قاسم رستمی

چهره اي استخواني و كشيده داشت مثل اين بود كه چيزي را كه در صورت آدمها توليد احساس مي كند با آمپول از زير پوست او بيرون كشيده اند . از پشت پنجره نگاهش به باغچه بود به چشمهايش نگاه كردم نگاه بي رمقي داشت اما در ته اين نگاه ، برقي از احساساتي دور ديده مي شد موجي ضعيف كه مي تواند از خاطرات دور دست سوسو بزند . زير چشمهايش كبود و پف كرده بودند . گونه هاي فرورفته و لاغري داشت كه ته ريشي آن را پوشانده بود . بيني اش لاغرو باريك بود . لب هايش انگارمي لرزيد شايد هم نوري كه از پنجره توي اتاق مي تابيد و با تكان خوردن پرده سايه روشن روي چهره اش را تغييرمي داد اين توهم را ايجاد كرده بود. انگار ميل به زندگي در او خفه شده بود.
رد نگاه را گرفتم به گل هاي نرگس باغچه مي رسيد. لحظه اي نفس عميقي كشيد. انگار از دور مي خواست گل ها را بو كند و بعد لبهايش از هم وا شدند كبود بودند.
با لرزشي در اندامش نفس اش را بيرون داد .دست هاي چروكيده و انگشت هاي باريك و كوتاهش را به طرف دهان برد و سرفه كرد . سرش را برگرداند و متوجه حضور من شد .
دكمه هاي لباس سفيدش را بست و آرام به طرف تخت رفت. تخت قژوقژي كرد و دوباره سكوت حاكم شد. نگاهم به او نگاهي از طرف يك پرستار بودو نگاه او به من نگاهي از طرف يك بيمار.
سيني داروهايش را روي ميز كنار تخت گذاشتم و گفتم تازه وارد هستم .او هم بدون اينكه حركتي ناشي از بروز احساسات در رفتارش مشاهده شود تنها پلك هايش را طوري روي هم گذاشت و باز كرد كه به نظرم نشانه اين بود كه قبل از آنكه من بگويم فهميده تازه كار هستم دستهايش را آرام به طرف سيني برد كه من خداحافظي كردم .
مرد عجيبي بود. هر وقت به اتاقش مي رفتم حس مي كردم تنها دو چشم برايش باقي مانده و بقيه اجزاء بدن او جذب در و ديوار اتاق شده اند . اينطور كه دستگیرم شده بيشتر اوقات به گل هاي نرگس باغچه نگاه مي كند .
تا حالا كه تقريبا يك هفته است توي اين آسايشگاه مشغول به كار شده ام حتي يك كلمه هم ازاوچيزي نشنيده ام ديگرشوق كاذبم براي كار كردن فروكش كرده و هر وقت مانتوسفيد پرستاري را مي پوشم احساس بنايي را دارم که لباس كارش را مي پوشد .گاهي وقت ها حين كار زن بودنم را فراموش مي كنم و از اين احساس لذت مي برم .
از كنار پنجره اتاق مرد مي گذرم نگاهش به باغچه است. كنار گل هاي نرگس باغچه مي نشينم و آنها را بو مي كنم بوي مست كننده اي دارند . صداي ضعيف و خفه مرد را مي شنوم صدايي مثل صداي برخورد يا ساييده شدن دو تكه آهن بود غيرعادي بودن آن باعث شد چيزي نفهمم .
بعدازظهر وقتي رفتم روي تخت دراز كشيده بود. سرش مثل خشتي روي بالش بود.وقتي رو به روي نگاهش قرار گرفتم مثل هميشه حالش را پرسيدم ولي انتظار جواب نداشتم اما اين بار صداي غيرعادي اي از ميان لب هايش بيرون آمد. بريده بريده بود و براي اولين بار بايد تمركز مي كردي تا معني جملات را بفهمي:
- « خوبم شما - خوبم متشكرم»
لبخندي زدم. مي توانستم برق لبخند را در نگاهش ببينم اما در چهره اش مثل هميشه هيچ انعكاسي از احساسات دروني اش ديده نمي شد. انگار ياد گرفته بود همه چيز را با نگاهش بفهماند وقتي خداحافظي كردم پلك هايش را روي هم گذاشت و باز كرد. بعد از آن روز خيلي كنجكاو شدم از افكار اين مرد سر در بياورم چون احساس كردم مي توانم با او ارتباط برقرار كنم و او دارد با من نسبت به قبل راحت تر برخورد مي كند. يكبار كه كنار پنجره به باغچه نگاه مي كرد پرسيدم : « شما به چي نگاه مي كنيد ؟»
با همان طرز خاص خودش در صحبت كردن گفت:
« قشنگه ! دوست دارم بدونه قشنگه بدونه قشنگه»
مانده بودم منظورش گل بود يا كسي كه در دسترس نگاه او بود و در جايي كه من ايستاده بودم ديده نمي شد براي همين در قاب پنجره سرك كشيدم تا شايد كسي را كه منظور نظرش است ببينم ولي كسي را نديدم پرسيدم : « منظورتون گل هاست؟» گفت : « نچيدمش كه پژمرده نشه نچيدمش ولي چيدنش. نمي دونم پژمرده شده يا نه شما مي دونيد ؟ مي دونيد؟»
تا به حال كسي از من اين جور سوالي نپرسيده بود مانده بودم چه جوابي بدهم صورتش را به طرفم گرفته بود عادت كرده بودم به چشمهايش نگاه كنم ولي اين دفعه برايم سخت بود .
تا قبل از امروز با چشمهايش صحبت مي كرد ولي حالا لب هايي كه يك هفته مثل دو تا ماهي مرده روي هم افتاده بودند جان گرفته و روبه روي نگاهم مثل ماهي هاي بيرون از آب بالا و پايين مي پريدند .
مِن مِن كنان جواب دادم : « خب اگه چيده شده پژمرده مي شه» سرش را كج گرفت و با نگاهي كه پرپرمي زد به باغچه نگاه كرد منتظر ماندم تا حرفي بزند اما بي فايده بود گفتم :« ناراحتتون كردم ؟ ببخشيد من هنوز ياد نگرفتم چطور برخورد كنم خب هنوز تازه كارم منو ببخشيد » فكر مي كردم با اين جور آدمها طوري بايد رفتار كرد كه نياز به ياد گرفتن دارد و من بلد نيستم . براي همين هر جا احساس مي كردم نمي توانم با او ارتباط برقرار كنم ضعف را در نابلد بودنم در پرستاري از اين جور بيماران مي ديدم. آن روز با ناراحتي خداحافظي كردم و تا مدتي كار سركشي از او را به همكارم سپردم چون خجالت مي كشيدم توي چشمهايش نگاه كنم . بعد از يك هفته سري به اتاقش زدم نبود. روي تختش دفتري باز بود كنجكاوي باعث شد بروم وآن را بردارم ورق كه مي زدم آمد و روي تخت نشست با دستپاچگي دفتر را سر جايش گذاشتم و سلام كردم اما او بي اعتنا همانطور شق و رق نشسته بود . سرش را مثل آدم آهني به طرفم برگرداند: « ببريدش ببريدش بخونيد بخونيد برام بياريد بياريد »
همان شب دفتر را خواندم آخرين داستان را پنج سال قبل نوشته بود با تاريخ 21/4/84 فردا وقتي دفتر را به مرد مي دادم با هيجان گفتم : « چرا چاپشون نكرديد ؟» با اين حرفم سرش را پايين گرفت انگار از چيزي خجالت زده شده بود بلند شد و به طرف پنجره رفت. پشت به من بود گفت : « منتظره اون هم منتظره وقتي دو راهي انتخاب يك راه رو رو به روي من گذاشت نصيب من راهي شد كه دهن باز كرده بود تا منو مثل گوشت قربوني بخوره. اون اون هم گفت چاپشون كنيد چاپشون كنيد ولي من از اين طرف بايد مي رفتم اون اون از اونطرف . زندگي همينه»
نفهميدم منظورش از اين حرفها چيست اين جور صحبت كردن برايم عجيب بود تا حالا مي دانستم اين مرد سيفليس دارد ولي درباره اين بيماري فقط مي دانستم باعث فلج مغزي مي شود . يعني اين طرز صحبت كردن ربطي هم به بيماري او داشت ؟ تا اينكه درباره مظاهر رواني فلج مغز زير عنوان بيماري سيفليس خواندم :
« غيرعادي شدن خلق و خوي و خيال پردازي »
دو سطر پايين تر نوشته بود :
« پيدايش اختلال در تكلم : مريض نمي تواند اصوات را درست بيان كند »
و چند سطر پايين تر :« پيدايش اختلال در نوشتن»
اين بيماري واگيردار بود و از طريق ارتباط جنسي منتقل مي شد از وقتي درباره اين بيماري اطلاعاتي كسب كرده بودم احساس مي كردم نسبت به آن مرد و حرفهايش بي اعتنا شده ام. ديگر نگاهش جذبه قبل را نداشت. مثل اين بود كه آن چشمها زير ذره بين رفته اند و درشت و زشت و ترسناك شده اند. حالا وقتي به چشمهاي مرد نگاه مي كردم درشتي مردمك چشمهايش را مي ديدم نه نگاهي كه موجي مرموز از خود منعكس مي كرد .
هر حرف و نگاهي از آن به بعد برايم نشانه هاي بيماري بود و هيچ معنايي نداشت حالش روز به روز بدتر مي شد.
آن روز خودش مرا صدا زد يعني به همكارم طوري فهمانده بود كه همكارم حدس زد احتمالا منظورش من هستم . اضطراب و هيجان تا دم در اتاقش با من بود نفس عميقي كشيدم و وارد اتاق شدم.
كنار پنجره روي صندلي نشسته بود. برگه هاي كاغذ را روبه رويم گرفت آنها را گرفتم . براي حرف زدن بيش از حد معمول انرژي مصرف مي كرد . وقتي به صورتش دقيق شدم طوري به جايي مبهم در پشت پنجره نگاه مي كرد و حرف مي زد انگار از آن نقطه براي حرف زدن انرژي مي گيرد.
بعضي جملات بي سرو ته و بي معني بودند . آن روز از من درخواست عجيبي كرد از من خواست نوشته هايش را براي گل هاي نرگس بخوانم .
صندلي اي كنار باغچه بود دستمالي از جيب مانتو در آوردم و لايه غباري را كه روي صندلي نشسته بود پاك كردم. نشستم . نگاهي به پنجره انداختم . در قاب پنجره مرد ديده مي شد . احساس كردم طرح مبهمي از لبخند روي لبهايش نشسته است چون براي اولين بار احساس دروني اش را روي چهره اش مي ديدم سعي كردم دقيق شوم تا مطمئن شوم لبخند مي زند يا نه ؟ ولي هر چه دقيق تر مي شدم طرح لبخند وضوح خود را از دست مي داد. يعني آن چروك روي گونه ها به خاطر لبخندش بود ؟ به چشمهايش نگاه كردم نگاهم كه روي نگاهش رفت دو بار پلك زد . چند وقتي بود كه تعابيري كه از حركات و نگاهش مي كردم تنها نشانه هاي بيماري اش بودند ولي اين باراين پلك زدن برايم معنايي جزالتماس براي شروع كردن به خواندن نداشت پس شروع به خواندن كردم :
« اتوبان ها اتوبان ها ران هاي شهر ، زخم زخم ها ماشين ها ماشين ها هستند . شهر سيفليس گرفته بودند مردم سيفليس داشت از سرو روي شهر بالا مي رفت خاطراتي كه گل ها پرنده ها آدم ها از جنگل از دريا از آسمان داشتند دارند كم كم فراموش مي شوند فراموش مي شدند .شاعران عجيب و غريب شعرمي گفتند مي گويند هيچ كس نمي فهميد سيفليس گرفته اند. مرا قطع كرده اند تا اتوبان بگذرد مرا قطع كرده اند من مرده ام ولي ولي نمي دانم چرا هنوز مي نويسم شايد زني در من سيفليس داشت كه از ارتباط نامشروع من سيفليس گرفته ام . من شهرم . شهر سفليس گرفته همه منتظرند . گل هاي نرگس نرگس سيفليس نگيرد؟ من نگرانم. من مرده ام فقط چشمهايم زنده اند و با من هست هستند . دستهايم مرا تنها گذاشته اند و رفته اند تا دنيا را در آغوش بگيرد بگيرند. پاهايم از من فراركرده اند فقط چشمهايم زنده اند و با من هست بيني ام دارد آن سوي پنجره گل هاي نرگس نرگس را بو مي كند . اماچشم هايم توي اتاق تنها هستند و غير آنها همه اجزاء بدنم مرا ترك ترك كرده اند . نمي دانم قلبم مي زند يا نه گوش هايم حواس كه ندارم شايد آنها را در دستشويي يا يخچال جا گذاشتم حواس كه ندارم . قيافه اش را فراموش كرده ام ولي مي دانم دندانهايش براي جويدن پول درست نشده بودند همه جا دنبالش هست قلبم را مي گويم اي كاش گوش هايم همراهم بود تا مي فهميدم كجاست مي فهميدم كجاست .از من اتوبان ها اتوبان ها گذشته ماشين ها پوست مرا زخم كرده اند من اتوبان هستم چشمهايم توي اتاق تنها هستن بايد بروم سري به چشمهايم بزنم بايد يكبار ديگرگل هاي نرگس باغچه را ببينم به آنها قول داده ام چاپ چاپ شوم . من مي روم. سيفليس! سيفليس!مواظب باشيد ! من مرده ام و مي روم چاپ شوم »
نگاهي به پنجره انداختم او پلك هايش را يكبار روي هم گذاشت و باز كرد انگار داشت از من تشكر مي كرد.
دكتر گفته بود هيچ غده اي ترشح نمي شود تا غذايي جذب شود مثل اسكلتي شده بود كه پوستي روي آن كشيده باشند . از دكتر پرسيدم : « مرده ؟»
گفت : « نه! قلبش هنوز كار مي كنه »
به چشمهاي بسته اش نگاه كردم . اشك كنار چشمهايش را خيس كرده بود زير لب گفتم : « چشمهايش هنوز زنده اند »

مطالب مرتبط:

داستان هائی از مثنوی

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

داستان های شاهنامه فردوسی

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

بازگشت به صفحه نخست

برچسب ها:داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان لیلی و مجنون +داستان جالب +داستان های جالب +داستانهای جالب +شاهنامه فردوسی +خواندنی های جالب +داستان +داستان ليلي و مجنون +جالب و خواندنی +داستانهاي جالب +شاهنامه فردوسي+داستان جالب و خواندنی+داستانهای جالب و خواندنی+داستان های جالب و خواندنی+داستان کوتاه+داستان کوتاه و جالب+داستان جالب و کوتاه+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانهای جالب و کوتاه و خواندنی+داستانک جالب و خواندنی+مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+Short story+داستان کودک+قصه کودک داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+داستان کودکان+قصه کودکان+داستان کودکانه +قصه کودکانه+داستانهای کودکان+قصه های کودکان+داستان های کودکان+داستانهای کودکانه+داستان های کودکانه+داستان کودکانه+داستان برای کودک+داستان برای کودکان+داستانک+داستان کوتاه کوتاه+داستانک+داستان کوتاه کوتاه کوتاه+قصه برای کودک+قصه برای کودکانداستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+Short story+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb +داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid +جالب