قالب از ما هست شد نی ما ازاو
بواسطه عشق و ارداتی که مرحوم آقام به حضرت مولانا داشت ،منهم از همون نوجوانی عاشق شعر و ادبیات بودم ،کلاس دوم راهنمائی بودم که اولین روز یک دبیر ادبیات بسیار نازنین و دوست داشتنی اومد کلاسمون ،از همون اول شیفتش شدم و هر کلامش منو سحر میکرد و میبرد به آسمانها.اولین روز بعد از معارفه و حضور و غیاب ،لب به سخن گشود و این مصرع رو خوند:
"باده از مامست شد نی ما ازاو"
که ناخود آگاه منهم بلافاصله گفتم :"قالب از ما هست شد نی ماازاو"
با تعجب عینکش رو کمی کشید پائین و از بالای عینکش نگاه پرازتعجبی بهم کرد و گفت" چه عجب اشعار حضرت رو بلدی؟و من از میزان ارادتم گفتم و همون شد که رابطه عاشقانه من و استاد شکل گرفت و هر جلسه حتما یه مشاعره ای باهم داشتیم و تقریبا میشه گفت تنها درسی بود که همیشه نمراتم عالی بود.یک روز یکی از اشعاری رو که عاشقش بودم براش خوندم:
در همه عالم چو تو زیبا نگار انحصر ینحصر انحصار
کرده دلم از همه خوبان تورا اختیر یختیر اختیار
عشق من و حسن تو اندر جهان اشتهر یشتهر اشتهار
ما و گدایی سر کوی تو افتقر یفتقر افتقار
راز شکن زلف تو در قلب من انکسر ینکسر انکسار
طبع من از دست رقیبان تو انزجر ینزجر انزجار
باشدم از عشق جمالت مدام افتخر یفتخر افتخار
سر غم عشق تو باید زخلق استتر یستتر استتار
قصه عشق است مظفر دراز اختصر یختصر اختصار
باشدم این دل که کشد سال ها انتظر ینتظر انتظار
خیلی خوشش اومده بود و بعد از اون جلسه همیشه وقتی میومد سرکلاس ،اولش با لبخند مخصوصی میگفت"انکسر ینکسر انکسار" و استارت مشاعرمون زده میشد و همه بچه های کلاس هم شرکت میکردن.روزهای خیلی قشنگی داشتیم و بچه ها همه عاشق استاد بودن.دوران راهنمائی تموم شد و بزرگتر شدیم و رفتیم دبیرستان و از استاد جدا شدیم و غبار بی وفائی و حجابهای دنیوی دور و بر دلهامون رو گرفتن و کم کم دیگه استاد رو فراموش کردیم و دیگه ازش خبری نداشتیم.روزگار چرخید و رفتیم دانشگاه و بعدش هم توی بانک استخدام شدیم ،یه روز تو شعبه مشغول کار بودم و تقریبا سرم خلوت بود ،یه بنده خدائی اومد و یه چک سیبا گذاشت روی گیشه و شروع کرد به پشت نویسیش و بعد چک رو داد به من ،بعد از کنترل مشخصاتش ،وقتی وارد حساب شدم با تعجب دیدم اسم و شهرت همون استاد ادبیاتمون هست و اتفاقا" موجودیش هم کم بود ،باور نمی کردم چک مال استاد باشه و گفتم شاید فقط تشابه اسمیه ،چون خیلی وقت میگذشت از اون دوران و به هیچ وجه قابل تصور نبود تو سن و سالی باشه که بخواد فعالیت اقتصادی هم داشته باشه و چک صادر کنه.به مشتری گفتم که موجودیش کمه و اون با عصبانیت گفت که آقا برگشتشو بزن ،گفتم زیاد کم نیست و مبلغ خیلی کمی از موجودیش ناقصه ،گفت باشه شمارشو بده باهاش صحبت کنم ،رفتم توسیستم و شمارش رو پیدا کردم و به مشتریمون گفتم که اجازه بده خودم باهاش تماس بگیرم ،شماره رو با هیجان گرفتم ،همش دودل بودم ،نمیدونستم خودشه یا نه؟احساس کسی رو داشتم که بعد از سالیان سال جدائی و دوری ،الان نشانی از معشوقش پیدا کرده باشه ،اما تردید داره که خودش هست یا نه؟هم دلم میخواست ببینم خودشه یا نه؟و هم اینکه جرات نداشتم و میترسیدم خودش نباشه و همه امیدم بباد بره ،انگار زمان ایستاده بود و فقط صدای تپش قلبم رو میشنیدم ،تا گوشی رو برداره و صدای پیرش رو بشنوم برام اندازه ساعتها گذشت ،همینکه گفت بفرمائین ،فقط گفتم " راز شکن زلف تو در قلب من".که برگشت با صدای لرزانی گفت"انکسر ینکسر انکسار"دیگه نفهمیدم چی گفتیم بهم و چقدر هیجان زده بودیم که مشتری برگشت و گفت :آقا حالا این چکمون پاس میشه یا نه؟گفتم حتما پاس میشه و استاد که موضوع رو فهمید ،خیلی ناراحت شد و گفت که صبح زود نوه اش رو فرستاده بانک اما ظاهرا نتونسته به موقع پول رو واریز کنه ،و چون مبلغ خیلی ناچیز بود ،باهاش هماهنگ کردم که خودم واریز کنم ،و آدرسهامون رو رد و بدل کردیم وبهر حال چک رو پاس کردم و یکی دو ساعت بعدش دیدم استاد با همون وقار و جذبه قدیمیش در حالیکه کمی پیرتر بنظر میرسه و دست گل بسیار زیبائی توی دستش داره وارد شعبه شد و بعد از سالهای سال همدیگه رو در آغوش کشیدیم و از اینکه میدیدم استادم افتخار میکنه که توی بانک ملی استخدام شدم کلی لذت میبردم و احساس غرور و شعف میکردم و ...