به كوشش: تورج ا. قوچانی

یكی بود؛ یكی نبود. تاجر معتبر و صاحب نامی بود كه مردم خیلی قبولش داشتند و هر كس پول یا جواهری داشت كه می ترسید پیش خودش نگه دارد، آن را می برد و پیش تاجر امانت می گذاشت.
یك روز برای تاجر خبر آوردند «چه نشسته ای كه دكان و انبارت سوخت و دار و ندارت دود شد و رفت هوا.»
با این خبر انگار دنیا خراب شد رو سر تاجر؛ اما جلو مردم خم به ابرو نیاورد.
شب كه شد به حساب و كتابش رسیدگی كرد. دید آنچه براش مانده فقط جواب طلبكارها را می دهد و برای خودش چیزی نمی ماند.
تاجر، جارچی فرستاد تو كوچه و بازار جار زد كه هر كس از او طلب دارد بیاید و طلبش را تمام و كمال بگیرد. دو سه نفر از دوستان و آشنایان تاجر به او گفتند «این چه كاری است كه می كنی؟ همه دیدند كه دار و ندارت سوخت و هر چه داشتی تلف شد و كسی انتظار ندارد كه مالش را پس بدهی.»
تاجر گفت «من مال مردم خور نیستم. هر طور شده باید طلب مردم را پس بدهم؛ چون حق الناس بدتر از حق الله است.»
طلبكارها صدای جارچی را كه شنیدند، رفتند خانه تاجر و گفتند «ای مرد! مگر مال و اموال تو نسوخته و از بین نرفته كه جارچی فرستاده ای این ور آن ور و از مردم می خواهی بیایند طلبشان را بگیرند؟»
تاجر گفت «چرا! اما آن قدر برایم مانده كه بدهی هام را بدم و زیر دین كسی نمانم.»
طلبكارها وقتی این طور دیدند، یكی یكی و دسته دسته آمدند سروقت تاجر و تاجر حساب و كتاب همه را روشن كرد و آخر سر خانه و اسباب زندگیش را فروخت و داد به طلبكارها؛ طوری كه یك پاپاسی برای خودش نماند.
كار تاجر كم كم از نداری به جایی رسید كه نتوانست پیش كس و ناكس سردربیارد و دست حلال همسرش را گرفت و دور از مردم رفت كنج خرابه ای منزل كرد؛ جایی كه نه آب بود و نه آبادانی و نه گلبانگ مسلمانی و صدایی به غیر از صدای سگ و زوزه شغال نمی آمد.
از آن به بعد، دوست و آشنا كه سهل است، قوم و خویش ها هم سراغی از تاجر نگرفتند. حتی خواهر زن تاجر كه در روزهای خوش صبح تا شب در خانه آن ها پلاس بود و برای خودش لفت و لیس می كرد، یادی از خواهرش نكرد و یك دفعه نگفت من هم خواهری دارم، شوهر خواهری دارم؛ خوب است برم ببینم كجا هستند و چه جوری روزگار می گذرانند.
بگذریم! تا زندگی این زن و شوهر بر وفق مرادشان بود و كیا بیایی داشتند خداوند بچه ای به آن ها نداده بود، اما تا افتادند به آن روز سیاه، زن باردار شد. چند صباحی كه گذشت زن دردش گرفت و به شوهرش گفت «این طور كه پیداست امشب بارم را می گذارم زمین. پاشو برو هر طور شده كمی روغن چراغ گیر بیار بریز تو چراغ موشی كه اقلاً ببینم چه كار می خوام بكنم.»
مرد گفت «ای خدا! حالا كه چندرغاز تو جیب ما پیدا نمی شود، چه وقت بچه دادن به ما بود؟ آن وقتت چرا به ما بچه ندادی كه برای خودمان برو بیایی داشتیم و دستمان به دهنمان می رسید.»
زن گفت «قربانش بروم؛ خدا لجباز است. پاشو برو بلكه گشایشی تو كارمان پیدا شد و توانستی روغن چراغ گیر بیاری.»
مرد پاشد رفت شهر، اما مثل نختاب سر كلاف گم كرده نمی دانست چه كار كند. آخر سر رفت تو مسجد؛ سرش را گذاشت روی سنگی و از بس كه فكر كرد خوابش برد.
از آن طرف، زن وقتی دید مردش برنگشته و درد دارد به او زور می آورد، با آه و ناله گفت «خدایا! حالا تك و تنها تو این خرابه چه كنم؟« كه یك دفعه دید چهار زن چراغ به دست كه صورتشان مثل برف سفید بود، آمدند تو خرابه و به او گفتند «ما همسایه شما هستیم.» بعد، او را نشاندند سر خشت. بچه را به دنیا آوردند؛ قنداقش كردند. خواباندند كنار مادرش و گفتند «ما دیگر می رویم؛ اما هر كدام یادگاری به این دختر می دهیم.»
زن اولی گفت «این دختر هر وقت بخندد، گل از دهنش بریزد.»
دومی گفت «هر وقت گریه كند، مروارید غلتان از چشمش ببارد.»
سومی گفت «هر شب كه بخوابد، یك كیسه اشرفی زیر سرش باشد.»
چهارمی گفت «هر وقت راه برود، زیر پای راستش یك خشت طلا و زیر پای چپش یك خشت نقره باشد.»
حالا بشنوید از مرد!
مرد همان طور كه خوابیده بود، در عالم خواب شنید كسی می گوید «پاشو برو كه مشكل زنت حل شده و یك دختر زاییده كه چنین است و چنان است.» مرد خوشحال شد و خودش را تند رساند به خرابه و دید زنش صحیح و سالم استت و یك بچه مثل قرص قمر پهلوش خوابیده. مرد پرسید «چطور زاییدی؟ كی بچه را به این خوبی قنداق كرده؟»
زن قصه اش را به تفصیل تعریف كرد و مرد كلی غصه خورد كه چرا بی خودی از خانه رفته بیرون و نتوانسته آن چهار زن چراغ به دست را ببیند.
آن شب با خوشحالی خوابیدند و صبح تا از خواب پا شدند، بچه را بلند كردند و دیدند زیر سرش یك كیسه اشرفی است و خدا را شكر كردند كه حرف آن چهار زن درست از آب درآمد.
در این موقع، بچه گریه اش گرفت و به جای اشك، بنا كرد به ریختن مروارید غلتان.
مرد مقداری اشرفی و مروارید ورداشت رفت بازار، هر چه لازم داشت خرید. چند روز بعد هم با پول اشرفی هایی كه جمع كرده بود، یك دست حیاط بیرونی و اندرونی خوب خریدند و زندگی را به خوبی و خوشی از سر گرفتند.
تمام قوم و خویش ها و آشنایان تاجر كه او را به دست فراموشی سپرده بودند، كم كم آمدند به دستبوسش و دور و برش جمع شدند. خواهرزن تاجر كه هر وقت صحبت از خواهرش به میان می آمد خودش را می زد به كوچه علی چپ و آشنایی نمی داد، تا دید ورق برگشت، رویش را سنگ پا كرد و رفت افتاد به دست و پای خواهرش كه «الهی قربانت بروم خواهرجان! این مدت كه از تو دور بودم، از غصه خواب به چشمم نمی آمد و شب و روزم قاطی شده بود؛ اما چه كنم كه دست تنگ بودم و نمی توانستم باری از دوشت وردارم وگرنه خدا می داند بی تو آب خوش از گلوم نرفت پایین.»
خلاصه! خواهرزن تاجر باز هم پلاس شد تو خانه خواهرش و همه فكر و ذكرش این بود كه سر نخی به دست بیارد و بفهمد این ها از كجا چنین دم و دستگاهی به هم زده اند.
چند سالی كه گذشت، تاجر و زنش با خشت های نقره و طلا عمارت دیگری ساختند و دادند باغ زیبایی جلوش انداختند و در همه خیابان هاش آب نماهای سنگ مرمر و فواره طلا كار گذاشتند. بعد، آدم فرستادند به این طرف و آن طرف و از هر رقم گل و گیاهی كه در آن دیار پیدا می شد اوردند در باغ كاشتند و چنان باغی درست كردند كه هر كس چشمش می افتاد به آن فكر می كرد بهشت آن دنیا را آورده اند این دنیا.
روزی از روزها، پسر پادشاه آن ولایت داشت می رفت شكار كه عبورش افتاد به نزدیك باغ تاجر. رفت جلو از در باغ نگاهی انداخت به درون آن و از دیدن آن همه گل های رنگ وارنگ و میوه های جورواجور تعجب كرد و بی اختیار وارد باغ شد و از باغبان پرسید «این باغ مال كیست؟»
باغبان گفت «مال فلان تاجر است.»
شاهزاده مثل آدم های خوابگرد راه افتاد تو باغ و همین كه به عمارت نقره و طلا رسید، ماتش برد. با خودش گفت «از پادشاهی فقط اسمش را داده اند به ما و جاه و جلالش را داده اند به تاجرها.»
در این بین چشمش افتاد به دختر چهارده پانزده ساله ای كه ایستاده بود رو ایوان عمارت و از قشنگی تا آن روز لنگه اش را ندیده بود.
شاهزاده یك خرده دیگر رفت جلو تا دختر را از نزدیك ببیند؛ اما دختر ملتفت شد؛ به پسر لبخندی زد و رفت تو اتاق.
شاهزاده به گل هایی كه از دهن دختر ریخته بود بیرون و در هوا چرخ می خورد و می آمد پایین، نگاه كرد و هوش از سرش پرید و یك دل نه صد دل به دختر دل باخت و از آنجا یكراست برگشت به قصر خودش؛ مادرش را خواست و گفت «من زن می خواهم.»
مادرش گفت «دختر چه كسی را می خواهی.»
پسر گفت «دختر فلان تاجر را.»
مادرش گفت «پسرجان! زن می خواهی، این درست؛ اما چرا دختر تاجر را می خواهی؟ مگر دختر قحط است؟ وزرای پدرت هر كدام چند تا دختر دارند یكی از یكی خوشگل تر. هر كدامشان را می خواهی بگو. اگر آن ها را هم نمی خواهی، دختر هر پادشاهی را می خواهی بگو، حتی اگر دختر پادشاه فرنگ باشد.»
پسر گفت «الا و للا من همان دختر را می خواهم.»
مادرش گفت «باید به پدرت بگویم ببینم او چه می گوید.»
بعد، رفت پیش پادشاه. گفت «پسرت هر دو پاش را كرده تو یك كفش و می گوید برو دختر فلان تاجر را برام بگیر.»
پادشاه گفت «پسر من با فكر و با تدبیر است و هیچ وقت حرف بی ربطی نمی زند. بگذار هر طور كه دلش می خواهد رفتار كند.»
زن پادشاه تا این حرف را شنید خواستگار فرستاد خانه تاجر.
تاجر گل خندان را خواست و به او گفت «دخترم! پسر پادشاه براتت خواستگار فرستاده، چه جوابی به او بدم؟»
گل خندان گفت «هر جوابی كه خودت صلاح می دانی به او بده.»
و تاجر خواستگاری پسر پادشاه را قبول كرد.
فردای آن روز برای بله بران رفتند خانه تاجر و گفتند «پسر پادشاه می گوید هر قدر پول می خواهید بگویید تا بفرستیم.»
تاجر گفت «ما به پول احتیاج نداریم، همان نجابت پسر پادشاه برای ما بس است.»
آن وقت خانواده عروس و داماد شروع كردند به تهیه مقدمات عروسی.
در این بین خواهرزن تاجر به فكر افتاد به هر دوز و كلكی شده دختر خودش را به جای گل خندان جا بزند و بفرستد به خانه داماد. این بود كه او هم شروع كرد به تهیه اسباب عروسی. روزها می رفت خانه خواهرش دل می سوزاند؛ برای او بزرگتری می كرد و شب ها دور از چشم این و آن می رفت عین وسایلی را كه برای گل خندان خریده بودند، برای دخترش می خرید.
روزی كه مجلس عقد برگزار شد، پسر پادشاه فهمید عروس خنده اش گل خندان، گریه اش مروارید غلتان، زیر قدم راستش خشت طلا، زیر قدم چپش خشت نقره و هر شب هم زیر سرش یك كیسه اشرفی است و از آن به بعد عشق و علاقه اش به او بیشتر شد.
یك ماه بعد از عقد، پسر شاه تخت روان و جواهرنشان فرستاد كه عروس را با آن بیارند به قصر او.
تخت روان به خانه عروس كه رسید، ولوله ای برپا شد كه چه كنیم؟ چه نكنیم؟ و چه كسی همراه عروس در تخت روان بنشیند.
خاله عروس خودش را انداخت جلو و گفت «تا خاله جان عروس هست به كس دیگری نمی رسد. من آرزوی چنین روزی را داشتم و خدا را شكر كه نمردم و این روز را دیدم.»
این طور شد كه خاله عروس و دخترش رفتند نشستند بغل دست عروس و تخت روان راه افتاد به طرف قصر شاهزاده.
تخت روان را كه از خانه تاجر بیرون بردند، خاله عروس شیشه دوایی از جیبش درآورد داد به گل خندان و گفت «خاله جان! اگر می خواهی همیشه سفید بخت بمانی از این دوا بخور.»
گل خندان دوا را گرفت و هرتی سر كشید.
كمی كه گذشت، گل خندان گفت «خاله جان! نمی دانم چرا یك دفعه از تشنگی جگرم گر گرفت.»
خاله گفت «چیزی نیست طاقت بیار.»
گل خندان گفت «دارم از تشنگی می میرم؛ یك كم آب برسان به من.»
خاله گفت «اینجا تو این صحرا آب از كجا بیارم؟»
كمی بعد، گل خندان گفت «تو را به خدا هر طور شده به من آب بده كه دارم می میرم.»
خاله گفت «اگر آب می خواهی باید از یك چشمت بگذری.»
گل خندان گفت «می گذرم!»
خاله یك چشمش را درآورد و به جای آب كمی شوراب به او داد.
گل خندان شوراب را خورد و بیشتر تشنه اش شد. گفت «خاله! خدا انصافت بدهد، چی بخوردم دادی كه تشنه تر شدم. زود آب برسان به من والا می میرم.»
خاله اش گفت «اگر باز هم آب می خواهی باید از آن چشمت هم بگذری.»
گل خندان كه از زور عطش مثل مرغ سركنده بال بال می زد، گفت «به
هنم! از این یكی هم گذشتم.»
خاله آن چشمش را هم درآورد و در بین راه گل خندان را انداخت تو یك چاه و دختر خودش را نشاند جای او. یك خرده گل خندان هم زد دور چارقدش و یك كیسه اشرفی و سه چهار تا خشت نقره و طلا را كه برای روز مبادا تهیه كرده بود، گذاشت دم دست.
به قصر داماد كه رسیدند، كس و كار پسر پادشاه و غلام ها و كنیزها آمدند پیشواز و تا چشمشان افتاد به گل های خندان دور و بر چارقد عروس، خوشحال شدند. مادر عروس هم با تردستی خشت های طلا و نقره را زیر قدم های عروس گذاشت و طوری هنز دخترش را به رخ این و آن كشید كه كنیزها و غلام ها یك صدا كل كشیدند و برای اینكه كسی عروس را چشم نزند، یكی یكی چنگ اسفند ریختند رو آتش.
پسر پادشاه دید این دختر مثل اولش دلچسب نیست و آن جلوه ای را كه سر سفره عقد داشت، ندارد. از این گذشته، اصلاً نمی خندد كه از دهانش گل بریزد.
یك شب، دختر را یك خرده قلقلك داد. دختر آن قدر خندید كه نزدیك بود از زور خنده روده بر شود. پسر پرسید «پس كو آن گل های خندانت؟»
دختر همان طور كه مادرش یادش داده بود، جواب داد «هر چیزی موقعی دارد.»
پسر پرسید «آن كیسه اشرفی چی شد كه قرار بود هر شب زیر سرت باشد؟»
دختر باز هم جواب داد «هر چیزی موقعی دارد.»
روز بعد، به بهانه ای دختر را گریه انداخت و دید گریه اش هم مثل بقیه آدم ها اشك است. گفت «پس كو مروارید غلتان؟»
دختر باز حرفش را تكرار كرد و گفت «هر چیزی موقعی دارد.»
خلاصه! پسر پادشاه فهمید رودست خورده و این دختر همان دختری نیست كه می خواست و از غصه دنیا پیش چشمش تیره و تار شد. روز و شب از فكر كلاهی كه سرش گذاشته بودند نمی آمد بیرون و خون خونش را می خورد؛ اما از خجالتش دندان رو جگر گذاشت و مطلب را با مادرش یا كس دیگری در میان نگذاشت.
این ها را تا اینجا داشته باشید و حالا بشنوید از سرگذشت دختر اصل كاری.
گل خندان سه روز توی چاه ماند. روز چهارم باغبانی از آنجا رد می شد كه دید از ته چاه صدای ناله می آید. فهمید آدم بخت برگشته ای افتاده تو چاه. رفت طناب آورد؛ یك سرش را بست به كمرش و یك سرش را داد به دست وردستش و رفت پایین. دید دختری با سه تا كیسه اشرفی تو چاه است. دختر و كیسه های اشرفی را ورداشت و آورد بیرون. از دختر پرسید «تو كی هستی و این كیسه های اشرفی اینجا چه كار می كند؟»
گل خندان ماجراش را از اول تا آخر برای باغبان شرح داد.
باغبان گفت «دیگر این حرف ها را به هیچ كس نگو تا ببینم چه پیش می آید.»
و گل خندان را برد تو باغ خودش.
روز بعد، دختر خندید و یك خرده گل خندان از دهنش ریخت بیرون. باغبان گل ها را جمع كرد؛ رفت نزدیك قصر پسر پادشاه و فریاد كشید «آی! گل خندان می فروشم.»
خاله صدای باغبان را شنید. از قصر آمد بیرون و صدا زد «آهای عمو! گل ها را چند می فروشی؟»
باغبان گفت «با پول نمی فروشم؛ با چشم می فروشم.»
خاله گفت «من هم با چشم با تو معامله می كنم.»
بعد، رفت یكی از چشم های گل خندان را آورد داد به باغبان و به جای آن چند تا گل خندان گرفت.
باغبان چشم را برد داد به گل خندان و او هم آن را گذاشت تو كاسه چشمش.
گل خندان خیلی خوشحال شد؛ چون حالا دیگر یك چشم داشت و می توانست همه چیز را ببیند.
فردای آن روز، گل خندان كم گریه كرد و چند مروارید غلتان از چشمش غلتید پایین. باغبان مرواریدها را ورداشت برد دور و بر قصر شاهزاده و صدا زد «آهای! مروارید غلتان می فروشم.»
خاله تا صدا را شنید، از قصر آمد بیرون و گفت «آهای عمو! مرواریدها را چند می فروشی؟»
باغبان گفت «با پول معامله نمی كنم. با چشم معامله می كنم.»
خاله گفت «من هم به تو چشم می دهم.»
و رفت آن یكی چشم گل خندان را آورد داد به باغبان و به جاش سه چهار تا مروارید غلتان گرفت و خیلی خوشحال شد كه مروارید غلتان افتاده به چنگش.
باغبان آن یكی چشم را هم بد داد به دختر و او هم آن را گذاشت تو كاسه چشمش و مثل روز اول صحیح و سالم شد. بعد، با خشت های نقره و طلا قصری ساخت عین قصری كه قبلاً پدرش ساخته بود.
پسر پادشاه كه دیگر چشم دیدن زنش را نداشت، وقت و بی وقت از قصر می زد بیرون و بی تكلیف به این طرف و آن طرف می رفت و وقت گذرانی می كرد. روزی گذرش افتاد به باغی كه گل خندان در آن بود. رفت تو و دید این باغ با باغ تاجر مو نمی زند. در باغ راه افتاد. به عمارت كه رسید دید همان دختری كه در عمارت تاجر بود، نشسته تو ایوان. با خود گفت «مگر این دختر را من نگرفتم؟» آن وقت چشماش را مالید و فكر كرد شاید همه این ها را دارد در خواب می بیند؛ اما به باغبان كه رسید، فهمید هر چه را كه می بیند در بیداری است. از باغبان پرسید «این باغ مال كیست؟»
باغبان از بای بسم الله شروع كرد و همه واقعه را با آب و تاب برای او شرح داد.
پسر پادشاه فوری فرستاد پدر و مادر دختر و كس و كار خودش را خبر كردند و همان جا بساط عروسی را پهن كرد و هفت شبانه روز زدند و رقصیدند و خوردند و نوشیدند. بعد، آن قصر را گذاشت برای باغبان و دست گل خندان را گرفت و برد به قصر خودش.
شاهزاده فرستاد خاله گل خندان را آوردند. گفت «ای بدجنس! در حق این دختر نازنین این همه ستم كردی و عاقبت دستت رو شد. حالا بگو ببینم اسب دونده می خواهی یا شمشیر برنده؟»
خاله وقتی دید دیگر كار از كار گذشته و عمرش به سر آمده، گفت «شمشیر برنده به جان خودتان، اسب دونده می خواهم.»
پسر پادشاه داد گیس خاله را بستند به دم اسب و اسب را ول كردند به صحرا.
قصه ما به سر رسید؛
كلاغه به خونه ش نرسید.

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان