به كوشش: تورج ا. قوچانی

روزی بود؛ روزی نبود. زن پادشاهی بود كه بچه دار نمی شد. یك روز نذر كرد اگر بچه دار شود یك من عسل و یك من روغن بخرد بدهد به بچه اش ببرد برای ماهی های دریا.
از قضا زد و زن آبستن شد و پس از نه ماه و نه روز پسری زایید. پادشاه خیلی خوشحال شد؛ داد همه جا را چراغانی كردند و جشن بزرگی راه انداخت.
یك سال، دو سال، پنج سال گذشت و زن نذر و نیازش را به كلی فراموش كرد.
روزها همین طور آمدند و رفتند تا یك روز زن نگاهی انداخت به قد و بالای پسرش و به فكر فرو رفت. با خودش گفت «ای دل غافل! پسرم بیست و یك ساله شده و من هنوز نذرم را ادا نكرده ام.»
پسر وقتی دید مادرش به فكر فرو رفته پرسید «مادرجان! چه شده؟ انگار خیلی تو فكری.»
زن گفت «پسرم! نذر كرده بودم اگر بچه دار شدم یك من روغن و یك من عسل بخرم و بدهم به بچه ام ببرد برای ماهی های دریا.»
پسر گفت «اینكه غصه ندارد؛ بخر بده من ببرم.»
زن رفت یك من عسل و یك من روغن خرید داد به پسرش.
پسر عسل و روغن را ورداشت برد كنار دریا. دید پیرزنی نشسته آنجا. پیرزن پرسید «پسرجان داری كجا می روی؟»
پسر جواب داد «مادرم نذر كرده یك من عسل و یك من روغن بیارم برای ماهی های دریا.»
پیرزن گفت «ننه جان! ماهی عسل و روغن می خواهد چه كار! آن ها را بده به من پیرزن تا بخورم و به جانت دعا كنم.»
پسر دید پیرزن حرف درستی می زند و گفت «باشد!»
و عسل و روغن را داد به پیرزن و خواست برگردد كه پیرزن گفت «الهی كه دختران انار نصیبت بشود پسرجان!»
پسر پرسید «ننه جان! دختران انار كی ها هستند؟»
پیرزن جواب داد «سر راهت به باغی می رسی؛ همین كه پایت را گذاشتی تو باغ صداهای عجیب و غریبی به گوشت می رسد. یكی می گوید نیا تو می كشمت! دیگری می گوید نیا تو می زنمت! پسرجان! از این حرف ها نترس. به پشت سرت نگاه نكن و یكراست برو جلو، چند تا انار بچین و برگرد.»
پسر راه افتاد و در راه رسید به باغ. رفت چهل تا انار چید و برگشت. در راه یكی از انارها پاره شد؛ دختر قشنگی از توی آن درآمد و گفت «نان بده به من! آب بده به من!»
پسر آب و نان نداشت كه به او بدهد و دختر افتاد و مرد.
كمی بعد یك انار دیگر پاره شد. دختر قشنگی از توی آن در آمد و گفت «نان بده به من! آب بده به من!»
این یكی هم افتاد و مرد.
در طول راه دختر ها یكی یكی از انار آمدند بیرون و گفتند «نان بده به من! آب بده به من!» و مردند.
پسر رفت و رفت تا رسید كنار چشمه ای. انار آخری پاره شد، دختر قشنگی از توش درآمد و نان و آب خواست.
پسر زود به دختر آب داد و با خود گفت «این دختر سراپا برهنه را كه فقط یك گردنبند به گردن دارد نمی توانم ببرم به شهر. باید اول بروم و برایش لباس بیارم.»
هر قدر دختر اصرار كرد كه او را با خود ببرد، پسر قبول نكرد. به دختر گفت «همین جا بمان زود می روم و بر می گردم.» و تنها راه افتاد سمت شهر.
درخت نارنجی كنار چشمه بود. دختر گفت «درخت نارنجم! سرت را خم كن.»
درخت نارنج سرش را خم كرد. دختر پا گذاشت رو شاخه هاش و رفت بالا درخت نشست.
كمی كه گذشت دده سیاهی كه چشم هاش لوچ بود آمد سر چشمه كوزه اش را آب كند و عكس دختر را در آب دید، خیال كرد عكس خودش است. گفت «من این قدر خوشگل باشم، آن وقت بیایم برای خانم كوزه آب كنم.»
و كوزه را زد به سنگ شكست و برگشت خانه.
خانم پرسید «كوزه را چی كار كردی؟»
دده سیاه جواب داد «از دستم افتاد و شكست.»
خانم گفت «كهنه های بچه را وردار ببر بشور.»
دده سیاه كهنه ها ورداشت رفت لب چشمه. باز عكس دختر را در چشمه دید و با خودش گفت «حیف نیست من این قدر قشنگ باشم، آن وقت بیایم برای خانم كهنه بشورم.»
بعد كهنه ها را داد دم آب و برگشت خانه.
خانم پرسید «كهنه ها را چی كار كردی؟»
دده سیاه جواب داد «خانم! من این قدر خوشگل و قشنگ باشم، آن وقت بیایم برای تو كهنه بچه بشورم؟ حیف نیست؟»
خانم گفت «مرده شور تركیبت را ببرد با آن چشم های باباقوری و لب های كلفتت. برو تو آینه ببین چقدر خوشگلی و حظ كن. حالا بیا بچه را ببر بشور.»
دده سیاه بچه را گرفت برد لب چشمه. تا خواست بچه را بشورد باز عكس دختر را در آب دید گفت طمن این قدر قشنگ باشم، آن وقت بیایم برای خانم بچه بشورم.»
بعد بچه را بلند كرد سر دست؛ خواست پرتش كند تو چشمه كه دختر انار دلش سوخت و به صدا درآمد كه «آهای دختر! چه كار داری می كنی؟ كاریش نداشته باش. امت محمد است.»
دده سیاه سر بلند كرد دید دختری مثل پنجه آفتاب لخت و عور نشسته بالا درخت نارنج.
زود بچه را برد سپرد به خانم و برگشت لب چشمه. گفت «خانم بگذار من هم بیایم پهلوی تو.»
دختر انار جوابش را نداد.
دده سیاه آن قدر التماس كرد و قربان صدقه اش رفت كه دل دختر انار به حالش سوخت و موهاش را از درخت آویزان كرد. دده سیاه موهای دختر انار را گرفت و از درخت رفت بالا. گفت «خانم جان! تو كی هستی؟»
«من دختر انارم.»
«اینجا چه می كنی تك و تنها؟»
«شوهرم رفته لباس بیاورد تنم كند و من را ببرد.»
«این چه جور گردن بندی است كه بسته ای به گردنت؟»
«جان من توی همین گردن بند است. اگر آن را از گردنم باز كنند می میرم.»
«خانم جان! قربانت برم بیا سرت را بجویم.»
«توس سر ما آن جور چیزهایی كه تو فكر می كنی پیدا نمی شود.»
دده سیاه دست ورنداشت. آن قدر التماس كرد كه آخر سر دختر نخواست دلش را بشكند و رضا داد.
دده سیاه دزدكی گردن بند را از گردن دختر انار واكرد و او را هل داد و انداخت توی آب. دختر شد یك بوته نسترن و ایستاد لب چشمه.
كمی بعد پسر برگشت و گفت «بیا پایین.»
دده سیاه گفت «از این درخت به این بلندی چطوری بیایم پایین.»
پسر گفت «وقتی می خواستی بری بالا مگر خودت نگفتی درخت نارنجم سرت را خم كن و درخت خودش خم شد؟»
دده سیاه گفت «آن وقت خم می شد؛ حالا دلش نمی خواهد خم بشود.»
پسر رفت بالا درخت او را آورد پایین. گفت «این لباس ها را از كجا پیدا كردی؟»
«از یك دده سیاه امانت گرفتم.»
«رنگ و رویت چرا این قدر سیاه شده؟»
«از بس كه توی باد و زیر آفتاب ایستادم.»
«چشم هات چرا چپ شده؟»
«از بس كه چشم به راه تو دوختم.»
«پاهات چرا این جور پت و پهن شده؟»
«از بس كه بلند شدم و نشستم.»
پسر دیگر چیزی نگفت. یك دسته گل نسترن چید و دده سیاه را ورداشت و افتاد به راه.
دده سیاه دید هوش و حواس پسر همه اش به گل های نسترن است و مرتب با آن ها بازی می كند و هیچ اعتنایی به او نمی كند و از لجش گل ها را گرفت و پرپر كرد. پسر خم شد آن ها را جمع كند، دید عرقچینی افتادهرو زمین. عرقچین را ورداششت و راه افتاد.
دده سیاه دید پسر همه اش با غرقچین ور می رود و هیچ اعتنایی به او نمی كند. عرقچین را از دستش گرفت و پرت كرد. پسر خم شد عرقچین را وردارد، دید كبوتر قشنگی نشسته جای آن، كبوتر را ورداشت و رفتند و رفتند تا رسیدند به خانه.
هر كس چشمش افتاد به دده سیاه، گفت «یك دده سیاه و این همه افاده.»
پسر به روی خود نیاورد و بی سر و صدا عروسیش را بره راه انداخت.
چند روز بعد، وقتی دختر دید پسر همیشه سرش به كبوتر بند است و هیچ اعتنایی به او ندارد، گفت «من ویار دارم؛ كبوترت را سر ببر گوشتش را بخورم.»
پسر گفت «هر چند تا كبوتر كه بخواهی می گویم برایت بیارند.»
دده سیاه گفت «هوس كرده ام گوشت این كبوتر را بخورم.»
پسر قبول نكرد و سر حرفش ایستاد.
این گذشت، تا یك روز كه پسر در خانه نبود دده سیاه با ناز و غمزه به پادشاه گفت «من ویار دارم؛ اما پسرت نمی گذارد این كبوتر را سر ببرم.» پادشاه داد سر كبوتر را بریدند. از جایی كه خون كبوتر به زمین ریخت درخت چناری رویید و قد كشید.
وقتی پسر برگشت خانه از درخت خیلی خوشش آمد. از آن به بعد، همیشه هوش و حواسش به چنار بود و دور و برش می پلكید.
دده سیاه هر دو پایش را كرد تو یك كفش كه «باید این درخت را ببری و با چوبش برای بچه ام گهواره درست كنی.»
پسر گفت «قحطی چوب كه نیست. از هر درخت دیگری كه بخواهی می دهم گهواره درست كنند.»
این هم گذشت؛ تا یك روز كه پسر رفته بود شكار، دده سیاه رفت پیش پادشاه و ماجرا را برایش تعریف كرد. پادشاه بی معطلی داد چنار را بریدند و با چوبش گهواره درست كردند.
از آن چنار زیبا فقط یك تكه چوب باقی ماند كه آن را به گوشه ای انداختند. تكه چوب همان جا ماند و ماند تا پیرزنی كه به خانه پادشاه رفت و آمد داشت و خانه را آب و جارو می كرد، روزی تكه چوب را دید؛ از آن خوشش آمد و گفت «خانم! این را بده ببرم بگذارم زیر دوكم.»
دده سیاه گفت «وردار ببر.»
پیرزن تكه چوب را برد گذاشت زیر دوكش. روز بعد، وقتی برگشت خانه دید خانه اش آب و جارو شده و همه چیز مثل دسته گل تر و تمیز است.
پیرزن گوشه و كنار خانه را گشت و آخر سر با خودش گفت «حتماً كاسه ای زیر نمی كاسه است.»
فردا از خانه بیرون نرفت و پشت پرده ای پنهان شد. دید دختری از چوب زیر دوك آمد بیرون و همه جا را آب و جارو و تر و تمیز كرد. بعد، خواست برود توی تكه چوب كه پیرزن از پشت پرده درآمد و گفت «تو را به خدا نرو. من هم هیچ كس را ندارم؛ بیا دختر من بشو.»
دختر دیگر نرفت توی چوب و در خانه پیرزن ماندگار شد.
روزی جارچی ها در شهر جار زدند «هر كس می تواند بیاید از ایلخی بان پادشاه اسب بگیرد و پرورش بدهد.»
دختر به پیرزن گفت «ننه جان! تو هم برو یكی بگیر.»
پیرزن گفت «ما كه علوفه نداریم بدهیم به اسب.»
دختر گفت «تو برو بگیر. كارت نباشد.»
پیرزن رفت پیش پادشاه. گفت «ای پادشاه! بفرما یكی از اسب هایت را بدهند به من پرورش بدهم.»
پادشاه گفت «ننه! تو كه حال و حوصله پرورش اسب نداری.»
پیرزن گفت «دختر یكی یك دانه ام خیلی دلش می خواهد اسبی داشته باشد.»
پادشاه برای اینكه دل پیرزن را نشكند به ایلخلی بانش گفت «اسب مردنی و چلاقی بدهد به پیرزن كه زنده ماندن و مردنش چندان فرقی نداشته باشد.» \
پیرزن اسب را گرفت برد خانه. دختر خوشحال شد و تا دست كشید پشت اسب، اسب جوان و قبراق شد. دختر آب زد به زلف هاش و پاشید تو حیاط و همه جا علف درآمد.
چند ماه بعد، پادشاه امر كرد «بروید اسب ها را جمع كنید.»
غلام های پادشاه شروع كردند به جمع كردن اسب ها به خانه پیرزن هم سری زدند كه ببینند اسبش مرده یا زنده است. اسب چنان شیهه ای كشید كه چیزی نمانده بود زهره همه آب شود. رفتند به طویله درش بیاورند
كه اسب هر كه را آمد جلو زد شل و پل كرد و هر كس را كه پشت سرش ایستاده بود به لگد بست.
غلام ها گفتند «ننه جان! ما كه حریف این اسب نمی شویم؛ بگو یكی بیاید این را از طویله بكشد بیرون تا ما آن را ببریم.»
دختر رفت دستی كشید پشت اسب و گفت «حیوان زبان بسته، بیا برو. از صاحب چه وفایی دیدم كه از تو ببینم.»
اسب از طویله آمد بیرون و غلام های پادشاه آن را گرفتند و بردند.
روزی از روزها، گردن بند مروارید دده سیاه پاره شد و هیچ كس نتوانست آن را به نخ بكشد. \
دختر گفت «ننه! برو به پادشاه بگو من می توانم مرواریدها را نخ كنم.»
پیرزن گفت «دختر جان! این كار از تو ساخته نیست. از خیرش بگذر.»
دختر اصرار كرد. پیرزن آخر سر قبول كرد و با ترس و لرز رفت پیش پادشاه گفت «قبله عالم به سلامت! من نمی گویم، دخترم می گوید می توانم مرواریدها را به نخ بكشم.»
پادشاه گفت «برو دخترت را بیار اینجا ببینم.»
دختر رفت پیش پادشاه، پادشاه گفت «این تو هستی كه گفته ای می توانم مرواریدها را نخ كنم؟»
دختر گفت «بله! اما به شرطی كه تا همه را نخ نكرده ام هیچ كس از اتاق بیرون نرود.»
پسر پادشاه امر كرد «هر كس می خواهد به حیاط برود، زودتر برود و هر كس در اتاق می ماند بداند تا این دختر مرواریدها را نخ نكرده نمی تواند قدم بگذارد بیرون.»
بعد، در را قفل كرد و همه به تماشا نشستند.
دختر مرواریدها را چید جلوش. نخ را گرفت تو دستش و شروع كرد «من اناری بودم بالای درختی. آهای! آهای! مرواریدهایم! یك روز پسر پادشاه آمد و من را چید. آهای! آهای! مرواریدهایم! من را برد و رو درخت نارنجی گذاشت. آهای! آهای! مرواریدهایم! دده سیاهی آمد و گردن بند مرواریدم را باز كرد. آهای! آهای! مرواریدهایم!.»
به اینجا كه رسید دده سیاه گفت «دیگر بس است! از خیر گردن بند گذشتیم.»
دختر اعتنایی نكرد و ادامه داد و با هر آهای! آهایی كه می گفت چند تا از مرواریدها كنار هم قرار می گرفت و می رفت به نخ.
«من را توی آب انداخت و شدم یك بوته نسترن. آهای! آهای! مرواریدهایم! پسر پادشاه گل هایم را چید. آهای! آهای! مرواریدهایم! دده سیاه دید پسر پادشاه همه هوش و حواسش به من است و گل ها را پرپر كرد. آهای! آهای! مرواریدهایم! شدم یك عرقچین. آهای! آهای! مرواریدهایم! دده سیاه من را از دست پسر گرفت و انداخت زمین. شدم كبوتر. آهای! آهای! مرواریدهایم! بعد، این دده سیاه ویار كرد و داد سرم را بریدند. آهای! آهای! مرواریدهایم! شدم یك چنار. آهای! آهای! مرواریدهایم!»
دده سیاه باز هم پرید تو حرف دختر و گفت «ول كن دیگر! گردن بند نخواستیم.»
دختر اعتنایی نكرد و ادامه داد «چنار را بریدند برای بچه اش گهواره درست كردند. آهای! آهای! مرواریدهایم! پیرزنی یك تكه از چوب چنار را برداشت برد خانه اش. آهای! آهای! مرواریدهایم! شدم دختر پیرزن. آهای! آهای! مرواریدهایم! روزی پادشاه یك اسب لاغر و مردنی داد به ما. آهای! آهای! مرواریدهایم! اسب را پرورش دادیم و غلام ها آمدند و بردنش. آهای! آهای! مرواریدهایم! بعد، گردن بند مروارید دده سیاه پاره شد.»
دده سیاه داد كشید «وای دلم! در را وا كنید برم بیرون. مردم از دل درد.»
پسر پادشاه گفت «تا همه مرواریدها نخ نشده هیچ كس نباید برود بیرون.»
دختر دنبال حرفش را گرفت «هیچ كس نتوانست آن ها را به نخ بكشد. آهای! آهای! مرواریدهایم! پادشاه دختر را خواست و از او پرسید تو می توانی مرواریدها را نخ كنی. آهای! آهای! مرواریدهایم! دختر گفت بله، اما به شرطی كه تا آن ها را نخ نكرده ام هیچ كس از اتاق نرود بیرون. آهای! آهای! مرواریدهایم!»
به اینجا كه رسید كار نخ كشیدن مرواریدها تمام شد و دختر گردن بند را پرت كرد به طرف دده سیاه و گفت «برش دار! به صاحبش چه وفایی كرده كه به تو بكند.»
پسر پادشاه دید این همان دختر انار است. پیشانیش را بوسید و داد دده سیاه را بستند به دم اسب چموش و اسب را ول كردند به كوه و بیابان.
بعد، هفت شبانه روز جشن گرفتند و همه به مراد دلشان رسیدند.

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان