به كوشش: تورج ا. قوچانی

یكی بود؛ یكی نبود. غیر از خدا هیچ كس نبود. مرد راست و درستی بود كه مردم به او راه می گفتند.
راه، روزی از روزها هوای سفر زد به سرش. اسب رهواری خرید. تهیه و تداركش را دید و بار و بندیلش را گذاشت تو خورجیب و خورجین را بست ترك اسب و از دروازه شهر زد بیرون كه چند صباحی برود جهانگردی كند.
یك میدان آن طرفتر دید یك سوار دیگر هم دارد می رود. خودش را رساند به سوار و بعد از سلام و حال و احوال معلوم شد كه او هم مسافر است. راه خوشحال شد كه همسفری پیدا كرده و سختی راه براش آسان می شود. كمی كه رفتند جلوتر، راه از همسفرش پرسید «اسم شریفت چیست؟»
مرد جواب داد «بی راه.»
راه گفت «این دیگر چه جور اسمی است؟»
مرد گفت «من چه كار كنم؟ این اسمی است كه بابا و ننه ام روم گذاشته اند.»
راه خیلی تعجب كرد؛ اما دیگر چیزی نگفت.
بی راه گفت «این از اسم ما! حالا تو بگو اسمت چیست؟»
راه گفت «اسم من راه است.»
راه و بی راه همین طور رفتند تا رسیدند به چشمه ای كه درخت پر سایه ای كنارش بود. نگاه كردند دیدند سایه برگشته و فهمیدند ظهر شده. راه گفت «اینجا جای با صفایی است. خوب است پیاده شویم و ناهاری بخوریم.»
بی راه گفت «چه عیبی دارد!»
بعد، پیاده شدند.
بی راه گفت «ما كه حالا حالاها شریك و رفیق راه هستیم. تو سفره ات را واكن، هر چه هست با هم بخوریم. هر وقت هم مال تو تمام شد، آن وقت نوبت من باشد.»
راه گفت «خیلی هم خوب است. ما كه با هم این حرف ها را نداریم.» و سفره نانش را واكرد و قمقمه آبش را گذاشت وسط.
چند روزی كه گذشت ته و توی سفره راه درآمد و نوبت رسید به بی راه كه مرد و مردانه سفره اش را جلو رفیق راهش واكند و هر چه دارد با او بخورد. اما، بی راه این كار را نكرد. روز اول، وقت نهار از اسبش پیاده شد و بدون هیچ تعارفی رفت گوشه ای، پشتش را كرد به او و غذاش را خورد.
راه دو روز صبر كرد و به روی خودش نیاورد. آخر سر از گشنگی بی طاقت شد. گفت «رفیق! قرارمان این نبود.»
بی راه گفت «هر چه حسابش را كردم، دیدم اگر تو را شریك آب و نان خودم بكنم، آذوقه ام زودتر تمام می شود و گرسنه می مانم.»
راه دلتنگ شد. گفت «حالا كه این جور است، من دیگر آبم با تو به یك جو نمی رود.»
و راهش را كج كرد به یك طرف دیگر و از بی راه جدا شد. رفت و رفت تا دم غروب رسید به آسیابی. اسبش را ول كرد تو علف ها و خورجین را ورداشت رفت تو آسیاب، كه شب در آنجا راحت بگیرد بخوابد. به این طرف آن طرف نگاه كرد و دید گوشه آسیاب یك جای پستو مانندی هست كه تخته سنگی گذاشته اند جلوش. از بغل تخته سنگ رفت تو، خورجینش را گذاشت زیر سرش و گرفت خوابید.
نصفه های شب از صدای خش و خش از خواب پرید و دید ای دل غافل، یك شیر، یك پلنگ، یك گرگ و یك روباه آمدند تو آسیاب. شیر گفت «رفقا! بوی آدمی زاد می آید.»
پلنگ گفت «پرت و پلا نگو. آدمی زاد جرئت ندارد پا بگذارد اینجا.»
گرگ گفت «آمدن به این جور جاها دل می خواهد.»
روباه گفت «آدمی زاد عقل دارد؛ جایی نمی خوابد كه آب برود زیرش. مطمئن باشید غیر از ما كسی اینجا نیست و می توانیم راحت حرف هایمان را بزنیم.»
شیر گفت «رفقا! هر كس چیز تازه ای می داند، تعریف كند.»
پلنگ گفت «رو پشت بام همین آسیاب یك جفت موش لانه دارند. تو لانه آن ها پر است از اشرفی. شب ها وقتی هوا خوب تاریك می شود، اشرفی ها را از تو لانه شان در می آورند، پهن می كنند رو زمین و تا كله سحر رو آن ها غلت می زنند. بعد، آن ها را می برند تو لانه شان.»
گرگ گفت «دختر پادشاه دیوانه شده. پادشاه گفته هر كس بتواند این دختر را درمان كند، نصف دارایی و دخترش را می دهد به او. اما تا حالا هیچ حكیمی نتوانسته دوای دردش را پیدا كند.»
شیر پرسید «دوای دردش چیست؟»
گرگ جواب داد «نیم فرسخ بالاتر از اینجا چوپانی زندگی می كند كه سگ زبر و زرنگی دارد و این سگ را خیلی دوست دارد. مغز سر این سگ دوای درد آن دختر است.»
حرف گرگ كه تمام شد، روباه گفت «در یك فرسخی این آسیاب خرابه ای هست كه یك موقع عصر پادشاهان قدیم بوده. در این خرابه هفت خم خسروی طلا و جواهر زیر خاك است و كسی از وجود آن خبر ندارد.»
حرف هاشان كه تمام شد كمی استراحت كردند و از آسیاب رفتند.
راه، بعد از رفتن آن ها از پشت سنگ آمد بیرون؛ رفت رو پشت بام آسیاب و دید، بله، موش ها زمین را با اشرفی فرش كرده اند و دارند رو آن ها غلت می زنند.
راه، سنگی ورداشت پرت كرد طرف موش ها، آن ها را فراری داد و همه اشرفی ها را جمع كرد، ریختت تو خورجین و صبح زود رفت سر وقت چوپان.
نیم فرسخی كه راه رفت، همان طور كه گرگ گفته بود، دید چوپانی آنجاست و سگی دارد كه از گله اش مواظبت می كند. رفت جلو حال و احوال كرد و گفت «عموجان! این سگ را می فروشی؟»
چوپان گفت «نه!»
راه پرسید «چرا؟»
چوپان جواب داد «این سگ رفیق باوفا و انیس و مونس من است و از گله و چادرم محافظت می كند؛ مگر عقلم را از دست داده ام كه آن را بفروشم.»
راه گفت «بیا و آن را بفروش به من. در عوض پول خوبی به تو می دهم كه هر كاری می توانی با آن بكنی.»
چوپان اسم پول را كه شنید دست و پاش شل شد. گفت «مثلاً چقدر می خواهی بدهی؟»
راه گفت «خودت بگو.»
چوپان گفت «پنجاه اشرفی.»
راه گفت «دادم.» و چوپان گفت «فروختم.»
راه پنجاه اشرفی داد به چوپان و قلاده سگ را گرفت و روان شد به طرف شهر.
وقتی رسید به شهر، دید همه غصه دارند. راه از مردی پرسید «چرا اینجا همه رفته اند تو لاك خودشان و این قدر سر در گریبان اند.»
مرد گفت «الان چند روز است دختر پادشاه دیوانه شده و هر كاری می كنند خوب نمی شود. شاه هم حكم كرده مردم غصه دار بشوند.»
راه پرسید «چرا براش حكیم نمی آورند؟»
مرد جواب داد «خدا پدرت را بیامرزد! كجای كاری؟ دیگر تو این شهر حكیم پیدا نمی شود.»
راه گفت «چطور؟»
مرد جواب داد «برای اینكه دانه به دانه حكیم ها را آوردند بالای سر این دختر و چون نتوانستند او را درمان كنند، پادشاه داد سرشان را بریدند.»
راه گفت «خانه پادشاه را نشان من بده، برم دخترش را درمان كنم.»
مرد گفت «به نظرم می خواهی مادرت را به عزای خودت بنشانی.»
راه گفت «به این كارها چه كار داری. نشانی خانه پادشاه را بده.»
مرد نشانی داد و راه رفت به دربان باشی قصر پادشاه گفت «برو به پادشاه بگو حكیمی كه می تواند دخترت را درمان كند، آمده.»
دربان باشی خبر رساند به پادشاه و پادشاه راه را به حضور خواستت و گفت «اگر دخترم را درمان كنی، دختر و نصف داراییم مال تو، اگر نه، جانت مال من.»
راه گفت «حكم قبله عالم را قبول دارم.»
و رفت دختر را دید و گفت حمام را گرم كنند و یك كاسه شیر گاو هم بیارند بگذارند دم دستش. بعد، سگ را كشت؛ مغز سرش را درآورد و آن را خوب با شیر قاتی كرد و مالید به سر دختر.
هنوز كارش تمام نشده بود كه دختر یواش یواش حالش جا آمد و گفت «ای وای! خاك عالم بر سرم. این مرد غریبه اینجا چه كار می كند.»
راه خوشحال شد و رفت به پادشاه گفت «قربانت گردم! مشتلق بده كه دخترت خوب شد.»
پادشاه، خوشحال شد و حكم كرد بساط عروسی راه و دخترش را به راه انداختند. هفت شبانه روز شهر را آیین بستند و شب هفتم دست دخترش را گرفت گذاشت تو دست راه و چون پسر نداشت، او را جانشین خودش كرد.
فردای آن روز راه رفت سراغ گنج هایی كه روباه صحبتش را كرده بود و آن ها را از زیر خاك درآورد. بعد، همان جا عمارت قشنگی ساخت و كوه و كمر زیبای اطرافش را كرد شكارگاه خودش.
یك روز، راه با چند تا از غلام هاش مشغول شكار بود كه دید سواری دارد می آید به طرفش. خوب كه نگاه كرد، دید رفیقش بی راه است.
وقتی به هم رسیدند، بی راه خیلی تعجب كرد. دید حال و روز رفیقش زمین تا آسمان فرق كرده. خیلی سرحال آمده؛ بر اسب زین و برگ طلایی نشسته؛ لباس زربفت پوشیده؛ چكمه ساغری پا كرده و بیست قدم دورتر از او ده غلام زرین كمر سوار بر اسب پشت سرش صف بسته.
بی راه گفت «رفیق، بد نگذرد! این دم و دستگاه را از كجا به هم زدی؟»
راه به تفصیل همه چیز را برای او تعریف كرد. بی راه این حرف ها را كه شنید، نزدیك بود از حسادت بتركد. زود خداحافظیی كرد و راه افتاد سمت آسیاب و تنگ غروب رسید به آنجا و یكراست رفت تو همان جایی كه راه قبلاً خوابیده بود، پناه گرفت.
از قضا، آن شب هم حیوانات قرار داشتند به آسیاب بیایند و با هم صحبت كنند.
نصفه های شب، بی راه دید، بله، سر و كله شیر، پلنگ، گرگ، و روباه پیدا شد.
شیر تا پاش راگذاشت تو آسیاب، گفت «رفقا! باز هم بوی آدمی زاد می آید.»
پلنگ گفت «نقداً این خبر را بشنوید تا بعد! امروز آن دو تا موشی را دیدم كه رو پشت بام این آسیاب لانه دارند. حال و روزشان خیلی بد بود. خوب كه پرس و جو كردم، معلوم شد یكی رفته با سنگ زده ناكارشان كرده و اشرفی هاشان را ورداشته رفته.»
گرگ گفت «خیلی عجیب است! مدتی است سگ چوپان غیبش زده. حتماً یكی او را كشته و مغزش را درآورده.»
روباه گفت «حالا این را بشنوید! آن خرابه ای را كه گفتم هفت تا خم خسروی طلا و جواهر دارد، هنوز ده روز نشده یك عمارت روش ساخته اند به چه قشنگی.»
شیر گفت «معلوم می شود آدمی زادی اینجا بوده و حرف های ما را شنیده. الان هم بوی آدمی زاد می آید.»
روباه پاشد، این ور آن ور سركشید و داد زد «رفقا! پیداش كردم.»
و بی راه را كه داشت از ترس قبض روح می شد، از پشت تخته سنگ كشید بیرون.
شیر و پلنگ و گرگ هم پریدند روی او، تكه پاره اش كردند و هر كدام یك تكه اش را خوردند.
این بود عاقبت بی راه و سرگذشت راه. قصه ما تمام شد. ان شاءالله غصه ما هم تمام بشود.

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان