قصه ی خلیفه ای که در کرم از «حاتم طایی» گذشته بود /از داستان های مثنوی معنوی

در روزگار گذشته در شهر بغداد (این شهر در زمان «منصور» دومین خلیفه عباسی در حدود سال های 134 تا 150 هجری ساخته شد) خلیفه ای بود بسیار بخشنده آن چنان که از «حاتم طایی» - جوانمرد بخشنده معروف عرب از قبیله بنی طی - پیشی گرفته بود. بخشندگی و دادگری او طوری بود که کلیه مردم کشورهای اسلامی از عرب و غیر عرب از آن بهره مند می شدند.

یک خلیفه بود در ایام ِپیش        کرده حاتم را غلام ِجود ِخویش

در دوران چنین انسان بخشنده و دادگر هر کس به خود اجازه می داد که به درگاه او شتابد و دادخواهی کند و یا طلب چیزی کند. اتفاقا در بادیه (سرزمین بی آب و علف عربستان) یک عرب بدوی با همسرش زندگی می کرد. این بیچارگان در تنگدستی کامل به سر می بردند. نه خود چیزی داشتند و نه می توانستند از میهمانی پذیرایی کنند و به او آب و نانی دهند (یکی از افتخارات بسیار مهم اعراب پذیرایی از مهمانان از راه رسیده بوده است). زن هر روز و شب شوهر را ملامت می کرد که چاره جویی کند، مرد هم که چاره ای نداشت، او را به صبر و شکیبایی و تحمل فقر و مسکنت توصیه می کرد و می گفت :

عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد          زان که هر دو همچو سیلی بگذرد

همه موجودات روزی خود را مي خورند و برای روزی غم نمی خورند، چرا ما باید غم بخوریم.

این همه غم ها که اندر سینه هاست       از بخار و گردباد و بود ماست
ایمن غمان بیخ کن چون داس ماست      این چنین شد و آن چنان وسواس ماست

مولانا از زبان مرد به زن (عقل به نفس بشری) نصیحت می کند و می گوید :

تو جوان بودی و قانع تر بدی        زر طلب گشتی خود اول زر بدی

حال که پخته تر شدی باید میوه ات شیرین تر شود از طرف دیگر تو جفت من هستی و جفت باید هم صفت جفت خود باشد.

جفت باید بر مثال همدگر           در دو جفت کفش و موزه در نگر

زن در پاسخ مرد (مرد و زن درون) جواب می دهد : «بی جهت دعوی صبر و قناعت مکن.»

از قناعت کی تو جان افروختی         از قناعت ها تو نام آموختی
گفت پیغمبر قناعت چیست گنج         گنج را تو وا نمی دانی ز رنج

در این جا مولانا به مردهای مغرور و هم دیکتاتوهای جهان و مدعیان دروغین دین که خود را نماینده خدا و عقل کل و متولی مردم می دانند حمله بسیار تندی کرده، از زبان آن زن می گوید :

سوی من منگر به خواری سست سست         تا نگویم آن چه در رگ های تست
عقل خود را از من افزون دیده ای              تو من کم عقل را چون دیده ای ؟!
همچو گرگ غافل اندر ما مجه                     ای ز ننگ عقل تو بی عقل به
چون که عاقل تو عقیله ی مردم است      آن نه عقل است،‌ آن که مار و کژدم است

در برابر تحکم عقلانی ِمرد، زن به تحکم احساسی می پردازد و او را از جدایی که برای هر دو زیان بار است آگاه می کند و در عین حال غرور مردانگی او را تحریک می کند و نیازمندیش را عرضه می دارد. مولانا نیاز را بر ناز و خاکساری را بر گردن فرازی چیره می بیند و مقام زن را می ستاید :

آن که از نازش دل و جان خون بود        چون که آید در نیازاو چون بود
زُیِنَ لــِلناس  حق آراسته ست              ز آن چه حق آراست چون تانند رست
چون پی «یسکُن اَلـــِیهاش» آفرید        کی تواند آدم از حوا بُرید
رستم زال ار بود وز حمزه بیش             هست در فرمان اسیر زال خویش
آن که عالم بنده ی گفتش بدی                کلمینی یا حمیرا می زدی
ظاهرا بر زن چو آب ار غالبی                 باطنا مغلوب و او را طالبی
مهر و رقت وصف انسانی بود                 خشم و شهوت وصف حیوانی بود
پرتو حق است و آن معشوق نیست         خالق است آن گوییا مخلوق نیست

آن مرد خشن از سخنان مهرآمیز فروتنانه زن همراه با اشک نرم شد و سپس به عذر خواهی زبان گشود :

مرد گفت : ای زن ! پشیمان می شوم       گر بدم کافر مسلمان می شوم
من گنه کار توام رحمی بکن                 برمکن یکبارگیم از بیخ و بن
کافر پیر ار پشیمان می شود                چون که عذر آرد مسلمان می شود

در این جا مولانا توبه ی مرد (وجدان ادراکی) را در برابر زن (وجدان انفعالی) به وجدان انسانی در برابر خداوند مانند کرده است و چنان شور  عارفانه ای برپا می کند که کفر و ایمان را هم می سوزاند.
سرانجام مرد که عقل مصلحت اندیش است به زن که احساس حیات و زندگی است تسلیم می شود. مرد می گوید : «‌هر چه می گویی فرمان بردارم.» زن باورش نمی شود و می گوید : «سر به سرم می گذاری یا می خواهی راز درونم را کشف کنی ؟»
چون مرد زن را پذیرا می بیند می گوید :

نایب رحمان خلیفه ی کردگار           شهر بغداد است از وی چون بهار
گر بپیوندی بدان شه شه شوی           سوی هر ادبار تا کی می روی

زن (دل) از خلیفه ای دم می زد که نماینده خداست و قطب زمان که خلیفه الله است و شهر بغداد از وی چون بهار سبز و خرم است (شهر وجود انسان) ‌که اگر هر که بدو پیوندد شاه می شود و از هر بدبختی می رهد، چه دوستی آنان کیمیای وجود را به زر تبدیل می کند، چنانکه چون چشم حضرت محمد به ابوبکر افتاد مس وجودش را با نظر خود طلا ساخت. مرد قانع می شود.

گفت من شه را پذیرا چون شوم        بی بهانه سوی او من چون روم

باید نسبتی به او داشته باشم یا حیله ای بیندیشم که به درگاه او روم. چنان که مجنون وقتی شنید لیلی را اندک بیماری رسیده با خود گفت : «ای کاش من طبیب بودم و بدین بهانه به نزدش می رفتم.»
زن گفت : «خدا خود به پیامبرش بارها فرموده است «بگو بیایید که پیامبر خدا برای شما آمرزش بطلبد».
واین دعوت  برای آن است که کسی شرمنده نشود و بگوید من گنه کارم. من عمل خیری ندارم. من نسبتی با او ندارم ! غافل از این که چون کرم او باشد «عین هر بی آلتی آلت شود».

زآن که آلت دعوی است و هستی است          کار در بی آلتی و پستی است
تو گواهی غیر گفت و گو و رنگ               وانما تا رحم آرد شاه شنگ

صدق می باید گواه حال او                        تا بتابد نود او بی قال او

هیچ شدن، هیچ نبودن خود گواه مستمندی و بیچارگی است، به بیچاره بخشند نه به باچاره.

گفت : زن صدق آن بود کز بود خویش         پاک بر خیزند از مجهود خویش
آب باران است ما را در سبو                     ملکت و سرمایه و اسباب تو
این سبوی آب را بردار و رو                     هدیه ساز و پیش شاهنشاه شو
گر خزانه اش پر متاع فاخر است                این چنین آبش نباشد نادر است
مرد گفت آری سبو را سر ببند                   هین که این هدیه است ما را سودمند
در نمد در دوز تو این کوزه را                   تا گشاید شه به هدیه روزه را

آری باید کوزه تن را در بست و در نمد در دوخت تا محفوظ بماند، این است اصل عفت دل و تن یعنی اصل تقوا، بگذار تا جز خریدار حقیقی اش کسی این تن و احساس و دل را باز نگشاید.
آخر چه کسی جز او خریدار این هاست ؟

پس سبو برداشت آن مرد عرب                 در سفر شد می کشیدش روز و شب

مرد با دقت تمام سبو را می برد و زن نیایش و دعا می کرد که کوزه سالم بر دست خلیفه رسد، چون راهرو بیابان ها درنوردید، ‌به درگاه بار یافت.

دید درگاهی پر از انعام ها               اهل حاجت گستریده دام ها

او نیز چون دیگر واردان مورد پذیرش و احترام و لطف پیشکاران واقع شد، بدو گفتند : «از کجایی و چه می خواهی ؟»
مرد گفت : «ای مقربانی که به نور خود می نگرید و لاجرم بخشایشگر حق شده اید و خود نیز با نگاه کیمیاگر خود مس های بشر را زر می کنید(مقربان درگاه حق خود ِکانون نورند)

من غریبم از بیابان آمدم                 بر امید لطف سلطان آمدم
تا بدینجا بهر دینار آمدم                 چون رسیدم مست دیدار آمدم

مولانا نکته ای را هم یادآور می شود که عاشق دنیا بر مثال عاشق دیوار است که بر آن آفتاب تافته، او جهد نکرد تا فهم کند که آن تابش از دیوار نیست،‌ از آفتاب است لاجرم کلی دل بر دیوار نهاد و چون پرتو آفتاب به آفتاب پیوست او محروم ماند پس باید به عشق کل عاشق بود نه به اجزا و سایه ها و پرتوها.

عاشقان کل نه این عشاق جزو         ماند از گل هر که شد مشتاق جزو
چون که جزوی عاشق جزوی شود     زود معشوقش به کل خود رود

از این رو بود که آن بادیه پیما دریافت که آن سودهای جزیی در حکم سایه یا پرتو آفتاب بر دیوار است و خواهان خود سلطان شد و به حاجیان رو کرد و گفت :

گفت این هدیه بدان سلطان برید          سایل شه را ز حاجت وا خرید
آب شیرین و سبوی سبز و نو            و آب بارانی که جمع آمد به گـَو

پیشکاران با وجودی که از سادگی مرد خنده شان گرفته بود ولی با لطف آن سبو را پذیرفتند، زیرا آنان نیز به صفت شاه خویش متصف و همه جوی های جاری از آن منبع آب پاک بودند.
آن مرد عرب هم گرچه به عظمت درگاه آگاه نبود اما محو عظمت و از خود بی خود بود. داستان او چنین بود.

مطالب مرتبط:

داستان هائی از مثنوی

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

داستان های شاهنامه فردوسی

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

بازگشت به صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان+حکایت+حکایات جالب+حکایات جالب و آموزنده+حکایت های پندآموز+حکایت های قدیمی+حکایت های جالب+حکایت های جالب و پندآموز+داستان+حکایت+داستان عاشقانه+داستان های عاشقانه+حکایت عاشقانه

داستان آمدن رسول قیصر روم به نزد عمر به رسالت /از داستان های مثنوی معنوی

روزی قیصر روم فرستاده ای را برای یافتن عمر به مدینه فرستاد. این فرستاده پس از شنیدن وصف عمر در جستجوی او برآمد تا وی را بیابد و پیام قیصر روم را به او رساند. تا این که زنی سراغ او را در زیر درخت خرما داد. آن نماینده خود را به درخت رسانید و عمر را خفته یافت، اما چنان هیبت و شکوه معنوی داشت که فرستاده بر خود لرزید.

بر عُـــمر آمد ز قیصر یک رسول                   در  مدینـــــــه  از  بیابان  نغول
گفت کو قیصر خلیفه ای حـَشــــــَم                  تا من اسب ورخت را آنجا کـِشــــم
قوم گفتندش که او را قصر نیست                   مر عمر را قصر، جان روشنی است
هرکه را هست از هوس ها جان ِپــاک               زود  بیند  حضرت  و  ایوان پـــاک
چون محمد پاک شد از نـــار و دود                   هر کجا  رو  کرد  وجـــه  الله  بود
هر که را باشد ز سینه فتح بـــــاب                      او   ز  هر  ذره   ببیند   آفتــــاب
آفتابی  در  یکــــی  ذره  نهـــان                      لاجرم  آن  ذره  بگشاید  دهــــان
ذره ذره گردد افلاک و زمین                       پیش آن خورشید چون جست از کمین

پیش خود گفت :
من شاهان بسیار با کبکبه و دبدبه و قشون و قدرت و اسلحه دیده ام، با شیر و پلنگ نبرد کرده ام، از هیچ کدام نترسیده ام ولی از این مرد ساده خفته می ترسم، ‌این چه قدرت است که دارد ؟

هیبت حق است این از خلق نیست                      هیبت این مرد صاحب دلق نیست
هر که ترسید از حق و تقوا گزید                  ترسد از وی جن و انس و هر که دید

همین است، هرکه از مردم می ترسد اسلحه برمی دارد و از همه می ترسد و محافظ دارد ولی هر کس از خدا بترسد هرگز از هیچ کس نترسد، و هر که پرهیزگار باشد چون نقطه ضعف ندارد، ترس هم ندارد و از شخص نترس همه می ترسند، و این از هیبت حق است که هیچ شاه و رهبری جز اولیای خدا از آن برخوردار نیست.

به هر حال عُمَر از خواب برخاست و با محبت با فرستاده ی قیصر روم، روبرو شد و با او به نرمی و مهربانی سخن گفت. درباره ی اسرار خلقت از زمان بی زمان از منزل های معنوی و پرواز سخن گفت.
آنگاه آن فرستاده پرسید : جان ز بالا چون درآمد در زمین ؟ و چگونه عدم موجود شد و هستی شکل گرفت و چگونه وحی حاصل می شود ؟
این جا باز مولانا بر بال اندیشه می نشیند و در آسمان عرفان پرواز کرده افکار خود را به عنوان جواب عمر این گونه بیان می کند :

گر نخواهی در تردد هوش جـــــان                      کم فشار این پنبه اندر گوش جــــان
شنبه ی وسواس بیرون کن ز گوش                     تا به گوشت آید از گردون سروش
تا کنی فهــــــم آن معمــــــــاهاش را                       تا کنی ادراک و رمــــز و فاش را
پس محــــل وحی گردد گوش جـــــان                       وحـــــی جبود گفتن از حس نهــــان
گوش جان و چشم جان جز این حس است              گوش عقل و چشم ظن زین مفلس است

آن مرد از عمر پرسید : روح که به منزله ی آب صاف است چگونه در گل بدن انسانی پنهان شده و با وجودی که کاملا مجرد و الهی است چرا خدمتگزار بدن گردیده است ؟ اصلا چرا روح در بدن قرارگرفته و حیات این  جهانی را تشکیل داده است، چه فایده ای برای این کار بوده است ؟
مولانا به زبان عمر جواب می دهد :
همان طور که تو یک جزیی از اجزا جهانی و بیانت که چیزی از وجود از وجود توست پر از فایده است و از جمله آن تفهیم و تفاهم و ارتباط است. چگونه کل وجود تو و کل هستی می تواند بی فایده باشد ؟!

جاذبه ی این پاسخ، آن فرستاده را چنان از خود بیخود کرد که پیام قیصر را فراموش کرد و در دریای معرفت غرق شد و خود بسان دریا شد.

مطالب مرتبط:

داستان هائی از مثنوی

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

داستان های شاهنامه فردوسی

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

بازگشت به صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان+حکایت+حکایات جالب+حکایات جالب و آموزنده+حکایت های پندآموز+حکایت های قدیمی+حکایت های جالب+حکایت های جالب و پندآموز+داستان+حکایت+داستان عاشقانه+داستان های عاشقانه+حکایت عاشقانه


 

قصه ی آن کس که در یاری بکوفت /از داستان های مثنوی معنوی

عاشقی در خانه ی معشوق را زد تا وارد شود، معشوق پرسید : «کیست ؟»
گفت : «من»، معشوق در نگشود و گفت دو «من» را در یک خانه جای نیست خام باید تا پخته گردد، «من» باید بمیرد تا «تو» باقی بماند.

آن یکی آمد در ِ یاری بزد            گفت یارش کیستی ای معتمد
گفت من، گفتش برو هنگام نیست    برچنین خوانی مقام خام نیست

عاشق ییچاره از در رفت و یک سال هجران و ریاضت را تحمل کرد تا آن جا که از خود فنا شد، آن گاه بر در آمد.

حلقه زد بر در به سد ترس و ادب        تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن      گفت بر درهم تویی ای دلستان
گفت اکنون چون منی ای من درآ         نیست گُنجایی دو من در یک سرا

معشوق که دید عاشق از خود فنا شده است، او را اذن ورود داد، همین گونه است که اولیای خدا نماینده ی خدایند و خدایی عمل می کنند؛ خامان را که هنوز «من» آن ها باقی است و بدان غَره اند به اندرون خویش راه نمی دهند.

مطالب مرتبط:

داستان هائی از مثنوی

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

داستان های شاهنامه فردوسی

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

بازگشت به صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان+حکایت+حکایات جالب+حکایات جالب و آموزنده+حکایت های پندآموز+حکایت های قدیمی+حکایت های جالب+حکایت های جالب و پندآموز+داستان+حکایت+داستان عاشقانه+داستان های عاشقانه+حکایت عاشقانه

آمدن مهمان پیش یوسف و تقاضا کردن یوسف از او تحفه و ارمغان /از داستان های مثنوی معنوی

یکی از دوستان دوران کودکی یوسف به دیدن او آمد. نخست از خاطرات گذشته گفت و حسد برادران را نسبت بدو برشمرد. یوسف روبه دوستش کرد و گفت :

عار نــَبوَد شیر را از سلسله          نیست ما را قضای حق گله
شیر را بر گردن ار زنجیر بود      بر همه زنجیر سازان میر بود

پرسش دیگر آن دوست از یوسف این بود که «در چاه و سپس در زندان چگونه بودی،‌ حتما خیلی بر تو سخت گذشت !» یوسف پاسخ داد : «ببین دوست من، ماه را بنگر. درست است که در آخر ماه کوچک و کوچکتر می شود ولی دوباره از نو طلوع می کند و بزرگتر می گردد و قرص تمام می شود.» مثال دیگر، بگویم :
گندمی را در زیر خاک می کاریم، گندم می روید و خوشه می دهد، خوشه را می کوبیم و سپس آسیابش می کنیم و از آن آرد می سازیم و نان می پزیم. در این مرتبه آن را به زیر دندان می فشاریم و به معده می فرستیم. از آن عقل و جان و فهم حاصل می آید، مرتبه بعد آن ها را از درون محو می کنیم عشق حاصل می شود. عشق موجب می شود تا عاشق در معشوق محو و فنا شود و از مرتبه سکر به صحو و هوشیاری بعد از مستی و به معرفت کلی برسد.
دوست یوسف چنان محو استدلال های عقلانی و معنوی یوسف قرار گرفته بود که یادش رفت از ارمغان خود حرفی بزند . یوسف به او گفت : «هین چه آوردید تو ما را ارمغان ؟»
در این جا مولانا از این ارمغان پلی می زند به ارمغان انسان در برابر خدا که اعمال پسندیده ی ما گرچه در برابر دریای لطف او قطره هم نیست ولی گویا نیاز ما که هست.

گفت من چند ارمغان جستم تو را       ارمغانی در نظر نامد مرا

چگونه قطره را تقدیم دریا کنم ؟ چگونه زیره به کرمان ببرم ! هر چه آرم لایق درگاه تو نیست،‌ تو همه چیز داری، حسن تو آفتاب است که در همه جا تابان است.

لایق آن دیدم که من آیینه ای          پیش تو آرم چو نور سینه ای
تا ببینی روی خوب خود در آن      ای تو چون خورشید شمع آسمان
آینه آوردمت ای روشنی              تا چو بینی روی خود یادم کنی

و سپس آیینه از بغل بیرون آورد و تقدیم یوسف کرد و گفت : «اکنون جمال خود در آن ببین.»

آینه هستی چه باشد؟ نیستی         نیستی بگزین گر ابله نیستی

اساس عرفان آینه سازی دل است، چه آینه از خود هیچ نقشی ندارد اما نقش نماست، همیشه غیر خود ر ا نشان می دهد.

مطالب مرتبط:

داستان هائی از مثنوی

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

داستان های شاهنامه فردوسی

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

بازگشت به صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان+حکایت+حکایات جالب+حکایات جالب و آموزنده+حکایت های پندآموز+حکایت های قدیمی+حکایت های جالب+حکایت های جالب و پندآموز+داستان+حکایت+داستان عاشقانه+داستان های عاشقانه+حکایت عاشقانه

داستان آمدن رسول قیصر روم به نزد عمر به رسالت /از داستان های مثنوی معنوی

بر عمر آمد ز قیصر یک رسول                           در مدینه از بیابان نغول

گفت : کو قیصر خلیفه ای حـَشـَم               تا من اسب و رخت را آن جا کـِشم
قوم گفتندش که او را قصر نیست            مر عمر را قصر، جان روشنی است
هر که راهست از هوس ها جان پاک                 زود بیند حضرت و ایوان پاک
چون محمد پاک شد از نار و دود                        هر کجا رو کرد وجه الله بود
هر که را باشد ز سینه فتح باب                               او ز هر ذره ببیند آفتاب
آفتابی در یکی ذره نهان                                   لاجرم آن ذره بگشاید دهان
ذره ذره گردد افلاک و زمین                 پیش آن خورشید چون جست از کمین

که منظور انسان کامل است.

به هر حال این فرستاده پس از شنیدن وصف عمر در جستجوی او برآمد تا وی را بیابد و پیام قیصر روم را به او رساند. تا اینکه زنی سراغ او را در زیر درخت خرما داد. آن نماینده  خود را به درخت رسانید و عمر را خفته یافت، اما چنان هیبت و شکوه معنوی داشت که فرستاده بر خود لرزید . پیش خود گفت :
من شاهان بسیار با کبکبه و دبدبه و قشون و قدرت و اسلحه دیده ام. با شیر و پلنگ نبرد کرده ام. از هیچ کدام نترسیده ام ولی از این مرد ساده خفته می ترسم، ‌این چه قدرت است که دارد؟

هیبت حق است این از خلق نیست                       هیبت این مرد صاحب دلق نیست
هر که ترسید از حق و تقوا گزید                   ترسد از وی جن و انس و هر که دید

همین است، هر که از مردم می ترسد اسلحه برمی دارد و از همه می ترسد و محافظ دارد ولی هر کس از خدا بترسد هرگز از هیچ کس نترسد، و هر که پرهیزگار باشد چون نقطه ضعف ندارد، ترس هم ندارد و از شخص نترس همه می ترسند، و این از هیبت حق است که هیچ شاه و رهبری جز اولیای خدا از آن برخوردار نیست.


به هر حال عمر از خواب برخاست و با محبت با فرستاده ی قیصر روم روبرو شد و با او به نرمی و مهربانی سخن گفت. درباره ی اسرار خلقت از زمان بی زمان از منزل های معنوی و پرواز سخن گفت.

آن گاه آن فرستاده پرسید : جان ز بالا چون درآمد در زمین؟ و چگونه عدم موجود شد و هستی شکل گرفت و چگونه وحی حاصل می شود؟
این جا باز مولانا بر بال اندیشه می نشیند و در آسمان عرفان پرواز کرده افکار خود را به عنوان جواب عمر این گونه بیان می کند :

گر نخواهی در تردد هوش جان                                کم فشار این پنبه اندر گوش جان
شنبه ی وسواس بیرون کن ز گوش                        تا به گوشت آید از گردون سروش
تا کنی فهم آن معماهاش را                                      تا کنی ادراک و رمز و فاش را
پس محل وحی گردد گوش جان                                     وحی جبود گفتن از حس نهان
گوش جان و چشم جان جز این حس است            گوش عقل و چشم ظن زین مفلس است

آن مرد از عمر پرسید : روح که به منزله ی آب صاف است چگونه در گل بدن انسانی پنهان شده و با وجودی که کاملا مجرد و الهی است چرا خدمتگزار بدن گردیده است؟ اصلا چرا روح در بدن قرارگرفته و حیات این  جهانی را تشکیل داده است، چه فایده ای برای این کار بوده است؟


مولانا به زبان عمر جواب می دهد:

همان طور که تو یک جزئی از اجزا جهانی و بیانت که چیزی از وجود از وجود توست پر از فایده است و از جمله آن تفهیم و تفاهم و ارتباط است. چگونه کل وجود تو و کل هستی می تواند بی فایده باشد؟!

جاذبه ی این پاسخ، آن فرستاده را چنان از خود بیخود کرد که پیام قیصر را فراموش کرد و در دریایا معرفت غرق شد و خود بسان دریا شد.

مطالب مرتبط:

داستان هائی از مثنوی

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

داستان های شاهنامه فردوسی

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

بازگشت به صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان+حکایت+حکایات جالب+حکایات جالب و آموزنده+حکایت های پندآموز+حکایت های قدیمی+حکایت های جالب+حکایت های جالب و پندآموز+داستان+حکایت+داستان عاشقانه+داستان های عاشقانه+حکایت عاشقانه

داستان کوتاه دوستی نادان - دوستی خاله خرسه /از داستان های مثنوی معنوی

مردی دلیر و شجاع در راهی می گذشت، دید که اژدهایی خرسی را می بلعد. آن دلیرمرد هم که فریاد خرس مظلوم را بشنید برای رحمت و لطف بدان سو شتافت، ‌خود را به زحمت افکند تا مِهری نماید و دردمند و درمانده ای را نجات دهد.

ا‍ژدهایی خرس را درمی کشید             شیر مردی رفت و فریادش رسید
شیر مردانند در عالم مدد                   آن زمان کافغان مظلومان رسد
هرکجا دردی،‌ دوا آنجا رود               هرکجا پستی است، ‌آب آنجا رود
آب رحمت بایدت رو پست شو          وانگهان خور خمر رحمت، مست شو

خلاصه با دلاوری تمام با وجود همه ی خطرات، پا پیش نهاد و خرس را از دهان اژدها نجات داد. خرس وقتی این جوامردی را از وی دید به او انس گرفت و در پی او روان شد. مرد خسته شد و خوابید. خرس کشیک می داد و از او مواظبت می کرد تا اینکه مردی دانا و خیرخواه این وضع را دید، پیش رفت و آن مرد را بیدار کرد و گفت : «ای برادر مر تو را این خرس کیست ؟»
مرد داستان خرس و اژدها را باز گفت. مرد گفت :‌ «بر خرسی منه دل ابل ها.»

دوستی ابله بتر از دشمنی است           او به هر حیله که دانی راندنی است

مرد که غفلت چشم و دلش را بسته بود (شجاعت داشت ولی حکمت نداشت) :

گفت: ‌والله از حسودی گفت این           ورنه خرسی چه نگری این مهربین

آن مرد پاسخ داد : « فرض کن به تو حسادت می کنم ولی حسادت دانا بهتر از دوستی نادان است.»
شیر مرد : «برو دنبال کارت !»

مرد دانا گفت :‌«کار من همین بوده است، تو دست از خرس بردار تا من یار تو باشم من دلم به حال تو می سوزد، در دلم نور حق تابیده و به من فهمانده که تو را از  دوستی با خرس بازدارم،‌ می دانی که مومن به نور خدا می نگرد.»
هرچه آن مرد دانا گفت در گوش آن شیرمرد فرو نرفت.

این همه گفت و به گوشش در نرفت          بدگمانی مرد را سدّی است زَفت

شیرمرد چون به آن مرد بدگمان بود که حسودیش می شود، پند او را هم نشنید ، درحالی که به قول سعدی :

مرد باید که گیرد اندر گوش               ور نوشته است پند بر دیوار

حتی دستش را گرفت که با خود ببرد ولی شیرمرد مغرور دستش را رها کرد و گفت : «بیشتر از این در کار من فضولی نکن !»
دانامرد گفت : «من دشمن تو نیستم، دنبالم بیا.»
شیرمرد پاسخ داد : «خوابم می آید.»
دانا مرد گفت : «خوب است در کنار خردمند صاحبدل بخسبی، نه در کنار ابلهی که از جنس تو نیست.»
شیرمرد با خود گفت : «این مرد یا قصد خون ریختن من دارد یا می خواهد مال مرا از دستم درآورد. یا با دوستانش شرط بسته که مرا از این دوست خوب (خرس) محروم کند. بیچاره بر خود خوش بین بود و بر آن مرد دانا بدبین.

آن مسلمان ترک ابله کرد و رفت              زیر لب لاحول گویان باز رفت
شخص خفت و خرس می راندش مگس         وز ستیز آمد مگس زو باز پس

هرچه خرس مگس را می پراند که بر مرد خفته ننشیند سودی نداشت. رفت و سنگ بسیار بزرگی برداشت و بر مگس ها زد که بگریزند.

سنگ روی خفته را خشخاش کرد            این مَثَل بر جمله عالم فاش کرد
مهر ابله مهر خرس آید یقین                کین او مهر است و مهر اوست کین
عهد او سست است و ویران و ضعیف        گفت  او  زفت  و  وفای  او  نحیف
نفس ِ او میر است و عقل او اسیر          صد هزاران مصحفش خود خورده گیر

مطالب مرتبط:

داستان هائی از مثنوی

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

داستان های شاهنامه فردوسی

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

بازگشت به صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان+حکایت+حکایات جالب+حکایات جالب و آموزنده+حکایت های پندآموز+حکایت های قدیمی+حکایت های جالب+حکایت های جالب و پندآموز+داستان+حکایت+داستان عاشقانه+داستان های عاشقانه+حکایت عاشقانه

داستان کوتاه جالینوس و دیوانه /از داستان های مثنوی معنوی

جالینوس روزی از راهی می گذشت، دیوانه ای او را دید مدتی به رخسارش نگریست و سپس به او چشمک زد و آستینش را کشید. جالینوس وقتی به پیش یاران و شاگردان خود آمد گفت : «یکی از شما داروی بهبود دیوانگی به من دهد.» یکی از آنان گفت : «ای دانای هنرمند داروی دیوانگی به چه کارت آیدت ؟»

جالینوس پاسخ داد : «امروز آمده دیوانه ای به رخسارم نگریست و خندید و آستینم را کشید. او از من خوشش آمده بود.»
شاگرد گفت : «این چه ربطی به دیوانگی  تو دارد ؟»
جالینوس گفت :

گر ندیدی جنس خود کی آمدی             کی به غیر جنس، خود را بر زدی
چون دوکس باهم زید بی هیچ شک          در میانشان هست قدر مشترک

مطالب مرتبط:

داستان هائی از مثنوی

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

داستان های شاهنامه فردوسی

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

بازگشت به صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان+حکایت+حکایات جالب+حکایات جالب و آموزنده+حکایت های پندآموز+حکایت های قدیمی+حکایت های جالب+حکایت های جالب و پندآموز+داستان+حکایت+داستان عاشقانه+داستان های عاشقانه+حکایت عاشقانه

داستان کوتاه سبب پریدن مرغی با مرغی که جنس او نبود /از داستان های مثنوی معنوی

فرزانه ای در راه می رفت. ناگهان بر جای خود ایستاد. او شگفت زده شده بود که می دید زاغی با لک لکی می دود و می رود. برای او عجیب بود که زاغ و لک لک چه مُجانستی با هم دارند. نزدیک تر رفت و دید هر دو آن ها لنگ هستند. دریافت که باز هم تجانس، علت هم روی و همراهی بوده است و سخن حکما نادرست نمی باشد که  «کند هم جنس با هم جنس پرواز»، دو نا هم جنس با هم پرواز نکنند.

خاصه شهبازی که او عرشی بود          با یکی جغدی که او فرشی بود
آن یکی پران شده در لامکان             وین یکی در کاهدان، هچون سگان

در دفتر اول هم مولانا ناپذیرایی فرعون از موسی را عدم تجانس دانسته و می فرماید : «نفرت فرعون از موسی شناس، یعنی موسی در باطن از فرعون گریزان است(موسای روح در درون فرعون نفس بیزار است)، به همین ترتیب محمد در درون ناپذیری ابوجهل و ابولهب و جنس رحمت دافع آن شریران است. علت عدم سجده ی ابلیس بر آدم نیز به علت عدم تجانس بوده است. از نظر روانشناختی علل گرایش های ناخود آگاه تجانس زمینه های ذهنی و علل گریز ها عدم تجانس است.

هم گواه اوست اقرار ملک           هم گواه اوست کفران سگک

چون تجانس مربوط است به پیش شناخت های نهان در ناخودآگاه پس با شناخت ناخودآگاه وجود و با کمک استاد می توانیم گرایش جبری تجانس را به گرایش انتخابی خرد غایت نگر تبدیل کنیم و آن با همنشینی با اولیای خدا که مقام معرفت رسیده اند ممکن است.

هر که خواهد هم نشینی با خدا            گو نشیند در حضور اولیا
از حضور اولیا گر بگسلی              تو هلاکی زانکه جز بی کلی

مطالب مرتبط:

داستان هائی از مثنوی

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

داستان های شاهنامه فردوسی

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

بازگشت به صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان+حکایت+حکایات جالب+حکایات جالب و آموزنده+حکایت های پندآموز+حکایت های قدیمی+حکایت های جالب+حکایت های جالب و پندآموز+داستان+حکایت+داستان عاشقانه+داستان های عاشقانه+حکایت عاشقانه

داستان کوتاه سجده ی جنین بر جنین، یحیی به عیسی /از داستان های مثنوی معنوی

در بین بنی اسراییل دو خواهر بودند؛ یکی همسر زکریا شده بود و دیگری همسر عمران بود، این خواهر نذر کرده بود که اگر فرزند آرد او را جهت خدمت در بیت المقدس گذارند.

مریم به دنیا آمد و او را در آن جا نهادند و زکریا که شوهر خاله ی مریم بود سرپرستی او را عهده دار شد. زکریا و همسرش با وجود سالخوردگی از داشتن فرند محروم بودند و از خدا تقاضای فرزند کردند. خداوند در خواستشان را اجابت کرد و الیصابات همسر زکریا به یحیی حامله شد. در همان زمان مریم هم از روح القدس به عیسی حامله شد.

روزی مریم به دیدن خاله اش الیصابات رسید سلام کرد جنینی که در رحم داشت که یحیی باشد به حرکت درآمد و به صدای بلند به جنینی که در رحم مریم بود یعنی عیسی سلام کرد و به مریم گفت : «تو میان زنان مبارک هستی و مبارک است ثمره ی رحم تو و او پیامبر خدا و مسیح است.» مریم هم همین احساس را کرد که جنین او نیز پاسخ سجده ی یحیی را داد و سجده کرد این داستان در انجیل لوقا آمده و مولانا تنها سجده ی یحیی را ذکر کرد و شرح آن می گوید :

ابلهان گویند کین افسانه را          خط بکش زیرا دروغ است و خطا

می گویند اصلا مریم در موقع بارداری با کسی همنشینی نداشت و تنها وقتی که عیسی زاده شد او را در آغوش گرفت و آورد، مادر یحیی کجا او را دید ؟!

پاسخ با اشکال : هر چند مادر حضرت یحیی جلوی چشم حضرت مریم نبود. ولی او را به چشم دل می دید. زیرا اهل دل نمی توانند دوست را مشاهده کنند چون دیدگان باطن را حجاب نیست. از این گذشته این ها رموز است. مانند رموز کلیله و دمنه که اگر کسی بگوید این قصه ها دروغ است او به مفهوم باطنی و راز و رمز گونه ی آن ها نادان است. پس :

ای برادر قصه چون پیمانه ایست         معنی اندر وی مثال دانه است
دانه ی معنی بگیرد مرد عقل               ننگد پیمانه را گر گشت نقل

مطالب مرتبط:

داستان هائی از مثنوی

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

داستان های شاهنامه فردوسی

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

بازگشت به صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان+حکایت+حکایات جالب+حکایات جالب و آموزنده+حکایت های پندآموز+حکایت های قدیمی+حکایت های جالب+حکایت های جالب و پندآموز+داستان+حکایت+داستان عاشقانه+داستان های عاشقانه+حکایت عاشقانه

داستان کوتاه درخت جاودانگی /از داستان های مثنوی معنوی

وقتی، دانایی به طریق داستان گفته بود که درختی در هندوستان است که هر که میوه ی آن را بخورد عمر جاودان می یابد. پادشاهی این سخن شنید، او از فرط راستی (سادگی - شاید هم طمع به عمر زیاد) کسی را به هند فرستاد تا میوه ی آن درخت را بیاورد.

آن مرد سال ها در هند به جستجو پرداخت. از هر که می پرسید مسخره اش می کردند که این مرد دیوانه است. بعضی ها هم به زبان تعریف و حمد ریشخندش می نمودند و او را به این سو آن سو می فرستادند و درخت هایی را نشانش می دادند. سرانجام وقتی آن پیک خسته، درمانده و نومید و اشک بار آهنگ بازگشت کرد، شنید که در همان مکان شیخی عالِم که قطبی بزرگوار است سکنی دارد با خود گفت : «من که کار دارم توفیق نیافتم، اکنون به نزد او بروم باشد که دعای خیری نماید.» با چشمی اشکبار نزد شیخ رفت.

شیخ پرسید : «از چه چیز نا امید هستی، موضوع چیست ؟»

مرد گفت : «شاه مرا بدین فرستاده تا درختی را که می گویند هر که میوه ی آن را خورد حیات جاودانه می یابد، پیدا کنم ولی سال ها گشته ام و نیافتم.»

شیخ خندید و بگفتا ای سلیم                   این درخت علم باشد در علیم
بس بلند و بس شگرف و بس بسیط           آب حیوانی و دریای محیط
تو به صورت رفته ای گم گشته ای         زان نمی یابی که معنی هشته ای

آن یکی کش صد هزار آثار خاست           کمترین آثار او عمر بقاست

آخر چرا به الفاظ و اسم ها چسبیده ای ؟ چرا به معنی و ذات و حقیقت توجه نمی کنی ؟
هر که به دنبال اسم بگردد به جایی نمی رسد باید مسمی را جست (نه این که تاریخ بافی کرد که مثلا مریم مادر یحیی را دید یا ندید یا رستم بود یا نبود.)

در گذر از نام و بنگر در صفات           تا صفاتت ره نماید سوی ذات
اختلاف حق از نام اوفتاد                   چون به معنی رفت، آرام اوفتاد

مطالب مرتبط:

داستان هائی از مثنوی

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

داستان های شاهنامه فردوسی

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

بازگشت به صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان+حکایت+حکایات جالب+حکایات جالب و آموزنده+حکایت های پندآموز+حکایت های قدیمی+حکایت های جالب+حکایت های جالب و پندآموز+داستان+حکایت+داستان عاشقانه+داستان های عاشقانه+حکایت عاشقانه

داستان کوتاه داستان چهار کس که زبان هم را نمی فهمیدند /از داستان های مثنوی معنوی

چهار تن با هم همراه بودند یکی ترک و یکی تازی، یک فارس و یکی رومی. به شهری رسیدند. یکی از راه دلسوزی به آنان  یک درهم  پول داد که غریب بودند.

فارسی زبان: «با این پول انگور بخریم.»
تازی گوی (عرب زبان): «عنب بخریم.»
ترک زبان: «اُزُم بخریم.»
رومی زبان: «استافیل باید بخریم.»

ستیز و جنگ و نزاع در میانشان درگرفت تا جایی که به هم مشت می زدند. حکیمی آنجا رسید و به سخنان آنان گوش داد. او که چهار زبان را می دانست فهمید همه یک چیز می خواهند ولی به زبان خود می گویند. پول آنان را گرفت و رفت برای آنان انگور خرید هر چهار نفر مطلوب خود را دیدند و خوشحال شدند و دعوا پایان یافت. این است کار حکیمان الهی و اولیای خدا.

مرغ ِجان ها را درین آخِر زمان         نیستشان از همدگر یک دم امان
هم سلیمان هست اندر دور ِما     کو دهد صلح و نماند جور ِما
مرغ جانها را چنان یکدل کند      کز صفاشان بی غِش و بی غِل کند

مطالب مرتبط:

داستان هائی از مثنوی

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

داستان های شاهنامه فردوسی

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

بازگشت به صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان+حکایت+حکایات جالب+حکایات جالب و آموزنده+حکایت های پندآموز+حکایت های قدیمی+حکایت های جالب+حکایت های جالب و پندآموز+داستان+حکایت+داستان عاشقانه+داستان های عاشقانه+حکایت عاشقانه

داستان کوتاه/مرغابی بچگان از داستان های مثنوی

مرغی خانگی بر تخم های خویش خفته بود و با گرمای تن و مهر غریزی آنان را برای جوجه شدن آماده می ساخت. تا اینکه زمان خفتن پایان یافت. جوجه ها با کمک مادر از تخم بیرون آمدند، جوجه ای با شکلی نامتناسب با دیگر جوجه ها در بین آنان نمودار شد. مادر و جوجه ها او را از خود نمی دانستند و او را از آنان نمی شمرد.

به هر حال مرغ جوجه ها را با خود به گردش می برد و دانه چینی و حفظ جان می آموخت. آنها را آب می رساند که اگر در آب روند غرق می شوند. اما یک روز مرغ و جوجه ها دیدند آن جوجه ی دیگر شکل به آب رفته و شناکنان در جستجوی طعمه برآمد. تازه فهمیدند که او از تخم مرغابی بوده و برای مرغابی آب چون خشکی است و میل دریا غریزی و ذاتی مرغابی است.

آدمی چون آن مرغابی است اصلش از دریای وحدانیت است که مادر زمین او را پرورش جسمانی داده او در این جهان خاکی مهمان است، مهمانی که به جانشینی، زمین و زمینیان را اداره کند؛ اصل او زمینی نیست و امیال زمینی فرعند نه اصل.

گر تو را مادر بترساند ز آب           تو مترس  و سوی دریا ران شتاب
تو به تن حیوان، به جانی  از مَلَک     تا رَوی هم بر زمین هم بر فلک
ما همه  مُرغابیانیم ای غلام          بحر می داند زبان ِما تمام
پس سلیمان بحر آمد، ما چو طَیر       در سلیمان تا ابد داریم سیر

مطالب مرتبط:

داستان هائی از مثنوی

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

داستان های شاهنامه فردوسی

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

بازگشت به صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان+حکایت+حکایات جالب+حکایات جالب و آموزنده+حکایت های پندآموز+حکایت های قدیمی+حکایت های جالب+حکایت های جالب و پندآموز+داستان+حکایت+داستان عاشقانه+داستان های عاشقانه+حکایت عاشقانه