به كوشش: تورج ا. قوچانی

یكی بود؛ یكی نبود. در روزگار قدیم پادشاهی بود كه اجاقش كور بود و هر قدر نذر و نیاز كرده بود صاحب فرزند نشده بود.
روزی از روزها، پادشاه در آینه نگاه كرد ودید ریشش سفید شده. از غصه آه كشید و آینه را محكم زد زمین. در این موقع درویشی آمد تو. گفت «قبله عالم به سلامت! چرا افسرده حالی؟»
پادشاه گفت «ای درویش! چرا افسرده حال نباشم. ریشم سفید شده، ولی هنوز صاحب فرزند نشده ام.»
درویش سیبی از پر شالش درآورد داد به پادشاه و گفت «نصف این را خودت بخور و نصف دیگرش را بده زنت بخورد. نه ماه و نه روز و نه ساعت بعد زنت پسری به دنیا می آورد كه باید شش ماه در بغل نگهش دارید و او را زمین نگذارید وگرنه رویش را دیگر نمی بینید.»
پادشاه گفت «بگذار من صاحب فرزند بشوم، شش ماه كه سهل است شش سال تمام نمی گذارم پایش به زمین برسد.»
پادشاه به حرف درویش عمل كرد و پس از مدتی كه درویش گفته بود، زن پادشاه پسری به دنیا آورد و اسمش را حسن یوسف گذاشتند.
پادشاه دایه ای گرفت. بچه را به دستش سپرد و سفارش كرد مثل تخم چشم از بجه مواظبت كند و هیچ وقت او را زمین نگذارد.
پسر پادشاه دو ماهه كه شد براش ختنه سوران گرفتند. سراسر شهر را چراغان كردند و مردم مشغول شدند به رقص و پایكوبی و بزن و بشكن.
در میان هیاهوی جشن و شادی دایه تنگش گرفت و هر چه به این و آن گفت بچه را یك كم نگه دارند تا او دستی به آب برساند، هیچ كس به حرفش گوش نداد.
دایه وقتی دید گوش هیچكی بدهكار حرف ها نیست، رفت گوشه ای؛ این ور نگاه كرد؛ آن ور نگاه كرد؛ دید كسی حواسش به او نیست. با خودش گفت «مگر چه طور می شود! بچه را می گذارم همین جا و زود می روم و بر می گردم.»
و بچه را به زمین گذاشت. تند رفت جایی و برگشت دید جا تر است و از بچه خبری نیست.
دایه دو دستی كوفت تو سر خودش و زد زیر گریه. وقتی همه فهمیدند چه اتفاقی افتاده مثل مور و ملخ ریختند رو سرش و تا می خورد كتكش زدند و جشن تبدیل شد به عزا.
پادشاه ماتم گرفت. لباس سیاه پوشید و داد در و دیوار شهر را پارچه سیاه كشیدند.
در یك شهر دیگر پادشاهی بود و این پادشاه دختری داشت كه هر روز می نشست كنار پنجره؛ برای چهل تا پرنده اش دانه می پاشید و سرگرم تماشای پرنده ها می شد.
یك روز كه دختر نشسته بود و دانه ورچیدن پرنده هاش را تماشا می كرد دید یك پرنده آبی خیلی قشنگ هم بین آن هاست و یك دل نه صد دل عاشق پرنده آبی شد. خواست یك مشت دانه براش بریزد كه النگوش لیز خورد و افتاد. پرنده آبی النگو را گرفت به نوكش و پر زد به آسمان و از چشم دختر كه با حسرت به او نگاه می كرد دور شد.
دختر از غصه بیمار شد و افتاد به بستر. پادشاه همه طبیب های شهر را جمع كرد؛ اما هیچ كدام نتوانستند دختر را درمان كنند. آخر یكی به پادشاه گفت «دستور بده حمامی بسازند و از مردمی كه می آیند حمام بخواه به جای پول حمام قصه بگویند تا دخترت سرگرم شود و غم و غصه یادش برود.»
پادشاه دید بد فكری نیست و داد حمامی ساختند و گفت جارچی ها همه جا جار زدند كه هر كس دلش می خواهد به این حمام بیاید و به جای پول حمام برای دختر پادشاه قصه بگوید.
پیرزنی صدای جارچی ها را شنید و به پسرش گفت «آهای كچل! می بینی كه چند ماه است به حمام نرفته ام و چیزی نمانده كه بوی گند بگیرم. پاشو برو مثل بچه های مردم قصه ای، چیزی یاد بگیر و بیا به من بگو تا بروم حمام.»
كچل گفت «ننه! الان خیلی گرسنه ام. اول یك كم نان بده بخورم.»
پیرزن گفت «تا نروی قصه یاد نگیری از نان خبری نیست.»
كچل با شكم گرسنه و دل پرغصه رفت بیرون پای دیواری نشست و زانوی غم بغل گرفت. طولی نكشید كه دید قطار شتری با بار طلا دارد می آید. كچل جستی زد و سوار یكی از شتر ها شد. شترها رفتند و رفتند تا به در باغی رسیدند. در باغ خود به خود باز شد. شترها رفتند تو، بارهاشان را خالی كردند و برگشتند.
كچل به قصری كه در باغ بود رفت و وارد اتاقی شد. دید هر جور خوراكی كه فكرش را بكنید آنجا هست. زود خودش را سیر كرد و رفت گوشه ای پنهان شد.
كمی كه گذشت دید چهل و یك پرنده كه پر یكی از آنها آبی بود، بال زنان از راه رسیدند. چهل پرنده، پیرهن پر را از تن خود درآوردند و شدند چهل دختر زیبا و پریدند تو استخر قصر و شروع كردند به شنا. پرنده آبی هم پیرهن پرش را درآورد و شد یك پسر بلند بالا و خوش سیما و به اتاقی رفت كه كچل خودش را در آنجا پنهان كرده بود. النگویی از جیبش درآورد. گذاشت كنار جانمازش و شروع كرد به نماز خواندن. نمازش كه تمام شد دست هاش را به سمت آسمان بلند كرد و گفت «خدایا! صاحب این النگو را به من برسان.»
بعد النگو را برداشت گذاشت تو جیبش و پیرهنش را پوشید. دخترها هم از استخر درآمدند. پیرهن پرشان را به تن كردند و پرنده آبی را ورداشتند و پر كشیدند به آسمان.
كچل برگشت خانه و به مادرش گفت «ننه! قصه ای یاد گرفتم. تو برو با خیال راحت حمام كن و بگو پسرم می آید قصه را می گوید.»
پیرزن خوشحال شد. رفت حمام و خوب خودش را شست.
كنیزهای دختر پادشاه به پیرزن گفتند «حالا بیا قصه ات را تعریف كن.»
پیرزن گفت «الان پسرم می آید و براتان تعریف می كند.»
و كچل را صدا زد.
كچل آمد شروع كرد به نقل آنچه دیده بود. گفت و گفت و همین كه رسید به آنجا كه پرنده آبی در میان چهل پرنده بود، دختر پادشاه غش كرد و افتاد زمین.
كنیزها گفتند «به دختر پادشاه چی گفتی كه غش كرد؟»
و كچل را تا می خورد زدند و بیرونش كردند. بعد به صورت دختر گلاب پاشیدند و شانه هاش را مالیدند تا حالش جا آمد. دختر همین كه چشم باز كرد به دور و برش نظر انداخت و گفت «كچل كجا رفت؟»
گفتند «خیالتان راحت باشد. كتكش زدیم و انداختیمش بیرون.»
دختر پادشاه گفت «بروید زود پیداش كنید و بیاوریدش اینجا.»
كنیزها رفتند، كچل را پیدا كردند و آوردند.
دختر به كچل گفت «بگو ببینم بعد چه شد.»
كچل گفت «دیگر نمی گویم. می ترسم باز غش كنی و این ها بریزند سرم و بزنند پاك خرد و خمیرم كنند.»
دختر به كنیزها گفت «هر بلایی سر من بیاید كاری به این كچل نداشته باشید.»
كنیزها گفتند «به روی چشم!»
كچل هم نشست همه قصه اش را تعریف كرد.
دختر پرسید «می توانی من را به آن باغ ببری؟»
كچل جواب داد «اگر شترها برگردند، بله.»
دختر گفت «برو مواظب باش؛ هر وقت آمدند بیا خبرم كن.»
كچل رفت سر كوچه ایستاد و همین كه شترها از دور پیداشان شد زود خودش را به حمام رساند و به دختر پادشاه گفت «بجنب كه شترها آمدند.»
دختر دوید بیرون و هر كدام سوار شتری شدند. شترها رفتند تا به در باغ رسیدند. در خود به خود باز شد و شترها رفتند تو.
كچل دختر را جایی پنهان كرد و منتظر ماندند. كمی بعد پرنده ها آمدند لباس هاشان را درآوردند و پرنده آبی هم مثل دفعه قبل نمازش را كه خواند دست هایش را رو به آسمان برد و گفت «خدایا! صاحب این النگو را زود برسان.»
كچل از جایی كه پنهان شده بود بیرون جست. گفت «اگر صاحب النگو را بیارم، به من چی می دهی؟»
پسر گفت «از مال دنیا بی نیازت می كنم.»
كچل دختر را صدا زد. همین كه دختر و پسر یكدیگر را دیدند هر دو از شوق دیدار بیهوش شدند و افتادند زمین. كچل گلاب به روشان پاشید و حالشان را جا آورد.
پسر گفت «من تو را به زنی می گیرم. اما این چهل تا پرنده عاشق من هستند و باید خیلی مواظب باشیم از این قضیه بویی نبرند و الا تو را زنده نمی گذارند.»
و به كچل یك كیسه طلا داد و گفت «برو تا آخر عمر خوش و خرم بگذران.»
مدتی گذشت و دختر پادشاه آبستن شد.
روزی از روزها پسر گفت «وقتی بچه به دنیا بیاید گریه زاری راه می اندازد و پرنده ها از ته و توی ماجرا باخبر می شوند. آن وقت هم تو را می كشند و هم بچه را.»
دختر گفت «چی كار باید بكنیم؟»
پسر گفت «فردا با هم راه می افتیم. من پرواز كنان و تو پای پیاده. رو دیوار هر خانه ای كه نشستم تو در همان خانه را بزن و بگو شما را به جان حسن یوسف بگذارید چند روزی اینجا بمانم.»
روز بعد، راه افتادند. رفتند و رفتند تا پسر رو دیوار خانه ای نشست. دختر رفت و در همان خانه را زد. كنیز آمد دم در. دختر گفت «شما را به جان حسن یوسف بگذارید چند روزی اینجا بمانم.»
كنیز رفت به خانم خانه گفت «زن غریبه ای آمده دم در می گوید شما را به جان حسن یوسف بگذارید چند روزی اینجا بمانم.»
خانم آه بلندی كشید و گفت «الهی داغ به دلت بنشیند كه باز من را به یاد حسن یوسف انداختی و داغم را تازه كردی! برو بگو بیاید تو.»
كنیز برگشت دم در؛ دختر را آورد تو خانه و تو اتاق تاریكی جا داد.
چند روزی كه گذشت دختر پادشاه بچه ای به دنیا آورد. خانم خانه دلش به حالش سوخت و به كنیز گفت «شب برو پیش او بخواب؛ چون زائو را نباید تنها گذاشت.»
كنیز پیش زائو خوابیده بود كه شنید كسی به شیشه پنجره زد و گفت «هما جان».
دختر جواب داد «بفرما؛ تاج سرم!»
«شاه ولی در چه حال است؟»
«خوابیده؛ تاج سرم!»
«مادركم آمد و بچه ام را مثل بچه خودش ناز و نوازش كرد؟»
دختر جواب داد «نه؛ تاج سرم!»
كسی كه پشت پنجره بود دیگر چیزی نگفت و گذاشت رفت.
همین كه صبح شد كنیز پیش خانمش رفت و گفت «دیشب چیز عجیبی دیدم.»
زن گفت «هر چه دیده و شنیده ای بگو.»
كنیز هم هر چه را كه دیده و شنیده بود تعریف كرد.
زن گفت «غلط نگفته باشم پسرم حسن یوسف برگشته. امشب خودم می روم پهلوی زائو می خوابم تا مطمئن شوم.»
بعد، برای زائو غذای خوبی پخت. بچه را تر و خشك كرد. لحاف و تشكش را عوض كرد و شب رفت پهلوش خوابید.
نصف شب دید كسی از پنجره آمد تو و یواش گفت «هما جان!»
«بفرما؛ تاج سرم!»
«شاه ولی در چه حال است؟»
«خوابیده؛ تاج سرم!»
«مادركم آمد و بچه ام را مثل بچه خودش ناز و نوازش كرد؟»
«بله، تاج سرم!»
پسر می خواست برگردد كه مادرش بلند شد. دستش را محكم گرفت و گفت «دیگر نمی گذارم از پیشم بروی. تو حسن یوسف من هستی.»
حسن یوسف گفت «مادرجان! نمی توانم اینجا بمانم.»
مادرش گفت «چرا نمی توانی؟»
حسن یوسف گفت «چهل تا پرنده عاشق من هستند. از همان موقعی كه دایه من را زمین گذاشت من را برده اند و به هر دری كه می زنم رهایم نمی كنند.»
مادرش گفت «چه كار باید بكنیم كه دست از سرت بردارند و نجات پیدا كنی؟»
پسر گفت «بده تو حیاط خانه مان تنور بزرگی بسازند و در یك طرفش راه فراری بگذارند. آن وقت من با پرنده ها بگو مگو راه می اندازم و آخر سر می گویم از دست آن ها خودم را آتش می زنم. آن ها می گویند نه، مزن. من می گویم نه، حتماً این كار را می كنم و پرواز می كنم می آیم اینجا، خودم را می اندازم تو تنور و از راه فرارش در می روم. آن ها هم به دنبال من خودشان را به آتش می زنند و خاكستر می شوند.»
مادر حسن یوسف دستور داد تنور بزرگی ساختند. در یك طرفش را فراری گذاشتند و تنور را آتش كردند.
حسن یوسف به پرنده ها گفت «دیگر از دستتان خسته شده ام و می خواهم خودم را بزنم به آتش.»
پرنده ها گفتند «نه! این كار را نكن.»
حسن یوسف گفت «مرگ برای من شیرین تر از این زندگی است. حتماً این كار را می كنم.»
پرنده ها گفتند «اگر چنین كاری بكنی ما هم خودمان را آتش می زنیم.»
حسن یوسف به حرف پرنده ها اعتنایی نكرد. به هوا پرید و به طرف خانه شان راه افتاد. چهل تا پرنده به دنبالش پر كشیدند و سایه به سایه اش پرواز كردند.
حسن یوسف خودش را به تنور رساند و یكراست رفت تو آتش و تند از راه فرار آن در رفت و چهل پرنده به هوای او خودشان را به آتش زدند و خاكستر شدند.
حسن یوسف پیرهن پرش را درآورد و پادشاه دستور داد شهر را آذین بستند و هفت شبانه روز جشن راه انداختند و در خانه ها شمع روشن كردند.
همان طور كه آن ها به مراد دلشان رسیدند شما هم به مراد دلتان برسید.

 

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

صفحه نخست


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان