داستان کودکانه/پهلوان پنبه
حسنی آنقدر خورده بود كه مثل یك غول شده بود، به خاطر همین هم «پهلوان پنبه» صدایش می كردند. پهلوان پنبه صبح تا شب می خورد و می خوابید، دست به سیاه و سفید هم نمی زد. پیرزن هر چه نصیحتش می كرد فایده نداشت كه نداشت، بالاخره پیرزن از تنبلی و پرخوری حسنی جانش به لب آمد. یك روز كه حسنی از خانه بیرون رفت، پیرزن در را بست و دیگر به خانه راهش نداد. حسنی گریه و زاری و التماس كرد، ولی پیرزن در را باز نكرد كه نكرد.
حسنی مجبور شد سر خود را پائین بیندازد و راه بیفتد و برود. رفت و رفت تا به یك درخت رسید زیر درخت نشست از زور خستگی، چشم های خود را بست و خوابید، توی خواب یك سفره پر از غذا را دید.
حسنی خواب بود كه چند تا پشه، نیشش زدند. حسنی از خواب پرید، هوا گرم بود و پشه ها هم ول كن نبودند. وزوزكنان از این طرف به آن طرف می پریدند، روی سر و صورت حسنی می نشستند و او را می گزیدند. بالاخره حسنی عصبانی شد و با یك ضربه جانانه، چند تا از آنها را پخش زمین كرد. آن وقت به پشه ها كه بعضی كشته و بعضی نیمه جان روی زمین ولو شده بودند نگاه كرد، بعد با خوشحالی از جا پرید و با خودش گفت: عجب! پس من این قدر قوی بودم و نمی دانستم ببین چه كار كردم! یك مشت زدم و چند تایشان را كشتم! عجب زور و بازوئی دارم من! بیخود نیست كه به من می گویند پهلوان!
در حالی كه هی زیر لب می گفت: با یك مشتم، چند تا را كشتم، دراز كشید و خوابش برد. دست بر قضا حاكم و سربازهای او كه از آنجا می گذشتند او را دیدند. حاكم با تعجب به هیكل بزرگ حسنی نگاه كرد و گفت: این دیگر كیست؟ غول است یا آدمیزاد؟ بعد به سربازهای خود دستور داد كه بروند سراغ حسنی و بیدارش كنند. سربازان حاكم با ترس و لرز جلو رفتند و حسنی را بیدار كردند. حسنی تا چشمش به آنها افتاد، گفت: با یك مشتم چند تا را كشتم! سربازها حسنی را پیش حاكم بردند، حاكم پرسید: تو كی هستی؟ دیوی یا آدمیزاد؟ حسنی جواب داد: من حسنی ام خیلی هم گرسنه ام! حاكم گفت: برای او غذا بیاورید.
سربازها گوشت گوساله را كباب كردند و به حسنی دادند. حسنی توی یك چشم به هم زدن كباب ها را خورد. حاكم و سربازهای او نزدیك بود از تعجب شاخ در بیاورند. حسنی خمیازه ای كشید و گفت: خسته ام، می خواهم بخوابم بعد همان جا دراز كشید و خوابید.
حاكم با خودش گفت: این همان كسی است كه دنبالش می گشتم، بعد حسنی را بیدار كرد و گفت: آهای پهلوان! اگر دلت می خواهد برای خواب یك جای گرم و نرم، برای خوردن یك عالمه غذای خوشمزه گیرت بیاید، بیا به قصر من آنجا هر چیزی كه لازم داشته باشی، برایت حاضر و آماده می شود.
حسنی قبول كرد، بعد همگی به طرف قصر راه افتادند. همین طور كه می رفتند، حاكم رو به حسنی كرد و گفت: پهلوان، واقعاً كه عجب زور بازوئی داری! تا حالا كسی را ندیده ام كه بتواند با یك مشت چند نفر را بكشد!
حسنی با تعجب حاكم را نگاه می كرد و چیزی نگفت، یعنی كشتن چند تا پشه این قدر مهم بود؟! خلاصه، رفتند و رفتند تا به قصر رسیدند حاكم دستور داد حسنی را ببرند به حمام و لباس های نو تن او كنند. بعد هم او را فرمانده سپاه خود كرد. از آن روز به بعد، حسنی توی قصر ماند.
مدتی گذشت و حسنی به خوبی و خوشی در قصر زندگی می كرد. هر وقت دلش می خواست می خورد و هروقت دلش می خواست، می خوابید. تا اینكه یك روز به حاكم خبر دادند: چه نشسته ای كه حاكم كشور همسایه با لشكر و بزرگش به ما حمله كرده است.
حاكم گفت: نترسید تا وقتی پهلوان حسنی را داریم از هیچ چیز نترسید،بعد دستور داد حسنی را خبر كنند كه بیاید و به او گفت: هر چه سریع تر سربازان را برای نبرد آماده كن.
حسنی كه تا به حال با هیچ كس نجنگیده بود و زره و كلاه و شمشیر ندیده بود تا اسم جنگ را شنید، رنگ از روی او پرید. حسنی زد تا فرار كند و خودش را به ده پیش ننه اش برساند. حاكم و اطرافیان او فكر كردند پهلوان حسنی می خواهد هر چه زودتر یك تنه و بدون سلاح خودش را به دشمن برساند و روزگارشان را سیاه كند به خاطر همین زود دویدند و جلویش را گرفتند و با هزار خواهش و تمنا خواستند كه دست نگه دارد.
حاكم گفت: آخر پهلوان این طور بدون زره و سلاح كه نمی شود، كشته می شوی. سرت را به باد می دهی! به دستور حاكم او را به اصطبل مخصوص بردند و گفتند: هر اسبی را كه می خواهی انتخاب كن.
حسنی به اسب ها نگاه كرد، چشمش به یك اسب لاغر و مردنی افتاد خوشحال شد و با خودش گفت: این اسب خیلی خوب است از لاغری مثل چوب است باید سوارش بشوم و محكم افسار آن را نگه دارم تا نتواند راه برود، بعد به اسب اشاره كرد و گفت: من این را می خواهم.
همه یك صدا فریاد كشیدند: آفرین پهلوان! واقعاً اسب خوبی انتخاب كردی فقط تو می توانی سوار این اسب شوی این اسب دنیا است. حتی باد هم به گرد پاهای او نمی رسد حسنی تا این را شنید رنگ از روی او پرید و با خودش گفت: ای خداجان چه غلطی كردم!
اما یكهو فكری به خاطر او رسید و برای اینكه از روی اسب نیفتد، دستور داد او را با طناب به اسب ببندند با این حرف دوباره سربازان و اطرافیان حاكم به هوا بلند شدند: چه شجاعتی! چه سر نترسی دارد! می خواهد تا جان در بدن دارد، بجنگد. ولوله ای در میان سربازان افتاد كه نگو و نپرس همه از حسنی تقلید كردند و دست و پایشان شروع كرد به لرزیدن حسنی سوار بر اسب، بیرون آمد و جلوی سپاهیان خود ایستاد. تا اسب از اصطبل بیرون آمد روی دو پای خود بلند شد و شیه ای كشید. دور خودش چرخید و یك دفعه مثل اینكه بال درآورده باشد از جا پرید و مثل برق به طرف دشمن دوید. رنگ از روی حسنی بخت برگشته پرید و قلب او شروع كرد به تالاپ تالاپ صدا كردن سربازها كه خیال می كردند حسنی حمله را شروع كرده معطلش نكردند، شمشیرهای خود را بیرون كشیدند و به دنبال فرمانده خود، چهار نعل تاختند.
افسار اسب از دست حسنی ول شده بود بالا و پائین می پرید و توی این فكر بود كه یك جوری خودش را از این وضع نجات بدهد. ناگهان چشمش به درخت تنومندی افتاد كه آن نزدیكی ها بود اسب با سرعت به طرف درخت می رفت وقتی اسب به درخت رسید، حسنی دست خود را دراز كرد و یكی از شاخه های درخت را گرفت تا حیوان دیگر نتواند حركت كند، اما از بخت بد چوب درخت را موریانه خورده بود و درخت به موئی بند بود تا حسنی شاخه را گرفت درخت از جا كنده شد و دور سر او شروع به چرخیدن كرد! سربازهای دشمن كه از پهلوانی های حسنی، تعریف ها شنیده بودند، تا دیدند حسنی درخت به دست تك و تنها به طرف آنها می آید ترسیدند و پا به فرار گذاشتند. اسب و حسنی هم به دنبال آنها بودند. سربازهای دشمن كه دیدند حسنی ول كن نیست همگی تسلیم شدند و به پای او افتادند.
این جوری بود كه دشمن شكست سختی خورد. وقتی مردم این خبر را شنیدند، خیلی خوشحال شدند و به پیشواز پهلوان حسنی رفتند و او را با احترام وارد شهر كردند، حاكم هم از شادی روی پای خود بند نبود، دستور داد كه شهر را آذین بندی كنند و هفت شب و هفت روز جشن و شادی كنند.
حسنی كه خوب می دانست تمام چیزهائی كه پیش آمده از روی اتفاق بود، تصمیم گرفت دست از تنبلی بردارد و زندگی تازه ای را شروع كند. این بود كه با خوشحالی پیش مادر خود برگشت و قول داد كه كار كند و زحمت بكشد تا واقعاً یك پهلوان شجاع بشود.
منبع:پرتال اصفهان
مطالب مرتبط:
داستانهای جالب از سراسر اینترنت
یک میلیارد داستان کوتاه و جالب
فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان
مطالب پربازدید:
یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک
دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان