تو وبلاگ یکی از دوستان خوندم که فضای بلاگستان زیاد روبراه نیست و مث اینکه جماعت یوخورده دپرس تشریف دارن ُدیدم راس میگه بنده خدا ُسرم اونقدر شلوغ هست که اصلا متوجه نشدم ُبا اینکه اصلا فرصت آپ کردن نداشتم ولی دیدم واجبه یه پست از جنس زندگی بذارم بلکم یوخورده حالمون جا بیاددر ضمن نمیدونم این زبونه بازم چرا دراومد؟اصلا ربطی به قضیه نداره

صبح علی الطلوع و جارو کشی روزانه

بعدش نوبت گردگیریه

بعدش انداختن لباسها تو لباسشوئی

حالا باید یه فکری برا ناهار بکنم!!!

آآآآآآآآآآآ فمیدم چی درس کنم

آخیییییییییش خسته شدم بابام ُآخه چخده من جونیمو تو این خونه بذارم آخه ُچخده بشورم بسابم ُبپزم ُشام و ناهار درس کنم ُخسسسسسه شدم

بهتره برم یه دوش بگیرم و مث یه خانوم محترم از زندگیم لذت ببرم

و اینجاس که سویل گل آرا بعد از یک روز خانه داری طاقت فرسا کمی هم به کار دل میرسد و به شعر و شاعری پرداخته و میشود اوسدا شهریار!!!حیدر بابا ایشلماخدان یورولدوم