داستان کودکانه/نخودي
به كوشش: تورج ا. قوچانی
روزی، روزگاری در ده قشنگی زن و شوهری زندگی می كردند كه بچه نداشتند و همیشه دعا می كردند كه خدا بچه ای به آنها بدهد
روزی از روزها، زن داشت دیزی آبگوشت بار می گذاشت كه یك دانه نخود از دیزی پرید توی تنور و به صورت دختر زیبا و ریزه میزه ای درآمد.
در این موقع، یكی از همسایه ها كه خیلی وقت ها سر به سر این و آن می گذاشت، از بالای دیوار سرك كشید و صدا زد «آهای خواهر! دخترهای ما می خواهند بروند صحرا خوشه بچینند. تو هم دخترت را بفرست با آنها برود به صحرا.»
زن كه بچه نداشت و می دانست زن همسایه دارد سر به سرش می گذارد خیلی غصه دار شد. از ته دل آه كشید و ناله كرد. نخودی صدای گریه زن را شنید. زبان باز كرد و از تو تنور صدا زد «مادرجان! من را بیار بیرون و با آن ها بفرست به صحرا.»
زن فكر كرد دارد خواب می بیند؛ اما خوب كه گوش داد، فهمید صدا از تو تنور می آید. تند پا شد رفت سر تنور و دید دختر كوچولو موچولویی قد یك دانه نخود تو تنور است. خیلی خوشحال شد. زود از تنور درش آورد. تر و تمیزش كرد. به تنش لباس پوشاند. به موهاش شانه زد و اسمش را گذاشت نخودی و با بچه های همسایه فرستادش به صحرا.
نخودی با دخترهای همسایه تا غروب آفتاب خوشه چید. خورشید داشت می رفت پشت كوه كه بچه ها گفتند «دیگر باید برویم خانه.»
نخودی گفت «حالا زود است. یك كم بیشتر بمانیم.»
بچه ها به حرف نخودی گوش كردند. همگی ماندند تو صحرا و باز خوشه چیدند. هوا كه تاریك شد، راه افتادند طرف خانه كه دیوی از تو تاریكی آمد بیرون. جلوشان را گرفت و گفت «به! به! چه بچه های ماهی. شما كجا، اینجا كجا؟ كجا می روید از این راه؟»
نخودی گفت «داریم می رویم خانه.»
دیو گفت «توی این تاریكی ممكن است آقا گرگه جلوتان را بگیرد؛ لت و پارتان كند و شما را بخورد.»
بچه ها پرسیدند «پس چه كار كنیم؟»
دیو گفت «امشب برویم خانه من و فردا كه هوا روشن شد بروید خانه خودتان.»
نخودی گفت «باشد! قبول می كنیم.»
و همه با هم رفتند خانه دیو. دیو براشان رختخواب انداخت و همین كه همگی خوابیدند با خودش گفت «خوب گولشان زدم. چند روزی با غذاهای لذیذ و خوشمزه از آن ها پذیرایی می كنم. وقتی
حسابی چاق و چله و تپل مپل شدند، همه شان را می خورم.»
كمی كه گذشت، دیو صداش را بلند كرد و گفت «كی خواب است، كی بیدار؟»
نخودی جواب داد «من بیدارم.»
دیو پرسید «چرا نمی خوابی این نصف شبی؟»
نخودی گفت «این طوری خواب به چشمم نمی آید.»
دیو گفت «چطوری خواب به چشم تو می آید؟»
نخودی جواب داد «خانه خودمان كه بودم هر شب قبل از خواب مادرم حلوا درست می كرد و با نیمرو می داد می خوردم.»
دیو رفت حلوا و نیمرو آورد گذاشت جلو نخودی. نخودی دختر ها را بیدار كرد و گفت «بلند شوید حلوا و نیمرو بخورید.»
دخترها پاشدند سیر دلشان خوردند و باز گرفتند خوابیدند.
كمی بعد، دیو گفت «كی خواب است، كی بیدار؟»
نخودی گفت «همه خوابند و من بیدار.»
دیو پرسید «پس تو كی می خوابی؟»
نخودی جواب داد «خانه خودمان كه بودم مادرم همیشه بعد از شام می رفت به كوه بلور و با غربال از دریای نور برایم آب می آورد.»
دیو پاشد. یك غربال دست گرفت و راه افتاد طرف كوه بلور و دریای نور. آن قدر رفت و رفت تا صبح شد. نخودی و دخترها بیدار شدند. هر كدام از خانه دیو چیزی ورداشتند و رفتند. به نیمه های راه كه رسیدند نخودی یادش آمد یك قاشق طلا تو خانه دیو جا گذاشته و برگشت آن را بردارد. به خانه دیو كه رسید، دید دیو آمده و بس كه راه رفته زوارش در رفته و ولو شده رو زمین. نخودی آهسته رفت قاشق طلا را بردارد و پا به فرار بگذارد كه دیو صدای تاق و توق شنید و او را دید و تند دست دراز كرد نخودی را گرفت. انداخت تو كیسه و در كیسه را محكم بست و بلند شد رفت از جنگل تركه انار بیاورد و با آن نخودی را بزند.
نخودی تر و فرز در كیسه را واكرد. آمد بیرون. بزغاله دیوه را گرفت كرد تو كیسه. درش را بست و رفت یك گوشه قایم شد.
دیو با یك بغل تركه برگشت و تركه ها را یكی یكی كشید به جان بزغاله. بزغاله از زور درد به خودش می پیچید و بع . . . بع می كرد. دیو محكمتر می زد و می گفت «برای من ادای بزغاله درنیار. دیگر گول تو را نمی خورم.»
همین كه بزغاله از سر و صدا افتاد و دیگر جم نخورد، دیو كیسه را باز كرد و دید ای داد بی داد زده بزغاله نازنین خودش را كشته. خیلی عصبانی شد. دور و ورش بو كشید. همه سوراخ سمبه ها را گشت و نخودی را پیدا كرد و داد كشید «الآن زنده زنده و پوست نكنده قورتت می دهم تا دیگر به من كلك نزنی.»
نخودی گفت «اگر من را زنده بخوری، می زنم شكمت را پاره می كنم و می آیم بیرون.»
دیو ترسید نكند راست بگوید و بزند شكمش را سفره كند و از او پرسید «پس تو را چطوری بخورم؟»
نخودی گفت «نان بپز. من را كباب كن بگذار لای نان تازه و بخور تا بفهمی كباب و نان تازه چقدر خوشمزه است.»
با شنیدن این حرف، آب از لب و لوچه دیو راه افتاد و دلش برای نان تازه و كباب قیلی ویلی رفت. با عجله تنور را آتش كرد و تا خم شد خمیر نان را بزند به تنور، نخودی از بغل دیو پرید پایین. دیو را هل داد تو تنور و در تنور را گذاشت. قاشق طلا را ورداشت و به خانه شان رفت و با پدر و مادرش به خوشی زندگی كرد.
قصه ما به سر رسید؛
كلاغه به خونه ش نرسید.
منبع:پرتال اصفهان
مطالب مرتبط:
داستانهای جالب از سراسر اینترنت
یک میلیارد داستان کوتاه و جالب
فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان
مطالب پربازدید:
یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک
دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان