انجمن داستانی چوک وداستانی از اعضا’این انجمن بنام« آسمان هم خواهد گریست »

انجمن داستانی چوک یکی ازبهترین وبلاگهائی است که در اوایل وبلاگ نویسی ام با آن اشنا شدم.دراین وبلاگ داستانهای مختلف با شیوه های نوشتاری متفاوت وآزاد مورد نقد وبررسی قرار میگیرد . من از طریق این وبلاگ با دوستان عزیز دیگری آشنا شدم که دراین دنیای مجازی به عنوان پیشکسوت همیشه روشنگر راهی برایم بودند...

پیام دبیر انجمن چوک (مهدی رضائی):

به نام خدا

 

ماعادت داريم بنويسيم در خاموشي دريا......

انجمن داستاني چوك محفلي برخواسته از حضور جوانان فعال درزمينه داستانويسي است. اين انجمن درصدد ارتباطات گسترده و دايمي با داستانويسان و دوستداران ادبيات است. مي توانيد داستان هاي خود را براي نقد و نظر در اين وبلاگ به پست الكترونيك دبيرانجمن به آدرس

mehdi_rezayi_mehdi@yahoo.com ارسال نمائيد.

در صورتي كه تمايل داشتيد اين محفل را با نام انجمن داستاني چوك به آدرس www.stop4story.blogfa.com لينك كرده وبراي آن انجمن كامنت بگذاريد كه شما را با چه نام وآدرسي لينك كنند.

همچنين اين انجمن آماده دريافت مقالات و گزارش ها و مصاحبه هاي خوب شما دوستان مي باشد.

داستان « آسمان هم خواهد گریست »کاری از بهنام رمضان نژاد معروف به آزاد مرد را در ادامه مطلب گذاشته ام.یکی از ویژگیهای برجسته این داستان که در وحله اول نظرم را بخودش جلب کرده است ُنوشتن داستان اززبان یک زن توسط نویسنده مرد است.برای خواندن داستان روی ادامه مطلب کلیک رنجه نمائید.....

خورده فرمایشات۱:خورده فرمایشی نیست بجز ملالی که از دوری شما عزیزان حاصل است

خورده فرمایشات۲:تا میتونین و بدنتون میکشه نقد کنین که این بهنام عجب بچه پرجنبه ایه

خورده فرمایشات ۳:با این ادا اطواریکه بلاگفا درمیاره وهیشکی برام کامنت نمیذاره فکر میکنم دیگه هیشکی دوسم ندارهُ منم یا باید خودکشی کنم ُیا مهتاد بشم ویااینکه دوختر فراری بشم

خورده فرمایشات۴:اون پائین پائینا زیر قوم وخویشان عمولی یه نظر سنجی برای موضوعات منزل شخصی عمولی گذاشتیم ُاگه زحمتی نمیشه یه حالی بهش بدین جای دوری نمیره

خورده فرمایشات ۵:حالا کلیک کن حالشوببر ژیگوووووووووووووووووووول!!!Image and video hosting by TinyPic

ادامه نوشته

كرگدن(داستاني ازنادر ساعي ور)

داستان كوتاه:

كرگدن

نويسنده:

نادر ساعي ور

ازم خواستين كه در مورد ياشار؛ هر چي مي دونم بگم!

من از هر جلسه اي كه رنگ و بوي بازجويي داشته باشه حتي اگه دوستانه و صميمانه باشه حالم بهم مي خوره و بدجوري زبون پيچ مي شم. مغزم سوت مي كشه و حافظه ام به روغن سوزي مي افته. مي شم يه لاشه كه فقط به درد شكنجه ديدن مي خوره.

خوشحالم كه لطف كردين و از خير شكنجه كردنم گذشتين. شايد هم اصلا چنين اجازه­اي نداشتين. بهم فرصت دادين سر فرصت و به صورت كتبي همه ي اطلاعتم رو در اختيارتون بذارم. درست نمي دونم بعد از اين همه سال چرا ياشار يه دفه اين قدر براتون مهم شده و اين جوري رفتين تو نخش. شايد اگه بيشتر باهم حرف مي زديم حاليم مي شد كه تو اين اوضاع بايد دوست ياشار باشم يا دشمنش.

به هر حال با رعايت احتياط و صداقت تموم اتفاقاتي رو كه ياشار رو تو ذهن من ميخ كرده براتون مي نويسم.

* * *

قبل از هر چيز بايد بدونين ياشار بهترين دوست من نبود. درسته كه بيشتر از همه با من جور بود. اما من بهترين دوست اون بودم نه اون بهترين دوست من! همه ي حرفاش رو بهم مي­گفت كه معمولا دو سه جمله بيشتر نبود. اعتراف مي كنم خيلي از اسرارش رو بين همه­ي بچه ها رو كردم. اما خودش هيچ وقت نفهميد. من بودم كه به همه گفتم پدر و مادرش واقعي نيست. يه بچه­ي سرراهيه. تا چهار سالگيش تو پرورشگاه بوده و خيلي هم كله خره. چرا اين خزعبلات رو سر هم كردم؟ چون همه دوست داشتن در موردش بدونن. مي خواستن اين موجود عجيب رو كه انگار از يه سياره­ي ديگه­اي اومده بود بشناسن. چرا عجيب؟ براي اين كه جواب بدم بايد برگردم و از خيلي وقتا پيش يه اتفاقاتي رو براتون شرح بدم.

تو ليست كلاس اسمش ياشار بود. اما ما كرگدن صداش مي زديم. خيلي جمع و جور راه مي رفت. مثل كرگدن پاهاش رو زير بدنش جمع مي كرد. انگار هميشه­ي خدا رو هوا بود. اين پا رو نذاشته اون يكي رو برمي داشت. كرگدن ها رو ديدين وقتي مي دون؟

پشت ديوار مدرسه امون تو "كوچه­ي آشغال" هم كه پا مي ذاشت همه مي فهميدن خود كرگدنشه! پشت ديوار غربي مدرسه كوچه­ي خلوتي بود كه از هر دو طرف به ديوار مي رسيد. يه متري عرض داشت و ده دوازده متري طول! يه چيزي شبيه سالن زندون بود. اين كوچه از عقب نشيني نيم متري مدرسه­ي ما و مدرسه­ي دخترانه­ي كه در ضلع غربي مدرسه­ي ما بود سبز شد. قبلا ديوار غربي مدرسه­ي ما به ديوار شرقي مدرسه­ي دخترا چسبيده بود. وقتي صداي بله و خير دسته جمعي دخترا تو كلاس هاي شرقي مدرسه اشون از ديوار مي گذشت و تو كلاس­هاي غربي مدرسه­ي ما مثل نسيم بهار تو گوشامون مي نشست، بچه ها حال به حال مي شدن. كلاس به هم مي­ريخت و افتضاحي مي شد كه هر كسي سهمش رو ازش مي خواست.

اوايل كسي به استعداد اين كوچه پي نبرده بود. همه فقط نيم نگاهي مي­انداختن و مي­گذشتن. اما وقتي كم­كم صداي دخترا تو كوچه پيچيد پاي همه امون تو كوچه وا شد. تونستيم با كمي تمركز چشم انداز عالي ته كوچه رو هم كشف كنيم. اون ته كه مي ايستادي پنجره هاي دو كلاس شرقي دخترا روت باز مي شد و اگه شانس مي آوردي تا يكي از اون حوري ها برا هواخوري تا لب پنجره مي اومد مي تونستي تموم اون شب به عشق ديدن چشماش حال به حال بشي. براي پريدن از ديوار يه قلاب ساده هم كافي بود. خيلي زود بچه ها كوچه نشين شدن. بازار نامه پروندن و بوس فرستادن هم از هر دو طرف داغ بود. دخترا به لباشون رژ مي­زدن و كاغذاي سفيد رو مي­بوسيدن و طياره­اش مي­كردن و مي پروندن تو كوچه. وقتي يكي از اين طياره­ها تو كف كوچه مي­نشست غوغايي مي­شد اون سرش ناپيدا! طياره تيكه تيكه مي شد. اسم كوچه هم شد كوچه ي عشاق! يادم نيست اون اوايل كرگدن رو تو كوچه ديده باشم. وقتي ناظم به مدير گزارش همه­ي عشق بازي هاي ما رو داد، تو اداره­ي مركزي، جلسه كردن و قوانين سفت و سختي واسه كوچه وضع شد. مدير مدرسه­ي دخترا مي ترسيد با ناموس دانش آموزاش بازي بشه. چيزي كه به صورت امانت بهش سپرده بودن. مدير مدرسه­ي ما هم نگران انحرافات جنسي ما بود. هر چند بهونه­ي خوبي دستش افتاده بود تا افت تحصيلي بچه­ها رو كه نشونه­ي بي عرضه­گي خودش و تيمِ معلماش بود؛ گردن يه كوچه­ي دو متري بندازه! خلاصه هر دو طرف به توافق رسيده بودن كه اين كوچه شده بهونه انحرافات اخلاقي بچه ها! طبق قوانين توافقي؛ قرار گرفتن تو هر وضعيتي تنبيه خودش رو داشت. از كسر نمره­ي انظباطي تا تبعيد به اون مدرسه هاي پايين شهر كه بچه ها اسمش رو گذاشته بودن "آلكاتراز". بستگي داشت ته كوچه باشي يا بالاي ديوار گير بيافتي. محدوديت ها خيلي زود "کوچه­ی عشاق" رو به کوچه­ی خلوت تبديل کرد. يه هفته طول نكشيد که شد "کوچه­ی آشغال"! چون هرکی چيزی می خورد آشغالش رو می انداخت تو اون کوچه. هم دخترا هم پسرا! هيچ قانونی برای آشغالها نوشته نشده بود. بی دغدغه تو هم وول می خوردند. يه مدتی کار عاشق ها هم به سوز و فراق گذشت و کوچه هی پر از آشغال شد. تا اين که يه روز صدای گام های يه نفر از تو کوچه، همه­ی ما رو تو کلاس غربی شوکه کرد. لازم نبود کسی از کسی بپرسه کی تو کوچه است. از صدای کوتاه و محکم قدم­هاش معلوم بود که خود کرگدنه! چند روزی از درس و کلاس بريده بود. وقت و بی وقت اجازه می­گرفت و تا آخر کلاس غيبش می­زد. کرگدن شانس آورد که کلاس "رجبی" بود. رجبی دبير تاريخمون بود. گوشاش سنگين بود. از وقتی می اومد يه ريز داد می زد تا وقتی که زنگ می خورد. هميشه دبير کلاس های همسايه پيغوم می فرستادن که " آقای رجبی ... تو رو خدا يه کم يواش" .

تا زنگ خورد همه تو حياط دور کرگدن حلقه زديم. می خواستيم مطمئن بشيم خودش بوده. کرگدن فقط يه کلمه گفت "نه" و رفت!

فرداش همه به من گير دادن که قضيه چيه. آخه فکر می کردن کرگدن همه چی رو به من گفته! من هم هرچی از دهنم در اومد گفتم. اين که کرگدن عاشق شده. دختره شرط کرده کرگدن بايد يه جوری عشقش رو ثابت کنه. اون هم قول داده روزی ده دقيقه تو کوچه­ی آشغال قدم بزنه. و اين که حاضره جونش رو هم فدای دختره بکنه. اسم دختره هم "زارا" ست. و...

راستش نمی دونم چی شد تونستم اين همه دروغ ببافم. اما تشويق بچه ها بی تاثير نبود. اعتراف می کنم کرگدن در مورد اون کوچه چيزی بهم نگفته بود. فقط همون روز ازم پرسيد " زارا... اسم دخترونه است؟"

بی اغراق داستان زارا با کرگدن از داستان ليلي و مجنون داغ تر شد. هر روز اخبار تازه­ای می­رسيد. يكي می گفت کرگدن شبها می ياد تو کوچه قدم می زنه تا قولش نشکنه. بچه ها قضيه رو بدجوری جدی گرفته بودن. يكي تو زنگ انشا شعری رو که برای زارا و کرگدن گفته بود خوند و پچ پچه های اين ماجرا تا اتاق دبيرا هم كشيد.

" چه تنها بوديم "زارا"

تو در كجاي زمين

در طلوع زرد كدام آفتاب

لبخند زدي؟!

تا بهانه ي اين همه سرگشتگي بيافريني؟

ببين!

هنوز اين دست ها و اين پلك ها

به اراده ي من در حركتند

اما تو

به سور عزاي مرگ تنم نشسته اي!"

البته اخبار از طريق جاسوس های خود فروخته قبلا به ناظم راپرت شده بود. بيشتر همين "کريم" با ناظم پلاس بود. باباش با داداش ناظم يار غار بوده ان. بهش هم می اومد از اين کارا بکنه. خلاصه از اون روز به بعد دبيرا وسط زنگ اجازه­ی بيرون رفتن به کرگدن ندادند. چند روزی کرگدن غيبش زد. اما ناظم نديده گرفت. می گفت بيرون به ما مربوط نمی شه. ما مسئول داخل مدرسه ايم. اما واقعيت اين بود که ناظم از کرگدن می­ترسيد. خنده داره! اما کرگدن ابهت داشت. رفتارش خفن بود. هيچ وقت والدینش به مدرسه نيومده بودن. حتی موقع ثبت نام هم خودش بود و خودش! من که می گم همه­ی محبوبيتش رو مديون سکوت و انزواش بود. مثل يه سامورائی! اون قدر به راز آلوده بود که نمی شد بهش نزديك شد. حالا اين زارا کی بود که يه تکونی به اين حيوون گنده داده بود؛ ما که تا آخرش نفهميديم. به نظرم تا حالا هرچی رو که لازم بود در مورد کرگدن بدونيد بهتون گفتم. حالا می رم سر اصل مطلب.

اخبار عشقی کرگدن که به گوش مدير رسيد ماجرا از اين رو به اون رو شد . آدم گند فضول بی شعور پستی که فکر و ذکرش فقط خايه مالی برای رئيس روساش تو اداره­ی مرکزی بود. به دفترش که مي رفتی, قبل از هر چيز يه بيست دقيقه ای سرت داد می زد. فحش می داد. تهديد می­کرد. بعدش يه دفه می پرسيد کارت چيه؟ طوری که اصلا به تته پته می افتادی و دست از پا درازتر برمی گشتی. خلاصه برای خودش نمونه­ای بود. البته آدم تک وتيزی هم بود. يه چيزي قاطی چرچيل و هيتلر! با این توصيفات ديگه نيازی نمی­بينم از احوالات خودم بهتون بگم وقتی که به دفترش احضار شدم. اين افتخار از اون جايي نصيبم شد که بنا به راپوت جاسوسان؛ بنده صميمي­ترين دوست کرگدن بودم و به طور طبيعي بايد همه­ی جزئيات داستانش رو با زارا می دونستم. که نمی دونستم و در مقابل قيافه­ی ابواعجل مدير چشمه­ی خيالم هم خشكيد و طبق همون فرمول هميشه­گی افتادم به تته پته و فقط يه کلمه رو تکرار کردم. "نمی دونم... نمی دونم... نمی دونم" .

همين برخورد من کافی بود تا برای مدير ثابت بشه چه قدر به کرگدن وفادارم و حتی به خاطر اون از دستورات هم تمرد می کنم. نتيجه ی منطقی برخوردم چيزی جز تنبيه نبود. البته با يك درجه تخفيف سه ساعت تموم روی يه پام ايستادم. همه­ی اينا به اطلاعاتی که کسب کردم می­ارزيد. متوجه شدم که نامه­های کرگدن به زارا از لای کتاب و دفترش دزديده و تقديم مدير می­شه. مدير هم يه کپی می کشه و نامه ها به سرعت به جای اولش برگردونده می­شه. طوری که حتی روح کرگدن هم خبردار نمی­شه. به استناد همون نامه ها مدیر از همه­ی احساسات کرگدن که سال­ها پوشيده مونده بود از تموم قول و قرار ها و حتی ساعات قدم زنی و نوع اعلام حضورش با خطوطی که ته ديوار کوچه می كشيد خبر داشت. اما نکته­ی کور ماجرا، شخصی به نام زارا بود. با تمام تلاشی که مديران دو مدرسه کرده بودن هنوز نتونسته بودن زارا رو بشناسن. زارا شده بود يه معما! چون اسم هيچ دختري تو اون مدرسه چه حقيقي و چه مستعار زارا نبود. سوال اصلی مدير هم از بنده همين بود. زارا كيه؟ چی می تونستم بگم؟ غير از همون کلمه­ی خانه خراب كنه "نمی دونم"؟ همون جا نصوح وار توبه کردم که هيچ وقت افسار خيالاتم رو ول نکنم و به صورت ناخودآگاه اون قدر از ماجرا فاصله گرفتم که حتی در مورد اطلاعات مهمی که کسب کرده بودم به کرگدن چيزی نگفتم. شايد تهديدهای مدير کار خودش رو کرده بود. چند روزی تو شوک اون جلسه به گيجي گذشت. انگار تو مدرسه نبودم. شده بودم يه کرگدن ديگه! سرم تو لاک خودم بود. بچه ها می گفتن کرگدن من رو هم از راه به در کرده. می دونستم چند روزی که بگذره داستانی هم برای من ساخته می شه! اما کار به اونجا ها نكشيد. يه روز صبح، تو صف، مدير از نافرمانی عده­ای خودسر و بی تربيت خبر داد که قوانين مدرسه رو زير پا می­ذارن و به همه ی اداره ی آموزش و پرورش از رئيسش تا مستخدمش توهين می کنن. اين شگرد خود لامصبش بود. کافی بود ببينه يه تيكه کاغذ انداختی رو زمين! اون قدر بزرگش می­کرد که انگار ريدی تو هيكل شهردار! اين جوری تو دل بچه ها خوف می انداخت و حرفش رو به کرسی می­نشوند. حالا قدم زدن کرگدن تو کوچه هم شده بود آفتابه برداری به کل سيستم آموزشی کشور! اما بخش اصلی تهديداتش وقتي رو شد كه مي خواست از حرفاش نتيجه گيري كنه. اون دنبال کسی بود که جرات کنه و کوچکترين دهن کجی به قوانين بکنه. همه­ی حرکات دستش و لحن حرفاش متوجه کرگدن بود. کرگدن هم با اون نگاه خنثی و سنگينش زل زده بود به مدير! انگار نه انگار که کارش ساخته است. با شناختی که ازش داشتم می دونستم يه چيزايي تو کله­اش می چرخه. وسط زنگ سوم از آقای رجبی اجازه گرفت که بره بيرون. رجبی کر که بود کور هم شد تا انگشت بالا رفته کرگدن رو نبينه. کرگدن بی­توجه به رجبی پا شد و از کلاس بيرون رفت. رجبی فقط مکث کوتاهی کرد و داستان حمله­ی مغول رو ادامه داد. تا آخر زنگ خبری از کرگدن نشد و وقتی زنگ خورد، همه کرگدن سنگ شده رو کنار در دفتر مدير ديديم، که زل زده بود به يه نقطه و تکون نمی­خورد. امکان نداشت وسط زنگ ها­ی سياحت به صف بشيم. مگه اين که خبر مهمی باشه يا کسی اومده باشه بازديد. به صف شديم و مدير رفت پشت تريبون. ما رو ياد حرفای صبحش انداخت. گفت به خاطر اين که ثابت کنه حرفاش کشک نبوده اولين متخلف رو با کسر شش نمره از نمره­ی انضباط و درج در پرونده به محصل­های محترم و مودبی که ما بوديم معرفی کرد. با يه اشاره­اش؛ ناظم دستمال كش؛ کرگدن رو تا کنار تريبون كشيد. می دونستيم کار کرگدن ساخته است. هيچ مدرسه ای حاضر نمی شد از سال بعد اون رو قبول کنه. بايد می رفت مدرسه ی تبعيدی ها. رفتن به اون مدرسه ها فاجعه بود. اما کرگدن خم به ابرو هم نياورد. فردای اون روز قفل زبونش شکست.

"زنگ سوم کنار دیوار باش... می خوام برم تو کوچه".

به هر کی می­رسيد همين رو می گفت. تموم دو ساعت دل تو دلمون نبود. می دونستيم امروز يه روز معمولی نيست. بالاخره زنگ سوم زده شد. همه­ی بچه ها با حفظ فاصله­ی قانونی کنار ديوار صف كشيدن. ناظم هم که از پراکنده کردنشون نااميد شد ايستاد به تماشا! دبيرها هر کدوم به بهانه­ای دم در ساختمان رو پله­ها ايستاده بودند و زير چشمی ديوار رو می­پاييدند. مدير مثل هميشه پشت پنجره­ی اتاقش که مشرف به کل حياط بود ايستاده صحنه رو نگاه می­کرد. بالاخره کرگدن پيداش شد. از کوچه­ای که بچه ها براش درست کردن گذشت. جيك کسی در نيومد. انگار کسی تو حياط نبود. کرگدن پا که روی خط قرمز کنار ديوار گذاشت ناظم جلوش دراومد.

"بچه خريت نکن... به فکر آينده ات باش."

همين طور زير لبی نصيحت بود که قاطی آب دهنش پرت کرد تو سر و صورت کرگدن. ناظم و دبيرا بدجوری خاطر کرگدن رو می خواستن. کسی غير از مدير دلش نمی خواست اوضاع کرگدن بدتر بشه. گمونم همين جاذبه­ی کرگدن بود که حرص مدير رو در می آورد. وقتی حرفهای ناظم تموم شد جواب کرگدن مثل هميشه کوتاه بود.

" من قول دادم. بايد يه خط رو ديوار ته کوچه بکشم"

لامصب يه جوری محکم حرف می زد که طرف غلاف می کرد. ناظم کمی نگاش کرد . خيلي زور زد يه چيزی بگه. اما نتونست قفل نگاه کرگدن رو بشکنه. فقط با يه جمله خودش رو تخليه کرد.

" هر جوری صلاحته!"

کنار كشيد تا خودش هم يكي از همون­هايي باشه که منتظر بودن تا آرتيسته صحنه­ی آخر رو بازی کنه. کرگدن طرف ديوار قدم برداشت. ناگهان صدای مدير از بلند گو همه رو ميخ کرد.

"گوش کن بچه... اين آخرين حرف منه... اگه دستت به اون ديوار بخوره ديگه نمی تونم کاری واست بکنم. بيشتر ازاين با سرنوشتت بازي نكن!"

خراب نکن... خراب نکن... خراب...

برگشتم طرف کرگدن. اون حتی سرش هم به طرف اتاق مدير برنگردونده بود. آخرين "خراب نکن" مدير که در سکوت حياط گم و گور شد؛ کرگدن تنها بازيگری بود که بايد اين صحنه رو ادامه می داد. همه با نگاشون می خواستن به کرگدن بفهمونن که تا اين جاش هم خيلي مرد بوده و اگه برگرده کسی بهش خرده نمی­گيره. کسی مسخره­اش نمی­کنه. واقعيت اين بود که تا اينجاش هم کرگدن کار بزرگی کرده بود. تا حالا هيچ کس نعره­ی مدير رو اون طور که ما شنيديم در نياورده بود. اما کرگدن يه کرگدن بود. نمی تونست برگرده. بايد می رفت. احساس می کردم اون قدر گردنش پر از چربی شده بود که امکان نداشت به عقب برگرده. رفت طرف ديوار. دستش رو گذاشت لبه­ي ديوار و با يه جهش بالا رفت. افتاد که تو کوچه، ديگه همه چی رو بايد حدس می­زديم. اون توی کوچه چی کار کرد؟ بالاخره خطی رو كه می خواست ته کوچه كشيد يا نه؟

مدير مثل برق خودش رو به حياط رسوند و همه ی سفارشاتش رو به دم گوش ناظم گفت. ناظم، جلدی دو تا از مستخدم های هيكلي رو آماده آورد بغل دست مدير! بالاخره بعد از چند دقيقه کرگدن پيداش شد. فرز اومد رو دیوار ايستاد و يه نگاه دقيق به همه­ی بچه ها انداخت. اين خداحافظي اون بود با تموم زجري كه تو چهر ديواري اين محيط آموزشي كشيده بود! يه لحظه نگاش رو من ميخ شد. هنوز هم وقتی اون چشماش يادم می افته تن و بدنم می لرزه! همون نگاش يه مدتی خوره­ی وجودم شده بود. هی نيشم می­زد. تا اين که کرگدن پريد تو حياط. ناظم و مستخدم ها دستاشو گرفتن. با اشاره­ی مدير مثل يه جانی بردنش تو دفتر. عکسش رو هم که چند روز پيش تو روزنامه ديدم همون نگاه، قاب شده بود تو چشماش!

زنگ خورد و همه­ی ما تو همون سکوت گند چپيديم توکلاس ها.

فردای اون روز مدير سر صف خبر تبعيد کرگدن رو داد. ديگه هيچ وقت نديدمش. اما هميشه چشمم تو بين دخترای مدرسه ی مجاور می چرخيد تا بالاخره بتونم زارا رو پيدا کنم. می­خواستم بدونم اون کدوم دختريه که ارزش اين همه کرگدن بازی رو داشته. زارا می تونست يكي از اون دخترايي باشه که دسته دسته از در حياط مدرسه بيرون می­زدند و گله گله تو کوچه ها می­چريدند. ولی يه جورايي مطمئن بودم که زارا بين هيچ کدوم اونا نبود. چند روزی همه­امون به "کريم" گير داديم. انگار همه­ی تقصيرها گردن اون بود. اما چند روز بعدش ديگه همه چی رو فراموش کرديم. مثل همه­ی اتفاقات مهمی که فراموشمون می شه.

ما سال بعدش رفتيم تو يه منطقه­ی ديگه­ای. من هم ديگه تو اون مدرسه پا نذاشتم. از اون وقت تا حالا چند بار کريم رو تو کوچه و خيابون ديدم. آخرين بار هم چند هفته پيش زنگ زد و به زور شماره­ی تلفن و آدرس ياشار رو ازم گرفت. گفت کار واجبی دارم. من هم بهش گفتم. با اين که می­دونستم ياشار تو اين سال ها تو خودش بود و نمی خواست کسی مزاحمش بشه. حالا بهم حق می­دين وقتی ياشار رو وسط شهر بالای دار ديدم اون جوری داد و بيداد کنم و حالم خراب بشه؟ شايد اين اعترافات پای منو هم تو اين ماجرا بكشه. هر چی باشه شماره تلفن قاتل رو من به مقتول دادم. شايد اگه شماره رو نمی دادم هيچ وقت ياشار کريم رو نمی کشت تا خودش هم بالای دار بره.

پايان.

 

داستان کوتاه-داستان کوتاه کوتاه-داستان مینی مال-داستان ۵۰کلمه ای-داستان-داستان سرا-داستانک -داستان عبرت آموز-داستان پندآمیز-داستان کوتاه-داستان کوتاه-داستان کوتاه کوتاه-داستان مینیمال-داستان بسیارکوتاه-داستان عاشقانه-داستان عشقی-داستان پلیسی-داستان جذاب-داستان کوتاه-داستان مینیمال-داستان کوتاه کوتاه- داستان خیلی کوتاه - داستان مینیمال -داستانک داستان-داستان جنائی-داستان -داستان مینیمال- داستان کوتاه- داستان نیمه بلند-داستان بلند-رمان-رمان-رمان-رمان عشقی-رمان پلیسی-داستان کوتاه-داستان کوتاه کوتاه-داستان مینی مال-داستان ۵۰کلمه ای-داستان-داستان سرا-داستانک -داستان عبرت آموز-داستان پندآمیز-داستان کوتاه-داستان کوتاه-داستان کوتاه کوتاه-داستان مینیمال-داستان بسیارکوتاه-داستان عاشقانه-داستان عشقی-داستان پلیسی-داستان جذاب-داستان کوتاه-داستان مینیمال-داستان کوتاه کوتاه- داستان خیلی کوتاه - داستان مینیمال -داستانک داستان-داستان جنائی-داستان -داستان مینیمال- داستان کوتاه- داستان نیمه بلند-داستان بلند-رمان-رمان-رمان-رمان عشقی-رمان پلیسی-