به كوشش: تورج ا. قوچانی

یكی داشت؛ یكی نداشت. تاجری سه تا دختر داشت.
روزی از روزها تاجر می خواست برای تجارت به شهر دیگری برود و به دخترهایش گفت «هر چه دلتان می خواهد بگویید تا برایتان بیارم.»
اولی گفت «برای من یك پیرهن بیار.»
دمی گفت «برای من جوراب بخر.»
دختر كوچكتر گفت «من گل می خواهم كه بزنم به موی سرم.»
تاجر رفت پی كسب و كارش و وقت برگشتن پیرهن و جوراب خرید، اما یادش رفت گل بخرد.
وقتی برگشت خانه و چشمش افتاد به دختر كوچكش، یك دفعه یادش آمد گل نخریده و آه كشید. در این موقع یكی در زد. تاجر رفت دید غریبه ای ایستاده دم در.
تاجر پرسید «تو كی هستی؟»
غریبه گفت «من آه هستم. برای دختر كوچكترت گل آورده ام كه بزند به موهاش.»
تاجر خوشحال شد. گل را گرفت آورد داد به دخترش. دختر دید عجب گل قشنگی است و آن را زد به موهاش.
سه روز بعد، باز در زدند. تاجر رفت در را باز كرد؛ دید دوباره آه آمده دم در.
تاجر گفت «این دفعه چی آورده ای؟»
آه گفت «هیچی. آمده ام صاحب گل را ببرم.»
تاجر رفت تو فكر كه چه كار بكند و چه كار نكند. عاقبت گفت «بیا و از این كار بگذر.»
آه گفت «ممكن نیست. الا و للا باید دختر را ببرم.»
آخر سر تاجر رضایت داد و رفت دختر كوچكترش را آورد سپرد به دست آه.
آه چشم های دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد.
وقتی آه چشم دختر را باز كرد، دختر دید در باغ خیلی بزرگ و زیبایی است كه از لای هر گل و هر بوته آوازی به گوش می رسد.
دختر پرسید «اینجا كجاست؟»
آه جواب داد «اینجا خانه تست.»
چند روز گذشت. دختر به غیر از خودش و آه كسی را ندید. فقط می خورد و می خوابید و در باغ گردش می كرد.
روزی دلش برای پدر و مادرش تنگ شد و از دلتنگی آه كشید. آه آمد و پرسید «چرا آه كشیدی؟»
دختر گفت «دلم برای پدر و مادرم تنگ شده.»
آه گفت «فردا می برمت پیش آن ها.»
روز بعد، آه چشم های دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد به طرف خانه تاجر. دم در گذاشتش زمین. چشم هاش را باز كرد و گفت «فردا می آیم دنبالت.»
دختر رفت تو. با همه روبوسی كرد و نشست به صحبت و درد دل كردن. دختر گفت «تك و تنها توی باغی زندگی می كنم و یك خدمتكار دارم كه هر كاری بگویم انجام می دهد. خورد و خوراك هم فت و فراوان است.»
خاله دختر گفت «دخترم! این طورها هم كه می گویی نباید باشد. حتماً كاسه ای زیر نمی كاسه است. باید از ته و توی این كار سر دربیاری. بگو ببینم! شب ها پیش از خواب چه چیزی به تو می دهد بخوری؟»
دختر گفت «فقط یك استكان چای.»
خاله اش گفت «یك شب نخور و انگشتت را زخمی كن و روش نمك بریز كه خوابت نبرد؛ آن وقت ببین چه پیش می آید.» \
فردای آن روز آه آمد و باز دختر را برد به همان باغ.
همین كه شب شد و دختر خواست بخوابد، آه براش چای آورد. دختر چای را دزدكی ریخت زیر فرش. بعد انگشتش را زخمی كرد و روش نمك ریخت و خودش را به خواب زد.
نصف شب صدای پا شنید. زیر چشمی نگاه كرد. دید آه فانوس به دست دارد می آید و برای جوانی كه مانند ماه قشنگ است راه را روشن می كند.
جوان نزدیك دختر كه رسید از آه پرسید «امروز حال خانم چطور بود؟»
آه جواب داد «خوب بود.»
جوان گفت «چایش را خورد و خوابید؟»
آه گفت «بله آقا.»
و جوان و دختر را تنها گذاشت و رفت.
جوان لباس هایش را كند و خواست كنار دختر بخوابد كه دختر پا شد نشست و گفت «تو كی هستی؟»
جوان گفت «من صاحب تو هستم.»
دختر گفت «چرا تا حالا خودت را نشان نمی دادی؟»
جوان گفت «آدمی زاد شیر خام خورده، وفا ندارد. فكر می كردم من را نبینی بهتر است؛ اما حالا كا رازم فاش شد دیگر پنهان نمی شوم.»
صبح فردا آه آمد جوان را بیدار كرد. جوان گفت «بگو باغ گل سرخ را مرتب كنند، می خواهم آنجا صبجانه بخورم.»
آه رفت و كمی بعد جوان و دختر پا شدند و رفتند به باغ گل سرخ. دختر باغی دید كه زبان از وصفش عاجز است و فقط دو چشم می خواست تماشایش كند. همه جا پر بود از همان گل هایی كه آه برایش آورده بود.
دختر خواست گلی بچیند، اما دستش نرسید. جوان دست دراز كرد گل را بچیند، دختر دید پر كوچكی چسبیده زیر بغل جوان و دست برد پر را كند، كه ناگهان هوا تیره و تار شد و دختر بیهوش افتاد بر زمین. وقتی چشم باز كرد دید از آن باغ پر كل و شكوفه خبری نیست و جوان هم مرده است.
دختر آه كشید. آه آمد. دختر گفت «یك دست لباس سیاه برایم بیار.»
آه رفت برایش لباس سیاه آورد. دختر سراپا سیاه پوشید. نشست بالا سر جوان و آن قدر قرآن خواند و اشك ریخت كه خسته شد. آخر سر وقتی دید چاره ای ندارد به آه گفت «من را ببر بازار بفروش.»
آه او را برد بازار فروخت. دختر بعد از یكی دو روز پی برد در خانه صاحبش همه سیاه پوشیده اند و همیشه غمگین اند. علت آن را پرسید. كنیزی گفت «از وقتی پسر جوان و یكی یك دانه خانم خانه گم شده، همه لباس سیاه می پوشیم.»
دختر همیشه به فكر شوهرش بود و آرزو داشت راه نجاتی برای او پیدا كند و از بس فكرش مشغول بود شب ها خوابش نمی برد.
یك شب دید دایه پسر گم شده فانوسی برداشت و بی سر و صدا بیرون رفت. دختر كه خواب به چشمش نمی آمد، با خود گفت «ببینم این نصف شبی می خواهد كجا برود.»
آهسته بلند شد سایه به سایه دایه افتاد به راه. دایه از چند حیاط تو در تو گذشت تا به حوضی رسید. زیراب حوض را كشید. آب حوض خالی شد و تخته سنگی در كف حوض پیدا شد. تخته سنگ را زد كنار و از پلكان زیر تخته سنگ رفت پایین و به زیر زمینی رسید كه در آن پسر جوانی به چهار میخ كشیده شده بود.
دایه به پسر گفت «فكرت را كردی؟ حرفم را قبول می كنی یا نه؟»
پسر گفت «نه!»
دایه حرفش را دوباره و سه باره تكرار كرد و پسر باز هم قبول نكرد. عاقبت دایه عصبانی شد. با شلاق افتاد به جان پسر و زد سر و صورت پسر را آش و لاش كرد. بعد بشقاب پلویی را كه با خودش آورده بود به زور به پسر خوراند و خواست برگردد كه دختر پیش از او راه افتاد. برگشت خانه و رفت سر جایش دراز كشید و خود را زد به خواب.
دایه صبح زود پا شد رفت حمام. دختر به یكی از كنیزها گفت «دیشب خوابی دیده ام كه می ترسم اگر خانم آن را بشنود از خوشحالی غش كند و الا می رفتم به او می گفتم.»
حرف دختر دهان به دهان توی خانه گشت تا به گوش خانم خانه رسید. خانم خانه دختر را صدا زد و گفت «بیا ببینم دیشب چه خوابی دیده ای كه می ترسی آن را برای من تعریف كنی.»
دختر گفت «خانم جان! دنبال من بیا تا برایت تعریف كنم.»
و راه افتاد از یك به یك حیاط ها گذشت. دختر گفت «خانم جان! این ها عین همان هایی است كه در خواب دیده ام؛ در هم همان در است. بله! این هم از حوض! حالا بفرمایید زیراب حوض را بكشید تا ببینیم باقیش هم درست در می آید یا نه.»
زیاد درد سرتان ندهم! رفتند و رفتند تا رسیدند به زیر زمین. پسر داد كشید «حرام زاده! شب آمدنت بس نیست كه روز هم آمده ای؟»
خانم صدای پسرش را شناخت و تند دوید رفت بغلش كرد. دختر گفت «خانم جان! این همان پسری است كه در خواب دیدم.»
پسر را از زیر زمین درآوردند، شستند و حكیم آوردند زخم هاش را مرهم گذاشت. پسر شرح داد كه چطور دایه او را برده بود در زیر زمین به چهار میخ كشیده بود.
در این موقع در زدند. خانم خانه گفت «بروید در را باز كنید. حتم دارم دایه از حمام برگشته.»
كنیزی رفت در را باز كرد. پای دایه به حیاط كه رسید به همه نوكر و كلفت ها توپ و تشر زد كه كدام گوری بودید زود نیامدید در را باز كنید؟
اما تا پسر را دید یك دفعه از جوش و جلا افتاد؛ رنگش مثل گچ سفید شد و مات و مبهوت ماند. خانم خانه امر كرد دایه را ریز ریز كردند و ریزه هایش را جلو سگ ها ریختند. بعد به دختر گفت «می خواهم زن پسر من بشوی.»
دختر گفت «الان نمی توانم شوهر كنم. باید عده ام سر بیاید.»
دختر كه می دانست دوای دردش جای دیگر است آه كشید. آه آمد. دختر گفت «من را ببر بالای سر او.»
آه دختر را برد بالا سر شوهرش. دختر شروع كرد به گریه كردن و خواندن قرآن و آخر سر به آه گفت «من را ببر بفروش.»
آه او را دوباره برد بازار فروخت. این بار هم دختر دید خانه صاحبش ماتم زده است. پرسید «اینجا چه خبر است؟»
گفتند «خانم این خانه سال ها پیش یك بچه اژدها زاییده و آن را انداخته تو زیر زمین. اژدها روز به روز بزرگتر می شود، اما خانم نه دلش می آید او را بكشد و نه دلش را دارد كه قضیه را بر ملا كند و به همه بگوید كه اژدها زاییده.»
این گذشت تا یك روزی دختر به خانم خانه گفت «خانم جان! چقدر خوب می شد اگر من را می انداختی جلو اژدها.»
خانم گفت «مگر عقل از سرت پریده؟»
دختر آن قدر اصرار كرد كه زن كلافه شد و آخر سر قبول كرد.
دختر گفت «من را بگذارید تو كیسه چرمی؛ درش را محكم ببندید و بندازید جلو اژدها.»
دختر را همان طور كه خودش گفته بود انداختند جلو اژدها. اژدها به كیسه نگاهی كرد و گفت «دختر! زود از جلدت بیا بیرون تا بخورمت.»
دختر گفت «چرا تو از جلدت در نیایی و من در بیایم؟»
اژدها گفت «سر به سر من نگذار؛ زود بیا بیرون.»
دختر گفت «تا تو در نیایی من در نمی آیم.»
دختر و اژدها آن قدر بگو مگو كردند كه عاقبت حوصله اژدها سر رفت و از جلدش آمد بیرون و پسری شد مانند ماه.
دختر هم از كیسه درآمد و با پسر نشست به صحبت كردن.
مدتی كه گذشت خانم خانه به كنیزهایش گفت «بروید ببینید چه بلایی بر سر دختر بیچاره آمده.»
كنیزها رفتند با ترس و لرز از درز در نگاه كردند دیدند اژدها كجا بود! دختر مثل یك دسته گل نشسته و دارد با پسری مانند ماه صحبت می كند. تند برگشتند و آنچه را دیده بودند برای خانم تعریف كردند.
خانم خوشحال شد و گفت دختر و پسر را آوردند پیش او. خدا را شكر كرد و به آن ها گفت «خوب است شما با هم زن و شوهر بشوید.» دختر كه می دانست دوای دردش جای دیگر است، گفت «صبر كنید عده ام سر بیاید، آن وقت با هم عروسی می كنیم.»
بعد همین كه دور و برش خلوت شد آه كشید. آه آمد. دختر گفت «از شوهرم چه خبر؟»
آه گفت «همان طور كه دیده بودی خوابیده.»
دختر همراه آه رفت و نشست بالا سر شوهرش. مدتی قرآن خواند و گریه كرد و آخر سر به آه گفت «من را ببر بفروش.»
آه دختر را برد بازار فروخت.
این دفعه هم مردی دختر را خرید و برد به خانه. كنیزها به دختر گفتند «در این خانه رسم این است كه هر كنیز تازه واردی باید شب اول دم پای آقا و خانم خانه بخوابد.»
دختر گفت «باشد!»
و وقت خواب كه رسید رفت دم پای آقا و خانم خوابید.
نصفه های شب دختر بیدار شد، دید خانم پا شد رفت شمشیری آورد سر شوهرش را گوش تا گوش برید و شمشیر را پاك كرد گذاشت رو طاقچه. بعد هفت قلم آرایش كرد، لباس پوشید رفت دم در و نشست به ترك سواری كه منتظرش بود و با هم افتادند به راه.
دختر به دنبالشان راه افتاد و دید چند كوچه آن طرفتر از اسب پیاده شدند و در خانه ای را زدند و رفتند تو.
دختر رفت از شكاف در نگاه كرد؛ دید چهل حرامی دور تا دور نشسته اند. سر دسته حرامی ها از زن پرسید «چرا دیر كردی امشب؟»
زن جواب داد «چه كار كنم خوابش نمی برد.»
بعد تا سحر زدند و رقصیدند و شادی كردند.
دختر پیش از خانم برگشت خانه و رفت سر جایش دراز كشید و خودش را زد به خواب.
طولی نكشید كه خانم به خانه رسید و از توی قوطی كوچكی یك پر و مقداری روغن درآورد. روغن را با پر به گردن شوهرش مالید و سرش را چسباند به گردنش.
مرد عطسه كرد و بیدار شد. به زنش گفت «كجا رفته بودی بدنت سرد است.»
زن گفت «تو كه نمی دانی من تا صبح از دل درد چه می كشم و چند مرتبه باید بروم بیرون.»
فردا شب وقت خواب كه رسید دختر باز هم دم پای آقا و خانم خوابید.
 نیمه های شب زن مثل شب پیش یواش بلند شد سر شوهرش را برید گذاشت كنج طاقچه و از خانه رفت بیرون.
دختر پاشد. قوطی را آورد و با پر و روغن سر مرد را چسباند به بدنش. مرد عطسه كرد و بیدار شد و از دختر سراغ زنش را گرفت.
دختر گفت «پاشو برویم زنت را نشانت بدهم.»
آن وقت مرد را به جایی برد كه شب پیش زنش به آنجا رفته بود.
مرد دید چهل حرامی گرد هم نشسته اند و زنش دارد وسط آن ها می زند و می رقصد. خواست برود تو و حسابشان را برسد، اما دید این طوری زورش به آن ها نمی رسد. رفت به اصطبل و اسب ها را باز كرد. اسب ها سر و صدا راه انداختند و شروع كردند به شیهه كشیدن. مرد برگشت دم در اتاق ایستاد. شمشیرش را كشید و سر هر كسی را كه از اتاق آمد بیرون زد.
وقتی همه حرامی ها را كشت، رفت سراغ سر دسته حرامی ها و زنش كه توی اتاق مانده بودند. آن ها را هم از دم شمشیر گذراند و برگشت دست دختر را گرفت و برگشتند خانه.
به خانه كه رسیدند، مرد به دختر گفت «بیا زن من بشو تا تمام مال و ثروتم را به تو بدهم.»
دختر گفت «نه! من دل در دام دیگری دارم. اگر می خواهی به من خوبی كنی قوطی پر و روغن را به من بده.»
مرد قوطی را به دختر داد.
دختر آه كشید. آه آمد. دختر گفت «از شوهرم چه خبر؟»
آه گفت «همان طور كه دیده بودی مثل سنگ افتاده و از جایش جم نخورده.»
دختر گفت «من را ببر بالا سرش.»
آه دختر را برد به همان باغی كه شوهرش در آنجا افتاده بود. دختر قوطی را درآورد و با پر كمی روغن به زیر بغل پسر مالید. پسر عطسه ای كرد؛ پاشد نشست و دختر را بغل كرد و بوسید.
درخت ها باز گل كردند و پرنده ها بنا كردند به آواز خواندن.
شما را به خیر و ما را به سلامت!

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان