ایستاد و همین كه شترها از دور پیداشان شد زود خودش را به حمام رساند و به دختر پادشاه گفت «بجنب كه شترها آمدند.»
دختر دوید بیرون و هر كدام سوار شتری شدند. شترها رفتند تا به در باغ رسیدند. در خود به خود باز شد و شترها رفتند تو.
كچل دختر را جایی پنهان كرد و منتظر ماندند. كمی بعد پرنده ها آمدند لباس هاشان را درآوردند و پرنده آبی هم مثل دفعه قبل نمازش را كه خواند دست هایش را رو به آسمان برد و گفت «خدایا! صاحب این النگو را زود برسان.»
كچل از جایی كه پنهان شده بود بیرون جست. گفت «اگر صاحب النگو را بیارم، به من چی می دهی؟»
پسر گفت «از مال دنیا بی نیازت می كنم.»
كچل دختر را صدا زد. همین كه دختر و پسر یكدیگر را دیدند هر دو از شوق دیدار بیهوش شدند و افتادند زمین. كچل گلاب به روشان پاشید و حالشان را جا آورد.
پسر گفت «من تو را به زنی می گیرم. اما این چهل تا پرنده عاشق من هستند و باید خیلی مواظب باشیم از این قضیه بویی نبرند و الا تو را زنده نمی گذارند.»
و به كچل یك كیسه طلا داد و گفت «برو تا آخر عمر خوش و خرم بگذران.»
مدتی گذشت و دختر پادشاه آبستن شد.
روزی از روزها پسر گفت «وقتی بچه به دنیا بیاید گریه زاری راه می اندازد و پرنده ها از ته و توی ماجرا باخبر می شوند. آن وقت هم تو را می كشند و هم بچه را.»
دختر گفت «چی كار باید بكنیم؟»
پسر گفت «فردا با هم راه می افتیم. من پرواز كنان و تو پای پیاده. رو دیوار هر خانه ای كه نشستم تو در همان خانه را بزن و بگو شما را به جان حسن یوسف بگذارید چند روزی اینجا بمانم.»
روز بعد، راه افتادند. رفتند و رفتند تا پسر رو دیوار خانه ای نشست. دختر رفت و در همان خانه را زد. كنیز آمد دم در. دختر گفت «شما را به جان حسن یوسف بگذارید چند روزی اینجا بمانم.»
كنیز رفت به خانم خانه گفت «زن غریبه ای آمده دم در می گوید شما را به جان حسن یوسف بگذارید چند روزی اینجا بمانم.»
خانم آه بلندی كشید و گفت «الهی داغ به دلت بنشیند كه باز من را به یاد حسن یوسف انداختی و داغم را تازه كردی! برو بگو بیاید تو.»
كنیز برگشت دم در؛ دختر را آورد تو خانه و تو اتاق تاریكی جا داد.
چند روزی كه گذشت دختر پادشاه بچه ای به دنیا آورد. خانم خانه دلش به حالش سوخت و به كنیز گفت «شب برو پیش او بخواب؛ چون زائو را نباید تنها گذاشت.»
كنیز پیش زائو خوابیده بود كه شنید كسی به شیشه پنجره زد و گفت «هما جان».
دختر جواب داد «بفرما؛ تاج سرم!»
«شاه ولی در چه حال است؟»
«خوابیده؛ تاج سرم!»
«مادركم آمد و بچه ام را مثل بچه خودش ناز و نوازش كرد؟»
دختر جواب داد «نه؛ تاج سرم!»
كسی كه پشت پنجره بود دیگر چیزی نگفت و گذاشت رفت.
همین كه صبح شد كنیز پیش خانمش رفت و گفت «دیشب چیز عجیبی دیدم.»
زن گفت «هر چه دیده و شنیده ای بگو.»
كنیز هم هر چه را كه دیده و شنیده بود تعریف كرد.
زن گفت «غلط نگفته باشم پسرم حسن یوسف برگشته. امشب خودم می روم پهلوی زائو می خوابم تا مطمئن شوم.»
بعد، برای زائو غذای خوبی پخت. بچه را تر و خشك كرد. لحاف و تشكش را عوض كرد و شب رفت پهلوش خوابید.
نصف شب دید كسی از پنجره آمد تو و یواش گفت «هما جان!»
«بفرما؛ تاج سرم!»
«شاه ولی در چه حال است؟»
«خوابیده؛ تاج سرم!»
«مادركم آمد و بچه ام را مثل بچه خودش ناز و نوازش كرد؟»
«بله، تاج سرم!»
پسر می خواست برگردد كه مادرش بلند شد. دستش را محكم گرفت و گفت «دیگر نمی گذارم از پیشم بروی. تو حسن یوسف من هستی.»
حسن یوسف گفت «مادرجان! نمی توانم اینجا بمانم.»
مادرش گفت «چرا نمی توانی؟»
حسن یوسف گفت «چهل تا پرنده عاشق من هستند. از همان موقعی كه دایه من را زمین گذاشت من را برده اند و به هر دری كه می زنم رهایم نمی كنند.»
مادرش گفت «چه كار باید بكنیم كه دست از سرت بردارند و نجات پیدا كنی؟»
پسر گفت «بده تو حیاط خانه مان تنور بزرگی بسازند و در یك طرفش راه فراری بگذارند. آن وقت من با پرنده ها بگو مگو راه می اندازم و آخر سر می گویم از دست آن ها خودم را آتش می زنم. آن ها می گویند نه، مزن. من می گویم نه، حتماً این كار را می كنم و پرواز می كنم می آیم اینجا، خودم را می اندازم تو تنور و از راه فرارش در می روم. آن ها هم به دنبال من خودشان را به آتش می زنند و خاكستر می شوند.»
مادر حسن یوسف دستور داد تنور بزرگی ساختند. در یك طرفش را فراری گذاشتند و تنور را آتش كردند.
حسن یوسف به پرنده ها گفت «دیگر از دستتان خسته شده ام و می خواهم خودم را بزنم به آتش.»
پرنده ها گفتند «نه! این كار را نكن.»
حسن یوسف گفت «مرگ برای من شیرین تر از این زندگی است. حتماً این كار را می كنم.»
پرنده ها گفتند «اگر چنین كاری بكنی ما هم خودمان را آتش می زنیم.»
حسن یوسف به حرف پرنده ها اعتنایی نكرد. به هوا پرید و به طرف خانه شان راه افتاد. چهل تا پرنده به دنبالش پر كشیدند و سایه به سایه اش پرواز كردند.
حسن یوسف خودش را به تنور رساند و یكراست رفت تو آتش و تند از راه فرار آن در رفت و چهل پرنده به هوای او خودشان را به آتش زدند و خاكستر شدند.
حسن یوسف پیرهن پرش را درآورد و پادشاه دستور داد شهر را آذین بستند و هفت شبانه روز جشن راه انداختند و در خانه ها شمع روشن كردند.
همان طور كه آن ها به مراد دلشان رسیدند شما هم به مراد دلتان برسید.

 

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان

داستان کودکانه/نخودي

به كوشش: تورج ا. قوچانی

روزی، روزگاری در ده قشنگی زن و شوهری زندگی می كردند كه بچه نداشتند و همیشه دعا می كردند كه خدا بچه ای به آنها بدهد
روزی از روزها، زن داشت دیزی آبگوشت بار می گذاشت كه یك دانه نخود از دیزی پرید توی تنور و به صورت دختر زیبا و ریزه میزه ای درآمد.
در این موقع، یكی از همسایه ها كه خیلی وقت ها سر به سر این و آن می گذاشت، از بالای دیوار سرك كشید و صدا زد «آهای خواهر! دخترهای ما می خواهند بروند صحرا خوشه بچینند. تو هم دخترت را بفرست با آنها برود به صحرا.»
زن كه بچه نداشت و می دانست زن همسایه دارد سر به سرش می گذارد خیلی غصه دار شد. از ته دل آه كشید و ناله كرد. نخودی صدای گریه زن را شنید. زبان باز كرد و از تو تنور صدا زد «مادرجان! من را بیار بیرون و با آن ها بفرست به صحرا.»
زن فكر كرد دارد خواب می بیند؛ اما خوب كه گوش داد، فهمید صدا از تو تنور می آید. تند پا شد رفت سر تنور و دید دختر كوچولو موچولویی قد یك دانه نخود تو تنور است. خیلی خوشحال شد. زود از تنور درش آورد. تر و تمیزش كرد. به تنش لباس پوشاند. به موهاش شانه زد و اسمش را گذاشت نخودی و با بچه های همسایه فرستادش به صحرا.
نخودی با دخترهای همسایه تا غروب آفتاب خوشه چید. خورشید داشت می رفت پشت كوه كه بچه ها گفتند «دیگر باید برویم خانه.»
نخودی گفت «حالا زود است. یك كم بیشتر بمانیم.»
بچه ها به حرف نخودی گوش كردند. همگی ماندند تو صحرا و باز خوشه چیدند. هوا كه تاریك شد، راه افتادند طرف خانه كه دیوی از تو تاریكی آمد بیرون. جلوشان را گرفت و گفت «به! به! چه بچه های ماهی. شما كجا، اینجا كجا؟ كجا می روید از این راه؟»
نخودی گفت «داریم می رویم خانه.»
دیو گفت «توی این تاریكی ممكن است آقا گرگه جلوتان را بگیرد؛ لت و پارتان كند و شما را بخورد.»
بچه ها پرسیدند «پس چه كار كنیم؟»
دیو گفت «امشب برویم خانه من و فردا كه هوا روشن شد بروید خانه خودتان.»
نخودی گفت «باشد! قبول می كنیم.»
و همه با هم رفتند خانه دیو. دیو براشان رختخواب انداخت و همین كه همگی خوابیدند با خودش گفت «خوب گولشان زدم. چند روزی با غذاهای لذیذ و خوشمزه از آن ها پذیرایی می كنم. وقتی
حسابی چاق و چله و تپل مپل شدند، همه شان را می خورم.»
كمی كه گذشت، دیو صداش را بلند كرد و گفت «كی خواب است، كی بیدار؟»
نخودی جواب داد «من بیدارم.»
دیو پرسید «چرا نمی خوابی این نصف شبی؟»
نخودی گفت «این طوری خواب به چشمم نمی آید.»
دیو گفت «چطوری خواب به چشم تو می آید؟»
نخودی جواب داد «خانه خودمان كه بودم هر شب قبل از خواب مادرم حلوا درست می كرد و با نیمرو می داد می خوردم.»
دیو رفت حلوا و نیمرو آورد گذاشت جلو نخودی. نخودی دختر ها را بیدار كرد و گفت «بلند شوید حلوا و نیمرو بخورید.»
دخترها پاشدند سیر دلشان خوردند و باز گرفتند خوابیدند.
كمی بعد، دیو گفت «كی خواب است، كی بیدار؟»
نخودی گفت «همه خوابند و من بیدار.»
دیو پرسید «پس تو كی می خوابی؟»
نخودی جواب داد «خانه خودمان كه بودم مادرم همیشه بعد از شام می رفت به كوه بلور و با غربال از دریای نور برایم آب می آورد.»
دیو پاشد. یك غربال دست گرفت و راه افتاد طرف كوه بلور و دریای نور. آن قدر رفت و رفت تا صبح شد. نخودی و دخترها بیدار شدند. هر كدام از خانه دیو چیزی ورداشتند و رفتند. به نیمه های راه كه رسیدند نخودی یادش آمد یك قاشق طلا تو خانه دیو جا گذاشته و برگشت آن را بردارد. به خانه دیو كه رسید، دید دیو آمده و بس كه راه رفته زوارش در رفته و ولو شده رو زمین. نخودی آهسته رفت قاشق طلا را بردارد و پا به فرار بگذارد كه دیو صدای تاق و توق شنید و او را دید و تند دست دراز كرد نخودی را گرفت. انداخت تو كیسه و در كیسه را محكم بست و بلند شد رفت از جنگل تركه انار بیاورد و با آن نخودی را بزند.
نخودی تر و فرز در كیسه را واكرد. آمد بیرون. بزغاله دیوه را گرفت كرد تو كیسه. درش را بست و رفت یك گوشه قایم شد.
دیو با یك بغل تركه برگشت و تركه ها را یكی یكی كشید به جان بزغاله. بزغاله از زور درد به خودش می پیچید و بع . . . بع می كرد. دیو محكمتر می زد و می گفت «برای من ادای بزغاله درنیار. دیگر گول تو را نمی خورم.»
همین كه بزغاله از سر و صدا افتاد و دیگر جم نخورد، دیو كیسه را باز كرد و دید ای داد بی داد زده بزغاله نازنین خودش را كشته. خیلی عصبانی شد. دور و ورش بو كشید. همه سوراخ سمبه ها را گشت و نخودی را پیدا كرد و داد كشید «الآن زنده زنده و پوست نكنده قورتت می دهم تا دیگر به من كلك نزنی.»
نخودی گفت «اگر من را زنده بخوری، می زنم شكمت را پاره می كنم و می آیم بیرون.»
دیو ترسید نكند راست بگوید و بزند شكمش را سفره كند و از او پرسید «پس تو را چطوری بخورم؟»
نخودی گفت «نان بپز. من را كباب كن بگذار لای نان تازه و بخور تا بفهمی كباب و نان تازه چقدر خوشمزه است.»
با شنیدن این حرف، آب از لب و لوچه دیو راه افتاد و دلش برای نان تازه و كباب قیلی ویلی رفت. با عجله تنور را آتش كرد و تا خم شد خمیر نان را بزند به تنور، نخودی از بغل دیو پرید پایین. دیو را هل داد تو تنور و در تنور را گذاشت. قاشق طلا را ورداشت و به خانه شان رفت و با پدر و مادرش به خوشی زندگی كرد.
قصه ما به سر رسید؛
كلاغه به خونه ش نرسید.

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان

داستان کودکانه/مرغ توفان

به كوشش: تورج ا. قوچانی

روزی بود و روزگاری بود. مردی بود به اسم یوسف كه از اول جوانی شیفته و شیدای پول بود و چندان طول نكشید كه پول و پله ای به هم زد. روز به روز كسب و كارش بیشتر رونق گرفت و ثروتمندترین مرد شهر شد. اما، به جای اینكه ثروت براش آسایش بیاورد، برایش غم و غصه به بار آورد؛ چون نمی دانست با آن همه مال و منالی كه گرد آورده بود چه كار كند و چطور روزگار بگذارند.
یوسف تصمیم گرفت بار سفر ببندد. به سفر برود و راه و رسم خوش گذراندن را از مردم دنیا یاد بگیرد. این طور شد كه با خود خورجینی پر از طلا و جواهرات پربها برداشت. بر اسب بادپایی نشست و رو به بیابان راه افتاد.
خرد و خمیر از رنج سفر به قهوه خانه ای رسید و خوشحال از اینكه جایی برای استراحت پیدا كرده از اسب پیاده شد. اسبش را به درختی بست و به قهوه خانه رفت.
هنوز یك فنجان چای نخورده بود و خستگی راه در نكرده بود كه همهمه ای به راه افتاد و غوغایی برپا شد. همه سراسیمه از قهوه خانه بیرون دویدند و یوسف هم به دنبال آن ها بیرون دوید و دید تمام جك و جانورها سراسیمه دارند از سمت بیابان به طرف آبادی می دوند و گردباد بلندی از دنبالشان پیش می آید و هر چه را كه در سر راهش قرار دارد نابود می كند.
در این حیص بیص یوسف شنید مردم با ترس و لرز می گویند «مرغ توفان! مرغ توفان!»
یوسف از پیرمردی كه بغل دستش بود پرسید «چه شده؟»
پیر مرد جواب داد «مرغ توفان است! خدا به دادمان برسد كه به هیچ كس رحم نمی كند.»
مرغ توفان دم به دم آمد جلوتر تا به قهوه خانه رسید.
یوسف كه تازه می خواست راه و رسم خوشگذرانی یاد بگیرد و نمی خواست جانش را از دست بدهد، جلو مرغ توفان به خاك افتاد، دست هایش را به طرف او بلند كرد و گفت «رحم كن! هر چه بخواهی می دهم. حاضرم تمام ثروتم را بریزم به پای تو؛ به شرطی كه جانم را نگیری.»
مرغ توفان گفت «معلوم است كه جانت را خیلی دوست داری. من به یك شرط حاضرم به التماست گوش كنم.»
یوسف گفت «هر شرطی بگذاری از دل و جان اطاعت می كنم.»
مرغ توفان گفت «اگر می خواهی به تو رحم كنم و جانت را نگیرم باید قبول كنی هیچ وقت پسرت را داماد نكنی تا نسل تو از روی زمین بر چیده شود و اگر این شرط را بشكنی روز دامادی او مثل اجل معلق سر می رسم و به جای جان تو، جان پسرت را می گیرم.»
یوسف كه حابی به هچل افتاده بود و در آن موقع در بند چیزی جز جان خودش نبود، شرط را پذیرفت. مرغ توفان یوسف را رها كرد و با سر و صدا به هوا بلند شد. گردبادی راه انداخت و رفت.
مدت ها بود كه یوسف از سفر برگشته بود و خوش و خرم روزگار می گذراند و برای این و آن از همه چیزهای عجیب و غریبی كه در سفر دیده بود تعریف می كرد، الا از مرغ توفان و هیچ معلوم نبود شرطی را كه با مرغ توفان بسته بود به یاد داشت یا آن را به كلی فراموش كرده بود.
سال ها گذشت.
محسن، پسر یوسف، قد كشید؛ جوان برومند شد و گل جهان دختر یكی از خان های ثروتمند را برای او خواستگاری كردند و عروسی آن ها بر پا شد. سی شب و سی روز جشن گرفتند. تا شب سی و یكم، درست در همان دمی كه ملا می خواست خطبه عقد را بخواند، ساز از صدا فتاد و مهمان ها از آواز خواندن و رقصیدن دست كشیدند و همه جا ساكت شد. فقط نغمه بلبل خوش آوازی شنیده می شد كه یك دفعه صدای ترسناكی به گوش رسید.
یوسف از دور صدای مرغ توفان را شنید و به خود لرزید و طولی نكشید كه مرغ توفان از آسمان آمد پایین و وسط حیاط نشست به زمین.
مهمان ها كه از ترس خشكشان زده بود و بی حركت ایستاده بودند مرغ توفان را به شكل جانوری می دیدند كه نصف بدنش مانند الاغ است و نصف دیگرش مثل پرنده ای غول پیكر كه نوك درازی دارد و دست هاش به صورت بال های بسیار بزرگی درآمده.
مرغ توفان با صدای بلند فریاد زد «یوسف! قرار و مدارت را فراموش كردی. من آمده ام جان پسرت را بگیرم.»
مهمان ها خیلی دلشان به حال محسن سوخت. گریه و زاری راه انداختندو التماس كردند كه جان محسن را نگیرد.
مرغ توفان گفت «حالا كه این طور است من حاضرم به جای جان محسن، جان یكی از نزدیكان او را بگیرم!»
اولین كسی كه داوطلب شد یوسف بود كه رفت جلو و گفت «بیا جان من را بگیر. پسر من نباید بمیرد!»
مرغ توفان با بال های ترسناكش او را گرفت. محكم فشار داد و دو بار به قلب او نوك زد.
یوسف طاقت نیاورد و شروع كرد به آه و ناله كه او را رها كند.
دومین كسی كه حاضر شد به جای محسن بمیرد مادر بزرگ محسن بود كه رفت جلو و به مرغ توفان گفت «من طاقت ندارم زنده بمانم و مرگ نوه عزیزم را ببینم.»
اما همین كه مرغ توفان او را بین بال های ترسناكش گرفت و به قلبش نوك زد، او هم طاقت نیاورد و افتاد به التماس.
خلاصه، همه نزدیكان و آشنایان یكی یكی آمدند جلو كه به جای محسن بمیرند؛ ولی هیچ كس طاقت نیاورد. حتی گل جهان كه محسن را خیلی دوست داشت نتوانست طاقت بیاورد.
مرغ توفان هم نه به زیبایی عروس رحم كرد و نه به جوانی داماد.
داماد با رنگ پریده و تن لرزان ایستاده بود و با اینكه دلش نمی خواست بمیرد؛ با غرور سرش را بالا گرفت و رفت پیش مرغ توفان.
مرغ توفان جیغ ترسناكی كشید. چشم های خونخوارش برق زد و بال هایش را بلند كرد كه ناگهان دختری كه گیسوان بلندش به زمین می رسید و چشم های قشنگش از زور گریه ورم كرده بود دوان دوان از راه رسید و فریاد كشید «صبر كن!» و خودش را انداخت طرف مرغ توفان.
دختر لباس كهنه ای كرده بود تنش؛ ولی در همان لباس كهنه و رنگ و رو رفته به قدری زیبا بود كه همه بی اختیار از ته دل آه كشیدند.
مرغ توفان پرسید «تو كی هستی؟»
دختر گفت «من ظریفه دختر نوكر یوسف هستم. من و محسن با هم بزرگ شده ایم و وقتی بچه بودیم همدیگر را خیلی دوست داشتیم؛ تا اینكه ما را از هم جدا كردند و حالا اگر تو او را بكشی من هم می میرم. پس بیا جان من را بگیر.»
مرغ توفان او را بین بال های بزرگش گرفت و به قلب او نوك زد. ظریفه از درد به خود پیچید؛ ولی گریه و زاری راه نینداخت و التماس نكرد.
مرغ توفان او را محكمتر فشرد و باز به قلب او نوك زد. ظریفه ناله ای كرد، ولی این دفعه هم التماس نكرد. پرنده غول پیكر با تمام زورش دختر را فشار داد و برای بار سوم به قلبش نوك زد. دختر جوان از زور درد فریاد كشید؛ اما باز هم به التماس نیفتاد.
در این موقع نفس در سینه مرغ توفان گرفت. بال های نیرومندش آویزان شد و با صدای گرفته گفت «در تمام دنیا هیچ كس نتوانسته بعد از ضربه سوم من زنده بماند. ای دختر! در قلب تو نیرویی وجود دارد كه من را شكست داد و آن نیرو نیروی محبت است كه حتی مرگ در برابر آن چیزی به حساب نمی آید.»
مرغ توفان این چیزها را گفت و غیبش زد و از آن به بعد هیچ وقت در آن نواحی دیده نشد.
بعد از این ماجرا، محسن فهمید كه خوشبختی او در ثروت و ناز و غمزه گل جهان نیست، بلكه سعادت او در فداكاری و محبت ظریفه است. با او عروسی كرد و تا آخر عمر با مهربانی و شادكامی زندگی كردند.
سال ها به خوشی می آمدند و می رفتند و هر سال در همان باغ و در همان روز و ساعتی كه محسن و ظریفه عقد كرده بودند، بلبل خوش آواز می آمد می نشست و برای محبتی كه مرگ را هم شكست داده بود، آواز می خواند.

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان

داستان کودکانه/مهرناز

به كوشش: تورج ا. قوچانی

یكی بود؛ یكی نبود؛ توی این بود و نبود دختر كوچولویی بود به اسم مهرناز كه مادرش مرده بود و چون نمی توانست خوب به كار و بار خانه برسد، پدرش زن دیگری گرفته بود.
یك سال گذشت. زن بابای مهرناز دختری به دنیا آورد و اسمش را گذاشت فرحناز.
فرحناز كمی كه بزرگ شد، معلوم شد به خوشگلی مهرناز نیست. زن بابا حسودیش شد و بنای ناسازگاری با او را گذاشت و هر روز برای اذیت و آزارش بهانه تازه ای پیدا می كرد.
یك روز تو چله زمستان به مهرناز گفت «پاشو برو یك دسته گل سرخ از صحرا بچین بیار، می خواهم گل قند درست كنم.»
مهرناز گفت «تو این هوا كه سنگ از سرما می تركد گل سرخ پیدا نمی شود.»
زن بابا به مهرناز تشر زد كه «فضولی نكن! تا از خانه بیرونت نكرده ام زود برو به صحرا یك دسته گل سرخ بچین بیار.»
مهرناز راه افتاد و در باد و بوران از خانه رفت بیرون. به صحرا كه رسید دید پای تپه ای چهارتا پیرمرد آتش روشن كرده اند و نشسته اند دورش.
یكی از پیرمردها كه سراندرپا لباس سفید تنش بود او را دید و صدا زد «دخترجان! تو این برف و بوران از خانه آمدی بیرون چه كنی؟»
مهرناز گفت «زن بابام گل سرخ خواسته. گفته اگر بدون گل سرخ به خانه برگردم، راهم نمی دهد.»
پیرمرد رو كرد به پیرمرد سبزپوشی كه بغل دستش بود و گفت «داداش بهار! به این دختر كمك كن و نگذار ناامید برگردد خانه.»
بهار گفت «به چشم!» و پاشد دور خودش چرخی زد. باد و بوران بند آمد. ابرها كنار رفتند. خورشید تابید. برف ها آب شد. بوته ها جوانه زدند. جوانه ها غنچه درآوردند و غنچه ها گل شدند.
مهرناز یك دسته گل سرخ چید و برگشت خانه.
زن بابا از دیدن گل ها تعجب كرد و به جای اینكه خوشحال شود، مهرناز را گرفت به باد كتك كه چرا بیشتر از این گل نچیدی و باز اذیت و آزار او را از سر گرفت.
زمستان تازه رفته بود و بهار از راه رسیده بود كه زن بابای مهرناز سبدی داد دستش و گفت «پاشو برو یك سبد سیب سرخ تر و تازه بچین بیار كه هوس سیب سرخ كرده ام.»
مهرناز گفت «درخت ها تازه شكوفه كرده اند. از كجا سیب سرخ بیارم؟»
زن بابا گفت «فضولی موقوف! هر چه گفتم زود انجام بده و لال مونی بگیر والا از خانه می اندازمت بیرون و در را پشت سرت می بندم.»
مهرناز توی باران راه افتاد؛ رفت به صحرا و دید همان چهار تا پیرمرد آتش روشن كرده اند و نشسته اند دور آتش.
بهار او را دید و صدا زد «آی دخترجان! برای چی تو باران آمده ای به صحرا؟»
مهرناز جواب داد «چه كار كنم؟ زن بابام سیب سرخ خواسته و گفته اگر بدون سیب سرخ به خانه برگردم راهم نمی دهد.»
بهار رو كرد به پیرمردی كه سراپا لباس سرخ تنش بود و گفت «داداش تابستان! حالا نوبت رسیده به تو كه به این دختر كمك كنی و نگذاری ناامید برگردد خانه.»
تابستان گفت «به چشم!» و پا شد دور خودش چرخی زد. باران بند آمد. ابرها از جلو خورشید كنار رفتند. هوا گرم شد. شكوفه ها ریختند زمین و درخت های سیب پر شد از سیب های سرخ.
مهرناز سبدش را پر كرد از سیب سرخ و برگشت خانه.
زن بابا از دیدن یك سبد سیب سرخ تازه نزدیك بود از تعجب شاخ دربیاورد. اما، به جای اینكه خوشحال شود، كتك مفصلی به مهرناز زد و گفت «چرا بیشتر نیاوردی؟»
مهرناز گفت «سبد بیشتر از این جا نمی گرفت.»
زن بابا گفت «این فضولی ها به تو نیامده.»
و باز به اذیت و آزار مهرناز ادامه داد تا بهار گذشت و تابستان آمد و یك دفعه به كله اش زد كه برف و شیره بخورد. به مهرناز گفت «پاشو برو برف بیار.»
مهرناز گفت «چله تابستان برف پیدا نمی شود.»
زن بابا گفت «باز هم فضولی كردی و رو حرف بزرگتر از خودت حرف زدی. پاشو مثل باد برو برف پیدا كن بیار و تا نیاری برنگرد خانه.»
مهرناز باز هم رفت به صحرا و زیر آفتاب داغ تابستان آن قدر راه رفت كه از زور گرما عرق كرد و بی طاقت شد. در این موقع باز چشمش به همان چهار نفر افتاد كه نشسته بودند زیر سایه درختی و خودشان را باد می زدند.
مهرناز خوشحال شد. رفت جلو و سلام كرد.
تابستان كه سراندرپا لباس سرخ تنش بود، گفت «برای چه تو این گرما آمدی به صحرا؟»
مهرناز گفت «زن بابام باز هم به زور از خانه بیرونم كرده، گفته برو برف بیار و بدون برف برنگرد.»
تابستان رو كرد به زمستان و گفت «داداش زمستان! باز هم به این دختر كمك كن و نگذار دست خالی برگردد.»
زمستان پاشد چرخی زد. خورشید كم زور شد. باد سر و صدا كنان از راه رسید. با خودش ابر آورد و آسمان را ابری كرد. هوا سرد شد و برف شروع كرد به باریدن.
مهرناز برف برداشت و راه افتاد سمت خانه.
در راه پسر پادشاه او را دید و یك دل نه صد دل عاشق او شد و مادرش را فرستاد خواستگاری و با شادی و سرور مهرناز را بردند به خانه پادشاه.
وقتی مهرناز رفت به خانه پادشاه، شرح حالش را برای پسر پادشاه تعریف كرد و پسر پادشاه هم فرستاد زن بابای بدجنس را آوردند و مجازات كردند.

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان

داستان کودکانه/كچل و شيطان

به كوشش: تورج ا. قوچانی

یكی بود؛ یكی نبود. كچلی بود كه برای مردم گاو می چراند و همه از كارش خیلی راضی بودند.
یك روز كه گاودارها دور هم جمع شده بودند و از این در و آن در حرف می زدند، صحبت به كاردانی و لیاقت كچل كشید. یكی گفت «بیایید برای كچل فكری بكنیم و برایش زنی دست و پا كنیم.»
همه این حرف را تصدیق كردند؛ و بعد از گفت و گوی مفصل دختر یكی از گاودارها را برای كچل نامزد كردند.
این خبر هم مثل هر خبر دیگر خیلی زود پخش شد و مردم شروع كردند به طعن و لعن مردی كه دخترش را نامزد كچل كرده بود. هر كس به بهانه ای به خانه او می رفت و صحبت را می كشاند به نامزدی كچل.
یكی می گفت «حیف نیست گاودار اسم و رسم داری مثل شما دختر مثل ماه و دست و پنجه دارش را بدهد به یك كچل گاوچران.»
خلاصه! مردم آن قدر به خانه اش رفت و آمد كردند و زخم زبان زدند كه پدر دختر به تنگ آمد و نامزدی را با كچل به هم زد.
كچل از این ماجرا غص دار شد و آخر سر كه دید چاره ای ندارد، با خود گفت «اگر این دختر قسمت من باشد، نصیبم می شود و اگر قسمتم نباشد، غصه خوردن دردی دوا نمی كند؛ باید صبر كنم و ببینم چه پیش می آید.»
مدتی گذشت، روزی از روزها كچل توی صحرا گاو می چراند كه هوا ابری شد و باران شروع كرد به باریدن. كچل رخت هایش را جلدی از تنش درآورد؛ آن ها را ته دیگچه ای تپاند كه همیشه با خودش به صحرا می برد. بعد، دیگچه را دمر گذاشت رو زمین و لخت و عور نشست رو دیگچه؛ و باران كه بند آمد لباس هایش را از توی دیگچه درآورد و پوشید.
از قضا شیطان داشت از آن حدود می گذشت و تا چشمش به كچل افتاد، از تعجب انگشت به دهان ماند، با خود گفت «جل الخالق! این دیگر چه جور موجودی است كه توی این بر و بیابان و زیر آن همه باران رخت هایش خشك خشك مانده و نم برنداشته.»
بعد، یواش یواش رفت جلو و به كچل گفت «خسته نباشی گاوبان!»
كچل گفت «قربان شما! عزت زیاد.»
شیطان گفت «من كه شیطانم همه جانم خیس خالی شده، آن وقت تو در این بیابان كه هیچ سرپناهی هم پیدا نمی شود كجا بودی كه رخت هایت نم برنداشته؟»
كچل گفت «افسونی بلدم كه این جور وقت ها نمی گذارد خیس شوم.»
شیطان گفت «به من هم یاد بده.»
كچل گفت «همین طور مفت كالذی كه نمی شود افسونم را به تو یاد بدهم.»
شیطان التماس كنان به پای كچل افتاد كه «افسونت را به من یاد بده. در عوضش من هم افسونی یادت می دهم كه خیلی به دردت بخورد.»
كچل گفت «به شرطی كه تو اول افسونت را بگویی تا دلم قرص شود كلك ملكی در كار نیست.»
شیطان گفت «قبول است! وقتی گاوها چموش شدند و به های و هویت گوش ندادند، چهار بار به چپ، سه بار به راست، دو بار به زمین و یك بار به آسمان فوت كن و تند بگو گره بند و دیگر كاریت نباشد؛ چون با همین یك كلمه هر موجودی سرجایش میخكوب می شود و نمی تواند جم بخورد. هر وقت هم كه خواستی دوباره راه بیفتند، همان طور فوت كن و بگو گره كش . خلاصه با این افسون كارت مثل آب خوردن راحت می شود و مجبور نیستی صبح تا شب از پی گاوها سگدو بزنی.»
كچل گفت «من هم الان افسونم را یادت می دهم.»
و رفت دیگچه را آورد نشان شیطان داد و گفت «این هم از افسون من! وقتی باران می گیرد، رخت هایم را می كنم و می گذارم توی این. بعد، دیگچه را وارونه می كنم و می نشینم رویش. باران كه بند آمد رخت هایم را درمی آورم و می پوشم.»
شیطان آه سردی از سینه بیرون داد. با خودش گفت «ای خاك بر سر من كه با همه شیطنتم از یك كچل گاوبان رودست خوردم و به جای چنین كار ساده ای چه افسونی یادش دادم.»
و خجالت زده سرش را انداخت زیر، راهش را گرفت و رفت و حتی برنگشت به پشت سرش نگاهی بیندازد.
از آن روز به بعد، كچل به كمك افسونی كه از شیطان یاد گرفته بود خیلی بی دردسر گاوبانی می كرد و مراقب بود كسی از رازش سر درنیاورد.
یك روز عصر كچل داشت گاوها را از صحرا بر می گرداند كه یك دفعه صدای دهل و سرنا رفت به هوا. از مردی پرسید «چه خبر شده؟»
مرد كركر خندید و گفت «مگر نمی دانی؟ امشب می خواهند نامزدت را ببرند خانه شوهر.»
كچل گفت «تا قسمت چه باشد!»
بعد گاوهای مردم را برد یكی یكی در خانه صاحبشان تحویل داد و رفت سر و وضعش را طوری عوض كرد كه هیچ كس نتواند او را بشناسد و تند خودش را به مجلس عروسی رساند و در لابه لای مهمان ها نشست.
آخر شب كه عروس و داماد را به حجله بردند، كچل دزدكی خودش را به حجله رساند و پشت پرده قایم شد. همین كه داماد شروع كرد به حرف های عاشقانه زدن و دست انداخت گردن عروس، كچل به چپ و راست و زمین و آسمان فوت كرد و آهسته گفت گره بند؛ و آن دو تا را مثل آهن و آهنربا به هم چسباند؛ طوری كه دیگر نتوانستند از جایشان جم بخورند.
صبح پا تختی كه در و همسایه ها رفتند سراغ عروس و داماد، فهمیدند كه عروس و داماد هنوز از حجله نیامده اند بیرون و همه نگران حال آن ها هستند و دارند با هم مشورت می كنند كه برای حل این مشكل چه بكنند و چه نكنند.
آخر سر ساقدوش گفت «اینكه این همه جر و بحث لازم ندارد، من الان می روم توی حجله ببینم چه خبر است.» و بلند شد رفت به حجله و تا چشمش به عروس و داماد افتاد نزدیك بود از تعجب شاخ دربیاورد؛ چون دید عروس و داماد دست در گردن هم خشكشان زده و مثل دو تا مجسمه سرپا ایستاده اند و تكان نمی خورند.
ساقدوش چند دفعه اهم و اوهوم كرد؛ و وقتی جوابی نشنید، بنای آه و ناله و داد و فریاد را گذاشت. فامیل های عروس و داماد كه پشت در حجله منتظر بودند، یك دفعه ریختند توی حجله و تا فهمیدند عروس و داماد به هم چسبیده اند، دست در بازوی عروس و داماد انداختند و شروع كردند به زور زدن.
كچل كه از پشت پرده اوضاع را زیر نظر داشت، این ور و آن ور فوت كرد و آهسته گفت گره بند؛ و همه را به هم چسباند.
بگذریم! كچل هر كه را كه به كمك آمد، با همان افسون به هم چسباند؛ طوری كه دیگر كسی جرئت نكرد قدم جلو بگذارد. و خیلی ها هم از ترس فرار كردند كه مبادا بلایی به سرشان بیاید.
طولی نكشید كه خبر چسبیدن عروس و داماد و فك و فامیلش دهان به دهان چرخید و به گوش همه مردم آن شهر رسید.
تمام حكیمان و بزرگان شهر جمع شدند و هر چه فكر كردند راهی برای جدا كردن آن ها پیدا نكردند. آخر سر مردی گفت «در یكی از شهرهای نزدیك پیرزنی را می شناسد كه هر كاری از دستش برمی آید و تا حالا هزار درد بی درمان را درمان كرده است؛ و گره این كار هم به دست كسی غیر از او باز نمی شود.»
هنوز حرف مرد تمام نشده بود كه الاغی را جل كردند و افسارش را دادند به دست او و گفتند «خدا پدرت را بیامرزد؛ تند برو و پیرزن را وردار بیار اینجا، بلكه برای این مشكل چاره ای پیدا كند.»
عصر همان روز خبر آوردند كه پیرزن دارد می آید و مردم جلو خانه داماد جمع شدند كه ببینند آخر عاقبت این ماجرا به كجا می كشد. كچل وقتی از این قضیه مطلع شد، بی سر و صدا از پشت پرده درآمد و رفت جلو در و گوشه ای ایستاد به تماشا.
مردی كه به دنبال پیرزن رفته بود، با خوشحالی از لا به لای جمعیت برای الاغی كه پیرزن سوارش بود راه باز كرد، آمد جلو و دم در نگه داشت.
پیرزن به مرد گفت «ننه جان! خدا عمرت بده كمكم كن بیام پایین.»
مرد تا دست پیرزن را گرفت كه از الاغ پیاده اش كند، كچل به چپ و راست و پایین و بالا فوت كرد و آهسته گفت گره بند، كه مرد، الاغ و پیرزن درجا خشكشان زد. مردم از ترسشان عقب عقب رفتند و از دور مشغول شدند به تماشای پیرزن كه بین زمین و هوا خشكش زده و فرصت نكرده بود یك لنگش را از روی الاغ پایین بیاورد.
خلاصه! چند شب و چند روز همه فكر و ذكر مردم آن شهر این بود كه برای بلایی كه به سرشان آ،ده بود راه حلی پیدا كنند؛ تا اینكه مردی گفت «غلط نكنم این دردسر را كچل گاوچران راه انداخته. بروید و او را هر كجا كه هست پیدا كنید و بیاورید اینجا.»
مردم رفتند و گشتند و كچل را پیدا كردند و آوردند.
مرد به كچل گفت «ای كچل! این همه بلا را تو به سر ما آورده ای؛ بیا این ها را از هم جدا كن و به صورت اول برگردان؛ ما هم در عوض دست نامزدت را می گذاریم توی دست تو.»
كچل گفت «اگر همه تان قسم می خورید كه بعداً زیر حرفتان نزنید، من حرفی ندارم.»
آن وقت همه قسم خوردند و كچل را بردند دم حجله و خودشان از او فاصله گرفتند. كچل به چهار طرفش فوت كرد و زیر لب گفت گره كش و همه را از هم جدا كرد.
پدر دختر وقتی دید همه چیز به حال عادی برگشت، دست دخترش را گرفت در دست كچل گذاشت و گفت «ان شاءالله به پای هم پیر شوید. این دختر از اولش قسمت تو بود و ما نمی دانستیم!»
قصه ما به سر رسید
كلاغه به خونه ش نرسید
رفتیم بالا ماست بود
قصه ما راست بود
اومدیم پایین دوغ بود
قصه ما دروغ بود .

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان

داستان کودکانه/هفت برادران

به كوشش: تورج ا. قوچانی

یكی بود؛ یكی نبود. غیر از خدا هیچ كس نبود. زنی بود كه هفت تا پسر داشت و خیلی غصه می خورد چرا دختر ندارد.
مدتی گذشت و برای بار هشتم حامله شد. وقتی می خواست بچه اش را به دنیا بیاورد، پسرانش گفتند «ما می رویم شكار. اگر دختر زاییدی، الك را جلو در آویزان كن تا ما برگردیم خانه و اگر باز هم پسر به دنیا آوردی تفنگ را آویزان كن كه ما برنگردیم؛ چون دیگر بدون خواهر طاقت نداریم پا به این خانه بگذاریم.»
پسرها این را گفتند و از خانه رفتند بیرون.
طولی نكشید كه زن دختر زایید و خیلی خوشحال شد. به زن برادرش گفت «بی زحمت الك را آویزان كن جلو در؛ الان است كه پسرانم برگردند.»
ولی زن برادرش كه بچه نداشت، حسودی كرد و به جای الك تفنگ را آویخت.
پسرها وقتی برگشتند و چشمشان افتاد به تفنگ، از همان جا راهشان را كج كردند؛ پشت به خانه و رو به بیابان رفتند و دیگر پیداشان نشد.
سال ها گذشت و دختر بزرگ شد.
یك روز كه داشت با رفقاش بازی می كرد، دید وقتی آن ها می خواهند حرفشان را به او بقبولانند، می گویند «به جان برادرم قسم راست می گویم.»
دخترك فكر كرد من كه برادر ندارم باید چه بگویم كه حرفم را باور كنند؟ بعد، گفت «به جان گوساله مان قسم راست می گویم.»
رفقاش گفتند «چرا به جان هفت برادرت قسم نمی خوری؟»
دختر گفت طمن برادر ندارم.»
گفتند «ای دروغگو! تو هفت تا برادر داری؛ آن وقت به جان گوساله تان قسم می خوری و می خواهی حرفت را باور كنیم.»
دختر افتاد به گریه؛ رفت خانه و به مادرش گفت «بچه ها سر به سرم می گذارند و می گویند تو هفت تا برادر داری!»
مادرش گفت «راست می گویند دخترم.»
دختر گفت «چرا تا حالا به من نگفته بودی؟»
مادرش گفت «می خواستم غصه نخوری؛ چون برادرهات همان روزی كه تو آمدی به دنیا از خانه رفتند و دیگر برنگشتند.»
دخترك گفت «خودم می روم آن ها را پیدا می كنم.» و راه افتاد رفت و رفت تا به خانه ای رسید.
دختر هر چه در زد، خبری نشد. آخر سر خودش در را وا كرد رفت تو. دید هیچ كس در خانه نیست؛ اما پیدا بود كسانی در آنجا زندگی می كنند كه در آن موقع رفته اند بیرون.
دختر خانه را جارو زد؛ غذا پخت و رفت گوشه ای پنهان شد ببیند چه پیش می آید. طولی نكشید كه هفت مرد آمدند خانه. وقتی دیدند غذا آماده است، همه جا جارو شده خیلی تعجب كردند.
گفتند «این چه معنی دارد؟»
اما هر چه فكر كردند عقلشان به جایی نرسید.
چند روز به همین ترتیب گذشت و دختر خودش را نشان نداد. یك روز پسرها قرار گذاشتند یكی از آن ها بماند در خانه و گوشه ای پنهان شود، بلكه بفهمد چه سری در كار است تكه وقتی آن ها در خانه نیستند خانه جارو می شود و غذا آماده.
آن روز، شش تا از پسرها رفتند بیرون و هفتمی ماند خانه و گوشه ای پنهان شد. دخترك به خیال اینكه كسی خانه نیست، از جایی كه قایم شده بود درآمد و بنا كرد به رفت و روب. بعد، غذا پخت و رفت آب آورد تا خمیر درست كند و نان بپزد، كه پسر پرید بیرون؛ دست دختر را گرفت و گفت «بگو ببینم كی هستی و اینجا چه كار می كنی؟»
دختر گفت «دارم دنبال هفت تا برادرم می گردم.»
پسر پرسید «از كی برادرهات را گم كرده ای؟»
دختر جواب داد «از روزی كه من آمدم دنیا، آن ها به خانه برنگشتند.»
پسر خیلی خوشحال شد و گفت «غلط نكنم تو خواهر ما هستی. همین جا بمان تا برم برادرهام را خبر كنم.»
بعد، رفت دنبال برادرهاش و همه با هم برگشتند خانه. از دختر پرسیدند «چطور شد برادرهات خانه و زندگیشان را ترك كردند.»
دختر گفت «قبل از دنیا آمدن من، برادرهام كه خیلی دوست داشتند خواهر داشته باشند رفتند شكار و به مادرم گفتند اگر دختر زاییدی الك را جلو در آویزان كن و اگر پسر به دنیا آوردی تفنگ را بیاویز كه ما بفهمیم چه شده و به خانه برنگردیم. من كه آمدم دنیا مادرم خیلی خوشحال شد كه دختر زاییده و به زن برادرش گفت برو الك را بیاویز بالای در. او هم از حسودیش رفت و به جای الك تفنگ را آویزان كرد.»
برادرها از خوشحالی خواهرشان را غرق بوسه كردند و به او گفتند «مدتی پیش ما بمان تا ببینیم بعدش خدا چه می خواهد.»
در این میان زن دایی شان آن قدر از خود راضی شده بود كه دیگر خدا را بنده نبود. یك شب از ماه پرسید «ای ماه! بگو ببینم تو زیباتری یا من؟»
ماه جواب داد «نه تو نه من؛ خواهر هفت برادران از همه زیباتر است.»
زن دایی با خودش گفت «من را ببین كه دلم خوش است هفت برادران گورشان را گم كرده اند و دختر هم رفته وردست آن ها، باید برم هر طور شده او را پیدا كنم و بلایی سرش بیارم كه ماه دیگر اسمش را نبرد و خوشگلی او را به رخم نكشد.»
بعد، راه افتاد از این دیار به آن دیار و از این دخ به آن ده گشت و خانه آن ها را پیدا كرد. دختر از دیدن زن دایی اش خوشحال شد و او را برد تو خانه.
زن دایی دختر گفت «خیلی تشنه ام، كمی آب بیار بخورم.»
دختر رفت آب آورد. زن آب نوشید و گفت «حالا خودت بخور.»
دختر گفت «تشنه نیستم.»
زن دایی اش گفت «دستم را رد نكن.»
دختر كاسه آب را گرفت و خورد. زن دایی اش دزدكی انگشتری خودش را انداخت تو كاسه آب و دختر افتاد و مرد.
زن با خودش گفت «حالا دلم سبك شد.» و پا شد تند رفت پی كارش.
وقتی برادرها برگشتند خانه، دیدند خواهرشان افتاده زمین و مرده و بنا كردند به گریه زاری. آخر سر هم دلشان نیامد او را به خاك بسپارند. صندوقی درست كردند. خواهرشان را گذاشتند تو آن. یك طرف صندوق را با طلا و طرف دیگرش را با نقره پوشاندند و آن را بستند رو شتر و شتر را ول كردند به صحرا.
از قضای روزگار، پسر پادشاه در آن روز رفت به شكار و دید شتری در صحرا سرگردان است و صندوقی بسته شده پشتش كه یك طرفش طلاست و طرف دیگرش نقره. پسر پادشاه شتر را برد به كاخ خودش و صندوق را آورد پایین و درش را واكرد. دید جنازه دختر زیبایی تو صندوق است.
پسر پادشاه به كنیزهاش دستور داد دختر را بشورند، كفن كنند و به خاك بسپارند.
در این موقع پسركی كه نزدیك جنازه دختر ایستاده بود، گفت «بروید كنار!»
و دست برد از دهان دختر انگشتری را درآورد و دختر تكانی خورد، چشم هاش را واكرد و بلند شد نشست.
كنیزها رفتند به پسر پادشاه خبر دادند «دختر زنده شد؛ حالا چه دستور می دهی؟»
پسر پادشاه آمد دید دختری به قشنگی ماه شب چهارده نشسته تو صندوق طلا و نقره. پسر پاشاه از حال و روز دختر جویا شد و او هم سرگذشتش را از اول تا آخر نقل كرد.
پسر پادشاه گفت «حاضری زن من بشوی؟»
دختر رضا داد و پسر پادشاه فرستاد مادر و هفت برادر او را آوردند. بعد، هفت روز و هفت شب جشن گرفتند و با دختر عروسی كرد.

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان

داستان کودکانه/گل خندان

به كوشش: تورج ا. قوچانی

یكی بود؛ یكی نبود. تاجر معتبر و صاحب نامی بود كه مردم خیلی قبولش داشتند و هر كس پول یا جواهری داشت كه می ترسید پیش خودش نگه دارد، آن را می برد و پیش تاجر امانت می گذاشت.
یك روز برای تاجر خبر آوردند «چه نشسته ای كه دكان و انبارت سوخت و دار و ندارت دود شد و رفت هوا.»
با این خبر انگار دنیا خراب شد رو سر تاجر؛ اما جلو مردم خم به ابرو نیاورد.
شب كه شد به حساب و كتابش رسیدگی كرد. دید آنچه براش مانده فقط جواب طلبكارها را می دهد و برای خودش چیزی نمی ماند.
تاجر، جارچی فرستاد تو كوچه و بازار جار زد كه هر كس از او طلب دارد بیاید و طلبش را تمام و كمال بگیرد. دو سه نفر از دوستان و آشنایان تاجر به او گفتند «این چه كاری است كه می كنی؟ همه دیدند كه دار و ندارت سوخت و هر چه داشتی تلف شد و كسی انتظار ندارد كه مالش را پس بدهی.»
تاجر گفت «من مال مردم خور نیستم. هر طور شده باید طلب مردم را پس بدهم؛ چون حق الناس بدتر از حق الله است.»
طلبكارها صدای جارچی را كه شنیدند، رفتند خانه تاجر و گفتند «ای مرد! مگر مال و اموال تو نسوخته و از بین نرفته كه جارچی فرستاده ای این ور آن ور و از مردم می خواهی بیایند طلبشان را بگیرند؟»
تاجر گفت «چرا! اما آن قدر برایم مانده كه بدهی هام را بدم و زیر دین كسی نمانم.»
طلبكارها وقتی این طور دیدند، یكی یكی و دسته دسته آمدند سروقت تاجر و تاجر حساب و كتاب همه را روشن كرد و آخر سر خانه و اسباب زندگیش را فروخت و داد به طلبكارها؛ طوری كه یك پاپاسی برای خودش نماند.
كار تاجر كم كم از نداری به جایی رسید كه نتوانست پیش كس و ناكس سردربیارد و دست حلال همسرش را گرفت و دور از مردم رفت كنج خرابه ای منزل كرد؛ جایی كه نه آب بود و نه آبادانی و نه گلبانگ مسلمانی و صدایی به غیر از صدای سگ و زوزه شغال نمی آمد.
از آن به بعد، دوست و آشنا كه سهل است، قوم و خویش ها هم سراغی از تاجر نگرفتند. حتی خواهر زن تاجر كه در روزهای خوش صبح تا شب در خانه آن ها پلاس بود و برای خودش لفت و لیس می كرد، یادی از خواهرش نكرد و یك دفعه نگفت من هم خواهری دارم، شوهر خواهری دارم؛ خوب است برم ببینم كجا هستند و چه جوری روزگار می گذرانند.
بگذریم! تا زندگی این زن و شوهر بر وفق مرادشان بود و كیا بیایی داشتند خداوند بچه ای به آن ها نداده بود، اما تا افتادند به آن روز سیاه، زن باردار شد. چند صباحی كه گذشت زن دردش گرفت و به شوهرش گفت «این طور كه پیداست امشب بارم را می گذارم زمین. پاشو برو هر طور شده كمی روغن چراغ گیر بیار بریز تو چراغ موشی كه اقلاً ببینم چه كار می خوام بكنم.»
مرد گفت «ای خدا! حالا كه چندرغاز تو جیب ما پیدا نمی شود، چه وقت بچه دادن به ما بود؟ آن وقتت چرا به ما بچه ندادی كه برای خودمان برو بیایی داشتیم و دستمان به دهنمان می رسید.»
زن گفت «قربانش بروم؛ خدا لجباز است. پاشو برو بلكه گشایشی تو كارمان پیدا شد و توانستی روغن چراغ گیر بیاری.»
مرد پاشد رفت شهر، اما مثل نختاب سر كلاف گم كرده نمی دانست چه كار كند. آخر سر رفت تو مسجد؛ سرش را گذاشت روی سنگی و از بس كه فكر كرد خوابش برد.
از آن طرف، زن وقتی دید مردش برنگشته و درد دارد به او زور می آورد، با آه و ناله گفت «خدایا! حالا تك و تنها تو این خرابه چه كنم؟« كه یك دفعه دید چهار زن چراغ به دست كه صورتشان مثل برف سفید بود، آمدند تو خرابه و به او گفتند «ما همسایه شما هستیم.» بعد، او را نشاندند سر خشت. بچه را به دنیا آوردند؛ قنداقش كردند. خواباندند كنار مادرش و گفتند «ما دیگر می رویم؛ اما هر كدام یادگاری به این دختر می دهیم.»
زن اولی گفت «این دختر هر وقت بخندد، گل از دهنش بریزد.»
دومی گفت «هر وقت گریه كند، مروارید غلتان از چشمش ببارد.»
سومی گفت «هر شب كه بخوابد، یك كیسه اشرفی زیر سرش باشد.»
چهارمی گفت «هر وقت راه برود، زیر پای راستش یك خشت طلا و زیر پای چپش یك خشت نقره باشد.»
حالا بشنوید از مرد!
مرد همان طور كه خوابیده بود، در عالم خواب شنید كسی می گوید «پاشو برو كه مشكل زنت حل شده و یك دختر زاییده كه چنین است و چنان است.» مرد خوشحال شد و خودش را تند رساند به خرابه و دید زنش صحیح و سالم استت و یك بچه مثل قرص قمر پهلوش خوابیده. مرد پرسید «چطور زاییدی؟ كی بچه را به این خوبی قنداق كرده؟»
زن قصه اش را به تفصیل تعریف كرد و مرد كلی غصه خورد كه چرا بی خودی از خانه رفته بیرون و نتوانسته آن چهار زن چراغ به دست را ببیند.
آن شب با خوشحالی خوابیدند و صبح تا از خواب پا شدند، بچه را بلند كردند و دیدند زیر سرش یك كیسه اشرفی است و خدا را شكر كردند كه حرف آن چهار زن درست از آب درآمد.
در این موقع، بچه گریه اش گرفت و به جای اشك، بنا كرد به ریختن مروارید غلتان.
مرد مقداری اشرفی و مروارید ورداشت رفت بازار، هر چه لازم داشت خرید. چند روز بعد هم با پول اشرفی هایی كه جمع كرده بود، یك دست حیاط بیرونی و اندرونی خوب خریدند و زندگی را به خوبی و خوشی از سر گرفتند.
تمام قوم و خویش ها و آشنایان تاجر كه او را به دست فراموشی سپرده بودند، كم كم آمدند به دستبوسش و دور و برش جمع شدند. خواهرزن تاجر كه هر وقت صحبت از خواهرش به میان می آمد خودش را می زد به كوچه علی چپ و آشنایی نمی داد، تا دید ورق برگشت، رویش را سنگ پا كرد و رفت افتاد به دست و پای خواهرش كه «الهی قربانت بروم خواهرجان! این مدت كه از تو دور بودم، از غصه خواب به چشمم نمی آمد و شب و روزم قاطی شده بود؛ اما چه كنم كه دست تنگ بودم و نمی توانستم باری از دوشت وردارم وگرنه خدا می داند بی تو آب خوش از گلوم نرفت پایین.»
خلاصه! خواهرزن تاجر باز هم پلاس شد تو خانه خواهرش و همه فكر و ذكرش این بود كه سر نخی به دست بیارد و بفهمد این ها از كجا چنین دم و دستگاهی به هم زده اند.
چند سالی كه گذشت، تاجر و زنش با خشت های نقره و طلا عمارت دیگری ساختند و دادند باغ زیبایی جلوش انداختند و در همه خیابان هاش آب نماهای سنگ مرمر و فواره طلا كار گذاشتند. بعد، آدم فرستادند به این طرف و آن طرف و از هر رقم گل و گیاهی كه در آن دیار پیدا می شد اوردند در باغ كاشتند و چنان باغی درست كردند كه هر كس چشمش می افتاد به آن فكر می كرد بهشت آن دنیا را آورده اند این دنیا.
روزی از روزها، پسر پادشاه آن ولایت داشت می رفت شكار كه عبورش افتاد به نزدیك باغ تاجر. رفت جلو از در باغ نگاهی انداخت به درون آن و از دیدن آن همه گل های رنگ وارنگ و میوه های جورواجور تعجب كرد و بی اختیار وارد باغ شد و از باغبان پرسید «این باغ مال كیست؟»
باغبان گفت «مال فلان تاجر است.»
شاهزاده مثل آدم های خوابگرد راه افتاد تو باغ و همین كه به عمارت نقره و طلا رسید، ماتش برد. با خودش گفت «از پادشاهی فقط اسمش را داده اند به ما و جاه و جلالش را داده اند به تاجرها.»
در این بین چشمش افتاد به دختر چهارده پانزده ساله ای كه ایستاده بود رو ایوان عمارت و از قشنگی تا آن روز لنگه اش را ندیده بود.
شاهزاده یك خرده دیگر رفت جلو تا دختر را از نزدیك ببیند؛ اما دختر ملتفت شد؛ به پسر لبخندی زد و رفت تو اتاق.
شاهزاده به گل هایی كه از دهن دختر ریخته بود بیرون و در هوا چرخ می خورد و می آمد پایین، نگاه كرد و هوش از سرش پرید و یك دل نه صد دل به دختر دل باخت و از آنجا یكراست برگشت به قصر خودش؛ مادرش را خواست و گفت «من زن می خواهم.»
مادرش گفت «دختر چه كسی را می خواهی.»
پسر گفت «دختر فلان تاجر را.»
مادرش گفت «پسرجان! زن می خواهی، این درست؛ اما چرا دختر تاجر را می خواهی؟ مگر دختر قحط است؟ وزرای پدرت هر كدام چند تا دختر دارند یكی از یكی خوشگل تر. هر كدامشان را می خواهی بگو. اگر آن ها را هم نمی خواهی، دختر هر پادشاهی را می خواهی بگو، حتی اگر دختر پادشاه فرنگ باشد.»
پسر گفت «الا و للا من همان دختر را می خواهم.»
مادرش گفت «باید به پدرت بگویم ببینم او چه می گوید.»
بعد، رفت پیش پادشاه. گفت «پسرت هر دو پاش را كرده تو یك كفش و می گوید برو دختر فلان تاجر را برام بگیر.»
پادشاه گفت «پسر من با فكر و با تدبیر است و هیچ وقت حرف بی ربطی نمی زند. بگذار هر طور كه دلش می خواهد رفتار كند.»
زن پادشاه تا این حرف را شنید خواستگار فرستاد خانه تاجر.
تاجر گل خندان را خواست و به او گفت «دخترم! پسر پادشاه براتت خواستگار فرستاده، چه جوابی به او بدم؟»
گل خندان گفت «هر جوابی كه خودت صلاح می دانی به او بده.»
و تاجر خواستگاری پسر پادشاه را قبول كرد.
فردای آن روز برای بله بران رفتند خانه تاجر و گفتند «پسر پادشاه می گوید هر قدر پول می خواهید بگویید تا بفرستیم.»
تاجر گفت «ما به پول احتیاج نداریم، همان نجابت پسر پادشاه برای ما بس است.»
آن وقت خانواده عروس و داماد شروع كردند به تهیه مقدمات عروسی.
در این بین خواهرزن تاجر به فكر افتاد به هر دوز و كلكی شده دختر خودش را به جای گل خندان جا بزند و بفرستد به خانه داماد. این بود كه او هم شروع كرد به تهیه اسباب عروسی. روزها می رفت خانه خواهرش دل می سوزاند؛ برای او بزرگتری می كرد و شب ها دور از چشم این و آن می رفت عین وسایلی را كه برای گل خندان خریده بودند، برای دخترش می خرید.
روزی كه مجلس عقد برگزار شد، پسر پادشاه فهمید عروس خنده اش گل خندان، گریه اش مروارید غلتان، زیر قدم راستش خشت طلا، زیر قدم چپش خشت نقره و هر شب هم زیر سرش یك كیسه اشرفی است و از آن به بعد عشق و علاقه اش به او بیشتر شد.
یك ماه بعد از عقد، پسر شاه تخت روان و جواهرنشان فرستاد كه عروس را با آن بیارند به قصر او.
تخت روان به خانه عروس كه رسید، ولوله ای برپا شد كه چه كنیم؟ چه نكنیم؟ و چه كسی همراه عروس در تخت روان بنشیند.
خاله عروس خودش را انداخت جلو و گفت «تا خاله جان عروس هست به كس دیگری نمی رسد. من آرزوی چنین روزی را داشتم و خدا را شكر كه نمردم و این روز را دیدم.»
این طور شد كه خاله عروس و دخترش رفتند نشستند بغل دست عروس و تخت روان راه افتاد به طرف قصر شاهزاده.
تخت روان را كه از خانه تاجر بیرون بردند، خاله عروس شیشه دوایی از جیبش درآورد داد به گل خندان و گفت «خاله جان! اگر می خواهی همیشه سفید بخت بمانی از این دوا بخور.»
گل خندان دوا را گرفت و هرتی سر كشید.
كمی كه گذشت، گل خندان گفت «خاله جان! نمی دانم چرا یك دفعه از تشنگی جگرم گر گرفت.»
خاله گفت «چیزی نیست طاقت بیار.»
گل خندان گفت «دارم از تشنگی می میرم؛ یك كم آب برسان به من.»
خاله گفت «اینجا تو این صحرا آب از كجا بیارم؟»
كمی بعد، گل خندان گفت «تو را به خدا هر طور شده به من آب بده كه دارم می میرم.»
خاله گفت «اگر آب می خواهی باید از یك چشمت بگذری.»
گل خندان گفت «می گذرم!»
خاله یك چشمش را درآورد و به جای آب كمی شوراب به او داد.
گل خندان شوراب را خورد و بیشتر تشنه اش شد. گفت «خاله! خدا انصافت بدهد، چی بخوردم دادی كه تشنه تر شدم. زود آب برسان به من والا می میرم.»
خاله اش گفت «اگر باز هم آب می خواهی باید از آن چشمت هم بگذری.»
گل خندان كه از زور عطش مثل مرغ سركنده بال بال می زد، گفت «به
هنم! از این یكی هم گذشتم.»
خاله آن چشمش را هم درآورد و در بین راه گل خندان را انداخت تو یك چاه و دختر خودش را نشاند جای او. یك خرده گل خندان هم زد دور چارقدش و یك كیسه اشرفی و سه چهار تا خشت نقره و طلا را كه برای روز مبادا تهیه كرده بود، گذاشت دم دست.
به قصر داماد كه رسیدند، كس و كار پسر پادشاه و غلام ها و كنیزها آمدند پیشواز و تا چشمشان افتاد به گل های خندان دور و بر چارقد عروس، خوشحال شدند. مادر عروس هم با تردستی خشت های طلا و نقره را زیر قدم های عروس گذاشت و طوری هنز دخترش را به رخ این و آن كشید كه كنیزها و غلام ها یك صدا كل كشیدند و برای اینكه كسی عروس را چشم نزند، یكی یكی چنگ اسفند ریختند رو آتش.
پسر پادشاه دید این دختر مثل اولش دلچسب نیست و آن جلوه ای را كه سر سفره عقد داشت، ندارد. از این گذشته، اصلاً نمی خندد كه از دهانش گل بریزد.
یك شب، دختر را یك خرده قلقلك داد. دختر آن قدر خندید كه نزدیك بود از زور خنده روده بر شود. پسر پرسید «پس كو آن گل های خندانت؟»
دختر همان طور كه مادرش یادش داده بود، جواب داد «هر چیزی موقعی دارد.»
پسر پرسید «آن كیسه اشرفی چی شد كه قرار بود هر شب زیر سرت باشد؟»
دختر باز هم جواب داد «هر چیزی موقعی دارد.»
روز بعد، به بهانه ای دختر را گریه انداخت و دید گریه اش هم مثل بقیه آدم ها اشك است. گفت «پس كو مروارید غلتان؟»
دختر باز حرفش را تكرار كرد و گفت «هر چیزی موقعی دارد.»
خلاصه! پسر پادشاه فهمید رودست خورده و این دختر همان دختری نیست كه می خواست و از غصه دنیا پیش چشمش تیره و تار شد. روز و شب از فكر كلاهی كه سرش گذاشته بودند نمی آمد بیرون و خون خونش را می خورد؛ اما از خجالتش دندان رو جگر گذاشت و مطلب را با مادرش یا كس دیگری در میان نگذاشت.
این ها را تا اینجا داشته باشید و حالا بشنوید از سرگذشت دختر اصل كاری.
گل خندان سه روز توی چاه ماند. روز چهارم باغبانی از آنجا رد می شد كه دید از ته چاه صدای ناله می آید. فهمید آدم بخت برگشته ای افتاده تو چاه. رفت طناب آورد؛ یك سرش را بست به كمرش و یك سرش را داد به دست وردستش و رفت پایین. دید دختری با سه تا كیسه اشرفی تو چاه است. دختر و كیسه های اشرفی را ورداشت و آورد بیرون. از دختر پرسید «تو كی هستی و این كیسه های اشرفی اینجا چه كار می كند؟»
گل خندان ماجراش را از اول تا آخر برای باغبان شرح داد.
باغبان گفت «دیگر این حرف ها را به هیچ كس نگو تا ببینم چه پیش می آید.»
و گل خندان را برد تو باغ خودش.
روز بعد، دختر خندید و یك خرده گل خندان از دهنش ریخت بیرون. باغبان گل ها را جمع كرد؛ رفت نزدیك قصر پسر پادشاه و فریاد كشید «آی! گل خندان می فروشم.»
خاله صدای باغبان را شنید. از قصر آمد بیرون و صدا زد «آهای عمو! گل ها را چند می فروشی؟»
باغبان گفت «با پول نمی فروشم؛ با چشم می فروشم.»
خاله گفت «من هم با چشم با تو معامله می كنم.»
بعد، رفت یكی از چشم های گل خندان را آورد داد به باغبان و به جای آن چند تا گل خندان گرفت.
باغبان چشم را برد داد به گل خندان و او هم آن را گذاشت تو كاسه چشمش.
گل خندان خیلی خوشحال شد؛ چون حالا دیگر یك چشم داشت و می توانست همه چیز را ببیند.
فردای آن روز، گل خندان كم گریه كرد و چند مروارید غلتان از چشمش غلتید پایین. باغبان مرواریدها را ورداشت برد دور و بر قصر شاهزاده و صدا زد «آهای! مروارید غلتان می فروشم.»
خاله تا صدا را شنید، از قصر آمد بیرون و گفت «آهای عمو! مرواریدها را چند می فروشی؟»
باغبان گفت «با پول معامله نمی كنم. با چشم معامله می كنم.»
خاله گفت «من هم به تو چشم می دهم.»
و رفت آن یكی چشم گل خندان را آورد داد به باغبان و به جاش سه چهار تا مروارید غلتان گرفت و خیلی خوشحال شد كه مروارید غلتان افتاده به چنگش.
باغبان آن یكی چشم را هم بد داد به دختر و او هم آن را گذاشت تو كاسه چشمش و مثل روز اول صحیح و سالم شد. بعد، با خشت های نقره و طلا قصری ساخت عین قصری كه قبلاً پدرش ساخته بود.
پسر پادشاه كه دیگر چشم دیدن زنش را نداشت، وقت و بی وقت از قصر می زد بیرون و بی تكلیف به این طرف و آن طرف می رفت و وقت گذرانی می كرد. روزی گذرش افتاد به باغی كه گل خندان در آن بود. رفت تو و دید این باغ با باغ تاجر مو نمی زند. در باغ راه افتاد. به عمارت كه رسید دید همان دختری كه در عمارت تاجر بود، نشسته تو ایوان. با خود گفت «مگر این دختر را من نگرفتم؟» آن وقت چشماش را مالید و فكر كرد شاید همه این ها را دارد در خواب می بیند؛ اما به باغبان كه رسید، فهمید هر چه را كه می بیند در بیداری است. از باغبان پرسید «این باغ مال كیست؟»
باغبان از بای بسم الله شروع كرد و همه واقعه را با آب و تاب برای او شرح داد.
پسر پادشاه فوری فرستاد پدر و مادر دختر و كس و كار خودش را خبر كردند و همان جا بساط عروسی را پهن كرد و هفت شبانه روز زدند و رقصیدند و خوردند و نوشیدند. بعد، آن قصر را گذاشت برای باغبان و دست گل خندان را گرفت و برد به قصر خودش.
شاهزاده فرستاد خاله گل خندان را آوردند. گفت «ای بدجنس! در حق این دختر نازنین این همه ستم كردی و عاقبت دستت رو شد. حالا بگو ببینم اسب دونده می خواهی یا شمشیر برنده؟»
خاله وقتی دید دیگر كار از كار گذشته و عمرش به سر آمده، گفت «شمشیر برنده به جان خودتان، اسب دونده می خواهم.»
پسر پادشاه داد گیس خاله را بستند به دم اسب و اسب را ول كردند به صحرا.
قصه ما به سر رسید؛
كلاغه به خونه ش نرسید.

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان

داستان کودکانه/قصه آه

به كوشش: تورج ا. قوچانی

یكی داشت؛ یكی نداشت. تاجری سه تا دختر داشت.
روزی از روزها تاجر می خواست برای تجارت به شهر دیگری برود و به دخترهایش گفت «هر چه دلتان می خواهد بگویید تا برایتان بیارم.»
اولی گفت «برای من یك پیرهن بیار.»
دمی گفت «برای من جوراب بخر.»
دختر كوچكتر گفت «من گل می خواهم كه بزنم به موی سرم.»
تاجر رفت پی كسب و كارش و وقت برگشتن پیرهن و جوراب خرید، اما یادش رفت گل بخرد.
وقتی برگشت خانه و چشمش افتاد به دختر كوچكش، یك دفعه یادش آمد گل نخریده و آه كشید. در این موقع یكی در زد. تاجر رفت دید غریبه ای ایستاده دم در.
تاجر پرسید «تو كی هستی؟»
غریبه گفت «من آه هستم. برای دختر كوچكترت گل آورده ام كه بزند به موهاش.»
تاجر خوشحال شد. گل را گرفت آورد داد به دخترش. دختر دید عجب گل قشنگی است و آن را زد به موهاش.
سه روز بعد، باز در زدند. تاجر رفت در را باز كرد؛ دید دوباره آه آمده دم در.
تاجر گفت «این دفعه چی آورده ای؟»
آه گفت «هیچی. آمده ام صاحب گل را ببرم.»
تاجر رفت تو فكر كه چه كار بكند و چه كار نكند. عاقبت گفت «بیا و از این كار بگذر.»
آه گفت «ممكن نیست. الا و للا باید دختر را ببرم.»
آخر سر تاجر رضایت داد و رفت دختر كوچكترش را آورد سپرد به دست آه.
آه چشم های دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد.
وقتی آه چشم دختر را باز كرد، دختر دید در باغ خیلی بزرگ و زیبایی است كه از لای هر گل و هر بوته آوازی به گوش می رسد.
دختر پرسید «اینجا كجاست؟»
آه جواب داد «اینجا خانه تست.»
چند روز گذشت. دختر به غیر از خودش و آه كسی را ندید. فقط می خورد و می خوابید و در باغ گردش می كرد.
روزی دلش برای پدر و مادرش تنگ شد و از دلتنگی آه كشید. آه آمد و پرسید «چرا آه كشیدی؟»
دختر گفت «دلم برای پدر و مادرم تنگ شده.»
آه گفت «فردا می برمت پیش آن ها.»
روز بعد، آه چشم های دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد به طرف خانه تاجر. دم در گذاشتش زمین. چشم هاش را باز كرد و گفت «فردا می آیم دنبالت.»
دختر رفت تو. با همه روبوسی كرد و نشست به صحبت و درد دل كردن. دختر گفت «تك و تنها توی باغی زندگی می كنم و یك خدمتكار دارم كه هر كاری بگویم انجام می دهد. خورد و خوراك هم فت و فراوان است.»
خاله دختر گفت «دخترم! این طورها هم كه می گویی نباید باشد. حتماً كاسه ای زیر نمی كاسه است. باید از ته و توی این كار سر دربیاری. بگو ببینم! شب ها پیش از خواب چه چیزی به تو می دهد بخوری؟»
دختر گفت «فقط یك استكان چای.»
خاله اش گفت «یك شب نخور و انگشتت را زخمی كن و روش نمك بریز كه خوابت نبرد؛ آن وقت ببین چه پیش می آید.» \
فردای آن روز آه آمد و باز دختر را برد به همان باغ.
همین كه شب شد و دختر خواست بخوابد، آه براش چای آورد. دختر چای را دزدكی ریخت زیر فرش. بعد انگشتش را زخمی كرد و روش نمك ریخت و خودش را به خواب زد.
نصف شب صدای پا شنید. زیر چشمی نگاه كرد. دید آه فانوس به دست دارد می آید و برای جوانی كه مانند ماه قشنگ است راه را روشن می كند.
جوان نزدیك دختر كه رسید از آه پرسید «امروز حال خانم چطور بود؟»
آه جواب داد «خوب بود.»
جوان گفت «چایش را خورد و خوابید؟»
آه گفت «بله آقا.»
و جوان و دختر را تنها گذاشت و رفت.
جوان لباس هایش را كند و خواست كنار دختر بخوابد كه دختر پا شد نشست و گفت «تو كی هستی؟»
جوان گفت «من صاحب تو هستم.»
دختر گفت «چرا تا حالا خودت را نشان نمی دادی؟»
جوان گفت «آدمی زاد شیر خام خورده، وفا ندارد. فكر می كردم من را نبینی بهتر است؛ اما حالا كا رازم فاش شد دیگر پنهان نمی شوم.»
صبح فردا آه آمد جوان را بیدار كرد. جوان گفت «بگو باغ گل سرخ را مرتب كنند، می خواهم آنجا صبجانه بخورم.»
آه رفت و كمی بعد جوان و دختر پا شدند و رفتند به باغ گل سرخ. دختر باغی دید كه زبان از وصفش عاجز است و فقط دو چشم می خواست تماشایش كند. همه جا پر بود از همان گل هایی كه آه برایش آورده بود.
دختر خواست گلی بچیند، اما دستش نرسید. جوان دست دراز كرد گل را بچیند، دختر دید پر كوچكی چسبیده زیر بغل جوان و دست برد پر را كند، كه ناگهان هوا تیره و تار شد و دختر بیهوش افتاد بر زمین. وقتی چشم باز كرد دید از آن باغ پر كل و شكوفه خبری نیست و جوان هم مرده است.
دختر آه كشید. آه آمد. دختر گفت «یك دست لباس سیاه برایم بیار.»
آه رفت برایش لباس سیاه آورد. دختر سراپا سیاه پوشید. نشست بالا سر جوان و آن قدر قرآن خواند و اشك ریخت كه خسته شد. آخر سر وقتی دید چاره ای ندارد به آه گفت «من را ببر بازار بفروش.»
آه او را برد بازار فروخت. دختر بعد از یكی دو روز پی برد در خانه صاحبش همه سیاه پوشیده اند و همیشه غمگین اند. علت آن را پرسید. كنیزی گفت «از وقتی پسر جوان و یكی یك دانه خانم خانه گم شده، همه لباس سیاه می پوشیم.»
دختر همیشه به فكر شوهرش بود و آرزو داشت راه نجاتی برای او پیدا كند و از بس فكرش مشغول بود شب ها خوابش نمی برد.
یك شب دید دایه پسر گم شده فانوسی برداشت و بی سر و صدا بیرون رفت. دختر كه خواب به چشمش نمی آمد، با خود گفت «ببینم این نصف شبی می خواهد كجا برود.»
آهسته بلند شد سایه به سایه دایه افتاد به راه. دایه از چند حیاط تو در تو گذشت تا به حوضی رسید. زیراب حوض را كشید. آب حوض خالی شد و تخته سنگی در كف حوض پیدا شد. تخته سنگ را زد كنار و از پلكان زیر تخته سنگ رفت پایین و به زیر زمینی رسید كه در آن پسر جوانی به چهار میخ كشیده شده بود.
دایه به پسر گفت «فكرت را كردی؟ حرفم را قبول می كنی یا نه؟»
پسر گفت «نه!»
دایه حرفش را دوباره و سه باره تكرار كرد و پسر باز هم قبول نكرد. عاقبت دایه عصبانی شد. با شلاق افتاد به جان پسر و زد سر و صورت پسر را آش و لاش كرد. بعد بشقاب پلویی را كه با خودش آورده بود به زور به پسر خوراند و خواست برگردد كه دختر پیش از او راه افتاد. برگشت خانه و رفت سر جایش دراز كشید و خود را زد به خواب.
دایه صبح زود پا شد رفت حمام. دختر به یكی از كنیزها گفت «دیشب خوابی دیده ام كه می ترسم اگر خانم آن را بشنود از خوشحالی غش كند و الا می رفتم به او می گفتم.»
حرف دختر دهان به دهان توی خانه گشت تا به گوش خانم خانه رسید. خانم خانه دختر را صدا زد و گفت «بیا ببینم دیشب چه خوابی دیده ای كه می ترسی آن را برای من تعریف كنی.»
دختر گفت «خانم جان! دنبال من بیا تا برایت تعریف كنم.»
و راه افتاد از یك به یك حیاط ها گذشت. دختر گفت «خانم جان! این ها عین همان هایی است كه در خواب دیده ام؛ در هم همان در است. بله! این هم از حوض! حالا بفرمایید زیراب حوض را بكشید تا ببینیم باقیش هم درست در می آید یا نه.»
زیاد درد سرتان ندهم! رفتند و رفتند تا رسیدند به زیر زمین. پسر داد كشید «حرام زاده! شب آمدنت بس نیست كه روز هم آمده ای؟»
خانم صدای پسرش را شناخت و تند دوید رفت بغلش كرد. دختر گفت «خانم جان! این همان پسری است كه در خواب دیدم.»
پسر را از زیر زمین درآوردند، شستند و حكیم آوردند زخم هاش را مرهم گذاشت. پسر شرح داد كه چطور دایه او را برده بود در زیر زمین به چهار میخ كشیده بود.
در این موقع در زدند. خانم خانه گفت «بروید در را باز كنید. حتم دارم دایه از حمام برگشته.»
كنیزی رفت در را باز كرد. پای دایه به حیاط كه رسید به همه نوكر و كلفت ها توپ و تشر زد كه كدام گوری بودید زود نیامدید در را باز كنید؟
اما تا پسر را دید یك دفعه از جوش و جلا افتاد؛ رنگش مثل گچ سفید شد و مات و مبهوت ماند. خانم خانه امر كرد دایه را ریز ریز كردند و ریزه هایش را جلو سگ ها ریختند. بعد به دختر گفت «می خواهم زن پسر من بشوی.»
دختر گفت «الان نمی توانم شوهر كنم. باید عده ام سر بیاید.»
دختر كه می دانست دوای دردش جای دیگر است آه كشید. آه آمد. دختر گفت «من را ببر بالای سر او.»
آه دختر را برد بالا سر شوهرش. دختر شروع كرد به گریه كردن و خواندن قرآن و آخر سر به آه گفت «من را ببر بفروش.»
آه او را دوباره برد بازار فروخت. این بار هم دختر دید خانه صاحبش ماتم زده است. پرسید «اینجا چه خبر است؟»
گفتند «خانم این خانه سال ها پیش یك بچه اژدها زاییده و آن را انداخته تو زیر زمین. اژدها روز به روز بزرگتر می شود، اما خانم نه دلش می آید او را بكشد و نه دلش را دارد كه قضیه را بر ملا كند و به همه بگوید كه اژدها زاییده.»
این گذشت تا یك روزی دختر به خانم خانه گفت «خانم جان! چقدر خوب می شد اگر من را می انداختی جلو اژدها.»
خانم گفت «مگر عقل از سرت پریده؟»
دختر آن قدر اصرار كرد كه زن كلافه شد و آخر سر قبول كرد.
دختر گفت «من را بگذارید تو كیسه چرمی؛ درش را محكم ببندید و بندازید جلو اژدها.»
دختر را همان طور كه خودش گفته بود انداختند جلو اژدها. اژدها به كیسه نگاهی كرد و گفت «دختر! زود از جلدت بیا بیرون تا بخورمت.»
دختر گفت «چرا تو از جلدت در نیایی و من در بیایم؟»
اژدها گفت «سر به سر من نگذار؛ زود بیا بیرون.»
دختر گفت «تا تو در نیایی من در نمی آیم.»
دختر و اژدها آن قدر بگو مگو كردند كه عاقبت حوصله اژدها سر رفت و از جلدش آمد بیرون و پسری شد مانند ماه.
دختر هم از كیسه درآمد و با پسر نشست به صحبت كردن.
مدتی كه گذشت خانم خانه به كنیزهایش گفت «بروید ببینید چه بلایی بر سر دختر بیچاره آمده.»
كنیزها رفتند با ترس و لرز از درز در نگاه كردند دیدند اژدها كجا بود! دختر مثل یك دسته گل نشسته و دارد با پسری مانند ماه صحبت می كند. تند برگشتند و آنچه را دیده بودند برای خانم تعریف كردند.
خانم خوشحال شد و گفت دختر و پسر را آوردند پیش او. خدا را شكر كرد و به آن ها گفت «خوب است شما با هم زن و شوهر بشوید.» دختر كه می دانست دوای دردش جای دیگر است، گفت «صبر كنید عده ام سر بیاید، آن وقت با هم عروسی می كنیم.»
بعد همین كه دور و برش خلوت شد آه كشید. آه آمد. دختر گفت «از شوهرم چه خبر؟»
آه گفت «همان طور كه دیده بودی خوابیده.»
دختر همراه آه رفت و نشست بالا سر شوهرش. مدتی قرآن خواند و گریه كرد و آخر سر به آه گفت «من را ببر بفروش.»
آه دختر را برد بازار فروخت.
این دفعه هم مردی دختر را خرید و برد به خانه. كنیزها به دختر گفتند «در این خانه رسم این است كه هر كنیز تازه واردی باید شب اول دم پای آقا و خانم خانه بخوابد.»
دختر گفت «باشد!»
و وقت خواب كه رسید رفت دم پای آقا و خانم خوابید.
نصفه های شب دختر بیدار شد، دید خانم پا شد رفت شمشیری آورد سر شوهرش را گوش تا گوش برید و شمشیر را پاك كرد گذاشت رو طاقچه. بعد هفت قلم آرایش كرد، لباس پوشید رفت دم در و نشست به ترك سواری كه منتظرش بود و با هم افتادند به راه.
دختر به دنبالشان راه افتاد و دید چند كوچه آن طرفتر از اسب پیاده شدند و در خانه ای را زدند و رفتند تو.
دختر رفت از شكاف در نگاه كرد؛ دید چهل حرامی دور تا دور نشسته اند. سر دسته حرامی ها از زن پرسید «چرا دیر كردی امشب؟»
زن جواب داد «چه كار كنم خوابش نمی برد.»
بعد تا سحر زدند و رقصیدند و شادی كردند.
دختر پیش از خانم برگشت خانه و رفت سر جایش دراز كشید و خودش را زد به خواب.
طولی نكشید كه خانم به خانه رسید و از توی قوطی كوچكی یك پر و مقداری روغن درآورد. روغن را با پر به گردن شوهرش مالید و سرش را چسباند به گردنش.
مرد عطسه كرد و بیدار شد. به زنش گفت «كجا رفته بودی بدنت سرد است.»
زن گفت «تو كه نمی دانی من تا صبح از دل درد چه می كشم و چند مرتبه باید بروم بیرون.»
فردا شب وقت خواب كه رسید دختر باز هم دم پای آقا و خانم خوابید.
 نیمه های شب زن مثل شب پیش یواش بلند شد سر شوهرش را برید گذاشت كنج طاقچه و از خانه رفت بیرون.
دختر پاشد. قوطی را آورد و با پر و روغن سر مرد را چسباند به بدنش. مرد عطسه كرد و بیدار شد و از دختر سراغ زنش را گرفت.
دختر گفت «پاشو برویم زنت را نشانت بدهم.»
آن وقت مرد را به جایی برد كه شب پیش زنش به آنجا رفته بود.
مرد دید چهل حرامی گرد هم نشسته اند و زنش دارد وسط آن ها می زند و می رقصد. خواست برود تو و حسابشان را برسد، اما دید این طوری زورش به آن ها نمی رسد. رفت به اصطبل و اسب ها را باز كرد. اسب ها سر و صدا راه انداختند و شروع كردند به شیهه كشیدن. مرد برگشت دم در اتاق ایستاد. شمشیرش را كشید و سر هر كسی را كه از اتاق آمد بیرون زد.
وقتی همه حرامی ها را كشت، رفت سراغ سر دسته حرامی ها و زنش كه توی اتاق مانده بودند. آن ها را هم از دم شمشیر گذراند و برگشت دست دختر را گرفت و برگشتند خانه.
به خانه كه رسیدند، مرد به دختر گفت «بیا زن من بشو تا تمام مال و ثروتم را به تو بدهم.»
دختر گفت «نه! من دل در دام دیگری دارم. اگر می خواهی به من خوبی كنی قوطی پر و روغن را به من بده.»
مرد قوطی را به دختر داد.
دختر آه كشید. آه آمد. دختر گفت «از شوهرم چه خبر؟»
آه گفت «همان طور كه دیده بودی مثل سنگ افتاده و از جایش جم نخورده.»
دختر گفت «من را ببر بالا سرش.»
آه دختر را برد به همان باغی كه شوهرش در آنجا افتاده بود. دختر قوطی را درآورد و با پر كمی روغن به زیر بغل پسر مالید. پسر عطسه ای كرد؛ پاشد نشست و دختر را بغل كرد و بوسید.
درخت ها باز گل كردند و پرنده ها بنا كردند به آواز خواندن.
شما را به خیر و ما را به سلامت!

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان

داستان کودکانه/دختران انار

به كوشش: تورج ا. قوچانی

روزی بود؛ روزی نبود. زن پادشاهی بود كه بچه دار نمی شد. یك روز نذر كرد اگر بچه دار شود یك من عسل و یك من روغن بخرد بدهد به بچه اش ببرد برای ماهی های دریا.
از قضا زد و زن آبستن شد و پس از نه ماه و نه روز پسری زایید. پادشاه خیلی خوشحال شد؛ داد همه جا را چراغانی كردند و جشن بزرگی راه انداخت.
یك سال، دو سال، پنج سال گذشت و زن نذر و نیازش را به كلی فراموش كرد.
روزها همین طور آمدند و رفتند تا یك روز زن نگاهی انداخت به قد و بالای پسرش و به فكر فرو رفت. با خودش گفت «ای دل غافل! پسرم بیست و یك ساله شده و من هنوز نذرم را ادا نكرده ام.»
پسر وقتی دید مادرش به فكر فرو رفته پرسید «مادرجان! چه شده؟ انگار خیلی تو فكری.»
زن گفت «پسرم! نذر كرده بودم اگر بچه دار شدم یك من روغن و یك من عسل بخرم و بدهم به بچه ام ببرد برای ماهی های دریا.»
پسر گفت «اینكه غصه ندارد؛ بخر بده من ببرم.»
زن رفت یك من عسل و یك من روغن خرید داد به پسرش.
پسر عسل و روغن را ورداشت برد كنار دریا. دید پیرزنی نشسته آنجا. پیرزن پرسید «پسرجان داری كجا می روی؟»
پسر جواب داد «مادرم نذر كرده یك من عسل و یك من روغن بیارم برای ماهی های دریا.»
پیرزن گفت «ننه جان! ماهی عسل و روغن می خواهد چه كار! آن ها را بده به من پیرزن تا بخورم و به جانت دعا كنم.»
پسر دید پیرزن حرف درستی می زند و گفت «باشد!»
و عسل و روغن را داد به پیرزن و خواست برگردد كه پیرزن گفت «الهی كه دختران انار نصیبت بشود پسرجان!»
پسر پرسید «ننه جان! دختران انار كی ها هستند؟»
پیرزن جواب داد «سر راهت به باغی می رسی؛ همین كه پایت را گذاشتی تو باغ صداهای عجیب و غریبی به گوشت می رسد. یكی می گوید نیا تو می كشمت! دیگری می گوید نیا تو می زنمت! پسرجان! از این حرف ها نترس. به پشت سرت نگاه نكن و یكراست برو جلو، چند تا انار بچین و برگرد.»
پسر راه افتاد و در راه رسید به باغ. رفت چهل تا انار چید و برگشت. در راه یكی از انارها پاره شد؛ دختر قشنگی از توی آن درآمد و گفت «نان بده به من! آب بده به من!»
پسر آب و نان نداشت كه به او بدهد و دختر افتاد و مرد.
كمی بعد یك انار دیگر پاره شد. دختر قشنگی از توی آن در آمد و گفت «نان بده به من! آب بده به من!»
این یكی هم افتاد و مرد.
در طول راه دختر ها یكی یكی از انار آمدند بیرون و گفتند «نان بده به من! آب بده به من!» و مردند.
پسر رفت و رفت تا رسید كنار چشمه ای. انار آخری پاره شد، دختر قشنگی از توش درآمد و نان و آب خواست.
پسر زود به دختر آب داد و با خود گفت «این دختر سراپا برهنه را كه فقط یك گردنبند به گردن دارد نمی توانم ببرم به شهر. باید اول بروم و برایش لباس بیارم.»
هر قدر دختر اصرار كرد كه او را با خود ببرد، پسر قبول نكرد. به دختر گفت «همین جا بمان زود می روم و بر می گردم.» و تنها راه افتاد سمت شهر.
درخت نارنجی كنار چشمه بود. دختر گفت «درخت نارنجم! سرت را خم كن.»
درخت نارنج سرش را خم كرد. دختر پا گذاشت رو شاخه هاش و رفت بالا درخت نشست.
كمی كه گذشت دده سیاهی كه چشم هاش لوچ بود آمد سر چشمه كوزه اش را آب كند و عكس دختر را در آب دید، خیال كرد عكس خودش است. گفت «من این قدر خوشگل باشم، آن وقت بیایم برای خانم كوزه آب كنم.»
و كوزه را زد به سنگ شكست و برگشت خانه.
خانم پرسید «كوزه را چی كار كردی؟»
دده سیاه جواب داد «از دستم افتاد و شكست.»
خانم گفت «كهنه های بچه را وردار ببر بشور.»
دده سیاه كهنه ها ورداشت رفت لب چشمه. باز عكس دختر را در چشمه دید و با خودش گفت «حیف نیست من این قدر قشنگ باشم، آن وقت بیایم برای خانم كهنه بشورم.»
بعد كهنه ها را داد دم آب و برگشت خانه.
خانم پرسید «كهنه ها را چی كار كردی؟»
دده سیاه جواب داد «خانم! من این قدر خوشگل و قشنگ باشم، آن وقت بیایم برای تو كهنه بچه بشورم؟ حیف نیست؟»
خانم گفت «مرده شور تركیبت را ببرد با آن چشم های باباقوری و لب های كلفتت. برو تو آینه ببین چقدر خوشگلی و حظ كن. حالا بیا بچه را ببر بشور.»
دده سیاه بچه را گرفت برد لب چشمه. تا خواست بچه را بشورد باز عكس دختر را در آب دید گفت طمن این قدر قشنگ باشم، آن وقت بیایم برای خانم بچه بشورم.»
بعد بچه را بلند كرد سر دست؛ خواست پرتش كند تو چشمه كه دختر انار دلش سوخت و به صدا درآمد كه «آهای دختر! چه كار داری می كنی؟ كاریش نداشته باش. امت محمد است.»
دده سیاه سر بلند كرد دید دختری مثل پنجه آفتاب لخت و عور نشسته بالا درخت نارنج.
زود بچه را برد سپرد به خانم و برگشت لب چشمه. گفت «خانم بگذار من هم بیایم پهلوی تو.»
دختر انار جوابش را نداد.
دده سیاه آن قدر التماس كرد و قربان صدقه اش رفت كه دل دختر انار به حالش سوخت و موهاش را از درخت آویزان كرد. دده سیاه موهای دختر انار را گرفت و از درخت رفت بالا. گفت «خانم جان! تو كی هستی؟»
«من دختر انارم.»
«اینجا چه می كنی تك و تنها؟»
«شوهرم رفته لباس بیاورد تنم كند و من را ببرد.»
«این چه جور گردن بندی است كه بسته ای به گردنت؟»
«جان من توی همین گردن بند است. اگر آن را از گردنم باز كنند می میرم.»
«خانم جان! قربانت برم بیا سرت را بجویم.»
«توس سر ما آن جور چیزهایی كه تو فكر می كنی پیدا نمی شود.»
دده سیاه دست ورنداشت. آن قدر التماس كرد كه آخر سر دختر نخواست دلش را بشكند و رضا داد.
دده سیاه دزدكی گردن بند را از گردن دختر انار واكرد و او را هل داد و انداخت توی آب. دختر شد یك بوته نسترن و ایستاد لب چشمه.
كمی بعد پسر برگشت و گفت «بیا پایین.»
دده سیاه گفت «از این درخت به این بلندی چطوری بیایم پایین.»
پسر گفت «وقتی می خواستی بری بالا مگر خودت نگفتی درخت نارنجم سرت را خم كن و درخت خودش خم شد؟»
دده سیاه گفت «آن وقت خم می شد؛ حالا دلش نمی خواهد خم بشود.»
پسر رفت بالا درخت او را آورد پایین. گفت «این لباس ها را از كجا پیدا كردی؟»
«از یك دده سیاه امانت گرفتم.»
«رنگ و رویت چرا این قدر سیاه شده؟»
«از بس كه توی باد و زیر آفتاب ایستادم.»
«چشم هات چرا چپ شده؟»
«از بس كه چشم به راه تو دوختم.»
«پاهات چرا این جور پت و پهن شده؟»
«از بس كه بلند شدم و نشستم.»
پسر دیگر چیزی نگفت. یك دسته گل نسترن چید و دده سیاه را ورداشت و افتاد به راه.
دده سیاه دید هوش و حواس پسر همه اش به گل های نسترن است و مرتب با آن ها بازی می كند و هیچ اعتنایی به او نمی كند و از لجش گل ها را گرفت و پرپر كرد. پسر خم شد آن ها را جمع كند، دید عرقچینی افتادهرو زمین. عرقچین را ورداششت و راه افتاد.
دده سیاه دید پسر همه اش با غرقچین ور می رود و هیچ اعتنایی به او نمی كند. عرقچین را از دستش گرفت و پرت كرد. پسر خم شد عرقچین را وردارد، دید كبوتر قشنگی نشسته جای آن، كبوتر را ورداشت و رفتند و رفتند تا رسیدند به خانه.
هر كس چشمش افتاد به دده سیاه، گفت «یك دده سیاه و این همه افاده.»
پسر به روی خود نیاورد و بی سر و صدا عروسیش را بره راه انداخت.
چند روز بعد، وقتی دختر دید پسر همیشه سرش به كبوتر بند است و هیچ اعتنایی به او ندارد، گفت «من ویار دارم؛ كبوترت را سر ببر گوشتش را بخورم.»
پسر گفت «هر چند تا كبوتر كه بخواهی می گویم برایت بیارند.»
دده سیاه گفت «هوس كرده ام گوشت این كبوتر را بخورم.»
پسر قبول نكرد و سر حرفش ایستاد.
این گذشت، تا یك روز كه پسر در خانه نبود دده سیاه با ناز و غمزه به پادشاه گفت «من ویار دارم؛ اما پسرت نمی گذارد این كبوتر را سر ببرم.» پادشاه داد سر كبوتر را بریدند. از جایی كه خون كبوتر به زمین ریخت درخت چناری رویید و قد كشید.
وقتی پسر برگشت خانه از درخت خیلی خوشش آمد. از آن به بعد، همیشه هوش و حواسش به چنار بود و دور و برش می پلكید.
دده سیاه هر دو پایش را كرد تو یك كفش كه «باید این درخت را ببری و با چوبش برای بچه ام گهواره درست كنی.»
پسر گفت «قحطی چوب كه نیست. از هر درخت دیگری كه بخواهی می دهم گهواره درست كنند.»
این هم گذشت؛ تا یك روز كه پسر رفته بود شكار، دده سیاه رفت پیش پادشاه و ماجرا را برایش تعریف كرد. پادشاه بی معطلی داد چنار را بریدند و با چوبش گهواره درست كردند.
از آن چنار زیبا فقط یك تكه چوب باقی ماند كه آن را به گوشه ای انداختند. تكه چوب همان جا ماند و ماند تا پیرزنی كه به خانه پادشاه رفت و آمد داشت و خانه را آب و جارو می كرد، روزی تكه چوب را دید؛ از آن خوشش آمد و گفت «خانم! این را بده ببرم بگذارم زیر دوكم.»
دده سیاه گفت «وردار ببر.»
پیرزن تكه چوب را برد گذاشت زیر دوكش. روز بعد، وقتی برگشت خانه دید خانه اش آب و جارو شده و همه چیز مثل دسته گل تر و تمیز است.
پیرزن گوشه و كنار خانه را گشت و آخر سر با خودش گفت «حتماً كاسه ای زیر نمی كاسه است.»
فردا از خانه بیرون نرفت و پشت پرده ای پنهان شد. دید دختری از چوب زیر دوك آمد بیرون و همه جا را آب و جارو و تر و تمیز كرد. بعد، خواست برود توی تكه چوب كه پیرزن از پشت پرده درآمد و گفت «تو را به خدا نرو. من هم هیچ كس را ندارم؛ بیا دختر من بشو.»
دختر دیگر نرفت توی چوب و در خانه پیرزن ماندگار شد.
روزی جارچی ها در شهر جار زدند «هر كس می تواند بیاید از ایلخی بان پادشاه اسب بگیرد و پرورش بدهد.»
دختر به پیرزن گفت «ننه جان! تو هم برو یكی بگیر.»
پیرزن گفت «ما كه علوفه نداریم بدهیم به اسب.»
دختر گفت «تو برو بگیر. كارت نباشد.»
پیرزن رفت پیش پادشاه. گفت «ای پادشاه! بفرما یكی از اسب هایت را بدهند به من پرورش بدهم.»
پادشاه گفت «ننه! تو كه حال و حوصله پرورش اسب نداری.»
پیرزن گفت «دختر یكی یك دانه ام خیلی دلش می خواهد اسبی داشته باشد.»
پادشاه برای اینكه دل پیرزن را نشكند به ایلخلی بانش گفت «اسب مردنی و چلاقی بدهد به پیرزن كه زنده ماندن و مردنش چندان فرقی نداشته باشد.» \
پیرزن اسب را گرفت برد خانه. دختر خوشحال شد و تا دست كشید پشت اسب، اسب جوان و قبراق شد. دختر آب زد به زلف هاش و پاشید تو حیاط و همه جا علف درآمد.
چند ماه بعد، پادشاه امر كرد «بروید اسب ها را جمع كنید.»
غلام های پادشاه شروع كردند به جمع كردن اسب ها به خانه پیرزن هم سری زدند كه ببینند اسبش مرده یا زنده است. اسب چنان شیهه ای كشید كه چیزی نمانده بود زهره همه آب شود. رفتند به طویله درش بیاورند
كه اسب هر كه را آمد جلو زد شل و پل كرد و هر كس را كه پشت سرش ایستاده بود به لگد بست.
غلام ها گفتند «ننه جان! ما كه حریف این اسب نمی شویم؛ بگو یكی بیاید این را از طویله بكشد بیرون تا ما آن را ببریم.»
دختر رفت دستی كشید پشت اسب و گفت «حیوان زبان بسته، بیا برو. از صاحب چه وفایی دیدم كه از تو ببینم.»
اسب از طویله آمد بیرون و غلام های پادشاه آن را گرفتند و بردند.
روزی از روزها، گردن بند مروارید دده سیاه پاره شد و هیچ كس نتوانست آن را به نخ بكشد. \
دختر گفت «ننه! برو به پادشاه بگو من می توانم مرواریدها را نخ كنم.»
پیرزن گفت «دختر جان! این كار از تو ساخته نیست. از خیرش بگذر.»
دختر اصرار كرد. پیرزن آخر سر قبول كرد و با ترس و لرز رفت پیش پادشاه گفت «قبله عالم به سلامت! من نمی گویم، دخترم می گوید می توانم مرواریدها را به نخ بكشم.»
پادشاه گفت «برو دخترت را بیار اینجا ببینم.»
دختر رفت پیش پادشاه، پادشاه گفت «این تو هستی كه گفته ای می توانم مرواریدها را نخ كنم؟»
دختر گفت «بله! اما به شرطی كه تا همه را نخ نكرده ام هیچ كس از اتاق بیرون نرود.»
پسر پادشاه امر كرد «هر كس می خواهد به حیاط برود، زودتر برود و هر كس در اتاق می ماند بداند تا این دختر مرواریدها را نخ نكرده نمی تواند قدم بگذارد بیرون.»
بعد، در را قفل كرد و همه به تماشا نشستند.
دختر مرواریدها را چید جلوش. نخ را گرفت تو دستش و شروع كرد «من اناری بودم بالای درختی. آهای! آهای! مرواریدهایم! یك روز پسر پادشاه آمد و من را چید. آهای! آهای! مرواریدهایم! من را برد و رو درخت نارنجی گذاشت. آهای! آهای! مرواریدهایم! دده سیاهی آمد و گردن بند مرواریدم را باز كرد. آهای! آهای! مرواریدهایم!.»
به اینجا كه رسید دده سیاه گفت «دیگر بس است! از خیر گردن بند گذشتیم.»
دختر اعتنایی نكرد و ادامه داد و با هر آهای! آهایی كه می گفت چند تا از مرواریدها كنار هم قرار می گرفت و می رفت به نخ.
«من را توی آب انداخت و شدم یك بوته نسترن. آهای! آهای! مرواریدهایم! پسر پادشاه گل هایم را چید. آهای! آهای! مرواریدهایم! دده سیاه دید پسر پادشاه همه هوش و حواسش به من است و گل ها را پرپر كرد. آهای! آهای! مرواریدهایم! شدم یك عرقچین. آهای! آهای! مرواریدهایم! دده سیاه من را از دست پسر گرفت و انداخت زمین. شدم كبوتر. آهای! آهای! مرواریدهایم! بعد، این دده سیاه ویار كرد و داد سرم را بریدند. آهای! آهای! مرواریدهایم! شدم یك چنار. آهای! آهای! مرواریدهایم!»
دده سیاه باز هم پرید تو حرف دختر و گفت «ول كن دیگر! گردن بند نخواستیم.»
دختر اعتنایی نكرد و ادامه داد «چنار را بریدند برای بچه اش گهواره درست كردند. آهای! آهای! مرواریدهایم! پیرزنی یك تكه از چوب چنار را برداشت برد خانه اش. آهای! آهای! مرواریدهایم! شدم دختر پیرزن. آهای! آهای! مرواریدهایم! روزی پادشاه یك اسب لاغر و مردنی داد به ما. آهای! آهای! مرواریدهایم! اسب را پرورش دادیم و غلام ها آمدند و بردنش. آهای! آهای! مرواریدهایم! بعد، گردن بند مروارید دده سیاه پاره شد.»
دده سیاه داد كشید «وای دلم! در را وا كنید برم بیرون. مردم از دل درد.»
پسر پادشاه گفت «تا همه مرواریدها نخ نشده هیچ كس نباید برود بیرون.»
دختر دنبال حرفش را گرفت «هیچ كس نتوانست آن ها را به نخ بكشد. آهای! آهای! مرواریدهایم! پادشاه دختر را خواست و از او پرسید تو می توانی مرواریدها را نخ كنی. آهای! آهای! مرواریدهایم! دختر گفت بله، اما به شرطی كه تا آن ها را نخ نكرده ام هیچ كس از اتاق نرود بیرون. آهای! آهای! مرواریدهایم!»
به اینجا كه رسید كار نخ كشیدن مرواریدها تمام شد و دختر گردن بند را پرت كرد به طرف دده سیاه و گفت «برش دار! به صاحبش چه وفایی كرده كه به تو بكند.»
پسر پادشاه دید این همان دختر انار است. پیشانیش را بوسید و داد دده سیاه را بستند به دم اسب چموش و اسب را ول كردند به كوه و بیابان.
بعد، هفت شبانه روز جشن گرفتند و همه به مراد دلشان رسیدند.

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان

داستان کودکانه/درخت سيب و ديو

به كوشش: تورج ا. قوچانی

در زمان قدیم، پادشاهی سه پسر داشت و یك طوطی.
روزی از روزها، طوطی به پادشاه گفت «خیلی دلم تنگ شده؛ اجازه بده برم هندوستان سری بزنم به قوم و خویشم.»
پادشاه پرسید «چند روزه برمی گردی؟»
طوطی گفت «ده روزه.»
پادشاه كه خاطر طوطی را خیلی می خواست و نمی توانست او را دلتنگ ببیند، گفت «برو! اما سوغاتی یادت نرود.»
طوطی گفت «به روی چشم!»
و شاد و شنگول پر كشید و رفت و همان طور كه قول داده بود، روز دهم برگشت.
پادشاه از دیدن طوطی خوشحال شد و گفت «از هندوستان برای ما چه سوغاتی آورده ای؟»
طوطی یك دانه تخم سیب داد به پادشاه و گفت «این هم سوغات شما. آن را بده به باغبان در باغ بكارد، كه سیب خیلی خوبی است.»
پادشاه تخم سیب را داد كاشتند و طولی نكشید كه از خاك سر درآورد؛ بزرگ شد؛ گل كرد و پنج تا سیب آورد.
یك روز باغبان رفت به باغ كه سیب بچیند و ببرد برای پادشاه؛ ولی دید یكی از سیب ها نیست. رفت به پادشاه گفت «قربان! یكی از سیب ها نیست.»
پادشاه پرسید «كی آن را كنده؟»
باغبان جواب داد «خدا می داند.»
شب بعد، وقتی برای پادشاه خبر بردند كه باز هم یكی از سیب ها چیده شده، پادشاه خیلی خشمگین شد. دستور داد «هر طور شده دزد سیب را پیدا كنید. می خواهم بدانم چه كسی است كه جرئت می كند سیب های من را بدزدد.»
پسر بزرگ پادشاه گفت «پدرجان! اجازه بده امشب من برم به باغ و كشیك بدهم.»
پادشاه گفت «برو!»
غروب همان روز، پسر بزرگ پادشاه چند تا مرد جنگی برداشت؛ مطرب را هم خبر كرد و رفت به باغ و برای اینكه خوابشان نبرد مشغول شدند به عیش و نوش و نیمه های شب آن قدر سیاه مست شدند كه خوابشان برد.
صبح كه بیدار شدند، دیدند باز یكی از سیب ها نیست. پسر پادشاه خجالت زده رفت پیش پدرش. گفت «تا نزدیك صبح بیدار بودم و كشیك می دادم؛ اما یك دفعه خوابم برد وقتی بیدار شدم، دیدم یكی دیگر از سیب ها چیده شده.»
پسر وسطی گفت «پدرجان اجازه بده امشب من برم و دزد سیب ها را بگیرم.»
پادشاه قبول كرد و آن شب پسر وسطی رفت به باغ و مثل برادر بزرگش مشغول شد به خوشگذرانی و او هم دم دمای صبح خوابش برد. همین كه از خواب بیدار شد، دید یكی دیگر از سیب ها نیست.
او هم خجالت زده رفت پیش پادشاه و گفت «پدرجان! نمی دانم چطور شد كه كله سحر خوابم برد و باز یكی از سیب ها كم شد.»
پادشاه داد زد «من سه تا پسر داشته باشم و نتوانند یك كار كوچك انجام دهند.»
پسر كوچك پادشاه كه اسمش ملك ابراهیم بود، گفت «اجازه بده امشب من بروم به باغ.»
پادشاه گفت «آن ها كه از تو بزرگتر بودند كاری از دستشان برنیامد، آن وقت تو می توانی چه كار كنی؟»
ملك ابراهیم گفت «پدرجان! فقط یك سیب به درخت مانده؛ اگر امشب كسی نرود به باغ و از آن مواظبت نكند، این یك سیب را هم می دزدند.»
و آن قدر اصرار كرد كه پادشاه درخواستش را قبول كرد.
آن شب، ملك ابراهیم تك و تنها و بی سر و صدا رفت نشست زیر درخت سیب. انگشت كوچكش را برید و به آن نمك و فلفل زد كه از درد خوابش نبرد.
دم دمای صبح نزه دیوی تنوره كشان از آسمان آمد پایین و دست دراز كرد سیب را بچیند كه شاهزاده شمشییر كشید، زد دست نره دیو را انداخت. دیو از زور درد نعره ای زد و مثل برق و باد پا به فرار گذاشت.
پسر دوید دنبال دیو و رد خونی را كه از دست دیو ریخته بود گرفت. رفت و رفت تا رسید سر چاهی. بعد، برگشت به باغ؛ سیب را چید و دست دیو را برداشت و رفت پیش پادشاه. گفت «قربان! این سیب و این هم دست دزد سیب.»
پادشاه دید دست دست دیو است. خیلی خوشحال شد و به شجاعت پسر كوچكش آفرین گفت.
شاهزاده گفت «پدرجان! اجازه بده برم دیو را بكشم.»
پادشاه گفت «تو كه دست او را انداختی و نگذاشتی سیب را ببرد، دیگر چه لزومی دارد كه جانت را به خطر بیندازی؟»
ملك ابراهیم گفت «حتم دارم بلایی را كه به سرش آورده ام یادش نمی رود و برمی گردد كه از من انتقام بگیرد.»
پادشاه گفت «حالا كه این طور است تو پیش دستی كن و هر چند نفر كه می خواهی بردار و با خودت ببر.»
پسر گفت «خودم تنها می روم.»
برادرانش گفتند «ما هم همراهت می آییم و تنهایت نمی گذاریم.»
ملك ابراهیم قبول كرد و با برادرهاش افتاد به راه. به سر چاه كه رسیدند، گفتند «كی اول می رود داخل چاه؟»
برادر بزرگ گفت «من!»
دو برادر دیگر طناب بستند به كمر او و سرازیرش كردند تو چاه. كمی كه پایین رفت صدا زد «سوختم! سوختم! بكشیدم بالا.» و او را زود كشیدند بالا.
برادر وسطی گفت «حالا من را بفرستید پایین.» و دو برادر دیگر طناب را بستند به كمرش و روانه اش كردند تو چاه. او هم كمی كه رفت پایین، شروع كرد به داد و فریاد كه «سوختم! سوختم! زود بكشیدم بالا.» او را هم از چاه درآوردند.
ملك ابراهیم گفت «حالا كه این طور است من می روم تو چاه و هر چه گفتم سوختم، سوختم، به حرفم گوش ندهید و من را بالا نكشید.»
بعد، طناب را بستند به كمرش و روانه چاهش كردند. ملك ابراهیم كمی كه رفت پایین، دید آتش از زیر پاش زبانه می كشد؛ اما دندان گذاشت رو جگر و لام تا كام چیزی نگفت. خوب كه به زیر پاش نگاه كرد، دید اژدهایی در ته چاه دهان واكرده و از دهانش آتش می زند بیرون.
برادرها كه دیدند صدایی از توی چاه بیرون نمی آید، طناب را پاره كردند و سر چاه منتظر ماندند ببینند چه پیش می آید.
ملك ابراهیم همین كه رسید ته چاه، شمشیر كشید اژدها را كشت. بعد، به دور و برش نگاه كرد، دید ته چاه دریچه ای هست. دریچه را باز كرد و داخل باغی شد كه قصر بلندی وسط آن قرار داشت. سرش را بلند كرد و به تماشای قصر مشغول شد كه دید دختر قشنگی نشسته دم یكی از پنجره ها.
دختر گفت «چطور جرئت كردی قدم بگذاری به اینجا؟»
ملك ابراهیم گفت «تو كی هستی و اینجا چه می كنی؟»
دختر گفت «من دختر شاه هستم؛ دیو اسیرم كرده. روزها می رود شكار و شب ها برمی گردد پیش من.»
پسر پرسید «در این قصر كجاست؟»
دختر جواب داد «این قصر در ندارد.»
پسر گفت «پس چطور تو را نجات دهم؟»
دختر، گیس بلندش را از پنجره آویزان كرد و پسر گیس او را گرفت و رفت بالا. دختر گفت «الان است كه دیو پیداش بشود؛ زود برو پشت پرده قایم شو.»
ملك ابراهیم گفت «وقتی آمد از او بپرس شیشه عمرش كجاست.» و تند رفت پشت پرده قایم شد.
طولی نكشید كه دیو آمد و گوشت شكاری را كه آورده بود، كباب كرد؛ هم خودش خورد و هم به دختر داد.
دختر از دیو پرسید «شیشه عمرت را كجا می گذاری؟»
دیو یك دفعه عصبانی شد. سیلی محكمی زد به صورت دختر و گفت «این حرف را كی یادت داده؟»
دختر شروع كرد به گریه و لابه لای گریه گفت «چه كسی می تواند بیاید اینجا كه من با او حرفی زده باشم.»
دیو دلش به حال دختر سوخت. گفت «پشت این باغ دشتی هست و در آن دشت گله آهویی و در آن گله آهو آهویی كه طوق طلا به گردن دارد. شیشه عمر من در شكم اوست. اما بدان هر كس به طرف آهو تیر بندازد و نتواند با سه تیر او را بزند سر تا پا سنگ می شود.»
دیو این را گفت و سرش را گذاشت رو پای دختر و خوابش برد.
ملك ابراهیم از پشت پرده درآمد. كلید باغ را از گل شاخ دیو باز كرد و رفت به جنگل. دید گله آهویی به چرا مشغول است و یكی از آن ها طوق طلا به گردن دارد. تیر گذاششت به چله كمان و آهوی طوق طلا را نشانه گرفت؛ ولی تیرش به خطا رفت و تا مچ پاهاش سنگ شد. تیر دوم را رها كرد به طرف آهو و این بار هم تیرش به خطا رفت و تا كمر سنگ شد. تیر سوم را به كمان گذاشت و تا جایی كه زورش می رسید زه كمان را كشید؛ علی را یاد كرد و وسط پیشانی آهو را نشانه رفت. تیر به پیشانی آهو نشست؛ آهو از پا افتاد و بدن ملك ابراهیم به صورت اولش درآمد.
ملك ابراهیم شكر خدا به جا آورد. قدم پیش گذاشت. شكم آهو را پاره كرد و شیشه عمر دیو را درآورد. وقی دیو از خواب بیدار شد و فهمید اثری از كلیدهاش نیست، سراسیمه رفت به جنگل و دید شیشه عمرش در دست ملك ابراهیم است.
دیو گفت «آهای پسر!»
ملك ابراهیم فرصت نداد یك كلمه دیگر از دهان دیو بیرون بیاید و شیشه را زد به زمین، كه یك دفعه آسمان تیره و تار شد؛ گردبادی به هوا تنوره كشید؛ برق تندی در آسمان جرقه زد؛ رعد به صدا درآمد و كم كم همه چیز به حال اولش برگشت.
ملك ابراهیم به دور و برش كه نگاه كرد، دید از دیو خبری نیست و دختر در كنارش ایستاده.
دختر گفت «من دو خواهر دارم كه هر كدام در یك باغ دیگر گرفتارند.»
ملك ابراهیم گفت «غصه نخور؛ آن ها را هم آزاد می كنم.» و رفت به باغ دوم. دید یك دختر دیگر كنار پنجره نشسته.
دختر گیسش را از پنجره آویزان كرد. ملك ابراهیم گیس دختر را گرفت و رفت بالا.
دختر گفت «چطور آمدی به اینجا؟ الان است كه دیو بیاید و جانت را بگیرد.»
ملك ابراهیم گفت «من جان او را می گیرم. تو فقط از او بپرس شیشه عمرش كجاست و بقیه كار را به عهده من بگذار.» بعد رفت پشت پرده قایم شد.
وقتی كه دیو سیر شكمش غذا خورد و خوب سر كیف آمد، دختر پرسید «شیشه عمرت كجاست؟»
دیو گفت «پشت این باغ دشتی هست و پشت دشت دریاچه ای و در آن دریاچه یك گله ماهی هست و در آن گله ماهی یك ماهی هست كه طوق طلا به گوش دارد. شیشه عمر من در شكم اوست. اما بدان پیدا كردن آن كار هر كسی نیست. تازه اگر كسی بتواند پیداش كند و نتواند آن را با سه تیر بزند، سر تا پا سنگ می شود.»
دیو این را گفت و سرش را گذاشت رو زانوس دختر و خروپفش بلند شد.
ملك ابراهیم از پشت پرده درآمد و كلیدها را از شاخ دیو واكرد. رفت لب دریا و ایستاد به تماشا. طولی نكشید كه یك گله ماهی آمد دم آب و همین كه خوب نگاه كرد، ماهی طوق طلا را در میان آن ها پیدا كرد. تیر گذاشت به چله كمان و به طرفش انداخت. تیر به ماهی نخورد و تا مچ پای ملك ابراهیم سنگ شد. تیر دوم را انداخت. باز نخورد و تا كمر سنگ شد. ولی تیر سوم به ماهی طوق طلا خورد و دریاچه یكپارچه خون شد.
ملك ابراهیم ماهی راگرفت؛ شكمش را پاره كرد و شیشه عمر دیو را درآورد.
همین كه دیو از خواب بیدار شد و دید كلیدهاش را برده اند، در یك چشم به هم زدن خودش را رساند لب دریا. تا چشم ملك ابراهیم به دیو افتاد، شیشه را زد به سنگ و دیو نعره ای كشید و افتاد و جان داد. ملك ابراهیم رفت سراغ دختر كوچكتر.
دختر گفت «دیوی كه من را كشیده به بند یك دست ندارد.»
ملك ابراهیم گفت «غلط نكنم خودم یك دستش را انداخته ام و حالا آمده ام جانش را بگیرم.»
دختر گفت «می ترسم زورت به او نرسد.»
ملك ابراهیم گفت «وقتی آمد، تو فقط از او بپرس شیشه عمرش كجاست و بقیه اش را بگذار به عهده من.» و رفت خودش را پشت پرده پنهان كرد.
وقتی كه دیو آمد، دختر از او پرسید «شیشه عمرت كجاست؟»
دیو تا این را شنید، سیلی محكمی زد به صورت دختر و گفت «این را چه كسی یادت داده؟»
دختر گفت «من اینجا كسی را ندارم.» و شروع كرد به گریه.
دیو دلش به حال دختر سوخت. گفت «پشت این باغ دشتی هست و پشت دشت دریاچه ای و پشت دریاچه بیشه ای و در آن بیشه شیری خوابیده كه شیشه عمر من در شكم آن شیر است.» بعد، سرش را گذاشت رو دامن دختر و خوابید.
ملك ابراهیم از پشت پرده درآمد، دسته كلید را از شاخ دیو باز كرد و رفت به بیشه و شیر را با سه ضربه شمشیر كشت و شیشه عمر دیو را از شكمش درآورد كه دیو سراسیمه از راه رسید و تا چشمش افتاد به ملك ابراهیم نعره كشید «ای مادرت به عزایت بنشیند! این تو بودی كه یك دست من را بریدی و ناكارم كردی؟ زود باش غزل خداحافظی را بخوان كه عمرت سر آمده و می خواهم سزای كارت را كفت دستت بگذارم.»
ملك ابراهیم فرصت نداد كه دیو تكانی به خودش بدهد. شیشه را بلند كرد و محكم زد به زمین، كه یك دفعه برق تندی درخشید؛ رعد غرید و توفانی برپا شد كه چشم چشم را نمی دید.
توفان كه فروكش كرد دیگر نه از دیو خبری بود و نه از قصر او.
دختر ها دور ملك ابراهیم را گرفتند و به دست و روی او بوسه زدند و گفتند «ما چندین و چند سال است در چنگ این دیوها اسیریم.»
ملك ابراهیم گفت «شكر خدا كه شرشان كنده شد.»
بعد به دور و بش كه نگاه كرد دید آن قدر جواهرات ریخته كه حد و حساب ندارد. جواهرات را جمع كرد، برد گذاشت كف چاه و صدا زد «طناب بندازید!»
برادرهاش طناب پایین انداختند و همه جواهرات را كشیدند بالا.
ملك ابراهیم دو خواهر بزرگتر را هم فرستاد بالا و وقتی می خواست خواهر كوچكتر را بفرستد بالا، دختر قبول نكرد. گفت «خودت اول برو؛ بعد طناب بنداز و من را بكش بالا.»
ملك ابراهیم گفت «من هیچ وقت این كار را نمی كنم و تو را ته این چاه تنها نمی گذارم.»
دختر گفت «اگر تو را بالا نكشیدند و تنها ماندی، طولی نمی كشد كه یك گله گوسفند می آید از كنارت می گذرد. در این موقع چشم هایت را ببند و رو یكی از گوسفند ها دست بكش. اگر گوسفند سفید بود، می آی بالا و اگر سیاه بود بدان كه هفت طبقه می روی زیر زمین و معلوم نیست كی بتوانی برگردی.»
بعد،‌یك قفس طلا، كه یك بلبل طلایی چشم یاقوتی در آن بود و یك تشت طلا، كه خودش هم رخت می شست و هم رخت ها را پهن می كرد داد به ملك ابراهیم و گفت «این ها را بگیر كه روزی به دردت می خورند.»
ملك ابراهیم قفس و تشت را گرفت و دختر را فرستاد بالا. بعد صدا زد حالا طناب بندازید و من را بالا بكشید.
برادرهاش گفتند «همان جا بمان كه جایت خوب است.»
هر چه دختر ها التماس كردند برادرتان را از چاه در بیاورید، فایده ای نداشت.
دخترها گفتند «ما به پادشاه می گوییم كه شما با برادرتان چه كردید.» گفتند «اگر لب باز كنید و چیزی از این قضیه به زبان بیارید، سر به نیست تان می كنیم.» دخترها هم از ترسشان حرفی نزدند.
پادشاه چشم به راه بود كه خبر بازگشت شاهزاده ها را شنید و با خوشحالی رفت به استقبال آن ها؛ اما دید ملك ابراهیم همراه آن ها نیست. پرسید «پس ملك ابراهیم كو؟»
گفتند «همان روز اول به دست دیو كشته شد و ما به هر جان كندنی بود دیوها را از پا درآوردیم؛ طلسم های زیادی را شكستیم؛ دخترها را آزاد كردیم و با خودمان آوردیم.»
پادشاه خیلی غصه دار شد؛ اما دلش گواهی می داد كه این حرف ها حقیقت ندارد و حقه ای در كار این دو برادر است.
مدت ها گذشت. هر دو برادر ملك ابراهیم دلشان به دنبال خواهر كوچكتر بود و هر كدام اصرار داشتند دل او را به دست بیارند و او را به زنی بگیرند؛ ولی خواهر كوچكتر كه می دانست ملك ابراهیم زنده است به درخواست آن ها تن نمی داد.
یك روز دختر به برادرها گفت «هر كس برود برای من یك تشت طلا بیارد كه خودش رخت بشوید و خودش رخت پهن كند و یك قفس طلایی برایم بخرد كه بلبل طلایی چشم یاقوتی در آن باشد كه بتواند آواز بخواند، من بی هیچ چون و چرایی زن او می شوم.»
برادرها قبول كردند و نوكرهاشان را با عجله فرستادند بروند همه جا را بگردند و به هر قیمتی كه شده تشت و قفس طلا را به دست بیارند.
حالا بشنوید از ملك ابراهیم!
بعد از اینكه برادرها ملك ابراهیم را تك و تنها ته چاه رها كردند و رفتند، ملك ابراهیم سر در گریبان ماند و به گریه افتاد. بعد، حرف دختر یادش آمد كه گفته بود «اگر تو را بالا نكشیدند و تنها ماندی، طولی نمی كشد كه یك گله گوسفند می آید از كنارت می گذرد. در این موقع چشم هایت را ببند و رو یكی از گوسفندها دست بكش. اگر گوسفند سفید بود، می آیی بالا و اگر سیاه بود هفت طبقه می روی زیر زمین و معلوم نیست كی بتوانی برگردی.»
ملك ابراهیم سربلند كرد و دید یك گله گوسفند سفید و سیاه از كوه سرازیر شده و تند می آید به طرفش. همان جا منتظر ماند و وقتی گوسفندها رسیدند به او، چشمش را هم گذاشت و دستش را كشید رو یكی از آن ها و تا چشمش را باز كرد، دید رو گوسفند سیاهی دست كشیده. در این موقع صدایی مثل صدای رمبیدن كوه بلند شد و ملك ابراهیم هفت طبقه رفت زیر زمین. خوب به دور و برش كه نگاه كرد، دید شهری است كه به كلی با شهر خودش فرق دارد. رفت دم دكانی و به دكانداری گفت «پدرجان! كمی آب بده به من. خیلی تشنه ام.»
دكاندار ظرف آب را داد به دست او. ملك ابراهیم دید آبی كه داده به دستش آن قدر بوی گند می دهد كه نمی تواند آن را حتی به لبش نزدیك كند. گفت «پدرجان! این چه آبی است كه به من داده ای؟ من از تو آب خوردن خواستم.»
دكاندار گفت «بخور و شكر خدا كن. مگر تو اهل این شهر نیستی؟»
ملك ابراهیم گفت «نه! غریبم و ناخواسته گذرم افتاده به شهر شما.»
مرد گفت «اژدهایی خوابیده جلو رودخانه و نمی گذارد آب برسد به شهر ما؛ فقط سالی یك مرتبه از این پهلو به آن پهلو می غلتد و كمی آب راه می افتد. آن وقت مردم از خانه هاشان می ریزند بیرون و آب یك سالشان را برمی دراند در كوزه و خمره می كنند. برای همین است كه در تمام شهر ما آب تازه پیدا نمی شود.»
ملك ابراهیم گفت «اژدها را به من نشان بده.»
مرد گفت «مگر از جانت سیر شده ای؟ اگر بروی طرفش تو را از صد قدمی می كشد به كام خودش.»
ملك ابراهیم گفت «تو فقط بیا اژدها را به من نشان بده و به این كارها كاری نداشته باش.»
مرد، ملك ابراهیم را از شهر برد بیرون. روی تپه ای ایستاد و از دور اژدها را به او نشان داد.
ملك ابراهیم رفت جلوتر و وقتی دید بی اختیار كشیده می شود به سمت اژدها، شمشیرش را از غلاف درآورد، آن را به دهان گرفت و به سمت اژدها به پرواز درآمد.
همین كه اژدها ملك ابراهیم را بلعید، از دهان تا دم دو نیم شد و آب راه افتاد به طرف شهر.
تا صدای قل قل آب بلند شد، مردم با كوزه و خمره و هر ظرفی كه دم دست داشتند از خانه هاشان ریختند بیرون كه آب بردارند؛ اما خیلی زود از این كار دست كشیدند؛ چون معلوم شد غریبه ای اژدها را كشته و رودخانه از آن به بعد خشك نمی شود.
شاه آن شهر وقتی كه این خبر را شنید، گفت «بروید آن غریبه را بیارید ببینم موضوع از چه قرار است.»
رفتند جوان را بردند پیش شاه. شاه گفت «تو كی هستی و از كجا آمده ای؟»
ملك ابراهیم گفت «من از ایران آمده ام و پسر پادشاه ایران هستم.»
شاه گفت «من به پاداش كشتن اژدها و نجات همه ما از بی آبی، دخترم را می دهم به تو كه در كنار هم خوش و خرم زندگی كنیم.»
ملك ابراهیم گفت «از محبت شما ممنونم؛ ولی نمی توانم دختر شما را بگیرم. اگر می توانی كمكم كن به ولایت خودم برگردم.»
شاه گفت «از اینجا تا ولایت تو صد سال راه است؛ اول بگو چطور این همه راه را آمده ای؟»
اشك در چشمان ملك ابراهیم جمع شد و گفت «ای پادشاه! داغ دلم را تازه نكن. ماجرای آمدن م به اینجا سر دراز دارد و گفتنش گره از كارم باز نمی كند.»
شاه رو كرد به وزیر و گفت «محبت این جوان شجاع را نباید بی جواب گذاشت. زود سیمرغ را پیدا كن و ترتیبی بده كه او را صحیح و سالم به ولایتش برساند.»
وزیر گفت «به روی چشم! از زیر سنگ هم كه شده سیمرغ را پیدا می كنم و اوامرتان را انجام می دهم.»
بعد دستور داد كوه و در و دشت را زیر پا گذاشتند، تا سیمرغ را پیدا كردند. وزیر رفت پیش ملك ابراهیم و گفت «اقبالت بلند بود!» و چهل تكه گوشت و چهل مشك آب داد به او. گفت «این ها را بگیر و بنشین بر بال سیمرغ. روزی یك تكه گوشت و یك مشك آب بده به او و یك كلمه حرف نزن. هر جا كه تو را گذاشت زمین بدان كه رسیده ای به ولایت خودت.»
ملك ابراهیم از وزیر خداحافظی كرد و نشست بر پشت سیمرغ. سیمرغ به آسمان بلند شد و بعد از چهل شب و چهل روز نشست به زمین.
ملك ابراهیم از پشت سیمرغ آمد پایین و رفت به شهری كه در آن نزدیكی بود و پیش زرگری شاگرد شد.
یك روز در دكان زرگری مشغول كار بود كه سه چهار نفر آمدند و از زرگر تشت طلایی خواستند كه خودش رخت بشوید و بلبل طلایی كه آواز بخواند.
زرگر تا خواست جواب رد به آن ها بدهد، ملك ابراهیم اشاره كرد قبول كند.
زرگر پرسید «این ها را برای چه كسی می خواهید.»
جواب دادند «برای پسر بزرگ پادشاه.»
زرگر گفت «حالا كه این طور است بروید فردا بیایید؛ شاید برایتان پیدا كنم.»
وقتی مشتری های تشت و بلبل طلا رفتند، زرگر به شاگردش گفت «این چه حرفی بود كه تو دهن من گذاشتی. من از كجا می توانم چنین چیزهایی پیدا كنم؟»
ملك ابراهیم گفت «حرف بی ربطی نزده ای!»
بعد، رفت تشت و قفس طلا را آورد گذاشت جلو زرگر.
زرگر ماتش برد و پرسید «راستش را بگو تو كی هستی و این ها را از كجا آورده ای؟»
ملك ابراهیم گفت «بعداً می فهمی! حالا هر كاری می گویم بكن و مطمئن باش كه از مال و مكنت دنیا بی نیازت می كنم.»
فردا كه مشتری ها برگشتند، زرگر تشت و قفس طلا را آورد و داد به آن ها. گفتند «قیمتش چند است؟»
زرگر گفت «قابل ندارد! ببرید. اگر شاهزاده پسندید، شاگردم را فردا می فرستم قیمتشان را معین كند.»
آن ها هم تشت و قفس را برداشتند بردند برای شاهزاده.
شاهزاده خیلی خوشحال شد و آن ها را برد گذاشت جلو دختر.
دختر تا چشمش به تشت و قفس طلا افتاد نتوانست جلو خودش را بگیرد و ذوق زده پرسید «این ها را از كجا آوردی؟»
شاهزاده جواب داد «زرگری برایم پیدا كرده.»
دختر گفت «چقدر پول جاشان دادی؟»
شاهزاده گفت «زرگر گفته فردا شاگردش را می فرستد اینجا قیمتشان را معین كند.»
روز بعد، ملك ابراهیم با سر و وضعی كه شناخته نشود رفت به دربار. دختر تا چشمش افتاد به او بی اختیار شد و از خوشحالی اشك شوق در چشمانش جمع شد.
شاهزاده پرسید «چرا افتادی به گریه.»
دختر گفت «راستش را بخواهی این تشت طلا و این قفس طلا روزگاری مال من بود و این زرگر آن ها را دزدیه. باید او را ببرم پیش پادشاه كه حقش را بگذارد كف دستش.»
بعد، دست ملك ابراهیم را گرفت و او را برد پیش پادشاه.
پادشاه تا چشمش به ملك ابراهیم افتاد، او را شناخت. از رو تخت پادشاهی آمد پایین؛ دست در گردن پسر انداخت و از خوشحالی گریه كرد.
در این بین برادر ملك ابراهیم آمد ببیند تكلیف شاگرد زرگر چه شد كه دید ملك ابراهیم نشسته پهلوی پادشاه و دختر دارد همه بدكاری های او و برادرش را برای شاه تعریف می كند.
پادشاه صحبت دختر را قطع كرد و به پسر بزرگش كه از ترس خشكش زده بود، گفت «ملك ابراهیم در حق شما چه كرده بود كه با او چنین رفتاری كردید؟»
بعد، دستور داد بروند پسر وسطی را هم بیارند و او را با برادر بزرگش در جا گردن بزنند.
ملك ابراهیم به دست و پای پدرش افتاد. گفت «ای پادشاه! حالا كه من صحیح و سالم برگشته ام و گذشته ها هم گذشته؛ آن ها را به من ببخش كه مرگ برادر را نمی توانم تحمل كنم.»
پادشاه وقتی این طور دید از گناه آن ها گذشت.
برادرها سر و روی ملك ابراهیم را غرق بوسه كردند و گفتند «در عوض همه بدیی هایی كه در حق تو كردیم، از این به بعد تا جان در بدن داریم غلام تو هستیم.»
ملك ابراهیم هم آن ها را بوسید و گفت «شما برادرهای بزرگ من هستید و من از شما هیچ گله ای ندارم.»
خلاصه! دشمنی برادرها تبدیل شد به دوستی و پادشاه امر كرد شهر را آذین بستند و دختر را به عقد ملك ابراهیم درآوردند.

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان

داستان کودکانه/به دنبال فلك

به كوشش: تورج ا. قوچانی

مرد فقیری بود كه آه در بساط نداشت و به هر دری كه می زد كار و بارش رو به راه نمی شد. شبی تا صبح از غصه خوابش نبرد. نشست فكر كرد چه كند، چه نكند و آخر سر نتیجه گرفت باید برود فلك را پیدا كند و علت این همه بدبختی را از او بپرسد.
خرت و پرت مختصری برای سفرش جور كرد؛ راه افتاد رفت و رفت تا در بیابانی به گرگی رسید. گرگ جلوش را گرفت و گفت «ای آدمی زاد دوپا! در این بر بیابان كجا می روی؟»
مرد گفت «می روم فلك را پیدا كنم. سر از كارش در بیاورم و علت بدبختیم را از او بپرسم.»
گرگ گفت «تو را به خدا اگر پیداش كردی اول از قول من سلام برسان؛ بعد بگو گرگ گفت شب و روز سرم درد می كند. چه كار كنم كه سر دردم خوب بشود.»
مرد گفت «اگر پیداش كردم، پیغامت را می رسانم.»
و باز رفت و رفت تا رسید به پادشاهی كه در جنگ شكست خورده بود و داشت فرار می كرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد، صداش زد «آهای! از كجا می آیی و به كجا می روی؟»
مرد جواب داد «رهگذرم. دارم می روم فلك را پیدا كنم و از سرنوشتم باخبر شوم.»
پادشاه گفت «اگر پیداش كردی بپرس چرا من همیشه در جنگ شكست می خورم.»
مرد گفت «به روی چشم!»
و راهش را گرفت و رفت تا رسید به دریا و دید ای داد بی داد دیگر هیچ راهی نیست و تا چشم كار می كند جلوش آب است. ناامید و با دلی پر غصه نشست لب دریا كه ناگهان ماهی بزرگی سر از آب درآورد و گفت «ای آدمی زاد! چه شده زانوی غم بغل گرفته ای و نشسته ای اینجا؟»
مرد گفت «داشتم می رفتم فلك را پیدا كنم و از او بپرسم چرا من همیشه آس و پاسم و روزگارم به سختی می گذرد كه رسیدم اینجا و سفرم ناتمام ماند. چون نه كشتی هست كه سوار آن شوم و نه راهی هست كه پیاده بروم.»
ماهی گفت «تو را می برم آن طرف دریا؛ به شرطی كه قول بدی فلك را كه پیدا كردی از او بپرسی چرا همیشه دماغ من می خارد.»
مرد قول داد و ماهی او را به پشتش سوار كرد و برد آن طرف دریا.
مرد باز هم رفت و رفت تا رسید به باغ بزرگی كه انتهاش پیدا نبود و پر بود از درخت های سبز شاداب و بوته های زرد پژمرده. خوب كه نگاه كرد، دید كرت درخت های شاداب پر آب است و كرت بوته های پژمرده از خشكی قاچ قاچ شده.
مرد جلوتر كه رفت باغبان پیری را دید كه ریش بلند سفیدش را بسته دور كمر؛ پاچه شلوارش را زده بالا؛ بیلی گذاشته رو شانه و دارد آبیاری می كند.
باغبان از مرد پرسید «خیر پیش! به سلامتی كجا می روی؟»
مرد جواب داد «می روم فلك را پیدا كنم.»
باغبان گفت «چه كارش داری؟»
مرد گفت «تا حالا كه پیداش نكرده ام؛ اگر پیداش كردم خیلی حرف ها دارم از او بپرسم و از ته و توی سرنوشتم با خبر شوم.»
باغبان گفت «هر چه می خواهی بپرس. من همان كسی هستم كه دنبالش می گردی.»
مرد ذوق زده پرسید «ای فلك! اول بگو بدانم این باغ بی سر و ته با این درخت های تر و تازه و بوته های پلاسیده مال كیست؟»
فلك جواب داد «مال آدم های روی زمین است.»
مرد پرسید «سهم من كدام است؟»
فلك دست مرد را گرفت برد دو سه كرت آن طرفتر و بوته پژمرده ای را به او نشان داد.
مرد به بوته پژمرده و خاك ترك خورده آن نگاه كرد. از ته دل آه كشید و بیل را از دست فلك قاپید. آب را برگرداند پای بوته خودش و گفت «حالا بگو بدانم چرا همیشه دماغ آن ماهی بزرگ می خارد؟»
فلك گفت «یك دانه مروارید درشت توی دماغش گیر كرده. باید با مشت بزنند پس سرش تا دانه مروارید بپرد بیرون و حالش خوب بشود.»
مرد پرسید «چرا آن پادشاه در تمام جنگ ها شكست می خورد و هیچوقت پیروزی نصیبش نمی شود؟»
فلك جواب داد «آن پادشاهی كه می گویی دختری است كه خودش را به شكل مرد درآورده. اگر می خواهد شكست نخورد، باید شوهر كند.»
مرد گفت «یك سؤال دیگر مانده؛ اگر جواب آن را هم بدهی زحمت كم می كنم و از خدمت مرخص می شوم.»
فلك گفت «هر چه دلت می خواهد بپرس.»
مرد پرسید «دوای درد آن گرگی كه همیشه سرش درد می كند، چیست؟»
فلك جواب داد «باید مغز آدم احمقی را بخورد تا سر دردش خوب بشود.»
مرد جواب آخر را كه شنید، معطل نكرد. شاد و خندان راه برگشت را پیش گرفت و رفت تا دوباره رسید به كنار دریا. ماهی بزرگ كه منتظر او بود و داشت ساحل را می پایید، تا او را دید، پرسید «فلك را پیدا كردی؟»
مرد گفت «بله.»
ماهی گفت «پرسیدی چرا همیشه دماغ من می خارد؟»
مرد گفت «اول من را برسان آن طرف دریا تا به تو بگویم.»
ماهی او را برد آن طرف دریا و گفت، حالا بگو ببینم فلك چی گفت.»
مرد گفت «مروارید درشتی توی دماغت گیر كرده. یكی باید محكم با مشت بزند پس سرت تا مروارید بیاید بیرون.»
ماهی خوشحال شد و گفت «زودباش محكم بزن پس سرم و مروارید را بردار برای خودت.»
مرد گفت «من دیگر به چنین چیزهایی احتیاج ندارم؛ چون بوته خودم را حسابی سیراب كرده ام.»
هر چه ماهی التماس و درخواست كرد، حرفش به گوش مرد نرفت كه نرفت و مرد او را به حال خودش گذاشت و راهش را گرفت و بی خیال رفت.
پادشاه هم سر راه مرد بود و همین كه او را دید، پرسید «پیغام ما را به فلك رساندی؟»
مرد گفت «بله. فلك گفت تو دختر هستی و خودت را به شكل مرد درآورده ای. اگر می خواهی در جنگ پیروز شوی باید شوهر كنی.»
دختر گفت «سال های سال كسی از این راز سر در نیاورد؛ اما تو سر از كارم درآوردی. بیا بی سروصدا من را به زنی بگیر و خودت به جای من پادشاهی كن.»
مرد گفت «حالا كه بوته ام را سیراب كرده ام، پادشاهی به چه دردم می خورد. حیف است آدم وقتش را صرف این كارها بكند.»
دختر هر قدر از مرد خواهش و تمنا كرد و به گوش او خواند كه بیا و من را بگیر، مرد قبول نكرد. آخر سر به دختر تشر زد و رفت و رفت تا رسید به گرگ. گرگ گفت «ای آدمی زاد دوپا! خیلی شنگول و سرحال به نظر می رسی. دروغ نگفته باشم فلك را پیدا كرده ای.»
مرد گفت «راست گفتی! دوای سر درد تو هم مغز یك آدم احمق است و بس.»
گرگ گفت «برایم تعریف كن ببینم چطور توانستی فلك را پیدا كنی و در راه به چه چیزهایی برخوردی؟»
مرد رو به روی گرگ نشست و هر چه را شنیده و دیده بود با آب و تاب تعریف كرد.
گرگ كه نزدیك بود از تعجب شاخ در بیاورد، گفت «بگو ببینم چرا مروارید درشت را برای خودت ورنداشتی و برای چه با آن دختر عروسی نكردی؟»
مرد گفت «خدا پدرت را بیامرزد! دیگر به مروارید درشت و تخت پادشاهی چه احتیاج دارم؛ چون بوته بختم را حسابی سیراب كرده ام و تا حلا حتماً برای خودش درخت شادابی شده.»
گرگ سری جنباند و گفت «اگر تو از اینجا بروی من از كجا احمق تر از تو پیدا كنم؟»
و تند پرید گلوی مرد را گرفت. او را خفه كرد و مغزش را درآورد و خورد.

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان

داستان کودکانه/زور

به كوشش: تورج ا. قوچانی

روزی، روزگاری گنجشكی در چله زمستان از لانه بیرون آمد كه دانه پیدا كند. كمی كه از لانه دور شد، دید تا چشم كار می كند بر بیابان از برف سفید شده و هر جا هم آب بوده یخ بسته.
گنجشك رفت نشست رو یك تكه یخ. این ور و آن ور نگاه كرد بلكه چیزی گیر بیاورد. اما هر چه چشم انداخت چیزی پیدا نكرد.
گنجشك كه سردش شده بود و پاهاش حسابی یخ كرده بود به یخ گفت «ای یخ! تو چرا این قدر زور داری؟» \
یخ با تعجب گفت «من زور دارم؟ اگر من زور داشتم حال و روزم بهتر از این بود و خورشید آبم نمی كرد.»
گنجشك رفت دم آفتاب نشست. رو كرد به خورشید. گفت «ای خورشید! چرا تو این قدر زور داری؟»
خورشید گفت «تو چقدر ساده ای. اگر من زور داشتم یك تكه ابر جلوم را نمی گرفت.»
گنجشك رفت سراغ ابر. گفت «ای ابر! چرا تو این قدر زور داری؟»
ابر گفت «خدا پدرت را بیامرزد. اگر من زور داشتم باد من را به این طرف و آن طرف نمی برد و می گذاشت برای خودم یك جا آرام بگیرم.»
گنجشك رفت پیش باد. گفت «ای باد! بگو بدانم چرا تو این قدر زور داری؟»
باد گفت «برو بابا تو هم دلت خوش است. اگر من زور داشتم كوه جلوم را نمی گرفت.»
گنجشك رفت رو كوه نشستت و گفت «ای كوه! چرا تو این قدر زور درای؟»
كوه گفت «عجب حرفی می زنی! اگر من زور داشتم علف رو سرم سبز نمی شد.»
گنجشك به علف گفت «ای علف! تو چرا این قدر زور داری؟»
علف گفت «زورم كجا بود! اگر من زور داشتم بزی من را نمی خورد.»
گنجشك پرید رفت پیش بزی. گفت «ای بزی! چرا تو این قدر زور داری؟»
بزی گفت «به حق چیزهای نشنفته! اگر من زور داشتم قصاب گوش تا گوش سرم را نمی برید.»
گنجشك رفت سر وقت قصاب. گفت «ای قصاب! چرا تو این قدر زور داری؟»
قصاب گفت «ای بابا! اگر من زور داشتم موش تو خانه ام لانه نمی كرد و این همه دردسر برایم درست نمی كرد.»
گنجشك رفت پیش موش. گفت «ای موش! چرا تو این قدر زور داری؟»
موش گفت «كی این حرف را زده؟ اگر من زور داشتم گربه من را یك لقمه چپش نمی كرد.»
گنجشك كه دیگر خسته شده بود رفت سراغ گربه و گفت «ای گربه! از بس كه این ور و آن ور رفتم و از این و آن پرسیدم ذله شدم. تو را به خدا به من بگو تو چرا این قدر زور داری؟»
گربه كه دید گنجشك راست راستی كلافه شده دلش سوخت و همان طور كه دور و برش را می پایید و مواظب بود سگ همسایه پیداش نشود، گفت «زور دارم و زور بچه؛ سالی میزام هفت بچه؛ یكیش آرام جانم؛ یكیش سر و روانم؛ یكیش كفتر پرانم؛ یكیش بی تو نمانم؛ زنی می خوام زنانه؛ پوستین كنه انبانه؛ گذارد كنج خانه؛ پر كند دانه دانه؛ از گندم و شاهدانه . . . »

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان

داستان کودکانه/كك به تنور

به كوشش: تورج ا. قوچانی

روزی، روزگاری كك و مورچه ای با هم دوست بودند.
یك روز كك به مورچه گفت «دلم از گشنگی ضعف می رود.»
مورچه گفت «من هم مثل تو.»
كك گفت «بریم چیزی بگیریم و شكم مان را وصله پینه كنیم.»
و نشستند به صحبت كه «چه بگیریم؟ چه نگیریم؟»
«گردو بگیریم پوست دارد.»
«كشمش بگیریم دم دارد.»
«سنجد بگیریم هسته دارد.»
«بهتر است گندم بگیریم ببریم آسیاب آرد كنیم؛ بیاریم خانه نان بپزیم و بخوریم.»
كك رفت گندم گرفت آورد داد به مورچه.
مورچه گندم را برد آسیاب آرد كرد و آورد خانه. آرد را الك كرد و تو لاوك خمیر كرد و چونه درست كرد.
كك هم رفت تنور را آتش كرد كه نان بپزد. اما، همین كه خواست نان اول را بچسباند به تنور پاش سر خورد؛ افتاد تو تنور و سوخت.
مورچه شیون و زاری راه انداخت و از خانه رفت بیرون. بنا كرد به سر و سینه زدن و خاك به سر خودش ریختن.
كفتری از بالای درخت پرسید «مورچه خاك به سر! چرا خاك به سر؟»
مورچه جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر.»
كفتر هم پرهای دمش را ریخت.
درخت پرسید «كفتر دم بریز! چرا دم بریز؟»
كفتر جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز.»
درخت هم برگ هاش را ریخت.
آب آمد از پای درخت رد شود، دید درخت برگ ندارد. پرسید «درخت برگ ریزان! چرا برگ ریزان؟»
درخت جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان.»
آب هم گل آلود شد و رفت به طرف گندم زار.
گندم ها پرسیدند «آب گل آلود! چرا گل آلود؟»
آب جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود.»
گندم ها هم سر و ته شدند.
در این موقع دهقان به گندم زار رسید و دید گندم ها سر و ته شده اند.
دهقان پرسید «گندم سر و ته! چرا سر و ته؟»
گندم ها جواب دادند «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته.»
دهقان هم بیلی را كه دستش بود زد به پشتش و برگشت خانه.
دختر دهقان وقتی دید باباش بیل زده به پشتش، پرسید «بابا بیل به پشت! چرا بیل به پشت؟»
دهقان جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته؛ بابا بیل به پشت.»
دختر هم كاسه ماستی را كه دستش بود و آورده بود با نان بخورند ریخت به صورت خودش.
ننه دختر تا او را دید، پرسید «دختر ماست به رو! چرا ماست به رو؟»
دختر جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر م بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته؛ بابا بیل به پشت؛ دختر ماست به رو.»
ننه هم همین طور كه دم تنور نشسته بود و نان می پخت، پستانش را چسباند به تنور داغ.
در این بین پسرش سر رسید و پرسید «ننه جز و وز! چرا جز و وز؟»
ننه جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود؛ گندم سرو ته؛ بابا بیل به پشت؛ دختر ماست به رو؛ ننه جز و وز.»
پسر هم با نك قلم دوات زد یك چشم خودش را كور كرد.
وقتی رفت مكتب، ملا دید یك چشم پسر كور شده. پرسید «پسر یك چشمی! چرا یك چشمی؟»
پسر جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته؛ بابا بیل به پشت؛ دختر ماست به رو؛ ننه جز و وز؛ پسر یك چشمی.»
ملا هم یك لنگ سبیلش را كند.
وقتی ملا سوار خرش شد، خر پرسید «ملا یك سبیل! چرا یك سبیل؟» \
ملا جواب داد «كك به تنور؛ مورچه خاك به سر؛ كفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته؛ بابا بیل به پشت؛ دختر ماست به رو؛ ننه جز و وز؛ پسر یك چشمی؛ ملا یك سبیل.»
خر رو دو پاش بلند شد و عرعر كرد «كك به تنور به من چه؛ مورچه خاك به سر به من چه؛ كفتر دم بریز به من چه؛ درخت برگ ریزان به من چه؛ آب گل آلود به من چه؛ گندم سر و ته به من چه؛ بابا بیل به پشت به من چه؛ دختر ماست به رو به من چه؛ ننه جز و وز به من چه؛ پسر یك چشمی به من چه؛ ملا یك سبیل به من چه؛ می خندم و می خندم. به ریش همه می بندم.»
ملا گفت «بی خود كه خر نشدی. این طور شد كه خر شدی.»
بالا رفتیم دوغ بود؛ پایین اومیدم ماست بود؛
قصه ما راست بود. بالا رفتیم ماست بود؛
پایین اومدیم دوغ بود؛ قصه ما دروغ بود.

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان

داستان کودکانه/پهلوان پنبه

یكی بود یكی نبود پیرزنی بود كه از دار دنیا فقط یك پسر داشت. اسم این پسر حسنی بود، پیرزن پسر خود را خیلی دوست داشت، اما افسوس كه حسنی تنبل و بی عار و پر خور و بی كار بود!
حسنی آنقدر خورده بود كه مثل یك غول شده بود، به خاطر همین هم «پهلوان پنبه» صدایش می كردند. پهلوان پنبه صبح تا شب می خورد و می خوابید، دست به سیاه و سفید هم نمی زد. پیرزن هر چه نصیحتش می كرد فایده نداشت كه نداشت، بالاخره پیرزن از تنبلی و پرخوری حسنی جانش به لب آمد. یك روز كه حسنی از خانه بیرون رفت، پیرزن در را بست و دیگر به خانه راهش نداد. حسنی گریه و زاری و التماس كرد، ولی پیرزن در را باز نكرد كه نكرد.
حسنی مجبور شد سر خود را پائین بیندازد و راه بیفتد و برود. رفت و رفت تا به یك درخت رسید زیر درخت نشست از زور خستگی، چشم های خود را بست و خوابید، توی خواب یك سفره پر از غذا را دید.
حسنی خواب بود كه چند تا پشه، نیشش زدند. حسنی از خواب پرید، هوا گرم بود و پشه ها هم ول كن نبودند. وزوزكنان از این طرف به آن طرف می پریدند، روی سر و صورت حسنی می نشستند و او را می گزیدند. بالاخره حسنی عصبانی شد و با یك ضربه جانانه، چند تا از آنها را پخش زمین كرد. آن وقت به پشه ها كه بعضی كشته و بعضی نیمه جان روی زمین ولو شده بودند نگاه كرد، بعد با خوشحالی از جا پرید و با خودش گفت: عجب! پس من این قدر قوی بودم و نمی دانستم ببین چه كار كردم! یك مشت زدم و چند تایشان را كشتم! عجب زور و بازوئی دارم من! بیخود نیست كه به من می گویند پهلوان!
در حالی كه هی زیر لب می گفت: با یك مشتم، چند تا را كشتم، دراز كشید و خوابش برد. دست بر قضا حاكم و سربازهای او كه از آنجا می گذشتند او را دیدند. حاكم با تعجب به هیكل بزرگ حسنی نگاه كرد و گفت: این دیگر كیست؟ غول است یا آدمیزاد؟ بعد به سربازهای خود دستور داد كه بروند سراغ حسنی و بیدارش كنند. سربازان حاكم با ترس و لرز جلو رفتند و حسنی را بیدار كردند. حسنی تا چشمش به آنها افتاد، گفت: با یك مشتم چند تا را كشتم! سربازها حسنی را پیش حاكم بردند، حاكم پرسید: تو كی هستی؟ دیوی یا آدمیزاد؟ حسنی جواب داد: من حسنی ام خیلی هم گرسنه ام! حاكم گفت: برای او غذا بیاورید.
سربازها گوشت گوساله را كباب كردند و به حسنی دادند. حسنی توی یك چشم به هم زدن كباب ها را خورد. حاكم و سربازهای او نزدیك بود از تعجب شاخ در بیاورند. حسنی خمیازه ای كشید و گفت: خسته ام، می خواهم بخوابم بعد همان جا دراز كشید و خوابید.
حاكم با خودش گفت: این همان كسی است كه دنبالش می گشتم، بعد حسنی را بیدار كرد و گفت: آهای پهلوان! اگر دلت می خواهد برای خواب یك جای گرم و نرم، برای خوردن یك عالمه غذای خوشمزه گیرت بیاید، بیا به قصر من آنجا هر چیزی كه لازم داشته باشی، برایت حاضر و آماده می شود.
حسنی قبول كرد، بعد همگی به طرف قصر راه افتادند. همین طور كه می رفتند، حاكم رو به حسنی كرد و گفت: پهلوان، واقعاً كه عجب زور بازوئی داری! تا حالا كسی را ندیده ام كه بتواند با یك مشت چند نفر را بكشد!
حسنی با تعجب حاكم را نگاه می كرد و چیزی نگفت، یعنی كشتن چند تا پشه این قدر مهم بود؟! خلاصه، رفتند و رفتند تا به قصر رسیدند حاكم دستور داد حسنی را ببرند به حمام و لباس های نو تن او كنند. بعد هم او را فرمانده سپاه خود كرد. از آن روز به بعد، حسنی توی قصر ماند.
مدتی گذشت و حسنی به خوبی و خوشی در قصر زندگی می كرد. هر وقت دلش می خواست می خورد و هروقت دلش می خواست، می خوابید. تا اینكه یك روز به حاكم خبر دادند: چه نشسته ای كه حاكم كشور همسایه با لشكر و بزرگش به ما حمله كرده است.
حاكم گفت: نترسید تا وقتی پهلوان حسنی را داریم از هیچ چیز نترسید،بعد دستور داد حسنی را خبر كنند كه بیاید و به او گفت: هر چه سریع تر سربازان را برای نبرد آماده كن.
حسنی كه تا به حال با هیچ كس نجنگیده بود و زره و كلاه و شمشیر ندیده بود تا اسم جنگ را شنید، رنگ از روی او پرید. حسنی زد تا فرار كند و خودش را به ده پیش ننه اش برساند. حاكم و اطرافیان او فكر كردند پهلوان حسنی می خواهد هر چه زودتر یك تنه و بدون سلاح خودش را به دشمن برساند و روزگارشان را سیاه كند به خاطر همین زود دویدند و جلویش را گرفتند و با هزار خواهش و تمنا خواستند كه دست نگه دارد.
حاكم گفت: آخر پهلوان این طور بدون زره و سلاح كه نمی شود، كشته می شوی. سرت را به باد می دهی! به دستور حاكم او را به اصطبل مخصوص بردند و گفتند: هر اسبی را كه می خواهی انتخاب كن.
حسنی به اسب ها نگاه كرد، چشمش به یك اسب لاغر و مردنی افتاد خوشحال شد و با خودش گفت: این اسب خیلی خوب است از لاغری مثل چوب است باید سوارش بشوم و محكم افسار آن را نگه دارم تا نتواند راه برود، بعد به اسب اشاره كرد و گفت: من این را می خواهم.
همه یك صدا فریاد كشیدند: آفرین پهلوان! واقعاً اسب خوبی انتخاب كردی فقط تو می توانی سوار این اسب شوی این اسب دنیا است. حتی باد هم به گرد پاهای او نمی رسد حسنی تا این را شنید رنگ از روی او پرید و با خودش گفت: ای خداجان چه غلطی كردم!
اما یكهو فكری به خاطر او رسید و برای اینكه از روی اسب نیفتد، دستور داد او را با طناب به اسب ببندند با این حرف دوباره سربازان و اطرافیان حاكم به هوا بلند شدند: چه شجاعتی! چه سر نترسی دارد! می خواهد تا جان در بدن دارد، بجنگد. ولوله ای در میان سربازان افتاد كه نگو و نپرس همه از حسنی تقلید كردند و دست و پایشان شروع كرد به لرزیدن حسنی سوار بر اسب، بیرون آمد و جلوی سپاهیان خود ایستاد. تا اسب از اصطبل بیرون آمد روی دو پای خود بلند شد و شیه ای كشید. دور خودش چرخید و یك دفعه مثل اینكه بال درآورده باشد از جا پرید و مثل برق به طرف دشمن دوید. رنگ از روی حسنی بخت برگشته پرید و قلب او شروع كرد به تالاپ تالاپ صدا كردن سربازها كه خیال می كردند حسنی حمله را شروع كرده معطلش نكردند، شمشیرهای خود را بیرون كشیدند و به دنبال فرمانده خود، چهار نعل تاختند.
افسار اسب از دست حسنی ول شده بود بالا و پائین می پرید و توی این فكر بود كه یك جوری خودش را از این وضع نجات بدهد. ناگهان چشمش به درخت تنومندی افتاد كه آن نزدیكی ها بود اسب با سرعت به طرف درخت می رفت وقتی اسب به درخت رسید، حسنی دست خود را دراز كرد و یكی از شاخه های درخت را گرفت تا حیوان دیگر نتواند حركت كند، اما از بخت بد چوب درخت را موریانه خورده بود و درخت به موئی بند بود تا حسنی شاخه را گرفت درخت از جا كنده شد و دور سر او شروع به چرخیدن كرد! سربازهای دشمن كه از پهلوانی های حسنی، تعریف ها شنیده بودند، تا دیدند حسنی درخت به دست تك و تنها به طرف آنها می آید ترسیدند و پا به فرار گذاشتند. اسب و حسنی هم به دنبال آنها بودند. سربازهای دشمن كه دیدند حسنی ول كن نیست همگی تسلیم شدند و به پای او افتادند.
این جوری بود كه دشمن شكست سختی خورد. وقتی مردم این خبر را شنیدند، خیلی خوشحال شدند و به پیشواز پهلوان حسنی رفتند و او را با احترام وارد شهر كردند، حاكم هم از شادی روی پای خود بند نبود، دستور داد كه شهر را آذین بندی كنند و هفت شب و هفت روز جشن و شادی كنند.
حسنی كه خوب می دانست تمام چیزهائی كه پیش آمده از روی اتفاق بود، تصمیم گرفت دست از تنبلی بردارد و زندگی تازه ای را شروع كند. این بود كه با خوشحالی پیش مادر خود برگشت و قول داد كه كار كند و زحمت بكشد تا واقعاً یك پهلوان شجاع بشود.

 

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان

داستان کودکانه/شاه و وزير

به كوشش: تورج ا. قوچانی

روزی بود؛ روزگاری بود. شهری بود؛ شهریاری بود.
پادشاهی بود بود و زنی داشت كه از خوشگلی لنگه نداشت. اما از بخت بد، وزیر پادشاه خیلی بد چشم و بد چنس بود و گلوش پیش زن پادشاه گیر كرده بود.
وزیر می دانست اگر این راز را به كسی بروز دهد و به گوش پادشاه برسد، پادشاه طوری شقه شقه اش می كند كه تكه بزرگش گوشش باشد. این بود كه رازش را در دل نگه داشته بود و شب و روز نقشه می كشید به هر وسیله ای شده پادشاه را پس بزند و خودش بنشیند جای او و از این راه به وصال زن پادشاه برسد.
روزی از روزها، درویش دنیا دیده ای آمد به شهر. درویش هر روز در میدان شهر معركه می گرفت و كارهایی می كرد كه همه انگشت به دهان می ماندند. طولی نكشید كه خبر رسید به گوش پادشاه. پادشاه وزیر را خواست و گفت «برو ببین این درویش چه كار می كند و برای چه آمده اینجا.»
وزیر رفت درویش را دید و برگشت پیش شاه. گفت «ای پادشاه! این درویش چند چشمه تردستی بلد است كه با آن ها برای خودش ناندانی درست كرده و زندگی می گذراند.»
پادشاه گفت «برو بیارش اینجا تا ما هم تماشایی بكنیم و ببینیم چه كارهایی می كند.»
وزیر رفت درویش را آورد پیش پادشاه.
پادشاه چند چشمه از كارهای درویش را دید و تعجب كرد. اما، برای اینكه خودش را از تك و تا نندازد، گفت «این ها كه چیزی نیست، ما بالاترش را دیده ایم.»
درویش به رگ غیرتش برخورد و گفت «ای پادشاه! بگو اتاق را خلوت كنند تا من كاری بكنم كه تا قیام قیامت انگشت به دهان بمانی.»
پادشاه گفت «خلوت!»
و در یك چشم به هم زدن همه از اتاق رفتند بیرون و پادشاه و درویش تنها ماندند.
درویش گفت «ای پادشاه! من می توانم از جلد خودم دربیایم و بروم به جلد یكی دیگر.»
پادشاه گفت «چطور این كار را می كنی؟»
درویش گفت «بگو مرغی بیارند تا نشانت بدم.»
پادشاه گفت مرغی آوردند. درویش مرغ را خفه كرد و لاشه اش را انداخت رو زمین.
پادشاه دید مرغ زنده شد؛ بنا كرد به قدقد كردن و دور اتاق گشتن. درویش هم افتاد گوشه اتاق و بدنش مثل مرده سرد شد.
چیزی نمانده بود كه پادشاه از ترس سر و صدا راه بندازد و خدمتكارها را صدا بزند كه یك دفعه مرغ افتاد رو زمین مرد و درویش جان گرفت و پا شد ایستاد جلو پادشاه.
پادشاه از كار درویش مات و متحیر ماند. گفت «درویش! لم این كار را به من یاد بده. در عوض هر چه بخواهی به تو می دهم.»
درویش گفت «یك خم خسروی طلا می خواهم و به غیر از این، شرط دیگری هم دارم.»
پادشاه یك خم خسروی طلا داد به درویش و گفت «شرط دیگرت را بگو.»
درویش گفت «هیچ كس نباید از این مطلب بو ببرد و بی اجازه من هم نباید لم این كار را به كسی یاد بدی.»
پادشاه گفت «قبول دارم.»
درویش لم این كار را به پادشاه یاد داد و موقع رفتن گفت «این خم خسروی را در تاریكی شب، طوری كه وزیر نفهمد، برایم بفرست.»
از آن به بعد، پادشاه كارهاش را گذاشت زمین و آن قدر رفت تو جلد این و آن كه وزیر با خبر شد و فهمید این كار را درویش یاد پادشاه داده است.
این بود كه وزیر پنهانی درویش را خواست و به او گفت «هر چه بخواهی به تو می دهم؛ در عوض كاری را كه به پادشاه یاد داده ای یاد من هم بده.»
درویش كه عاشق دلخسته دختر وزیر بود و برای رسیدن به وصال او از شهر و دیارش آواره شده بود، به وزیر گفت «به شرطی یادت می دهم كه دخترت را بدی به من.»
وزیر اول یك خرده جا خورد. اما كمی بعد جواب داد «خیلی خوب! فردا بیا تا جوابت را بدم.» و رفت مطلب را با دخترش در میان گذاشت.
دختر گفت «پدرجان! من هیچ وقت چنین كاری نمی كنم؛ چون اگر زن درویش بشوم، پیش همه سرشكسته می شوم و نمی توانم از خجالت سر بلند كنم.»
وزیر گفت «من هم از این وصلت چندان راضی نیستم؛ اما نمی دانم چه جوابی به درویش بدهم.»
دختر گفت «به او بگو اگر دختر من را می خواهی یك خم خسروی طلا بیار و او را ببر.»
صبح فردا، درویش آمد پیش وزیر جوابش را بگیرد.
وزیر گفت «ای درویش! من حاضرم دخترم را بدم به تو؛ به شرطی كه یك خم خسروی طلا بیاری و دختر را ببری.»
درویش گفت «قبول دارم.»
وزیر گفت «برو بیار! لم كارت را هم به من یاد بده و دختر را وردار ببر.»
بعد، به دخترش گفت «تو خودت را راضی نشان بده، وقتی خرمان از پل گذشت، یك جوری دست به سرش می كنم و از شهر می فرستمش بیرون.»
درویش رفت خم خسروی را آورد و لم كارش را یاد وزیر داد. اما همین كه خواست دست دختر را بگیرد و ببرد، وزیر گفت «كجا؟ این طور كه نمی شود. من وزیر پادشاهم و برای دخترم كیا بیایی دارم. مگر می گذارم خشك و خالی دست دخترم را بگیری و بزنی به چاك.»
درویش گفت «ما شرط و شروط دیگری نداشتیم.»
وزیر گفت «این چیزها را هر آدمی كه سرش به تنش بیرزد می داند. اول باید با پادشاه مشورت كنم؛ بعد سور و سات عروسی را تهیه ببینم و در حضور بزرگان شهر جشن بگیرم. گذشته از این ها تو باید یك چله صبر كنی.»
وزیر گفت و گو را به جر و بحث كشاند. از درویش بهانه گرفت و داد او را از شهر انداختند بیرون و درویش از غصه عشق دختر سر گذاشت به بیابان.
بعد از این ماجرا، وزیر رفت پیش پادشاه و گفت «ای پادشاه! كاری را كه تو بلدی، من هم بلدم. اما این درست نیست كه تو هر روز به جلد این و آن بری و دست به كارهای نگفتنی بزنی؛ چون می ترسم آدم های بدخواه از این قضیه سر دربیارند و رسوایی به بار بیاید.»
پادشاه گفت «وزیر! حرفت را قبول دارم و از این به بعد بیشتر احتیاط می كنم.»
چند روز پس از این صحبت، وزیر به پادشاه گفت «چطور است امروز برویم شكار و كسی را همراه نبریم كه اگر خواستیم برویم به جلد مرغ یا جانور دیگری، هیچ كس ملتفت ماجرا نشود.»
پادشاه گفت «اتفاقاً مدتی است كه دلم برای پرواز كردن پرپر می زند.» و دوتایی رفتند به شكار.
دو سه منزل كه از شهر دور شدند، نزدیك دهی رسیدند به آهویی. وزیر تیر گذاشت به چله كمان و آهو را زد كشت.
وزیر به پادشاه گفت «ای پادشاه! تا حالا تو جلد آهو رفته ای؟»
پادشاه گفت «نه!»
وزیر گفت «اگر میل داری بیا برو به جلد آهو و اگر میل نداری، خودم این كار را بكنم.»
پادشاه گفت «از دویدن آهو خیلی خوشم می آید.» و از اسب پیاده شد، رفت تو جلد آهو و تن بی جان خودش افتاد رو زمین.
وزیر كه دنبال فرصتی بود، معطل نكرد؛ رفت به جلد پادشاه و پاشد نشست رو اسب و چهار نعل خودش را رساند به ده.
اهالی ده به هوای اینكه پادشاه آمده دیدارشان، خوشحال شدند، جلوش صف كشیدند؛ دست به سینه ایستادند و منتظر ماندند ببینند چه دستوری می دهد. او هم گفت «با وزیر آمده بودیم شكار كه یك دفعه دلش درد گرفت و مرد. حالا سه چهار نفر از شماها بروید جسدش را ببرید تحویل زن و بچه اش بدهید.» و خودش را به تاخت رساند به قصر و یكراست رفت به حرمسرای پادشاه.
زن پادشاه، كه چشم وزیر دنبالش بود، تا دید شاه دارد می آید، دوید پیشوازش. ولی، همین كه نزدیكش رسید، دید این شخص فقط شكل و شمایل شاه را دارد و از نگاه و رنگ و بوی شاه هیچ اثری ندارد. این بود كه یك دفعه تو ذوقش خورد و خودش را پس كشید.
اما، وزیر، كه در شكل و شمایل شاه ظاهر شده بود و برای رسیدن به آرزویش مانعی نمی دید، تا چشمش افتاد به بر و بالا و سر و صورت زیبای زن، پا گذاشت پیش و خواست او را در آغوش بگیرد كه زن باز هم خودش را عقب كشید؛ چون هر لحظه بیشتر می فهمید كه این شخص حال و هوای شاه را ندارد.
زن، از آن به بعد نزدیك شاه نرفت. شب و روز غصه می خورد و هر چه فكر كرد چرا چنین وضعی پیش آمده، عقلش به جایی نرسید و به دنبال پیدا كردن راهی بود كه بگذارد و فرار كند.
حالا بشنوید از پادشاه!
وقتی كه پادشاه رفت به جلد آهو و وزیر رفت به جلد او، پادشاه فهمید از وزیر رودست خورده؛ و از ترس این كه او را با تیر بزند، پاگذاشت به فرار و مثل باد از صحرایی به صحرای دیگر رفت تا رسید به جنگلی و دید طوطی مرده ای زیر درختی افتاده.
پادشاه از جلد آهو درآمد رفت تو جلد طوطی و پر زد به هوا و نشست رو درختی و قاطی طوطی ها شد.
روزی از روزها، دید رو زمین دام پهن كرده اند. تند از آن بالا پرید پایین و پاورچین پاورچین رفت خودش را انداخت به دام. همین كه طوطی به دام افتاد، شكارچی خوشحال و خندان از پشت بوته ها آمد بیرون و او را گرفت.
طوطی به شكارچی خوب كه نگاه كرد، دید همان درویشی است كه تو جلد دیگران رفتن را یادش داده؛ اما به روی خودش نیاورد. فقط گفت «من را ببر به صد اشرفی بفروش به پادشاه فلان شهر.»
شكارچی دید طوطی از همان شهری اسم می برد كه وزیر از آنجا بیرونش كرده بود و نور امیدی به دلش تابید. با خودش گفت «حتماً در این كار حكمتی هست.» و طوطی را ورداشت برد پیش پادشاه همان شهر.
پادشاه از طوطی خوشش آمد و از شكارچی پرسید «طوطی ات را چند می فروشی؟»
شكارچی جواب داد «صد اشرفی.»
در بین گفت و گو، شكارچی دو به شك شد كه این پادشاه نباید همان پادشاهی باشد كه لم تو جلد این و آن رفتن را یادش داده؛ اما به روی خودش نیاورد و طوطی را داد صد اشرفی گرفت و رفت.
وزیر كه همه فكر و ذكرش این بود كه هر طور شده دل زن پادشاه را به دست آورد، طوطی را زود فرستاد برای او.
همین كه چشم طوطی افتاد به زن، خوشحال شد. اما، دید زنش خیلی لاغر شده. طوطی پرسید «خانم جان! چرا این قدر گرفته و بی دل و دماغی؟»
زن جواب داد «بیبی طوطی! دست به دلم نگذار. دردی در دل دارم كه نمی توانم به كس بگویم.»
طوطی گفت «به من بگو!»
زن گفت «چه كاری از دست تو ساخته است؟»
طوطی گفت «شاید ساخته باشد.»
مدتی طوطی اصرار كرد و زن انكار تا آخر سر زن گفت «من پادشاه را از جان خودم بیشتر دوست داشتم و حتی از شنیدن اسمش دلم براش غش و ضعف می رفت. عشق و علاقه ما پا برجا بود، تا یك روز شاه با وزیر رفت شكار و چیزی نگذشت خبر آوردند وزیر دل درد گرفت و مرد. همان روز شاه به اندرون آمد و من دیدم شاه همان شاه است، اما نگاه و رنگ و بوی او فرق كرده و یك دفعه مهرش از دلم پاك شد و از آن روز تا امروز یك ماه می گذرد، هر كاری كرده كه من با او مثل روز اول مهربان باشم و دوستش داشته باشم، تیرش به سنگ خورده و من هم آرزویی ندارم، به غیر از اینكه از اینجا و این همه غصه و غم خلاص شوم.»
طوطی گفت «بی بی جان! بیا جلو و من را بو كن.»
زن پاشد طوطی را بو كرد و با تعجب گفت «ای وای! این بو، بوی پادشاه است.»
طوطی گفت «من خود پادشاه هستم.» و از اول تا آخر همه چیز را برای زنش تعریف كرد.
زن گفت «حالا چه كار كینم؟»
طوطی گفت «امشب در قفسم را باز بگذار، وقتی وزیر آمد یك خرده روی خوش نشانش بده و با او سر صحبت را باز كن و بگو از وقتی كه وزیر مرده رفتارت عوض شده و مثل گذشته راز دلت را با من در میان نمی گذاری. بعد، او می گوید نه! من هیچ فرقی نكرده ام. آن وقت تو بگو مگر قول نداده بودی لمی را كه درویش یادت داده به من هم یاد بدی. وقتی راضی شد، تو دیگر كاری نداشته باش؛ بقیه اش با من.»
زن پادشاه هر چه را كه طوطی گفته بود، مو به مو انجام داد.
وقتی كه پادشاه دروغی راضی شد لم به جلد این و آن رفتن را به زن یاد بدهد، زن فرستاد سگ سیاهی را خفه كردند و جسدش را آوردند. بعد، وزیر از جلد پادشاه درآمد و رفت تو جلد سگ.
پادشاه هم زود از جلد طوطی بیرون آمد و رفت تو جلد خودش و تند پاشد ایستاد و گفت «ای وزیر بد جنس! به من نارو می زنی؟ حالا سزایت این است كه تا عمر داری سگ سیاه باشی، كتك بخوری و واغ واغ كنی.»
زن خوشحال شد و پرید دست انداخت گردن پادشاه.
پادشاه فرستاد درویش را آوردند. او را وزیر خودش كرد و دختر وزیر اولش را داد به او.
سگ سیاه را هم بردند بستند دم طویله و آن قدر كتكش زدند كه مرد.
بالا رفتیم ماست بود؛
پایین اومدیم دوغ بود؛
قصه ما دروغ بود.

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان