به كوشش: تورج ا. قوچانی

یكی بود؛ یكی نبود؛ توی این بود و نبود دختر كوچولویی بود به اسم مهرناز كه مادرش مرده بود و چون نمی توانست خوب به كار و بار خانه برسد، پدرش زن دیگری گرفته بود.
یك سال گذشت. زن بابای مهرناز دختری به دنیا آورد و اسمش را گذاشت فرحناز.
فرحناز كمی كه بزرگ شد، معلوم شد به خوشگلی مهرناز نیست. زن بابا حسودیش شد و بنای ناسازگاری با او را گذاشت و هر روز برای اذیت و آزارش بهانه تازه ای پیدا می كرد.
یك روز تو چله زمستان به مهرناز گفت «پاشو برو یك دسته گل سرخ از صحرا بچین بیار، می خواهم گل قند درست كنم.»
مهرناز گفت «تو این هوا كه سنگ از سرما می تركد گل سرخ پیدا نمی شود.»
زن بابا به مهرناز تشر زد كه «فضولی نكن! تا از خانه بیرونت نكرده ام زود برو به صحرا یك دسته گل سرخ بچین بیار.»
مهرناز راه افتاد و در باد و بوران از خانه رفت بیرون. به صحرا كه رسید دید پای تپه ای چهارتا پیرمرد آتش روشن كرده اند و نشسته اند دورش.
یكی از پیرمردها كه سراندرپا لباس سفید تنش بود او را دید و صدا زد «دخترجان! تو این برف و بوران از خانه آمدی بیرون چه كنی؟»
مهرناز گفت «زن بابام گل سرخ خواسته. گفته اگر بدون گل سرخ به خانه برگردم، راهم نمی دهد.»
پیرمرد رو كرد به پیرمرد سبزپوشی كه بغل دستش بود و گفت «داداش بهار! به این دختر كمك كن و نگذار ناامید برگردد خانه.»
بهار گفت «به چشم!» و پاشد دور خودش چرخی زد. باد و بوران بند آمد. ابرها كنار رفتند. خورشید تابید. برف ها آب شد. بوته ها جوانه زدند. جوانه ها غنچه درآوردند و غنچه ها گل شدند.
مهرناز یك دسته گل سرخ چید و برگشت خانه.
زن بابا از دیدن گل ها تعجب كرد و به جای اینكه خوشحال شود، مهرناز را گرفت به باد كتك كه چرا بیشتر از این گل نچیدی و باز اذیت و آزار او را از سر گرفت.
زمستان تازه رفته بود و بهار از راه رسیده بود كه زن بابای مهرناز سبدی داد دستش و گفت «پاشو برو یك سبد سیب سرخ تر و تازه بچین بیار كه هوس سیب سرخ كرده ام.»
مهرناز گفت «درخت ها تازه شكوفه كرده اند. از كجا سیب سرخ بیارم؟»
زن بابا گفت «فضولی موقوف! هر چه گفتم زود انجام بده و لال مونی بگیر والا از خانه می اندازمت بیرون و در را پشت سرت می بندم.»
مهرناز توی باران راه افتاد؛ رفت به صحرا و دید همان چهار تا پیرمرد آتش روشن كرده اند و نشسته اند دور آتش.
بهار او را دید و صدا زد «آی دخترجان! برای چی تو باران آمده ای به صحرا؟»
مهرناز جواب داد «چه كار كنم؟ زن بابام سیب سرخ خواسته و گفته اگر بدون سیب سرخ به خانه برگردم راهم نمی دهد.»
بهار رو كرد به پیرمردی كه سراپا لباس سرخ تنش بود و گفت «داداش تابستان! حالا نوبت رسیده به تو كه به این دختر كمك كنی و نگذاری ناامید برگردد خانه.»
تابستان گفت «به چشم!» و پا شد دور خودش چرخی زد. باران بند آمد. ابرها از جلو خورشید كنار رفتند. هوا گرم شد. شكوفه ها ریختند زمین و درخت های سیب پر شد از سیب های سرخ.
مهرناز سبدش را پر كرد از سیب سرخ و برگشت خانه.
زن بابا از دیدن یك سبد سیب سرخ تازه نزدیك بود از تعجب شاخ دربیاورد. اما، به جای اینكه خوشحال شود، كتك مفصلی به مهرناز زد و گفت «چرا بیشتر نیاوردی؟»
مهرناز گفت «سبد بیشتر از این جا نمی گرفت.»
زن بابا گفت «این فضولی ها به تو نیامده.»
و باز به اذیت و آزار مهرناز ادامه داد تا بهار گذشت و تابستان آمد و یك دفعه به كله اش زد كه برف و شیره بخورد. به مهرناز گفت «پاشو برو برف بیار.»
مهرناز گفت «چله تابستان برف پیدا نمی شود.»
زن بابا گفت «باز هم فضولی كردی و رو حرف بزرگتر از خودت حرف زدی. پاشو مثل باد برو برف پیدا كن بیار و تا نیاری برنگرد خانه.»
مهرناز باز هم رفت به صحرا و زیر آفتاب داغ تابستان آن قدر راه رفت كه از زور گرما عرق كرد و بی طاقت شد. در این موقع باز چشمش به همان چهار نفر افتاد كه نشسته بودند زیر سایه درختی و خودشان را باد می زدند.
مهرناز خوشحال شد. رفت جلو و سلام كرد.
تابستان كه سراندرپا لباس سرخ تنش بود، گفت «برای چه تو این گرما آمدی به صحرا؟»
مهرناز گفت «زن بابام باز هم به زور از خانه بیرونم كرده، گفته برو برف بیار و بدون برف برنگرد.»
تابستان رو كرد به زمستان و گفت «داداش زمستان! باز هم به این دختر كمك كن و نگذار دست خالی برگردد.»
زمستان پاشد چرخی زد. خورشید كم زور شد. باد سر و صدا كنان از راه رسید. با خودش ابر آورد و آسمان را ابری كرد. هوا سرد شد و برف شروع كرد به باریدن.
مهرناز برف برداشت و راه افتاد سمت خانه.
در راه پسر پادشاه او را دید و یك دل نه صد دل عاشق او شد و مادرش را فرستاد خواستگاری و با شادی و سرور مهرناز را بردند به خانه پادشاه.
وقتی مهرناز رفت به خانه پادشاه، شرح حالش را برای پسر پادشاه تعریف كرد و پسر پادشاه هم فرستاد زن بابای بدجنس را آوردند و مجازات كردند.

منبع:پرتال اصفهان

مطالب مرتبط:

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

داستان هائی از مثنوی

داستان های شاهنامه فردوسی

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب


دسته بندی:Short story+داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودکداستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+Short story+سایت داستان+Short story+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah +یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+Short story+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+بهترین سایت داستان کوتاه+جالب++سایت داستان+Short story+سایت داستان+سایت داستان+یک میلیارد داستان کوتاه جالب و خواندنی+یک میلیارد داستان کوتاه+یک میلیارد داستان مینیمال+Short story+بهترین سایت داستان Short story++بهترین سایت داستان کوتاه+سایت داستان +داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستانک+داستانک+داستانک+داستان